ما بی تو در کشاکش هستی بریدهایم
ارباب مهربان و خطا پوشِ ما بیا...
#امام_زمانم
چای عراقی
جرعهایی از چای تلخم را مینوشم. داغ است. لبهایم غنچه میشوند. یک نفس فوت میکنم توی لیوان. بخار گرمی میخورد به صورتم.
نگاهم میرود به بیرق کوچکی که به پرده آشپزخانه وصل کردهام." این خانه عزادار حسین است."
کلمات عربی و فارسی توی مغزم به هم میخورند و جرنگی صدا میدهند.
مثل صدای برخورد چند استکان باهم.
_چای ایرانی؟
به آقایی که یک قاشق پر شکر را خالی میکرد ته استکانهای باریک نگاه کردم. سر تکان دادم.
_نه چای عراقی!
برایم چای ریخت. توی همان استکان باریک و کوچک. غلیظ و تلخ.
استکان را نشاند روی نعلبکی قرمز و سفید و طرح داری. گرفت سمتم.
گفتم: شکرا.
حفظ کرده بودم اینجور وقتها بگویم: الله یساعدکم.
فروزان میگفت: رحم الله والدیک.
ما فقط همین دو سه جمله را بلد بودیم. جملهایی که در قبالش میشنیدیم اما بلند بود. لبخند و اشک را باهم داشت.
آفتاب نشسته بود بالای سرمان. ایستاده کنار موکب کوچکشان چای هورت کشیدیم.
باهم قول و قرار گذاشتیم سال دیگه که آمدیم، عراقی بلد باشیم.
از دیشب که پیام داد:" اربعین کربلا میرین؟" توی فکرم.
پیاده میروم توی خاطراتم. کلمات عربی و فارسی توی مغزم تکان میخورند. با هم برخورد میکنند. شبیه استکانهای باریک و کوچک کف خورده میان تشتِ روحی موکبها. یکباره همه با هم به زمین میافتند و میشکنند.
از خاطرات کنده میشوم.
چایم خنک شده. یک نفس سر میکشم.
نگاهم میرود به بیرق کوچکی که به پرده آشپزخانه وصل کردهام. این خانه عزادار حسین است.
زهرا سادات ☕️
آمیخته به بوی ادویهها
کتابم را میبندم. سر وصدایش کم کم میخوابد. حالا لِخ و لخ پنکهی روی سقف، جایگزین صدای کشتی و بوق لنجهایی میشود، که عرض اروند را میرفتند و میآمدند.
بوی خارک و رطبِ دست ننه مملکت جایش را با بوی خاک نم خوردهی حیاط عوض میکند و هوای نیمه ابری شمال مینشیند جای تصورات گرم و شرجیام از جنوب.
قلم قشنگی دارد خانم منوچهری. انگار گرمای دلچسب جنوب را پهن کرده روی کلمههایش و ماهرانه قصههای جذاب و پر ادویهایی از آنها ساخته.
هر چند که سرگذشت آدمهای داستانش تلخ بود. غم میخواست از هر کلمه غل بزند و بپرد بیرون و نفست را بگیرد.
زیرکانه برخی از گفت و گوها را با لهجهی جنوبی مینویسد.
انگار دست آدم را میگیرد و آرام میبرد سمت اسکله، کنار کشتیهای پهلو گرفته. وقتی داری بوی غلیظ و چسبناک ماهی را نفس میکشی؛ موجهای آبی دریا خیز بر میدارند روی پاهای برهنهات. غروب ها، شعلههای نارنجی پالایشگاه را میدیدی که در هوا میسوزند
و خاکستر دودشان را پخش میکنند در آسمان.
باید اعتراف کنم که این کتاب تمام حسهای آدم را درگیر خودش میکند. بویایی، بینایی، لامسه و شوری دریایش هم چشاییات را.
#معرفی_کتاب
کتابی که باهم کنار نیامدیم
آسمان کیپِ ابر. از اسمش خوشم آمد. خانم طاهری گفته بود هر بار که دستش به نوشتن نمیرود، قلم حسینی زاد هلش میدهد به نوشتن.
نیرویی، کنجکاوانه هُلم میداد بپرم توی آسمان کلمههای محمود حسینی زاد و ببینم از ابرهای پفکردهی ذهنش چه جملههایی سُر خورده روی کاغذ.
عکس روی جلدش، دوتا استکان خالی بود که خورده بودند به هم. انتظار تصویر یک آسمان آبی داشتم که تا خرخره ابر توی دلش دارد. ابرهای کومهایی و قلمبه. سفید و گوله گوله رویهم. اما دوتا استکان چاق خورده بودند بهم و جرنگ صدایشان ابرهای توی سرم را پراند. مقدمهی عجیبی داشت. داستان اولش غم داشت. مادر که گفت: "بیخود میگن قلب از گوشت و عضله ست، طاقتش از فولاد بیشتره!" انگار یک تکه گوشتِ رگ پیچ شده آمد جلوی چشمم، تالاپ و تالاپ و سنگین به خودش لرزید. پیرزن رنجور پاشکستهی پیچیده میان پتو هم.
از بعد داستان اول خواستم بگذارمش کنار. آن وقت اسمش میشد" کتابی که شاید زود ولش کردم". ادامهاش دادم اما. شاید اگر تا آخر میخواندمش میتوانستم بعدها عین خانم طاهری بگویم انرژی زای روزهای بیکلمه بودنم است. تا آخر خواندم. هر سیزده داستان را. جملههای خوب زیاد داشت. آدم باید منصف باشد. اما از آنهایی نبود که به دلم بنشیند. اسم این کتاب برای من کتابیست که باهم کنار نیامدیم.
#معرفی_کتاب
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
اینکه مهمان ما بودی، داغ را سنگینتر میکند؛
حالا خون تو روی خاک ایران ریخته شده؛
و این یعنی ما هم خونخواه تو هستیم...
#شهید_هنیه
| @mabnaschoole |
مکروبه !
اینکه مهمان ما بودی، داغ را سنگینتر میکند؛ حالا خون تو روی خاک ایران ریخته شده؛ و این یعنی ما هم خ
مجال نمیکنیم پیرهنهای سیاهمان را چندروزی در کمد بگذاریم. ما امتِ همیشه داغدارِ دائما زخمی...
✍مهدی مولایی
.
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکتر مخبر: پس از شهادت آیتالله #رئیسی هر بار که خدمت #حضرت_آقا رسیدم ایشان با تاثر میفرمودند:
آقای مخبر! خیلی حیف شد!!!😔😭😭
#شهیدرئیسی