این بدیِ خلق با تو در جهان
ور بدانی گنج زر باشد نهان
هر که او بدخواه و دشمن مینماید
زیر این ابرو چراغی مینهاد
خلق را با تو چنین بدخو کند
تا تو را ناچار رو آن سو کند
ای برادر، تو مر این را دشمنی
دیدهٔ خود را ز نور او زنی
.مولانا
نوشته بود:
دیروز در تهران «تروریست» بودند، امروز در هرات.
این داستان اعتراضهای ما بود.
ماریانا، پس کی بال درمیآورم؟ گفته بودی اگر از آدمهای بد، بدی ببینم و بد نشوم به یک اَبَرانسان تبدیل میشوم. قدر جوانه زدن دانههای خیس خورده زیر پارچههای سفید، مانده تا آدم بد قصهها شوم. اینقدر مانده، اینقدر.
ماریانا، لابهلای چاله به چاه افتادم و تاریکِ تاریک، تا چشم کار میکند ظلمات، قدر یک نسیم روی گونهام قِل بخور. خوبی همین لمس بیدلیل هزار معناست.
ماریانا، بالی که تو روی آن دست نکشی، نبویی و نبوسی آسمان را بلد نیست. شانههایم را در دستانت بگیر، کف دستهای تو، بالهای منست. بغلم کن، ضربدر دستانت پشت کمرم، بالهای منست.
ماریانا، قدر تمام بدیها، تمامِ تمام آدم بدهای جهان، با تو خوبم. دستهایت را، بالهای مرا، به من بده.
@Afkar
از دیدن پروفایل آدمهای رندوم خوشم میاد، چقدر زیبایی و چقدر عکسهات حس و حال جالبی دارند، بعضی وقتا تعجب میکنم از اینکه یسری از ما هنوز چهره خودمونو دوست نداریم و فکر میکنیم به اندازه کافی خوب نیست و شاید حتی (*وقیحانه) خجالت بکشیم ازش، تو همه جوره زیبایی، اگر دوست داری عکسی رو به اشتراک بگذاری لحظهای شک نکن و حتما اینکارو انجام بده، در حداقلترین حالت ممکن شاید من چشمم خورد بهش و حالم خوب شد.