هدایت شده از پویشکتابمادرانشریف
#بریده_کتاب
#نیمه_پنهان_ماه_۷
📘📘📘
حملهٔ هوایی بود. همه جا شلوغ شده بود. همه میدویدند سمت پناهگاه و زیرزمین، ولی من دویدم طرف پشتبام. پلهها رو دو تا یکی کردم رفتم بالا.
مادر از پایین داد میزد: «منیژه کجا میری؟ بیا پایین، مگه نمیبینی همه دارن فرار میکنن، الآن میزننت، هواپیما اومده روی خونهٔ ما ...»
صدای کسی را نمیشنیدم. ایستادم روی پشت بام. هواپیما درست بالای سرم بود. احساس کردم میخواهد چیزی برایم بیندازد. چشمهایم را بستم، سرم را بالا گرفتم، دستهایم را باز کردم، مثل اینکه میخواستم بغلش کنم، چیزی مثل راکت از هواپیما جدا شد و افتاد توی بغلم، یک ماهی بزرگ و سفید بود.
از خوشحالی نمیدانستم چه کار کنم، آن قدر ذوق کرده بودم که مدام مادرم را صدا میزدم. میگفتم: «مامان بیا ببین، ببین چه ماهیِ بزرگی به ما داد، دیدی کاری باهاشون نداشت.»
آمدم پایین و ماهی را دادم به مادر. دوباره دویدم طرف پشتبام، هواپیما چرخ زد، دوباره آمد بالای سرم، یک برّهٔ سربریده انداخت توی بغلم.
📚 برشی از کتاب #نیمه_پنهان_ماه_۷
شهید ناصر کاظمی به روایت منیژه ساغرچی همسر شهید
✍🏻 نفیسه ثبات
انتشارات روایت فتح
🌺 کانال پویش کتاب مادران شریف:
@madaran_sharif_pooyesh_ketab
«۷. وقتی باطن زندگی با ظاهرش فرق داشت.»
#ز_متقیان
(مامان #محمدعلی ۱۳، #محمدحسین ۱۰.۵، #محمدمهدی ۷.۵، #محمدهادی ۴ و #فاطمه ۲ ساله)
از طریق هیئت شبهای محرم، دوستهای خوبی پیدا کردیم. توی ونکوور ایرانی کم نیست، چه دانشجوها چه ایرانیهای پولداری که بعد انقلاب مهاجرت کردن (مثل سلطنتطلبها یا اعضای گروهک منافقین)، ولی اینکه تونستیم دوستای مذهبی مثل خودمون پیدا کنیم، نعمت بزرگی بود😍 و سنگینی غربت رو کم میکرد.
زمان دو هفتهای که قرار بود توی خوابگاه دوست همسرم بمونیم، داشت تموم میشد و خود ایشون هم داشت از ایران میاومد و دیگه نمیشد همه توی یه اتاق نه متری باشیم، ولی ما هنوز نتونسته بودیم خونه پیدا کنیم🤷🏻♀.
یکی از خانوادههایی که توی هیئت باهاشون آشنا شدیم، گفتن چند روزی بیاید خونهٔ ما و مهمون ما باشید تا بتونید خونه پیدا کنید☺️. خیلی خوشحال شدیم و از ته دل براشون دعا کردیم. با اینکه شناختی از ما نداشتن، ولی بهمون اعتماد کردن. ده روزی اونجا بودیم.
خانوم خونه و شوهرش صبح تا شب میرفتن دانشگاه، همسرم هم میرفت بیرون و من فقط توی خونه میموندم و آشپزی و کارهای خونه رو انجام میدادم.
یه چیزی که برای من درس زندگی شد، این بود که قبلاً وقتی این زن و شوهر رو توی هیئت میدیدم، حس میکردم خیلی زندگی خوبی دارن و خیلی شیک و قشنگه رابطهشون🤔😇.
بعد از چند روزی که خونهشون بودیم، خانوم خونه شروع کرد به صحبت و درد دل با من و تازه فهمیدم چه مشکلات جدی🥲 و عمیقی توی زندگیشون دارن و فقط به خاطر بزرگواری این خانوم، زندگیشون پا برجا مونده بود و بعید بود کس دیگهای توی این شرایط پای این زندگی بمونه😞.
این برام تجربه شد که هیچوقت به ظاهر زندگی آدمها نگاه نکنم. همه توی زندگیشون مشکل دارن و اصلاً زندگی بدون مشکل، رشدی نداره برای آدمها😉.
بالاخره خونهای پیدا کردیم که یه طبقه همکف و یه واحد زیرزمین قابل سکونت داشت، البته همکف شرایط بهتری داشت. اما چون صاحبخونه عجله داشت، همکف رو با اجارهای کمتر🥰 از مقدار واقعی به ما داد و اونجا ساکن شدیم.
بعد از چند ماه مستاجر دیگهای پیدا کرده بود و به ما گفت یا برید زیرزمین یا اجارهٔ همکف رو بالاتر ببریم🤐.
ما گزینهٔ زیرزمین رو انتخاب کردیم و یه خانم هنگکنگی با سه تا بچه، توی طبقهٔ همکف ساکن شد. شوهر نداشت. این خانم از شش صبح تا نه شب سرکار بود.
آشپزخونهمون مشترک بود. از نظر شرعی نیازی نبود که بریم تجسس کنیم دین این بنده خدا چیه و پاکه یا نجسه، ما هم تحقیقی نکردیم☺️.
صبحها من آشپزی میکردم و شبا دیگه کاری نداشتم. این خانوم هم شب که از سرکار میاومد، آشپزی میکرد.
چند باری که اتفاقی با هم توی آشپزخونه بودیم، خاطرات خندهداری پیش اومد.
یه بار با ذوق و شوق اومد و گفت صدف تازه خریدم، بیا بخور!🤪 بعدم خودش سریع یه صدف رو باز کرد و جونور داخلش رو هورت کشید تا بهم یاد بده چطوری بخورم!!🤢 خودم رو کنترل کردم و براش توضیح دادم که ما اجازه نداریم این چیزا رو بخوریم.
یه بارم مثلاً میخواست خیری برسونه، یه دفعه اومد چیزی رو به قابلمهٔ غذام اضافه کرد و گفت این خوشمزهترش میکنه. بعد که ازش پرسیدم چی بود؟ گفت شراب!🤐 و خب مجبور شدم کل قابلمهٔ غذا رو بریزم دور😩.
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۸. تصمیم گرفتم خودم هم اونجا درس بخونم.»
#ز_متقیان
(مامان #محمدعلی ۱۳، #محمدحسین ۱۰.۵، #محمدمهدی ۷.۵، #محمدهادی ۴ و #فاطمه ۲ ساله)
بعد از مدتی که با ایرانیهای ساکن اونجا بیشتر رفتوآمد کردیم، متوجه شدم خیلی از خانومهای اطرافمون (که تقریباً همسن و سال بودیم)، پذیرش گرفتن و مشغول درس شدن. البته نه اینکه از ایران درخواست داده باشن، بلکه وقتی اومدن ونکوور، شروع کردن به خوندن زبان و ارائهٔ رزومه به اساتید، و اینطوری حتی راحتتر از شوهراشون، پذیرش گرفتن.😉 استادها وقتی حضوری دانشجو رو میدیدن بیشتر اعتماد میکردن.
منم تصمیم گرفتم برای ارشد شیمی آلی پذیرش بگیرم و درس بخونم. با زبان انگلیسی شروع کردم که اتفاقاً اصلاً توش اعتماد به نفس خوبی نداشتم😅. با خانم دوست همسرم، کتابخونه میرفتیم و خیلی جدی (حتی جدیتر از کنکور)، درس میخوندیم تا تافلمونو بگیریم🥰.
خانم هنگکنگی، همسایهٔ بالاییمون، رئیس یه کالج زبان بود. وقتی متوجه شد من زبان میخونم، اما به خاطر هزینههای بالا، نتونستم برم کلاس (فقط کمک هزینهٔ دانشجویی همسرم رو داشتیم که کفاف یه زندگی معمولی رو میداد نه بیشتر)، پیشنهاد داد با مسئولیت خودش، برم سر کلاس بشینم. کمتر از یه ماه کلاس رفتم، اما فکر کردم براشون بد میشه که بقیه میبینن من بدون هزینه اونجا هستم و دیگه نرفتم.🤷🏻♀
حقوقی که به همسرم میدادن درسته خیلی حداقلی بود، ولی میشد زندگی متوسطی رو باهاش اداره کرد. همین انگیزهای میشد که دانشجوها برن اونجا. هم درس بخونن، هم ازدواج کنن و زندگیشونو بچرخونن، هم پروژههای اون کشور با بهترین کیفیت، توسط نخبههای کشورهای دیگه، انجام بشه.
اما متأسفانه همون زمان توی ایران، علاوه بر اینکه کار کردن برای دانشجوی دکتری ممنوع بود🤐، حقوقی هم بابت دانشجوی دکتری بودن، دریافت نمیکردن😶. یادمه چند تا از دوستامون که میخواستن تشکیل زندگی بدن، به خاطر همین قضیه از ادامهٔ تحصیل دکتری انصراف دادن.
علاوه بر این کمک هزینه دانشجویی (فاند) که خرج کارهای روزمره میشد، به فکر پسانداز هم بودیم. میدونستیم که به امید خدا قراره برگردیم ایران و تفاوت دلار و ریال هم داشت زیاد میشد. همسرم کار دانشجویی انجام میدادن. کارایی که توی ایران شاید دانشجوها به سختی راضی به انجامش بشن! ولی اونجا براش سر و دست میشکستن!🥲 و اگه قسمتشون میشد، انگار برد کرده بودن.
یکی از اون کارا که همسرم انجام میدادن، چینش سالن بود. زمان برگزاری رویدادها توی دانشگاه، میز و صندلی میچیدن، سیستم صوتی راه مینداختن و جمع میکردن و... . بابت این کارا هم ساعتی پول میگرفتن.
با پساندازمون میتونستیم اونجا ماشین بخریم، اما هزینهٔ بیمه و پارکینگ و بنزین، از هزینهٔ خود ماشین بیشتر میشد. از طرفی ما هر جایی میخواستیم بریم با وسایل نقلیه عمومی میتونستیم و حتی بعدها با وجود کالسکه هم، به راحتی رفتوآمد میکردیم.
اونجا زندگی رو سخت نمیگرفتیم😉. خیلی از وسایل خونهمون دست دوم😌 و قرضی🤭 بود. مثلاً برای مهمونی و دورهمی و هیئت برگزار کردنمون، میدونستیم فلانی قابلمه بزرگ داره، فلانی قاشق و ظرف زیاد داره، امانت میگرفتیم. خونههامون نزدیک هم بود و این، کارو راحت میکرد.🥰
واقعاً با وسایل حداقلی خیلی خیلی زندگی باکیفیتی رو میگذروندیم. مدام به این فکر میکردم که وقتی با همین وسایل میشه انقدر خوب زندگی رو گذروند و مهمونی گرفت، چرا توی ایران اون همه جهاز داشتم و آرکوپال جدا واسه اون مهمون و سرویس چینی واسه این مهمون و...؟!🤔 این برام درس خیلی مهمی بود.
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۹. بعد از تافل، تصمیم گرفتیم بچهدار بشیم.»
#ز_متقیان
(مامان #محمدعلی ۱۳، #محمدحسین ۱۰.۵، #محمدمهدی ۷.۵، #محمدهادی ۴ و #فاطمه ۲ ساله)
برای تافل از ما توقع عجیبی توی مهارتهای زبانی داشتن و به راحتی نمرهای که برای دانشگاه قابل قبول باشه، نمیدادن🥲. در نتیجه دو سالی طول کشید تا بتونم نمرهٔ لازم تافل رو بیارم. بعدش آزمون GRE رو هم که برای پذیرش گرفتن لازم بود، دادم و رفتم سراغ اساتید دانشکده شیمی دانشگاه UBC. باهاشون صحبت کردم و به صورت مستمع آزاد، توی کلاسهاشون شرکت کردم. (چون قرار بود بعداً دانشجوی اون اساتید بشیم، قبول میکردن درساشون رو بگیریم و امتحانشون رو بدیم، تا کارای پذیرشمون کامل بشه) چند تایی واحد برداشته بودم و سخت درس میخوندم تا نمرههای بالایی بیارم و با خیال راحتتری بهم پذیرش بدن☺️.
توی مدتی که اومده بودیم کانادا، هر دفعه که مادرم تماس میگرفتن، اصرار میکردن بچه بیاریم😅. اما من طفره میرفتم و میگفتم: «بعد از پذیرش که خیالم از دانشگاه راحت شد، بچه میاریم و حالا بعدش یه جوری با همسرم همکاری میکنیم که بتونیم بزرگش کنیم😉.»
وقتی بعد دو سال خیالم از تافل راحت شد و داشتم درسهای ترم اول ارشد شیمی آلی رو به صورت مستمع آزاد و امتحانی میگذروندم، تصمیم گرفتیم بچهدار هم بشیم.🥰
با چند نفری از دوستام مشورت کردم، اونا میگفتن: «یکی دو سال اول که کلاس داری، بچهدار نشو. بذار برای زمان پروژهت»، سرزنشم میکردن که همهٔ زحماتت به باد میره!😏
اونجا معمولاً اینطوری بود که خانوما بعد پذیرش دانشگاه، پروژهٔ ارشد و بعدش دکتری رو پیش میبردن و با بالا رفتن سنشون، حتی اگه خودشون هم میخواستن، بچهدار نمیشدن. کلا دانشجوهای ایرانی اونجا خیلی به بچهدار شدن فکر نمیکردن😔.
منتها من واقعاً احساس نیاز میکردم🥹. اون موقع ۲۶ سالم بود و حساب میکردم از ۶ سالگی، حدود ۲۰ سال درس خوندم و این تنها کار مهم زندگی من بوده. از طرفی به عنوان یه زن، فقط یه مقطع خاص برای بچهدار شدن داشتم. میدیدم اگه بازم بخوام بچه داشتن رو به تاخیر بندازم، هم کیفیت بچهدار شدنم پایین میاد، هم از نظر روحی و جسمی برام سختتر میشه😥. من نمیخواستم بچهدار شدن رو فدای درس خوندنم بکنم و تصمیم گرفتم هر دو رو با هم پیش ببرم😉.
با خودم میگفتم حتی اگه نتونم درسم رو ادامه بدم، باز یه وقتی پیش میاد که زمان آزاد داشته باشم و بچههام بزرگ شده باشن و شرایط درس خوندن پیدا کنم☺️. هر چند قبول داشتم با فاصله گرفتن از درس، خیلی فرصتها رو از دست میدم و خیلی چیزها یادم میره. ولی بازم بچهدار شدن توی سالهای پر نشاط جوونیم، خیلی برام ارزشمندتر بود😇. من اولین کسی بودم که تو جمع دوستامون، همزمان با درس خوندنم، باردار شدم.
مهر ۸۹ بود. حساب کتاب کاملی هم کرده بودم که بچه توی تابستون به دنیا بیاد و من تا زمان شروع ترم بعدی (که نوزاد هم دارم)، چند ماهی تعطیل باشم.👩🏻🍼
توی بارداریم امتحانات میانترم آزمایشی رو دادم و خداروشکر خوب پیش رفت. اما امان از امتحانات پایانترم! اون موقع اوج ویارهای من بود، در حالیکه اصلاً برای مواجهه با ویار آماده نبودم!🥴
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۱۰. به خاطر ویار، قید پذیرش دانشگاه رو زدم.»
#ز_متقیان
(مامان #محمدعلی ۱۳، #محمدحسین ۱۰.۵، #محمدمهدی ۷.۵، #محمدهادی ۴ و #فاطمه ۲ ساله)
مادر و خواهرم توی بارداریهاشون هیچوقت ویار نداشتن، فکر میکردم منم ویاری نخواهم بود! اما زهی خیال باطل!🥴
شرایط زندگیمون توی شدت ویارم مؤثر بود. تنها بودیم و جایی برای رفتن نداشتیم. زمستون بود و سرد و تاریک. خونهمون هم عوض شده بود و رفته بودیم توی سوئیتهای ۳۵ متری دانشگاه. اونا در واقع مال مجردها بود، ولی ما به عنوان زوج، رفتیم ساکن شدیم. خونهمون طبقهٔ همکف و کنار خیابون بود و مجبور بودیم همیشه پردههای خونه رو بکشیم تا دید نداشته باشه🥺.
این شرایط ویار من رو تشدید میکرد و حالم بد بود.
ده روز اول ماه محرم کلاً صبح تا شب روی تخت افتاده بودم. شبها که میرفتیم هیئت و یه کم با بقیه صحبت میکردم، حالم بهتر میشد. ولی بعد برگشتن به خونه، دوباره حالم بد میشد😥.
امتحانات پایانترم آزمایشی (قبل از گرفتن پذیرش) رو به سختی شرکت کردم. تا رسید به امتحان شیمی آلی. باید چند تا تمرین حل میکردم که میدونستم حتماً از اونا توی امتحان میاد. ولی ویار داشتم و حالم بد بود😩 و نمیتونستم کاری کنم. هی استرس میگرفتم و گریه میکردم و حالم بدتر میشد😔.
یه روز صبح که همچنان درگیر استرس امتحان بودم، همسرم که خیلی به ندرت استخاره میگیرن، گفتن بیا استخاره کنیم که اصلاً این امتحان رو شرکت کنی یا نه😉. توی اون شرایط استیصال، جواب استخاره، آبی بود رو آتیشم! جوابش این بود که امتحان رو ندم. حالم خوب شد😅 و رفتم تخت خوابیدم. عملاً اون امتحان رو از دست دادم و رومم نمیشد برم سراغ استادش و صحبت کنم. نمیخواستم اساتید از باردار بودنم مطلع بشن. رشتهٔ من شیمی بود و مدام با آزمایشگاه و... سروکار داشتیم. حالا اگه وسط ارشد باردار میشدم، اساتید ممکن بود همکاری کنن. ولی همون اول کار، احتمال زیاد به یه خانوم باردار، پذیرش نمیدادن!😏
بعد از اون امتحان، دو تا امتحان دیگه هم داشتم، منتها چون نرفتنم خیلی بهم مزه داده بود😅 و دیدم چقدر حالم بهتره! اونا رو هم نرفتم.🤭
اون ترم آزمایشی رو از دست دادم و دیگه برای دانشگاه UBC شانسی نداشتم که بخوام پذیرش بگیرم.
توی دوره بارداری دچار دیابت🥲 شده بودم. دستگاه تست قند خون بهم دادن و طبق جدول، باید بعد از هر وعده غذایی، قندم رو چک میکردم. ورزش میکردم و رژیم غذایی مختصری داشتم. مثلاً کمتر از یه کف دست نون، یه کم سیب و... . رژیم و ورزش باعث شد کارم به انسولین زدن نرسه خداروشکر.🤲🏻
کل هزینههای ماما و پزشک توی دوره بارداری رو بیمه میداد. تا ۲۰ هفته پیش پزشک خانواده میرفتم و بعد دکتر زنان. سه بار هم سونوگرافی برام نوشتن؛ ۱۲ هفتگی، ۲۰ هفتگی و آخر بارداری.
پنج ماهی از بارداریم گذشته بود که یه خونه از خونههای دانشگاه به اسممون در اومد. ویلایی بود و از سطح زمین چند تا پله میخورد و میرفت بالا. پایینمون هم خونه دیگهای بود. حدود ۷۰ متر بود و یه خوابه. قانون این بود که اگه بچه داشتی، باید دو خوابه میگرفتی، منتها اون زمانی که ما درخواست دادیم هنوز بچه نداشتیم و البته برامون خوب شد😉. چون اجارهٔ دو خوابههاش خیلی بیشتر بود. ما تا آخر دیگه توی همین خونه بودیم.
اجارهخونه رو خودمون باید از کمک هزینهای که شوهرم میگرفتن، میدادیم. خونههای دانشگاه هم چون موقعیت خوبی داشتن، اجارهشون زیاد بود نسبت به بقیهٔ جاهای شهر، ولی ما ترجیح دادیم همونجا ساکن بشیم.
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۱۱. قرار شد مادرم برای زایمانم نیان کانادا.»
#ز_متقیان
(مامان #محمدعلی ۱۳، #محمدحسین ۱۰.۵، #محمدمهدی ۷.۵، #محمدهادی ۴ و #فاطمه ۲ ساله)
توی خونه جدید که مال دانشگاه بود، تا مدتها، وقتی صبح از خواب بیدار میشدم، انگار توی بهشت بودم🥰. ذوق میکردم توی خونه آفتاب میافته. پنجرهها رو از دو طرف باز میکردم و باد توی کل خونه میپیچید. همهش با خودم فکر میکردم اگه منم مثل بقیه از اول توی همین خونهها بودم، و اون خونهٔ ۳۵ متری تاریک رو تجربه نمیکردم، هیچوقت به ارزش این خونه پی نمیبردم🤭. بعضی از دوستای همسرم از قبل توی صف گرفتن خونهها بودن و وقتی خانومشون میاومد، دیگه از اول توی همین خونهها ساکن میشد.
خونهمون خیلی بزرگ نبود، ولی خداروشکر پربرکت بود. کلی کمد دیواری داشت و جادار بود. خیلی از هیئتهامونو ما توی همین خونه گرفتیم. یادمه بعضی وقتها پیش میاومد صد نفر، یا بیشتر☺️ مهمون داشتیم.
اکثر خونوادههای اطرافمون بچه داشتن و جالب بود که به جز ایرانیها، که تقریباً هیچکدوم بچه نداشتن و خانومهاشون یا درس میخوندن، یا یه طوری خودشونو مشغول کرده بودن، بقیهٔ ملیتها حداقل دو بچه پشت سر هم داشتن و بعضیها هم چهار پنج تا!😇
این نبود بچه توی جمع ایرانیها، باعث شد وقتی بچهٔ ما به دنیا اومد، خیلی برای همه شیرین باشه و بهش توجه زیادی کنن.
محوطهٔ اطراف خونه هم خیلی خوب بود. فوقالعاده مناسب بچهداری طراحی شده بود. بین هر چند تا خونه یه قسمت نه متری محوطهٔ شن بازی داشت، که یه عالمه شن ریخته بودن با کلی کامیون و وسایل شن بازی. این وسایل همیشه اونجا بود و کسی برنمیداشت ببره خونه. برای هر سی تا خونه هم یه محوطهٔ تاب و سرسره بود.
یه نکتهٔ خیلی جالب هم این بود که فقط از پشت خونهها به پارکینگها راه داشت و ماشینها به کوچههای داخلی و محوطهٔ بازی بچهها اصلاً راه نداشتن. به همین خاطر بچهها همیشه کاملاً آزاد و رها بودن😍.
نزدیک زایمانم شده بود و میتونستیم برای اون دوره، واسه خانواههامون درخواست ویزا کنیم. برای مادرم درخواست دادیم، اما هم ویزاشون دیر اومد، هم مادرم خیلی میلی به اومدن نداشتن و هم هزینهها زیاد بود. البته منم دلم شور میزد!😓 مادرم مذهبی بودن و احساس میکردم اگه توی فصل تابستون بیان و اون اوضاع برهنگی جامعه رو ببینن، برای ما خیلی نگران میشن و حتی ممکنه بگن جمع کنین بریم ایران!😅
در نتیجه قرار شد مامانم نیان.
یه هفته مونده به تاریخی که برای زایمان داده بودن، وقت نماز ظهر درد شدیدی حس کردم. همسرم خونه نبودن، تماس گرفتم باهاشون. اومدن خونه و چون ماشین نداشتیم، زنگ زدن آمبولانس اومد.
(بعد دو سه هفته هم یه صورتحساب حدود نود دلاری😨 برای صرفاً همین رفتوآمد با آمبولانس، برامون اومد و من هی یاد ایران می افتادم که آمبولانسها برای خدمات و رفتوآمد، چقدر هزینه کمتری میگیرن.)
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif