خانم حمداوی عزیزبعد از صحبتهاشون هم ۴ ساعت در کنار جمع مادرانه ما ماندند و با صبوری به سؤالات پاسخ دادند.
امروز دورهمی ما حدودا هفت ساعت طول کشید هم مادران کلی اطلاعات باارزش کسب کردند، هم بیش از صد کودک در یک محیط غنی پاییزی ساعتها باهم آزاد و رها بازی کردند.
#مادرانه_های_مشترک_شیراز
#برنامه_های_حضوری
✅ لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
الهی ، خدا خدا گفتن مجازی ما که این همه برکت دارد، اگر به حقیقت گوییم چون خواهد بود.
#الهی_نامه
#به_وقت_اذان_صبح
به نام خدا
#قصه_ی_بهترین_کیمیا ( هفت سال به بالا)
➖در قصر پادشاه حبشه شنیده بود که می خواهند او را به پیامبر خدا هدیه دهند.
➖سالهای کودکی اش در ذهنش مرور می شد، بازی در قصر پدرش در هندوستان. او دختر یکی از پادشاهان هند بود. در جنگ اسیر شد و او را به آفریقا بردند. حالا سالهای نوجوانی اش در کاخ شاه حبشه سپری میشد. در حبشه او را «میمونه» صدا می زدند. بعد از چند سال زندگی در آفریقا شاه حبشه او را انتخاب کرده بود تا همراه هدایای بسیاری برای پیامبر خدا بفرستد.
➖میمونه فکر میکرد، خانه پیامبر خدا حتما از قصر پدرش باشکوهتر است، حتی از کاخ شاه حبشه هم بزرگتر و مجلل تر است. مطمئنا شاه حبشه برای فردی قدرتمندتر و ثروتمندتر از خودش این همه هدیه میفرستد.
➖تمام مسیر طولانی از حبشه تا مدینه بارها و بارها خانه پیامبر خدا را در ذهنش تصور میکرد. کاخی بزرگ با ستونهای بلند و مجسمه های طلایی باشکوه، حوضهای بزرگ پر از آب و ماهیان رنگارنگ، کنیزان و خدمتکاران بسیار که هر کدام کار مشخصی را انجام می دهند. باید خانه بزرگ و باشکوهی باشد. اصلا خانه که نیست، قصر است.
➖ به مدینه که رسیدند، پیامبر(ص) او را به تنها دخترش فاطمه(س) بخشید و نام او را فضّه گذاشت.
➖ با رسیدن به خانه فاطمه(س) تمام خیالاتش بهم ریخت. یک خانه کوچک با کمترین امکانات که حتی از خانه فقرا و خدمتکاران هم ساده تر بود، مگر می شود؟
تمام آنچه در آن خانه بود : یک زیرانداز حصیری ساده کوچک ،چند کاسه، یک مشک آب، سفره ای که خالی بود و یک آسیاب دستی، بیشتر نبود.
➖در آن خانه رفاه و امکانات نبود اما محبت بود، عشق بود، نور بود، قرآن بود، خدا بود.
➖ روزها گذشت و هر روز محبت و عشق بانو فاطمه(س) در دل فضه جوانه ی جدیدی میزد. دیدن سختی های بانو برایش قابل تحمل نبود. فکری به سرش افتاد. دلش میخواست به بانو فاطمه(س) کمکی کند.
➖ در هند او دختر پادشاه بود و به او علم کیمیا را آموخته بودند، یعنی علم تبدیل مس به طلا. فضه، ابزار و مقدار کمی اکسیر کیمیاگری را با خود از هند به همراه داشت تا در موقعیت مناسب از آن استفاده کند. سالها آنها را برای روز مبادا نگهداشته بود. دیدن دختر پیامبر و فرزندانش در آن شرایط سخت همان موقعیت بود. دیگر چه شرایطی از این مهم تر،برای بانویش فاطمه(س) که به سفارش پدرش، حتی کارهای خانه را هم بین خودش و فضه به طور مساوی تقسیم کرده بود. با این کار هم ذرّه ای از سختی های بانو فاطمه و مولا علی(ع) کم میشد و هم فضه می توانست خدمتی به آنها کرده باشد تا کمی از محبت های بی دریغ آنها را جبران کند.
➖بالاخره توانست تکه ای مس پیدا کند. فضه امید داشت که کاری کند که روزهای سخت بانویش تمام شود. باید کار را با دقت انجام میداد. نباید اشتباه میکرد. مس را نرم کرد و داروی کیمیا را به آن اضافه کرد و مس به طلا تبدیل شد. از خوشحالی میخواست فریاد بزند: شمش طلا را به بانو فاطمه(س) و مولایم می دهم حتما با فروش این طلا، وضع زندگی آنها فرق خواهد کرد.
➖ نزد آقایش علی(ع) رفت با احترام شمش طلا را تقدیم کرد. علی(ع) گفت: آفرین فضه معلوم است که علم کیمیا را خوب بلدی. فضه که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید، گفت: بله من این علم را در کودکی در هند آموختم.
➖علی ادامه داد: اما اگر مس را ذوب کنی طلای مرغوب تر و گرانبهاتری بدست می آید.
➖فضه متعجب شده بود، مگر آقایم کیمیاگری می داند؟!
اگر میداند چرا تا به حال از آن استفاده نکرده، پس چرا اینقدر فقیرانه زندگی می کنند؟!!
➖خجالت می کشید، اما بالاخره پرسید: آقای من مگر شما هم کیمیاگری میدانید؟
امام فرمودند: بله ، فاطمه(س) هم می داند.
➖حسن گوشه ی اتاق به بازی مشغول بود، امام به او اشاره کردند و گفتند این کودک هم می داند. نمیدانست چه بگوید!!!
علی(ع) فرمود: فضه ما خیلی بیشتر و بالاتر از این علم را می دانیم.
➖مولا علی (ع) به گوشه ای از اتاق اشاره کرد، فضه جلوی چشمانش کوهی از طلا و گنج دید، فرمود: فضه طلایت را کنار اینها بگذار
طلای کوچک فضه در مقابل آن گنج بزرگ ذره ای بیشتر نبود. فضه طلایش را کنار آنها گذاشت و یکباره همه آنها ناپدید شدند.
علی(ع) گفت: فضه ما برای این کارها خلق نشده ایم.
مرجع: مشارق انوارالیقین؛ ص۸۰
بحارالانوار ج ۴۱ ص ۲۷۳
الانوار العلویه، ص۱۴۷
#قصه_ی_بهترین_کیمیا
#فاطمیه
#ایام_فاطمیه
✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
الهی ، در شگفتم از کسی که غصّهٔ خودش را نمی خورد و غصّهٔ روزی اش را می خورد.
#الهی_نامه
#به_وقت_اذان_صبح
سلام ممنونم
#بازیهای_خانگی را جستجو کنید، بازیهای این چنینی بسیاری را خواهید دید.
این مشکل از ایتا هست. تمامی عکسها از ابتدای کانال در کانال آرشیو مادرانه های مشترک در پیامرسان بله باز می شوند. برای عکسهای قدیمی کانال میتونید از کانال بله استفاده کنید. آدرس کانال در پیامرسان بله :
https://ble.ir/madaranehayemoshtarak
🌞 صبح در این مکان مطهر، در این آسمان زیبا و هوای پاک، دعاگوی همه شما دوستان و همراهان عزیز بودم.
👌گاهی نعمتهایی را که همیشه داریم ازشون غافل میشیم و برامون عادی میشن، همون قسمت پر لیوان هستن که گاهی دیده نمیشه😔. از دست دادن نعمتهایی که همیشه داشتیم و برای ما عادی هستند باعث میشه بهشون توجه کنیم.
برای من که چند سال تهران زندگی کردم ، آسمان پاک شیراز در پاییز و زمستان از اون نعمت هاست که غرقش میشم. عکس میگیرم و بارها و بارها نگاهش میکنم چون نبودش را تجربه کردم.
و بعد به این فکر میکنم که چه نعمتهایی هستند که چون همیشه داشتم برای من عادی شدند و از آنها غافلم ؟!!
@madaranehayemoshtarak
👆پیام یکی از مادران عزیز، متشکرم 💐💐
✅ لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak