#روایت_دیدار
#قسمت_اول
#پ_بهروزی
(مامان محمد ۶ ساله، علی ۴ ساله، آیه ۳/۵ ماهه)
صبح دوشنبه، هنوز از رختخواب جدا نشده بودم که خبر رسید کارت دیدار برای پنج نفر از اعضای مادران شریف، صادر شده و چهارشنبه ۷:۳۰ صبح باید برویم حسینیه امام خمینی.🤩
هیجان و اضطراب اجازهٔ هیچ حرکتی را به من نمیداد. به همسرم خبر دادم و قرار شد سهشنبه شب برویم تهران.
با سرعت مشغول آماده شدن برای سفر شدم🤩 سفری که با همهٔ تهران رفتنهای قبلی فرق داشت.
قرار بود برای اولین بار، با کلی از خواهرهایمان برویم دیدار حضرت پدر.🤩
همان دیداری که سال گذشته تقاضا کرده بودیم و حالا در آستانهٔ ولادت حضرت زهرا محقق میشد.
شبِ چهارشنبه تا ساعت سه صبح با آیه بیدار بودم🤦🏻♀️ شش صبح هم بیدار شدم و راه افتادیم به سمت حسینیه امام خمینی، من و دختر کوچولوی سه ماههام.
۷:۴۰ رسیدم به صف طویل کوچه نوشیروان.
تلفن همراهم را نبرده بودم که معطل تحویل دادن و گرفتنش نشوم. چشم چشم میکردم توی صف تا دوستانم را پیدا کنم. همه آشنا بودند انگار، برق چشمهایمان مثل هم بود، همه مشتاق دیدار.😍
کارت ورودم را از دوستم تحویل گرفتم.
همه با دیدن آیه، میگفتند « تو صف نایست، برو جلو بچهدارها بدون صفند.»
با رفقا خداحافظی کردم و رفتم جلو.
چندین مرحله صف بود، ولی در هیچ صفی نمیگذاشتند با بچه بایستم، سریع راه را باز میکردند تا زودتر برسم به مقصد.
وضعیت همهٔ بچه به بغلها همین بود.
فقط وسایل ضروری همراهم بود، ولی نگران بودم که اجازه ندهند وسایل بچه را داخل ببرم.
اما همه چیز برای آرامش و آسایش مادرها فراهم بود، وقتی میخواستند بازرسی بدنی بکنند، یک نفر بچه را با نهایت محبت میگرفت و آرام تکان میداد تا بیقراری نکند.
وسایل دخترک را هم گذاشتند در یک قفسه نزدیک ورودی حسینیه تا هر وقت لازم شد بتوانم استفاده کنم.
برای بچهها مهد هم تدارک دیده بودند. دلم برای پسرها تنگ شد. اگر میدانستم انقدر شرایط مهیاست، آنها را هم با خودم میآوردم.
مربیهای مهد همه روسریهای همرنگ پوشیده بودند تا مادرها و بچهها راحت پیدایشان کنند.
حدود ساعت ۹ بعد از خوردن کیک و شیرکاکائوی پذیرایی، وارد حسینیه شدم.
هنوز مراسم شروع نشده بود. یک صندلی انتخاب کردم که هم نزدیک به در باشد و در صورت نیاز بتوانم سریع خارج شوم، هم پشت ستون نباشد و بتوانم کلام پدر را با قاب تصویرشان در قلبم ثبت کنم.
عکاسها با دیدن آیه سراغمان میآمدند و در حالتهای مختلف عکس میگرفتند.
جالب بود که در دیدار بانوان، همممه حتی عکاسها و فیلمبردارها هم خانم بودند.
همسر شهید شهریاری را دیدم.😍
خداروشکر کردم که قاطی این همه آدم حسابی، من را هم راه داده بودند.💝 اولین بار ایشان را در اردو ورودیهای دانشگاه دیده بودم.دل تنگ امامزاده صالح و مزار شهید شهریاری شدم. خوشحال بودم که همجوار همسر شهید، پای صحبتهای رهبرم نشستم. انگار مادرم کنارم بودند، همانطور با محبت به آیه نگاه میکردند و مراقبش بودند.
با خروش جمعیت متوجه شدم که آقا وارد شدند.😍
بلند شدم تا ببینمشان، انگار خواب میدیدم.
یاد همهٔ رفقایی افتادم که دلشان در حسینیه بود ولی نتوانسته بودند بیایند. یاد رفقای در صف کوچه، آیا رسیده بودند؟
چند نفر از خانمها صحبت کردند. از وکیل و پزشک و استاد دانشگاه تا خانهدار و فعال اجتماعی.
یک ساعت از شروع مراسم گذشته بود و هنوز سخنرانی شروع نشده بود. مجری برنامه که خانم نفیسه سادات موسوی بودند، گفتند: «آقاجان دو نفر دیگه هم در لیست ذخیره هستند و اگه صلاح میدونید بیان صحبت کنن». آقا هم خیلی صریح گفتند «نه صلاح نمیدانم 😄 وقت گذشته.»
همه خندیدیم و آقا شروع کردند به صحبت.
من و احتمالاً همهٔ مادرهایی که آنجا بودند، صحبتهای پدرجانمان را در حال شیر دادن و راه بردن و خواباندن بچه میشنیدیم، نصفه و نیمه و خوشحال از اینکه میتوانیم بعداً سخنرانی را کامل گوش کنیم. به این فکر میکردم که چقدر کار مادرها صدر اسلام سخت بوده.😁 فکر کن مثلاً پای منبر حضرت رسول، یا امیرالمومنین باشی، بعد بچه سر و صدا کند و مجبور باشی مجلس را ترک کنی. هر چقدر هم دیگران دقیق و واو به واو مطلب را برایت بگویند، نمیشود آنی که خودت از دهان مبارکشان بشنوی.
#دیدار_بانوان_با_رهبری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#روایت_دیدار
#قسمت_دوم
صحبتها تمام شد. پر از نکته بود. مثل همیشه.
فعالیت اجتماعی، با حفظ اولویت خانواده و بچهها. همانقدر که حفظ جان بچه برای مادر اولویت دارد، تربیت صحیح او هم مهم است. البته گاهی عرصهٔ اجتماع چنان اهمیت پیدا میکند که جان بچه هم باید داد در قبالش.
از حسینیه آمدم بیرون، شیرکاکائو و کیک برداشتم. ولی در کیفم گذاشتم تا برای پسرها ببرم، سوغاتی از خانهٔ امام خامنهای.🥰
کفشهایم را تحویل گرفتم. بستههای فرهنگی قشنگی به مهمانان دادند.
همه خوشحال بودند. مثل اول صبح ولی هیجان صبح به آرامش تبدیل شده بود. دریای مواجی که حالا زیر نور طلایی آفتاب، آرام گرفته.
با دوستم همراه شدم تا برایم تاکسی اینترنتی بگیرد و برگردم خانهٔ مادرم. ولی تاکسی لا موجود😐 هر چه صبر کردیم خبری نشد. پیاده راه افتادیم به سمت مترو.
خیلی وقت بود هیاهوی متروی تهران را ندیده بودم. هر چند نگران آیه بودم که در سه ماهگی، ریهاش با چنین غلظتی دود تهران را تجربه میکند، ولی آرامش حسینیهٔ امام خمینی هنوز همراهم بود. وارد واگن خانمها شدم. خانمهایی که رهبرم آنها را پیروز میدان اغتشاشات اخیر نامیدند، همین به اصطلاح ضعیف الحجابهایی که دشمن روی آنها حساب باز کرده بود! ولی اشتباه کرده بود.
حتی دختری که روسری از سرش افتاده بود، با دیدن من و آیه لبخند میزد. و دشمن همین را نمیخواهد! میخواهد منِ چادری و اویِ بدحجاب را در مقابل هم بگذارد. ولی هر چه کند نمیتواند!
چون ما دخترهای ایرانی، پدری داریم که حواسش به ما هست. پدری داریم که تمام قد از آزادی همهٔ دخترانش، در میدانهای مختلف حمایت میکند. از مدال آوری دخترانش در میدانهای بینالمللی ورزشی تمجید میکند. به پیشرفت علمی دخترانش مباهات میکند. ارزش و اهمیت کار دخترانش، در عرصهٔ خانواده و فرزندآوری را بزرگ میشمارد.
پدری که مهربانانه دخترانش را به پیشرفت در عرصهٔ معنویت دعوت میکند، و نمیخواهد دخترانش مثل دخترها و زنان غربی، کالایی برای التذاذ جنسی مردان باشند!
یادم نیست از چه سنی، ولی مطمئنم هویت زنانهام را از حضرت پدر گرفتم. و درست از همان موقع بود که به زن بودنم مفتخر شدم.
باور نمیکنم، دختری در هر کجای دنیا باشد، که اندیشهٔ امامم درباره زن، که همان نگاه اسلامی اصیل است، را بخواند و با همهٔ وجودش نخواهد که دخترِ چنین پدری باشد.🥰
در راه برگشت به خانه سوار تاکسیای شدم که رانندهاش یک خانم بود. از همان به اصطلاح ضعیفالحجابها!
گفت که امروز قرار بوده به زیارت امامزاده صالح برود، ولی نشده و آمده سرکار.
گفتم «اتفاقا منم امروز همسر شهید شهریاری رو دیدم و خیلی دلم تنگ امامزاده صالح شد، اگر رفتید نائبالزیاره من هم باشید.»
#دیدار_بانوان_با_رهبری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ز_گودرزی
(مامان سه پسر ۶ساله، ۳ساله و ۳ماهه)
هوا خیلی سرد بود.
مطمئن بودم برف میاد و ذوق زده از اینکه بچههام برف بازی میکنن.😊
شب چله گفته بودم اول زمستونه و بچهها خوشحال شده بودن که قراره برف بیاد و من ته دلم نا امید که برف کجا بود مادر.😭
سه سالهمون تا حالا برف بازی نکرده بود.
برف اومد و در عین ناباوری نشست رو زمین.😳 کودک درونم یه جوری فعال شد که نزدیک بود بچهها رو بذارم و خودم برم برف بازی.😂
پسر بزرگم که بیدارشد، بالا سرش نشسته بودم. چشماشو باز کرد و گفت مامان چی شده؟
گفتم یه خبر با چشمای گرد شده🤩 گفت چی؟😜
گفتم برف اومده چهجورمممم.😁
بعد از کلی بپربپر و خوشحالی، منتظر شدن که بابا بیاد و ببردشون برف بازی
همهش پنجره رو باز میکردن که برف داره تموم میشه و بابا نیومد...
و من پشیمون از خبر دادن.🙈
زنگ زدم به همسرم که برای بچهها دستکش بگیرن.
بزرگه برای دزد بازی دستکشهاشو سوراخ کرده...
کوچیکه هم دستکش نداره...
در واقع داشت ولی من طی عملیات دور ریختن وسایل غیرضروری (رفع انباشتگی) که از یه کانال نظم یاد گرفته بودم، رد کرده بودم رفته بود و با خودم گفته بودم کاموا دارم خودم براش میبافم.😎
اما نرسیده بودم ببافم.😔
اگه نگه میداشتم میتونستم اون روز رو باهاش راه بندازم حداقل.😑
آخه دختر نونت نبود آبت نبود، رفع انباشتگیت چی بود؟!😂😉
همسرجان گفتن من دارم میام خونه و چون شب شیفتم دیگه نمیتونم برم خرید.
میام بچهها رو ببرم یه دستی به برف بزنن و سریع برگردیم.
گفتم دستشون یخ میزنه که...🤔
و از اونجایی که ما خیلی خلاقیم، همسرم گفتن جوراب تمیز بکش دستشون.😂😂😂
کوچیکه رو جوراب کشیدم دستش.
و بزرگه زیر بار نرفت و دستکشهای سوراخشو پوشید و راهی شدن.
بچه به بغل پنجره رو باز کردم که توصیههای ایمنی رو بکنم.
مواظب باشید!
لیز نخورید!
و...
که با صحنهای مواجه شدم.😂
همکار شوهرم هم که یه دونه دختر دارن، با بچههای ما راهی شده بودن برای برف بازی.
و من فکر این بودم که آخ آخ کاش همدیگه رو نمیدیدن.😒
بچهها دستکش ندارن، زشته...
آخه نینیمون که به دنیا اومد، به همسرم گفته بودن نگران خرجشون نیستین؟
پوشاکشون چی؟
و همسرم گفته بود تا حالا نه لنگ خوراکشون بودیم نه پوشاک.
ما خودمون هم از صدقه سر این بچهها روزی میخوریم.😊
با خودم گفتم الان میگه دستکش ندارن بچههاش...😕
حدود یک ساعت بعد برگشتن.
پرسیدم چطور راضی شدن برگردن بچهها؟ گفتن دستشون یخ زد، خودشون گفتن بریم. دختر همکارمم دستکش نداشته!!
تازه گفته خوبه خانوم شما خونه بوده یه جوراب بکشه دست بچهها. همسر من که سرکار بود.
و بچهٔ اون بیشتر یخ زده بود طفلک...
من که به فکر و خیال خودم خندهام گرفته بود، خوشحال شدم که بچههام تنها نیستن و حداقل لباس ارثی دارن.😂
حتی همین دستکشهای سوراخ، میرسه به برادرها.😁
#سبک_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif