eitaa logo
مدرسه مهارت آموزی مبنا
18.5هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
376 ویدیو
62 فایل
کانال رسمی «مدرسه مهارت آموزی مبنا» ✨ ما توی این مدرسه، مهارت‌های بنیادی رو آموزش می‌دیم. دوره‌های ما فعلا در دو دپارتمان زیر برگزار می‌شه: 🔸دپارتمان نویسندگی 🔸دپارتمان روایت انسان خانم میم هستم، ادمین مبنا.☺️ بیاین باهم گپ بزنیم: 🆔 @adm_mabna
مشاهده در ایتا
دانلود
مدرسه مهارت آموزی مبنا
به نـام خــدای مهربـــان "آدمِ پیش از روایت انسان نیستم" بارها شنیده بودم "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا". این جمله را از همان کودکی در هیئت ها شنیده بودم. بارها از زبان سخنران های مسجد هم. اما هیچ وقت نفهمیده بودمش. هیچ وقت راز آنکه هر روز عاشورا باشد و هر زمین کربلا را نفهمیده بودم. تا آنکه در 19سالگی کتابی از شهید آوینی خواندم. کتاب از همان شروع تا پایان درباره این بود که اصلا این گزاره یعنی چه. جزء به جزء اش را توضیح می داد، حقیقتش را فاش می کرد و راز پشت پرده ی آنرا برای من،انسانِ امروز رو می کرد. من بعد از خواندن آن کتاب ۱۲۰ صفحه ای، دیگر هربار که کسی می گوید "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" تنم می لرزد و یاد حرف های شهید آوینی می افتم و وظیفه ای که به گردنم است. من اینبار نه کلمات این گزاره که حقیقتش را پیش رویم می بینم... روایت انسان با دانسته های من کاری کرد که آن روز فتح خون با من کرد. همه ی چیزهایی که تا پیش از آن از انسان شنیده بودم را یکبار برایم بازخوانی کرد، مثل یک معلم دلسوز دستم را گرفت، درست را نشانم داد، زیر غلط هایم خط کشید و بعد خودکار را به خودم داد تا ادامه بدهم. روایت انسان چراغ شد برای من، چراغ شد که میان شنیده هایم، میان پیچیدگی حق و باطل گم نشوم. من داستان ابراهیم را نشنیدم که فقط از تاریخش آگاه باشم، من شنیدم که یکبار از اول موحد شوم. من داستان هبوط آدم و حوا به زمین را نشنیدم که فقط قصه ای بشنوم و سرگرم شوم، من هبوط آدم را شنیدم تا برسم به اسماء متبرکی که واسطه ی توبه اش شدند. من .‌‌.. حالا اگر جایی به آیه ی شیطان برسم تنم می لرزد و یاد لشکریان شیطان می افتم. حالا دیگر وقت وسوسه شدن خنده ام می گیرد از بچه شیطان هایی که می خواهند گولم بزنند. حالا دیگر وقتی داستان موسی را برای دخترم می خوانم بیشتر از آنکه از موسی بگویم از خواهر او می گویم، از مادرش و از آسیه. حالا من به آدمِ پیش از شنیدن روایت انسان و آدم بعد از شنیدن آن تبدیل شده ام... _نجمه حسنیه_ ⬇️ما را اینجا ببینید⬇️ https://eitaa.com/joinchat/1894908056C0ba2af25e5
حالا من می شوم دریچه ی رسیدنِ شما به لذتِ روایت انسان؛ هرسوالی که دارید، از محتوا، نحوه برگزاری، چرایی روایت انسان، هزینه و ... را از من بپرسید... و شماهم بشوید پلِ رسیدن آدم ها به "روایت انسان"، شما کادوی "روایت انسان" را زیر بغل بزنید، رسانه شوید و از روایتِ انسان ها برایشان بگویید و آنها را در لذتِ دانستن غرق کنید... + برای ارتباط با مَن:@adm_mabna + برای ثبت نام در روایت انسان: https://yek.link/mabnaeitaa ⬇️ما را اینجا ببینید⬇️ https://eitaa.com/joinchat/1894908056C0ba2af25e5
برای من اینطور است که اگر کسی از من بپرسد : "روایت انسان چیست؟"، کمی سکوت می کنم، در فکر فرو می روم و بعد دستش را می‌گیرم و یکی از صوت های استاد نخعی را برایش می گذارم... چرا اینکار را میکنم؟چون توضیح دادن روایت انسان سخت است. اینکه بتوانم از آنچه درونم رخ می دهد بگویم سخت است. چون می دانم روایت انسان صرفِ یک روایت تاریخی یا تفسیری نیست، اما نمی توانم در قالب کلمات توضیحش دهم‌. چون تا کسی خودش، نچشد "اتفاقِ روایت انسان" را، نمی فهمد که روایت انسان چیست... تازگی ها اما فکر کردم که لازم است در روشم تجدید نظر کنم، چون خیلی وقت ها فرصت گوش کردن صوت را نداشتیم یا مثلا گوشی دم دستمان نبوده است. این بود که راه های مختلفی را امتحان کردم. سراغ تعریف های زیادی رفتم و از احساسات درونی ام گفتم. و در نهایت چیزی که حالا می گویم این است: "ببین، از حضرت آدم تاااااا ابراهیم و موسی و عیسی و ... چقدر می دونی؟ روایت انسان اینجوریه که همه رو می کوبه، از نو می سازه." همینقدر خلاصه و مفید! و عجیب آنکه جواب می دهد. دوستانم مشتاق می شوند و برای شنیدن یک جلسه ی روایت انسان تمایل نشان می دهند... _نجمه حسنیه_ ⬇️ما را اینجا ببیند⬇️ https://eitaa.com/joinchat/1894908056C0ba2af25e5
مدرسه مهارت آموزی مبنا
برای من اینطور است که اگر کسی از من بپرسد : "روایت انسان چیست؟"، کمی سکوت می کنم، در فکر فرو می روم
حالا شما که روایت انسانی هستید و حداقل یک دوره را شرکت کرده اید، بیایید و به من بگویید اگر کسی بپرسد : "روایت انسان چیست؟" چه می گویید؟ چه تعریفی از روایت انسان دارید؟ اصلا روایت انسان را چطور به آدم ها نشان می دهید؟ برای شنیدنتان مثل همیشه مشتاقم😊 + برای ارتباط با مَن :@adm_mabana + برای خواندن گپ و گفت های قبلی مان به هشتک زیر سر بزنید: +اسم کانال رو یکم تغییر دادم، گُم نکنید مارو😅 ⬇️ما را اینجا ببینید⬇️ https://eitaa.com/joinchat/1894908056C0ba2af25e5
مدرسه مهارت آموزی مبنا
2⃣ #حرف_بزنیم #روایت_انسان
از جا مانده های گپ و گفت های های قبلی. یک تجربه و تعریف خیلی خوب از روایت انسان👌 https://eitaa.com/joinchat/1894908056C0ba2af25e5
مدرسه مهارت آموزی مبنا
به نـام خــدای مهربـــان "زنجیرِ ضلالت" داستان پیامبران همیشه برای من پر از اما و اگر بوده است. هم
به نـام خــدای مهربـــان "نوح(ع)" نوح را می دیدم، خسته بود انگار. برق چشم هایش گم شده بود. شوق همه ی سالهای قبل را در چشمانش نمی دیدم. حرف های درگوشی در شهر زیاد شده بود. “ملاء” رد می شدند و مسخره اش می کردند. نوح سرش را زیر می انداخت و یادِ خدا می کرد. جای زخم هایشان، ضربه هایی که روانه ی تنش کرده بودند هنوز باقی بود. نوح آرام نبود. ولوله ای در جانش نشسته بود. می رفت و می آمد و تلاش می کرد. من از آن بالا می دیدم؛ دست هایش را که میخ به چوب می زد و می لرزید؛ چشم هایش را که هراسان بود و دنبال آدم ها تا ناپدید شدنشان کِش می آمد. دلش به هدایت شدنشان هنوز امیدوار بود. روزها به سراغم می آمد. صدای نجوایش را با خدا می شنیدم. کنعان که می آمد صورتش رنگ می باخت. دست هایش می لرزید و کمرش خم می افتاد. هربار به سخره های کنعان لبخند می زد، با مهربانی دعوتش می کرد، انذارش می داد. کنعان اما ذره ای گوش نمی داد، بلند تر می خندید و قهقهه هایش توی شهر می پیچید. به من اشاره می کرد و نوح را و خدایش را... وقتی علامت ها کنار هم چیده شدند، وقتی نوح همه ی جفت حیوانات را جمع کرد و دستِ یارانِ اندکش را گرفت و روی عرشه ایستاد؛ مکثی کرد. دلش، تپشی درجانش مانعش شد. رویش را برگرداند و به کنعان گفت : "پسرم؟بیا...بیا تا اهل نجات شوی..." کنعان در مسیر کوهی بلند بود، صدایش را بالا برد و گفت : "من راه نجاتِ خودم را بلدم" و زیرِ خنده زد. صدای قهقه اش طنین انداخت و در مسیر باد تکرار شد... من دیدم که دست نوح لرزید، که چشم از کنعان برنداشت و وقتی موجی او را بلعید روی زانو نشست... من به ذکر "بسم الله مَجراها و مُرساها" راه افتادم، موج هارا شکستم و در میان انبوه عذاب، سوارانم را نجات دادم... _نجمه حسنیه_ ⬇️ما را اینجا ببینید⬇️ https://eitaa.com/joinchat/1894908056C0ba2af25e5
مدرسه مهارت آموزی مبنا
به نـام خــدای مهربـــان "نوح(ع)" نوح را می دیدم، خسته بود انگار. برق چشم هایش گم شده بود. شوق همه
وقت شنیدنِ روایت انسان، در میانِ هیجانی که روایت ها و داستان ها به من می دهند، حسِ درونم را کلمه می کنم، روی کاغذ می آورم و می نویسم. متن بالا را هم وقتِ شنیدنِ داستان نوح نوشتم... +شما با شنیدن روایت انسان، حال درونی تان را به چه چیزی تبدیل می کنید؟ https://eitaa.com/joinchat/1894908056C0ba2af25e5
من هم از ماجرای ابلیس خیلی ترسیدم، و برای خودم نگران شدم...خیلی نگران... + حقیقت این است که وقتی پای گپ و گفت درباره ی روایت انسان می نشینیم، آنقدر نقاط مشترک پیدا می کنیم که انگار سالهاست رفیق بوده ایم... https://eitaa.com/joinchat/1894908056C0ba2af25e5