. بعد عقد وقتی رفتم خونشون و دیدم که یه خونهی کوچیک دو اتاقه دارن حالم بد شد. زمستون بود و مادرشوهرم برای به خاطر پا دردش کُرسی گذاشتهبود.تو اتاقی که قرار بود به من بدن. انقدر اتاق کوچیکبود که وقتی کرسی وسط بود و اطرافش مینشستن دیگه جا نبود رَد بشی.
به شدت مخالفت کردم اما نظرم اندازهی سر سوزنی براشون مهم نبود فقط گفتن این روند ۵ سال طول میکشه بعدش خونه میگیریم برات و من با گریه و اشک و دعوا جهیزیهم رو چیدم. جهیزیه که چه عرض کنم یه فرش و دو تا پشتی. پدرمگفت هر وقت خونهتون رو بزرگ کردید بقیهش رو میفرستم همینم باعث شد تا خواهر و مادرش دستشون بگیرن و مدام به من بگن جهیزیه نداشتی. یه بار گفتم اخه کجا میچیدم اگر میاوردم. همین رو کردن بهونه و انقدر گفتن و گفتن که من عروس سه ماهه از احسان کتک خوردم...
#ادامهدارد
❌کپی حرام⛔️
۵ سال گذشت و ما بچه دار نشدیم یعنی من نمیخواستم تا مستقل نشدیم فرزندی توزندگیمون بیاد. خبری از خونه دار شدن هم نبود. یه روز میرفتمخونهی پدرم که پسر عموم جلومرو گرفت. دروغ چرا هنوز دوستش داشتم. گفت تا بچه دار نشدی طلاق بگیر بیا با هم ازدواج کنیم.گفتم اخه ما اختلاف نداریم که طلاق بگیرم. گفت خب بیا با هم باشیم تا یه اختلاف درست کنیم. از زندگیم ناراضی بودم ولی احسان رو دوست داشتم. انقدرپیشنهاد پسرعموم برام سنگینتموم شد که احساس کردم برای اینکه از فکرم بیرون بره باید بچه دار شم.
همون شب به احسان گفتم ۵ سال شد، قپل داده بودی بعد از ۵ سال مسقل شیم، گفت من قول ندادم مادرم قول داد، بعدم خودت که میبینی نتونستم خونه جور کنم، در ثانی اگر تو فکر کنی که من یه خونه جدا بگیرم سخت در اشتباهی، اگر هم خونه بگیریم باید دو طبقه باشه که یک طبقهش رو مادرم بنشینه...
#ادامهدارد
❌کپی حرام⛔️
#زن_بایدسیاست_داشته_باشه2
یک شب که همسرم تا دیر وقت با دوستش بود و به خانه امده بود شروع کردم به همدلی کردن و صحبت کردن .
این دوستت مثل اینکه ادم حسابیه، آفرین به تو سعی کن دور و ور خودت را پرکنی از ادم های آبرو داری که سرشون به کارشونه
همسرم اول متعجب شد سپس خوشحالی را در نگاهش دیدم. گویا از اینکه من با دوستی اون دو موافقم خوشحال باشد گفت
اره رضا خیلی بچه خوبیه.
مشخصه. مردی که تا این وقت شب دنبال کار و کاسبیشه معلومه که ادم خوبیه.
اره بدبخت. اینقدر به فکر اینه که یکی و دوتا کنه نزدیک به پانزده ساله که بچه دار نشده و به تازگی خدا بهش دوقلو داده. تاحالا که سرکار بوده الانم باید بره بچه نگه داره...
#ادامهدارد
❌کپی حرام⛔️
#زن_بایدسیاست_داشته_باشه3
دوست داشتم ییشتر بدانم و حالا که سر صحبت بازشده بود وقتش بود که با سیاست کمی بپرسم. گفتم: مگه خانمش نگه نمیداره؟ جواب داد. نه یکم باهم اختلاف دارن. روزها یه پرستار گرفته و شبها هم خودش نگه میداره
معمولا من در مورد کسی قضاوت نمیکردم اما اینبار مسئله فرق داشت اخم کردم و گفتم: چه زن بی لیاقتی، شوهر به این خوبی داره قدرشو نمیدونه
صبح روز بعد درحالیکه شب را تا صبح نخوابیده بودم بیدار شدم صبحانه همسرم را که دادم. بهم گفت میخواد به دامداری رضا بره و برای همسر او کمی گلدان جابجا کنه. تمام وجودم را پراز ذوق و شادی کردم و گفتم آخ جون گلدون. منم میام. همسرم که دوست نداشت منو ببره گفت: نمی خواد بیای گلدونهاش یه مدت بی آب مونده دارن خشک میشن. من قبول نکردم و گفتم...
#ادامهدارد
❌کپی حرام⛔️
#زن_بایدسیاست_داشته_باشه4
من بلدم درستشون کنم. برم ببینم ایرادش چیه کمک میکنم خاک گلدونهاشو عوض کنیم درست میشن دوستت هم خوشحال میشه
همسرم حرف منو با هزار تردید پذیرفت. اما در چهره اش مشخص بود که دوست نداشت من رو ببره
به دنبالش راهی شدم. به دامداری رضا که رسیدیم انچه دیدم شَکم را به یقین تبدیل کرد. زنی لاغر اندام و جوان در حال جابجایی گلدان بود خندیدم و به همسرم گفتم. خوشبحالش تازه دوقلو زایمان کرده چقدر لاغره. همسرم به من اشاره کرد ساکت باشم سپس ارام در گوشم گفت. رضا با زن اولش خیلی مشکل داره، بچه دار هم که نمیشد الان دوساله ارزو خانم و صیغه کرده قرار بود مهناز طلاق بگیره و بره که یه دفعه باردار شد.
چند شب پیشها که دیر امدم مهناز رفته بود جلو در خانه آرزو و ابرو ریزی راه انداخته بود...
#ادامهدارد
❌کپی حرام⛔️
مجبور شدیم شبانه اسباب اثاثیه ارزو را از انجا ببریم و خانه اش را عوض کنیم.
ابرویی بالا دادم و جواب تمام سوالاتم را گرفتم. همانجا با تکیه بر ماشین ایستادم و هرچه همسرم گفت خانمم از گل و گلدان سر در می اورد تکان نخوردم .به خانه که امدیم روی خوش نشان دادم و به ظاهر از اشنایی ارزو خانم لذت برده بودم همینکه همسرم رفت تلفن را برداشتم و با اقارضا تماس گرفتم گوشی را که جواب داد مودبانه سلام کردم و خودم را معرفی کردم. بعد گفتم : آقا رضا یه سوال ازتون دارم. گفت: بفرمایید. با لحن جدی گفتم:
شما ارزو خانم را واسه خودتون گرفتید یا برای همسر من؟ متعجب و شاکی شدو گفت. حرف دهنتو بفهم. منم با لحن خودش جواب دادم شما داری اینکار زشتت و به شوهرم منم یاد میدی و از اونجا که حفاظت از حریم خانواده وظیفه اصلی منه دارم بهت هشدار میدم که دیگه دور و ور شوهر من افتابی نشی...
#ادامهدارد
❌کپی حرام⛔️
مجبور شدیم شبانه اسباب اثاثیه آرزو رو از اونجا ببریم و خانه اش را عوض کنیم.
ابرویی بالا دادم و جواب تمام سوالاتم را گرفتم. همانجا با تکیه بر ماشین ایستادم و هرچه همسرم گفت خانمم از گل و گلدان سر در می یاره من تکون نخوردم. چیزی که من رو خیلی ناراحت کرد ادا و اطفارهایی بود که آرزو برای همسر بنده در میاورد و خیلی هم کم حجاب بود. چند بار خواست که با من گرم بگیره ولی من محلش ندادم. تو دلم گفتم با این کارهات یه پدر خونواده رو نسبت به همسر و زندگیش سرد کردی بست نیست که حالا میخوای توجه همسر منم رو به خودت جلب کنی. در جواب تلاشهای آرزو که تلاش میکرد با من خودمونی بشه من نگاهای عمیق تاسف بهش مینداختم، آرزو متوجه رفتارهای من شد و خودش رو کنار کشید به خانه که اومدیم روی خوش نشان دادم و به ظاهر از اشنایی ارزو خانم لذت برده بودم. توی یه فرصت مناسب شماره تلفن آقا رضا رو از گوشی همسرم برداشتم. همینکه همسرم رفت تلفن را برداشتم و با اقا رضا تماس گرفتم گوشی را که جواب داد مودبانه سلام کردم و خودم را معرفی کردم. بعد گفتم : آقا رضا یه سوال ازتون دارم. گفت: بفرمایید. با لحن جدی گفتم:
شما آرزو خانم را واسه خودتون گرفتید یا برای همسر من؟ متعجب و شاکی شدو گفت. حرف دهنتو بفهم. منم با لحن خودش جواب دادم شما داری اینکار زشتت و به شوهرم منم یاد میدی و از اونجا که حفاظت از حریم خانواده وظیفه اصلی منه دارم بهت هشدار میدم که دیگه دور و ور شوهر من افتابی نشی...
#ادامهدارد
❌کپی حرام⛔️
#نافرجام ۳
باورم نمیشد طناز یه دختری بود که منو مهشید ازش تنفر داشتیم. همیشه هم کل کل داشتیم
باورم نمیشد اینجوری زهرشو به زندگی مهشید ریخته باشه مهشید ادامه داد_قیافشون دیدنی بود. کل لباس طناز خیس شده بود و مثل موش آب کشیده شده بود. جلوی طناز گریه نکردم صاف و با غرور وایستادم. بعد دوییدم سمت خونه سعید صدام میزد و میگفت مهشید اشتباه میکنی. دست بردیا رو گرفتم و اومدم خونه بابام.
تازه عکسشون رو هم برای دادگاه گرفتم. کل مهریه ام رو هم میزارم اجرا تا حالیش بشه خیانت چیه.
_مهشید ببین شاید توضیحی داشته باشه بذار حرف بزنه عجله نکن اما گوش نکرد.
بهش گفتم مهشید یه فرصت دوباره به زندگیت بده اون زندگی ارزش فرصت دوباره رو داره.
اما مهشید میگفت زندگی با منو به طناز فروخت... حالا من با نادر مونده بودم چکار کنم
چند بار که حواسش نبود کلی دقت کردم و رمز گوشیش رو یاد گرفتم. یه روز تا رفت حموم
گوشیش رو برداشتم و رفتم قسمت پیامها....
#ادامهدارد
❌کپی حرام⛔️
#نافرجام ۴
اونی که نباید اتفاق افتاده بود... پیام هاشون رو به خیال اینکه من رمز و نمیدونم پاک نکرده بود.
استرس گرفته بودم قلبم تند تند میزد رفتم سراغ فضای مجازی دیدم بله توی همه جا هستش و پیام داده. شماره رو برداشتم نمیدونستم چکار کنم چطور زندگیمو نجات بدم.
تصمیم گرفتم من برخلاف مهشید به روش نیارم.
گوشی رو درست همونطوری گذاشتم سرجاش.
یکم به گذشته زندگیم نگاه کردم کم لطفی هایی هم از سمت من بوده ولی هرچی، بازهم نادر حق نداشته خیانت کنه. خندم گرفته بود از سر حرص
چطور هم من هم مهشید همزمان داشت زندگی خوبمون از هم میپاشید؟ فردا وقتی نادر رفت سر کار رفتم سراغ تلفن کارتی و شماره دختره رو گرفتم باورم نمیشد صدای نحس خود طناز بود
پس کمر همت بسته بود زندگی هر جفتمون رو خراب کنه. خیلی حسود بود. بدون حرف زدن تلفن رو قطع کردم. من برگشتم خونه و بعد کلی فکر کردن تصمیم رو گرفتم باید زندگیم رو محکم تر نگه میداشتم و حفظش میکردم.
#ادامهدارد
❌کپی حرام⛔️
#نافرجام
البته اینم باید بگم که نادر اوایل پیامها اصلا جوابشو نمیداد و میگفت زنم و دوست دارم و... آنقدر طناز پاپیچ شده بود که نادر یکم کوتاه اومده بود. یه شام خوب همراه کلی دسر درست کردم دستی به سر و روی خونه کشیدم و برخلاف همیشه خودم به پیشواز نادر رفتم و درو براش باز کردم باهاش مهربون تر بودم. محبت میکردم نوبت دادگاه مهشید رسیده بود
با اینکه من بهش گفته بودم طناز داره زندگی جفتمون رو خراب میکنه میگفت سعید نباید روی خوش نشون میداد قرار شد طلاق بگیرن.... مهشید طلاق گرفت بردیا در هفته سه روز پیش مهشید و بقیه هفته پیش پدرش بود... یکم که آتیش مهشید خوابید افسردگیش شروع شد و فهمیده بود همونی که طناز میخواسته شده درست تو زمین طناز بازی کرده بود. پشیمون بود اما غرورش اجازه نمیداد بگه. نادر و هرطور شده خونه نگه میداشتم نمیذاشتم حوصله اش سر بره. کلی شاد بودیم و معنی زندگیو تازه فهمیده بودیم نادر هم به نوبه خودش تلاش میکرد عصر هامیرفتیم پیاده روی و رستوران. یک روز دیدم به
#ادامهدارد
❌کپی حرام⛔️
#آهسادات ۱
وقتی بچه بودم پدرم فوت شد بعداز دیپلم گرفتنم عموهام حکم کردن که باید ازدواج کنی مادرمم زن زبلی نبود اتفاقا خیلی اروم بود و هر کس هر حرفی میزد گوش میداد با اومدن اولین خواستگار خوب و مورد تایید سرو صداها بلند شد که ازدواج کن و بسه مجردی منم چون حامی نداشتم به حرفشون گوش کردم و با سینا ازدواج کردم مرد خوبی بود ولی یکم بداخلاق و بد دهن بود من ساداتم هم از طرف مادرم هم پدرم وقتی دعوامون میشد از ترس حضرت زهرا به من فحش نمیداد فقط به خودش میداد دیگه کم کم برای اروم کردن خودش منو کتک میزد ولی بعد که دعوا تموم میشد همش عذرخواهی میکرد، کم و بیش دخالت های مادرش تو زندگیم وجود داشت و وقتی برای مادرم میگفتم میگفت سکوت کن بالاخره درست میشه زندگی همش برام سخت میشد و واقعا تحمل این شرایط عذاب اور بود...
#ادامهدارد
#کپیبرداریحرام ⛔️
#آهسادات ۲
اوضاع کار و بار سینا بهم ریخته بود همش درگیر بود که بتونه کارهاش رو درست کنه و انگار فکر میکرد مقصر شرایط منم که تو خونه بیشتر از قبل بداخلاق بود دیگه حرمت منم از بین رفته بود و به منم فحاشی میکرد مادرشم از اب گل الود ماهی میگرفت و دعوای مارو بدتر میکرد دیگه طاقت نداشتم و تا برای مادرم حرف از جدا شدن از سینا میزدم خودشو میزد و میگفت طلاق بده سفید مدش رفتی کفن پوش برمیگردی انگار قرار نبود من نجات پیدا کنم ی بار که با سینا دعوامون بالا گرفت دیگه سکوت نکردم و جوابش رو دادم هر چیزی گفت منم جواب دادم شاید حریفش نمیشدم و کتکم میزد اما دلم خنک میشد که حرفهاش رو بی جواب نذاشتم شوهرمم برگشت بهم فحاشی کرد این بین مادرش از طبقه پایین اومد و برای خود شیرینی پیش شوهرم بدون اطلاع از موضوع دعوا ی سیلی به صورتم زد از شدت ناراحتی گریهم گرفت...
#ادامهدارد
#کپی_برداری_حرام ⛔️