عزیزم تو هیچ وقت نمیفهمی من چی میگم .
تو خودتو از چشم من نمیتونی ببینی که بفهمی چی میگم !
چه کردی با جهانم که به دور از یادِ تو ،
قلبم نمیلرزد ، نمیکوبد ، نمیخندد ، نمیرقصد !
غرقِاو !
از چشم هایت شروع شد ، دوست داشتنت را میگویم ..
اینجاست که شهریار میگه :
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم '
ناگهان دل داد زد دیوانه من میبینمش !
من دارم سعی میکنم جوری نشون بدم که انگار هیچی واسم مهم نیست ولی شب که میشه خاطرات از روم رد میشن .
ولی دلتنگی از یه حدی بهصورت فیزیکی خودش رو بروز میده . انگار یه وزنه ست که میاد روی قفسه سینهات جا رو واسه درست نفس کشیدن تنگ میکنه :)