💫به نام خدا💫
🌻سلام، وقت همگی بخیر🌻
✅ خدا را شکر، در دورانی هستیم که اکثر مادران یک گوشی موبایل 📱دارند که حداقل عکس📸 و فیلم 🎥 میگیره.
✅ یکی از مواردی که در ارتباط بین فرزند اول و دوم به من کمک کرد همین عکسها 📸 و فیلمها 🎥 بود. البته نه عکس های وقتی که بچه حمام رفته و لباس نو پوشیده و در کادر مرتب و تمیز با یک ژست قشنگ ایستاده یا نشسته😉😂، بلکه عکس زمانی که ظرف خوروش را گذاشته روی سرش😳، عکس با کتابهایی که پاره کرده😔، عکس با سطل برنجی که خالی کرده😂، عکس با اسباب بازیهای خراب و داغون☹️، عکس با بسته پوشکی که خالی کرده و یک پوشکش مثل کلاه روی سرش هست😊، عکس با قوطی دستمالی که خالی کرده 😉 و صدها عکس دیگه از این قبیل، و همینطور فیلمهای گریه ها😭، جیغ ها😫، خرابکاریها و...
✅ به خصوص برای بچه هایی که اختلاف سنی بالای دو سال دارند، عکس و فیلمهاشون در درک شرایط نوزاد 👶 جدید خیلی کمک کننده هست.
✅ من خودم، از وقتی که پسرم را از وجود داداشش مطلع کردم، سعی میکردم هر روز، مدت زمان هر چند کوتاه، در این مورد براش صحبت کنم، اما کاملا غیر مستقیم. مثلا عکس و فیلم نوزادی خودش را بهش نشون میدادم میگفتم: وااای انقدر کوچولو بودی ما اصلا بدون پتو یا تشک بغلت نمیکردیم تا به کمرت آسیب نرسه، نه اینکه بگم تو اگر داداشت را بغل کنی به کمرش آسیب میرسه.👌👌
یا مثلا چون پوست نی نی ها حساسه ما تو را بوس نمیکردیم، خیلی از شبها تا صبح جیغ میزدی و ما همش بغلت میکردیم و راه میرفتیم و... 😉😜
✅ در واقع میخواستم، فرآیند رشد نوزاد را با بیان خاطرات و دیدن عکس و فیلمهای مربوط به خودش بهتر درک کنه و توقع نداشته باشه که از روز اول داداشش همبازیش باشه.😉😂
✅ حتی یادم هست، عکس خودش و یکی از بچه های خانواده را که چهار سال از پسر من بزرگتره بهش نشون دادم، توی اون عکس متین اخم کرده بود و کنار نوزاد پنج روزه ی ما نشسته بود. گفتم مامان میدونی چرا متین تو این عکس ناراحته؟ چون فکر میکرد تا تو دنیا بیای میتونه با تو بازی کنه وقتی دید تو چقدر کوچولویی و نمیتونید با هم بازی کنید ناراحت شد و مجبور شد صبر کنه تا تو بزرگ بشی، ولی الان که تو سه سالته با متین همبازی و دوست صمیمی هستید.😉🤩😂
✅ تقریبا پروسه ی رشد خودش تا حدود یکسالگی را، قبل از تولد داداشش با هم مرور کردیم، ولی کاملا در فضای خاطره گویی، قصه گویی، با شادی و خنده، ببین اولش نمی تونستی بشینی🤱، راه نمیرفتی، دندون نداشتی، حرف نمیزدی، غذا نمیخوردی، واااای ببین اینجا جاروی آشپزخونه را شکستی کلی با هم میخندیدیم. بقیه را هم به تدریج و با بزرگ شدن داداشش پیش رفتیم. مثلا میگفتم ببین این کتابهایی که تو یک ساله بودی پاره کردی، من میخواستم برای تو داستان بخونم، تو هم خیلی کتاب 📚 دوست داشتی، میخواستی خودت کتابها را ورق بزنی،جا چون هنوز دستهای 👐 تو ضعیف بود توانایی انجام این کار را نداشتی و برگه های کتاب پاره میشد، ولی الان دیگه اینطور نیست خودت قوی شدی 💪و میتونی کتابها را راحت ورق بزنی و اونها را سالم نگهداری (دیگه لازم نبود من بگم خوب داداشت هم کتابها را پاره میکنه).
✅ من هیچ وقت نتیجه گیری نمیکردم که خوب پس داداش هم همینطور خواهد بود یا هست، اجازه میدادم پسرم خودش نتیجه گیری کنه، که خوب پس داداش من هم حتما این کار را خواهد کرد، یا منم باید همینطور از داداشم مراقبت کنم.👌🤔😊
✅ پس حالا که تکنولوژی در اختیار ماست، چرا ما از این تکنولوژی به نفع خودمون و به عنوان یک ابزار کمکی استفاده نکنیم😉😅😂 . حتی اگر عکس یا فیلمی هم موجود نباشه، خود خاطره گویی خیلی تاثیر داره، من معمولا ما بین قصه ها، از خاطره های واقعی بچه ها و حتی خاطرات بچگی خودم زیاد استفاده میکنم.
#ورود_فرزند_جدید
#استفاده_از_عکس_و_فیلم_فرزندان
🌺 کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
❤️قصه ی آقا جواد👦
🔵 آقا جواد، یک گل پسر ۴ ساله👦 بود. یک روز عصر، پدر جواد میخواستند برای خرید نان به نانوایی بروند، جواد را هم با خودشون بردند.
🔴 وقتی در صف نانوایی ایستاده بودند، یک چادر که در پیاده رو کنار نانوایی برپا شده بود نظر جواد را جلب کرد. جواد کوچولو دید اونجا یک میز هست که روی اون چندین بسته هدیه 🎁🛍🎁🛍🎁🛍گذاشته شده، همینطور یک جعبه ی بزرگ شیشه ای که مقداری پول داخلش ریخته شده، جواد به پدرش گفت: بابا، بابا اجازه هست برم پیش این چادر؟
پدر جواد گفت: آره پسرم اشکالی نداره برو، من هم حواسم به تو هست.
🔵جواد رفت و جلوی اون میز ایستاد، بسته های هدیه خیلی توجهش را جلب کرده بود. یک آقای مهربون توی اون چادر نشسته بود. وقتی جواد را دید بلند شد و آمد جلو گفت: سلام آقا پسر گل
جواد هم سلام کرد و گفت آقا ببخشید این جایزه ها برای کیه؟ به منم میدید؟؟😊😊
آقای مهربون لبخندی زد و گفت پسرم اینها برای افرادی هست که به کمک ما احتیاج دارند، مثلا بچه هایی که لباس مناسب یا اسباب بازی ندارند، بقیه کمک میکنند تا اونها هم داشته باشند. شما هم میخوای کمک کنی؟ اگر دوست داری میتونی مقداری از پول تو جیبی خودت را کمک کنی.
🔴 جواد گفت اما من پول ندارم، یعنی بابام به داداش محمدم که مدرسه میره پول میده ولی به من و آبجی زهرا که تازه چهاردست و پا میره هنوز پول توجیبی نمیده، آخه من فقط ۴ سالمه و تنهایی جایی نمیرم.
🔵 آقای مهربون خندید و گفت: درسته اشکالی نداره پسرم، میتونی اگر لباس یا اسباب بازی داری که لازم نداری هدیه بدی فقط یادت باشه که باید نو و استفاده نشده باشند. راستی اسم شما چیه گل پسر؟
جواد گفت: من جوادم
آقای مهربون گفت: ماشالله چه اسم قشنگی، معنی اسمت هم خیلی خیلی قشنگه🌷🌷
🔴 همون موقع جواد دید پدرش نان خریده از آقای مهربون خداخافظی کرد و با پدرش به طرف خانه راه افتادند. توی مسیر، جواد پرسید بابا معنی اسم من چیه؟
پدر گفت: جواد یعنی بخشنده، یعنی کسی که از آنچه که داره به دیگران میبخشه، جواد هم یکی اسم های خدای مهربونمون هست و هم اسم یکی از امامان عزیز ما امام جواد(ع)، ایشون خیلی بخشنده بودند.
🔵 وقتی به خانه 🏠 رسیدند، جواد رفت توی اتاق، سراغ وسایلش، لباسهاشو👕👖 نگاه کرد دید لباس نو نداره، دفتر نقاشیش📖 را نگاه کرد دید چند برگش نقاشی شده، جعبه مداد رنگیهاش را نگاه کرد دید بعضی از مدادها را تراشیده و کمی کوتاه شدند، خلاصه چیزی که استفاده نشده باشه و نو باشه پیدا نکرد. ☹️☹️
ادامه دارد ...
#میلاد_امام_جواد_(ع)
#خلق_قصه
#قصه_ی_آقا_جواد
انتشار قصه ها و کپی از مطالب و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع مجاز است 🙏🙏
🌺لینک کانال مادرانه های مشترک👈👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
🔴 چند روز بعد، وقتی داداش محمد رفته بود مدرسه، مامان هم میخواست جواد و زهرا کوچولو را به پارک 🎡 ببره، مامان یک بطری کوچک آب به جواد داد، گفت پسرم جواد، این بطری آب را هم با خودت بیار که اگر توی پارک تشنه شدی از این آب بخوری.
🔵 وقتی جواد و مامان و خواهر کوچولوش به پارک رسیدند، جواد دوست داشت هرچه سریعتر به قسمت بازیها بروند، ولی همون ابتدا جواد چشمش افتاد به یک گنجشک کوچولو که روی زمین کنار باغچه افتاده بود.😔
🔴 جواد کمی نزدیکتر رفت، ولی گنجشک پرواز نکرد.😳😳 جواد تعجب کرد نزدیکتر رفت و گنجشک را بغل کرد، مامان گفت فکر کنم بالش آسیب دیده، نوکش را هم باز و بسته میکنه شاید تشنه هست، جواد تا حرف مامان را شنید بطری آب را باز کرد، آب ریخت توی دستش و نوک گنجشک را به آب نزدیک کرد، گنجشک حسابی آب خورد، بعد هم به پیشنهاد مامان گنجشک را بردند به نگهبان پارک دادند تا مراقبش باشند.👏👏
🔵 وقتی به کنار تاب و سرسره ها رسیدند، مامان گفت: من روی صندلی با خواهرت میشینم تو برو بازی کن پسرم. جواد دلش میخواست اول تاب سوار بشه، پارک کمی شلوغ بود و چندتا از بچه ها برای سوار شدن به تاب به نوبت ایستاده بودند، جواد هم انتهای صف ایستاد. بعد از جواد یک دختر کوچولو با مادرش اومد توی صف، دختر کوچولو همش میگفت: تاب تاب تاب تاب😍😍
🔴 جواد با خودش فکر کرد که چندماه دیگه میتونه زهرا کوچولو را بیاره و سوار تاب کنه، نوبت جواد شد، اما وقتی دید اون دختر کوچولو خیلی دلش میخواد زودتر سوار تاب بشه، به مامان دختر کوچولو گفت: من میتونم بازم صبر کنم، نوبت من برای شما👌👌
🔵 جواد مشغول بازی بود که صدای اذان را شنید، مامان به جواد گفت: پسرم من میخوام برم نمازخانه 🕌 پارک که نماز بخونم ولی نگران زهرا کوچولو هستم که کنار من ننشینه و چهاردست و پا بره، تو میتونی مراقب خواهرت باشی؟
جواد بازی را رها کرد و با مامان و زهرا کوچولو رفتند نمازخانه پارک. جواد مراقب آبجی بود، باهاش بازی میکرد، برای زهرا شکلک در می اورد و حسابی زهرا را خنداند😂🤣 تا مامان نماز بخوانند. بعد هم جواد و مامان و آبجی کوچولو از پارک بیرون اومدند، سوار اتوبوس 🚌 شدند تا برگردند خونشون، توی اتوبوس جواد وقتی دید یک خانم مثل مامان جونش 👵 سوار شدند و سرپا ایستادند، یادش افتاد که مامان جون هر وقت سرپا ایستاده میگه پاهام درد گرفت، سریع بلند شد و جای خودش را به اون خانم داد.👌👌
🔴 وقتی به خونه رسیدند، مامان جواد را بغل کرد و گفت: جوادم من به تو افتخار میکنم تو واقعا پسر بخشنده ای هستی.😍
جواد گفت: ولی مامان من که چیزی نداشتم که کمک کنم.
مامان گفت چرا عزیزم!!! تو امروز از آب خودت به گنجشک بخشیدی، نوبت تاب سوار شدن را بخشیدی، وقت بازی کردن را برای نگهداری از خواهرت بخشیدی، جای خودت را هم در اتوبوس بخشیدی، جواد عزیزم من خیلی به تو افتخار میکنم.👌👏😍
#میلاد_امام_جواد_(ع)
#خلق_قصه
#قصه_ی_آقا_جواد
انتشار قصه ها و کپی از مطالب و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع مجاز است 🙏🙏
🌺لینک کانال مادرانه های مشترک👈👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
💫به نام خدا💫
🌻سلام، وقت همگی بخیر🌻
✅ این روزها، من هم مثل خیلی از شما مامانهای گل، درگیر کارهای خانه تکانی هستم. درسته که به خاطر شرایط کرونا رفت و آمد نداریم، اما بالاخره خونه تکونی عید برقراره!!😉😂 اون هم با همراهی و همکاری بچه ها( قبلا در این مورد و شرایطی که برای نظافت منزل با بچه ها دارم مفصل نوشته بودم، #خانه_تکانی_با_فرزندان)
✅ میتونم که مثلا یکساعت با بچه ها بازی کنم با همون شرایطی که قبلا در #وقت_بازی_اختصاصی گفتم و بعد بچه ها با هم بازی کنند و من هم به کارهام برسم، ولی انتخاب خودم انجام همه ی کارها با بچه هاست. درسته شاید کیفیت کار بیاد پایین و زمان خیلی بیشتری هم لازم باشه ولی تاثیرات مثبتش واقعا خیلی بیشتره.👌👌👌
✅ بیشتر از بحث اینکه بچه ها کار را یاد بگیرند و یا با زحمات مادرشون آشنا بشوند، بحث همدلی و همراهیش برای من خیلی قشنگه. 😍😍
✅ سعی میکنم با حرفهایی مثل نکن، دست نزن، خرابش کردی و ...، جو را خراب و متشنج نکنم، گرچه در مواقعی واقعا سخته به خصوص با وجود فرزند ۱۸ ماهه،
به جای این تلاش میکنم فضا شاد باشه، با خواندن شعر و داستان گفتن و خندیدن😉😍😂
✅ کمدها را که میریزم بیرون، از هر کمدی کلی خاطره در میاد که میشه تعریف کرد و خندید.
کلی وسیله هست که پسرکوچیکه میگه: ای چیه؟ ( یعنی این چیه)😍
بزرگه میگه: این برای من باشه؟😳😂
✅ قصه ی خونه های قدیمی که با ذغال گرم میشدند و آخر زمستون در و دیوار خونه سیاه بود و یک خونه تکونی اساسی لازم بود, خاطره ی قالی شستن های توی حیاط و ...
✅ گاهی برای هر کاری که داریم انجام میدیم از خودمون شعر درست میکنیم. وزن و قافیه ی شعر مهم نیست مهم این هست که کنار هم شاد باشیم، گاهی با همه ی کتابهای 📚📚📚کتابخانه، خانه 🏠 و شهر و برج 🏢 ساخته میشه یا پل برای ماشین بازی، با لباسها، کوه ⛰ ساخته میشه و بچه ها میپرن روی کوه لباسها 😂😂😂
#خانه_تکانی_با_فرزندان_دو
#فرصتهای_بازی
#فرصتهای_در_کنار_هم_بودن
🌺 کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
✅ توی خونه تکونی چند تا نقشه پیدا کردیم از سفرهای چند سال قبل، نقشه گردشگری تهران، نقشه شهر مشهد و حرم امام رضا(ع)
✅ همین چند تا نقشه شد وسیله ی یک بازی ماز هیجان انگیز، همراه با کلی چاشنی تخیل، چمدانها را بستیم همراه مادربزرگ ها و پدربزرگ ها راهی مشهد شدیم. تو ماشین خیالی 🚙 نشستیم، پسرم آقای راننده بود، مناظر توی راه را دیدیم، صبحانه، نهار و شام خوردیم، خوابیدیم، رسیدیم مشهد رفتیم زیارت، یکبار با هواپیما ✈️ رفتیم مشهد و وقتی رسیدیم باید از فردوگاه میرفتیم حرم، یکبار با قطار 🚞 ، یکبار با اتوبوس 🚌. محل فرودگاه و ایستگاه راه آهن و ترمینال را من روی نقشه به پسرم نشون میدادم اون باید مسیر تا حرم را میکشید. همینطور چندبار از حرم رفتیم پارک و بازار و...
#خانه_تکانی_با_فرزندان_دو
#فرصتهای_بازی
#فرصتهای_در_کنار_هم_بودن
#بازیهای_خانگی
🌺 کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
✅ توی نقشه ی حرم هم بازی داشتیم، مثلا با پدربزرگ توی صحن قرار داشتیم باید پسرم مسیر رسیدن به پدربزرگ را پیدا میکرد. یکبار میخواستیم بریم موزه حرم را ببینیم ، یکبار خانه بازی حرم و...
جدا که حال و هوامون کلی عوض شد.
#فرصتهای_بازی
#فرصتهای_در_کنار_هم_بودن
#بازیهای_خانگی
🌺 کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
✅ یک سفر هم رفتیم تهران کلی گشتیم.😂😂اغلب از همین چیزهای ساده و به ظاهر دورریختنی بازیها، هیجان و فرصتهای یادگیری و آموزشی ایجاد میشه که در خیلی از اسباب بازیهای گرانقیمت نیست.👌👌
#فرصتهای_بازی
#فرصتهای_در_کنار_هم_بودن
#بازیهای_خانگی
🌺 کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
✅ تعمیر وسایل هم موردی هست که معمولا توی خونه تکونی پیش میاد، نسبت به سن و سال بچه ها میتونند مشارکت داشته باشند ، حتی اگر یک چسب زدن ساده باشه.👌👌
#فرصتهای_بازی
#فرصتهای_در_کنار_هم_بودن
#بازیهای_خانگی
#فرصت_تعمیر
🌺 کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
✅ پسرم در مرتب کردن کمدها، یک دفترچه قرمز رنگ دید، گفت مامان این برای من باشه؟
گفتم: تو دفترچه لازم داری؟
گفت: آره،
گفتم: چه استفاده ای میخوای از این دفترچه داشته باشی؟
گفت: میخوام کارهای فردام را بنویسم🤔😳
( چون از وقتی یادش هست دیده که من هر شب کارهام را مینویسم، #دفتر_برنامه_ریزی)
گفتم: خوب بیا برای تو بنویس
گفت: خوب من که بلد نیستم بنویسم
گفتم: خوب نقاشی بکش
من راهنماییش کردم و خودش چندتا از کارهایی که داشت بهم گفت، چند تا مورد را هم من بهش یادآوری کردم مثل تهیه ی هدیه ی روز پدر.🎁🎁🎁🧔👴👴
1⃣ یک سفارش جاقلمی ( از جاقلمی که قبلا با قوطی بازیافتی درست کرده بود و به خاله ی خودش هدیه داده بود، یکی بهش سفارش داده بود برای محل کارش)
2⃣ شش تا جا شمعی( عکس جاشمعی که برای روز مادر برای مادربزرگش #هدیه_روز_مادر ساخته بود در گروه خانواده فرستادم و گفتم هر کسی دوست داره میتونه سفارش بده، این یعنی کارآفرینی👌👌)
3⃣ برای روز میلاد حضرت علی(ع) باید کیک 🎂 درست کنیم.
4⃣ برای آقاجون میخواد یک گل کاردستی و برای باباجون یک ماشین کاردستی درست کنه.
5⃣ قطعا انتظار ندارم که از این به بعد پسر من هر روز برنامه ریزی داشته باشه، اما برام جالب بود که فردا صبحش گفت من الان ببینم چه کارهایی دارم😉😍، اما نکته ی مهم و درس ارزشمند این ماجرا برای من این بود که بدونم آن چیزی را که برای آینده ی فرزندم آرزو دارم باید از امروز روی خودم پیاده کنم.
#دفتر_برنامه_ریزی_فرزند
🌺 کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
👌 امروز از روی برنامه، جاقلمی که به سفارش خاله جونش بود، درست کرد.👏👏
#استفاده_از_بازیافتیها_برای_بازی
#کاردستی
🌺 کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak