۲۳ مهر ۱۴۰۲
۲۳ مهر ۱۴۰۲
🌼🌿🌼
🌿🌼
🌼
🌸 #رمــان
🍃 #آوای_انتظار
📖 #قسمت_صد_و_بیست_و_سوم
نوشته های بالای محل امضاء گذاشته بود...
با اطمینان گفتم
-: من چیزی رو امضاء نمیکنم!
اسرار کرد که باید امضاء کنم که جواب داد
-: تا دستت رو برنداری امضاء نمیکنم!
میخوام برگردم یه سلولم.!!
بلاخره ناچار شد دستش رو از روی نوشته برداره
نوشته شده بود
(با عفو ملوکانه)
با اخم گفتم
-: به هیچ وجه این عفو رو امضاء نمیکنم و حاضرم تو همین زندان بمونم!
شروع کرد به دادو بیداد کردن
+: برید گمشید دیگه همه امضاء کردن تو هم امضاء کن برو آزاد شو دیگه چی میخوای؟؟
مشکوک میزدن
که با زور سرباز از زندان انداختنم بیرون با فرمی که تو تنم بود از سرما یخ میزدم کیسه وسیله هامو از تو کمد فلزی در اوردو دادن دستم پالتومو بلافاصله تن کردم با بوی عطرم که هنوز تو پالتوم مونده بود نفس عمیقی کشیدم!
هنوز هم باورم نمیشد! یعنی من آزاد شده بودم؟
#رمان '
🌸 #رمــان
🍃 #آوای_انتظار
📖 #قسمت_صد_و_بیست_و_چهارم
آوا...&
نمیدونم چقدر گذشته بود که از شدت گریه پیرهنشو بغل کرده بودم و خوابم برده بود!
با صدای چند ضربه به در توجهم به صدای مامان جلب شد که گفت
+: آوا؟ مامان درو باز کن! حالت خوبه!؟
با صدای ضعیفی که از ته چاه در میومد گفتم
-: میخوام تنها باشم...!
صدای بابا از پشت در امدو گفت
+: داری خودتو نابود میکنی دختر!...
با گریه گفتم
-: شما میتونستید براش کاری کنین و نکردید!!!!برید تنهام بزارید خسته ام...
کمی گذشت دیگه کسی حرف نمیرد...
بی خیال به قاب عکس خیره شدم نفس غمگینی کشیدم...
که صدای زنعمو تو گوشم پیچید
+: آوا جان؟ دخترم درو باز کن پدر مادرت رفتن من ازشون خواهش کردم تو پیش من و علی بمونی!
اشکامو با پشت دست پاک کردم و قفل درو باز کردم
زنعمو با دیدن حال خرابم بغلم کرد و تو گوشم گفت
+: ما همه شریک یه غمیم صبور باش دختر!...
بغضمو قورت دادم نشستم روی زمین و به پشتی تکیه دادم
زنعمو با یه لیوان آب به سمتم امد و گفت
+: بیا عزیزم بیا اینو بخور آروم بشی..
با خجالت گفتم
-: تورو خدا ببخشید زنعمو شما خودتون حالتون بده بعد واسه من آب قند اوردید!!
چیزی نگفت و رفت تو آشپز خونه!
نگاهم به عمو افتاد چقدر شکسته تر از قبل شده بود یه گوشه نشسته بود با عینکش روی چشماش مشغول خوندن قرآن بود!
زانوهامو بغل گرفتم هیچ کدوم اون شب شام نخوردیم!
عمو همونطور که قرآن مییخوند خوابش برده بودو زنعمو تشک و پتوی من روهم تو پذیرایی انداخت. و کنارم نشست !
دستای سردشو گرفتم
و گفتم
+: زنعمو شما حالتون خوبه؟
-: خوبم دخترم ! منتظر سهیلا نشستم! تو راهن! میترسم برای خودش و بچش!
اشک هاشو با گوشه روسریش پاک کرد...
حال هیچکدوممون خوب نبود...
زنعمو اونقدر گریه کرده بود که از
#رمان '💚✨'
᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽
🌸 #رمــان
🍃 #آوای_انتظار
📖 #قسمت_صد_و_بیست_و_پنجم
از حال رفته بود.
چراغ هارو خاموش کردم پتو رو تا گردن روی زنعمو انداختم و نشستم روی تشک...
خوابم نمیبرد موهامو باز کردمو سرمو گذاشتم روی بالشت نمیدونم چقدر از فکر کردن بهش گذشت
که زنگ در به صدا در امد عمو خوابش سنگین بود برای همین زنعمو خواست از جاش بلند شه که ممانعت کردم و گفتم
+: شما بخوابین حتما سهیلا و منصورن! من میرم درو باز کنم!
چادرو انداختم روی سرم کفش دمپایی های زنعمو رو پا کردم و دوییدم طرف در
درو باز کردم با دیدن قامتش تو چهار چوب در با ترس آب دهنمو قورت دادم
نمیدونستم دارم خواب میبینم یا نه !!!
با شنیدن کلمه سلام از روی زبونش!
شوکه شدم!
هنوز هم باورم نمیشد تموم تصوراتم به هم ریخته بود...
زخمی و پریشون تر از قبل شده بود...
برای اینکه باور کنم خواب نیست دستی به یقه پیرهنش کشیدم!
واقعی بود! خود سپهر بود
مغزم قفل کرده بود... نمیدونستم باید گریه کنم یا بخندم...
@MAHMOUM01
🌼
🌿🌼
🌼🌿🌼
۲۳ مهر ۱۴۰۲
۲۴ مهر ۱۴۰۲
۲۴ مهر ۱۴۰۲
۲۴ مهر ۱۴۰۲
🌼بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ🌼
✍امام علي عليه السلام:نيكى كن تا به بند كشى
📚غرر الحكم، ح 2227
امروز دوشنبه
۲۴ مهر ماه
۳۰ ربیعالاول ۱۴۴۵
۱۶ اکتبر ۲۰۲۳
@MAHMOUM01
۲۴ مهر ۱۴۰۲
۲۴ مهر ۱۴۰۲
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸
﷽یاد خاطرات عاشقان خدا ﷽
رفیقشہید :
هواخیلیسردبود ...
ماهممونتوچادرا⛺️ ۷یا۸نفرۍمیخوابیدیم
واقعاوحشتناڪبودسرماۍاونشبا ...
ساعٺسہشببودپاشدمرفتمبیرون،
دیدمیڪےکنارماشین🚐باهمونپتوداره
نمازشبمیخونہ!!
اینچیزاروماتوواقعیټندیدیم،
توفیلمادیدیم!
امامندرمورد #بابڪدیدم...
یہجوونعاشق...♥️🍂
#بابڪداشتتواونسرماباخداشحرفمیزدツ💔
┈•🕊سلام 🤚روزتون منور به لبخند #شهیدان🌷🌷
🌿🌾 اَللَّهُـــمَّ صَلِّ عَلــَی مُحَمـّـــَدٍ وَآلِ مُحَمـّــَدٍ وَعَجّـــِـلْ فــَرَجَهُـــمْْ 🌾🌿
🌹اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌹
@MAHMOUM01
۲۴ مهر ۱۴۰۲
۲۴ مهر ۱۴۰۲
🌼🌿🌼
🌿🌼
🌼
#رمان '💚✨
᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽
🌸 #رمــان
🍃 #آوای_انتظار
📖 #قسمت_صد_و_بیست_و_ششم
اشک تو چشمام جمع شد روشناییه کوچه به یک تیربرق وصل بود...
با بغض گفتم
+: خودتی؟...!
باچشمای خستش لبخند زدو گفت!
-: خودمم...!
بعد یکمی سکوت ادامه داد
-: بیام داخل؟
آخه این چه سوالی بود معلومه که آره خونه خودشه ! برای همین از سد راهش کنار رفتم
وارد محوطه حیاط شد...
نگاهی به دور وبرش انداخت... رد نگاه هاشو دنبال کردم
کل حیاط نصب شده بود از پارچه های سیاه
برگشت و خواست ازم چیزی بپرسه که با قیافه شرمنده ام حرفشو خورد...
نگاهم به زنعمو کشیده شد
یا گریه به سمت سپهر میدویید محکم بغلش کرد و دویید طرف خونه و گفت
+: علی! علی پسرم امده ! سپهرم امده پاشو علی پاشو!!!!!!!
و بلافاصله برگشت سمت حیاط که سپهر گفت
+: دلم براتون تنگ شده بود !
عمو که غرورش اجازه هق هق کردن نمیداد بی صدا اشک میریخت انگار همه غم ها فراموش شده بود...
دلم میخواست من جای زنعمو بودم!
اما من گوشه ای با فاصله فقط شاهد محبت مادر پسریشونون بودم...
هنوز هم از شوک دیدارش مبهوت بودم!!!
وارد اتاقش شد کلید برق رو زد
همه دستام شروع کردن به لرزیدن اگه میفهمید لباس ها و قاب عکساش که روی تخت چیده شده بود کار منه ! پاک از خجالت آب میشدم!
به دنبالش رفتیم نشست روی تختش زنعمو مدام قربون صدقش میرفت!
یه نگاه به قاب عکسش انداخت و پرسید
+: این پیرهن ها اینجا چیکار میکنه؟
کسی چیزی نگفت!
نفس عمیقی کشیدم خدایا شکرت!
عمو گفت
+: میخوام کمکش کنم ببرمش حموم!
درو به رومون بست با زنعمو برگشتیم تو آشپز خونه
زنعمو هزار بار میگفت
+: دیدی آوا جان! دیدی دختر عزیزم! دیدی پسرم برگشت! الهی دورش بگردم!!!
خندیدمو گفتم
-: خوش به حال آقا پسر شما!! چشمتونم روشن حاج خانم!
خیلی وقت بود خنده روی لبهامون نقش نبسته بود!
#رمان '
🌸 #رمــان
🍃 #آوای_انتظار
📖 #قسمت_صد_و_بیست_و_هفتم
رو بهم گفت
+: تو هم عزیز دل منی ! امروز خیلی اذیت شدی میدونم! قول میدم سپهر همه این اشک هات رو رو جبران کنه...
به یه لبخند بسنده کردم...
چه جبرانی همینکه برگشته بود انگار کل دنیاروربهم داده بودن اون لحظه لبخند خدارو حس میکردم!...
چیزی تا نماز صبح نمونده بود...
زنعمو با یه سینی از غذایی که از ظهر مونده بود ارفت طرف اتاقش به دنبالش رفتم پیرهن نباتی رنگی که براش عطر زده بودم رو تنش کرده بود! موهاشو با حوله خشک میکرد !
زنعمو کنارش نشست و گفت
+: الهی قربونت بره مادر! بیا پسرم بیا این غذا رو گرم کردم بخور !
با لبخند گفت
-: خدا نکنه شما عزیز دل منی! دست شما درد نکنه!
تو دلم میگفتم خوش به حال زنعمو !
با صدای اذان که. از مسجد سر خیابون به خونه میرسید
مهرو جانمازشو پهن کرد رفت که دست به وضو شه
وقتی برگشت زنعمو ازش پرسید
+: تو که زنده بودی چرا بهمون گفتن شهید شدی؟؟؟!
دستی به صورتش کشید و گفت
-: اونا فقط میخواستن روحیه شما رو خراب کنن!
نمیدونم چی شد چه اتفاقی افتاده که همه زندانی هارو به زور بیرون میکردن!این چند روز اخیر خیلیا زنده بیرون نمیومدن!
عمو علی که مشغول روشن کردن بخاری تو اتاق سپهر بود گفت
-: خدا لعنتشون کنه! انشالله رژیم شاه زود ترسرنگون میشه!
زنعمو الهی آمینی گفت و با عمو از اتاقش بیرون زدیم
زنعمو رفت تو آشپز خونه یه قرص ا تو جعبه ای که تو یخچال بود در اورد
یه لیوان آب پر کرد و گذاشت تو یه نلبکی به سمتم گرفت و گفت
+: تبش خیلی بالاست بی زحمت اینو میبری براش!؟...
شاید میدونست سکوت اذیتم میکنه! و چقدر دلم میخواست باهاش حرف بزنم برای همین قرص رو بهونه کزد و داد دستم ...
به سمت اتاقش قدم برداشتم آروم در زدم در باز بود
#رمان '
@MAHMOUM01
🌼
🌿🌼
🌼🌿🌼
۲۴ مهر ۱۴۰۲