احمد جلالی نسب، فرمانده عملیات یگان امنیتی امام علی(ع) سپاه استان قم متولد روستای شیم آباد سبزوار (روستایی که در دوران دفاع مقدس ۴۵ شهید را تقدیم انقلاب کرد) بود و اولین شهید مدافع حرم این روستا نام گرفت؛
او همان دوران نوجوانی با خانوادهاش به قم مهاجرت میکند و در جوار کریمه اهل بیت (ع) ساکن میشود.🍃
پسر حاج احمد روز تولد حضرت زینب (س) دختر دار میشود که با اصرار حاجی، نامش را زینب میگذارند و اینگونه میشود که اسم جهادیاش را ابوزینب انتخاب میکند.
پاسدار شهید جلالی نسب معاون عملیات یگان امنیتی سپاه امام علی بن ابیطالب (ع)، از فعالان و خادمان هیئت رزمندگان اسلام، خادم افتخاری حرم حضرت معصومه (ع) و مسجد مقدس جمکران بود.
#خادم_سیده_معصومه
#شهید_احمد_جلالی_نسب🌱
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#تُ مُھر تٵیید
از امـٰام خویـٖش دارے!🌱
حاج قاسم سعی می کرد در هر فرصتی که پیش می آمد بچه ها را دور هم جمع کند و چند ساعت فراغت را با بچه ها سپری کند و معمولا جمعه ها اگر منزل بود،همه اقوام نزدیک که در تهران ساکن هستند در منزل ایشان جمع می شدند تا ناهار را با هم صرف کنند.
حاج قاسم به فرزندان خود عشق می ورزید و آنها را ولایی و دوستدار اهل بیت تربیت کرد. نسبت به مسائل روز بسیار حساس بود و مراقبت می کرد که خدای نکرده آسیبی به بچه ها نرسد، حتی در زمان تحصیل از دبستان تا اتمام دانشگاه سعی می کرد حداقل سالی دو بار شخصا به محل تحصیل بچه ها برود و در جریان وضعیت تحصیلی فرزندانش قرار گیرد.
#زندگی_به_سبک_فرمانده ❤️
#شب_جمعه بیادتیم سردار جان🌱
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
30.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹لحظه عاشقی، لحظه شهادت حاج قاسم عزیز
کنار مزار حاج قاسم و گلزار شهدای کرمان
نایب الزیاره هستم...
🌷سحر جمعه ۷ آبان ماه ۱۴۰۰
http://eitaa.com/sayarimojtabas
http://t.me/sayarimojtabas
9.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹شام تولد شهید حجت الاسلام حاج محمد شیخ شعاعی، گلزار شهدای کرمان
کنار مزار حاج قاسم عزیز و شهدای عزیز کرمان
نایب الزیاره بودم...
🌷شب جمعه ۷ آبان ماه ۱۴۰۰
http://eitaa.com/sayarimojtabas
http://t.me/sayarimojtabas
🌹بیت الزهرا، حسینیه حاج قاسم، قدمگاه حاج قاسم
کنار مزار شهید گمنام
نایب الزیاره هستم...
🌷صبح جمعه ۷ آبان ماه ۱۴۰۰
http://eitaa.com/sayarimojtabas
http://t.me/sayarimojtabas
خانطومان چند روز بود برای پانسمان زخم پهلوش پیش ما میاومد، بهش میگفتیم برات کاور دارم درست سایز تنت، گرم و نرم. می خندید و اکثر اوقات از دستم در می رفت خدا میدونست که با دیدنش چه انرژی ما میگرفتیم، تو این گیر و دار چشمم خورد به انگشتر دستش، گفتم مومن تو که می خوای کورنت نوش جان کنی لااقل انگشتر و بده.
راضی نمی شد. میگفت نمیشه، تو اون مدتی که تا قبل از مرخصی آمدنش همش راجع به انگشترش حرف میزدم، از شهادت و انگشتر و سید ابراهیم، یه روز اومد اصلا بدون اینکه من بهش بگم گفت داداش ... انگشتر مال تو.
فکر کردم تو معذوریت قرار گرفته، گفتم نمیخواد، نوش جان، گفت نه جان تو به قول سید ابراهیم... از دستش در آورد و انگشتم کرد. بقیه بچه ها کر کشیدن فضا عوض شد. من انگشتر فیروزه ای که از مشهد گرفته بودم و متبرک به حرم های مختلف شده بود و تقدیمش کردم.
بعد از اینکه رسید ایران بهش تماس میگرفتم و احوال پرسی. یه روز گفت ... انگشتری که به من دادی و دادم به کسی... اصلا بهم برنخورد چون به هیچ چیز دلبسته نبود
فلسفه مقاومتش برای ندادن انگشتر به خاطر این بود که انگشتر و از #حاج_قاسم_سلیمانی زمان آزاد سازی خان طومان گرفته بود.
#شهید_مرتضی_عطایی🌱
#زندگی_به_سبک_شهدا
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
حامد به حدی به پدر و مادرش احترام می گذاشت که درکش همیشه برای من عجیب بود. هرگز روی حرف پدر مادرش چیزی نگفت. حال آنکه خیلی وقت ها حق با حامد بود اما سکوت می کرد.
هنگامی که مادرش از دنیا رفت همه اش خود را ملامت می کرد که نتوانستم برای مادرم کاری کنم. بعد از فوت مادرش هر عمل و دعا و زیارتی که انجام می داد به نیت ایشان بود. ثواب تمامی اعمال مستحب را به مادر تقدیم می کرد.
#شهید_حامد_کوچک_زاده
فدایی #امام_زمان🌱
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
42.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید| مستند شهید مدافع حرم مصطفی عارفی
#شهید_مصطفی_عارفی🌷
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
حـاج قـاسم بارها به ما میگفت:
«دیگر جان من به لب رسیده و نمیدانم چرا شهید نمیشوم؟!»
هر خانوادۀ شهیدی را که میدید، میگفت:
«دعا کنید من شهید شوم.»
ایشان شبانهروز به اطرافیان خود توصیه میکرد برای شهادتش دعا کنند و بهجز شهادت به چیز دیگری فکر نمیکرد. یک نامه برای شهید حسین بادپا نوشته بود که:
«اگر شهید شدی به یونس زنگیآبادی، محمّدحسین یوسفاللهی و سیدقاسم میرحسینی و... سلام من را برسان و بگو معرفت هم حدّی داره، چرا در فکر من نیستید؟» لذا ایشان شب و روز دنبال شهادت میدوید.
حاج قاسم در کتاب «ریشه در آسمان»، دربارۀ شهید احمد سلیمانی میگوید:
«من و احمد سیزده سال داشتیم و پدرم نهصد تومان و پدر احمد سلیمانی پانصد تومان وام داشت؛ ما برای پرداخت وام پدرانمان نگران بودیم، دونفری همقسم شدیم از روستا برای کسبوکار و ذخیرۀ پول به کرمان بیاییم تا به پدرانمان کمک کنیم تا وام خود را بپردازند.
به خیابان ناصریه کرمان رفتیم و در منزل یک پیرزنی بهنام آسیه اتاقی اجاره کردیم و دوتایی برای کارگری رفتیم؛ از بس جثـۀ من و احمد کوچک بود، کسی ما را کارگری نمیبرد و نهایتاً با سیزده سال سن در انتهای خیابان خواجو در ساخت یک مدرسه بهمدّت هشت ماه در کرمان کارگری کردیم و مزد روزانۀ هرکداممان دو تومان بود؛ من سیصد تومان آماده کردم و احمد یک مقدار بیشتر آماده کرد، بعد از هشت ماه رفتیم پول ذخیرهشده را بردیم برای پدرانمان تا وام کشاورزی خود را بپردازند.
هر وقت برای کار میرفتیم از در شرقی مسجد جامع کرمان وارد میشدیم دستگیره و درب کوب در را میبوسیدیم و از در خروجی خارج میشدیم.»
حـاج قـاسم در لحظۀ شهادت بر بالین شهید احمد سلیمانی حاضر شد و بعدها دراینباره گفت:
«دست تقدیر این بود من که از دوران کودکی با احمد بودم، در زمان شهادتش هم بالای سرش حاضر شوم و اگر بخواهم کلمهای را اختصاصاً و حقیقتاً بهعنوان مشخصۀ این شهید ذکر کنم، باید بگویم «انسان پاک» لایق این شهید بزرگوار است.
در واقع کسانی میتوانند این مفهوم را داشته باشند که بعد از معصوم، به درجهای از صالح بودن برسند.
احمد علاقۀ ویژهای به جلسات مرحوم آیتالله حقیقی داشت و در همان جلساتی که در مسجد کرمان برگزار میشد، به انقلاب اتصال پیدا کرد و حقیقتاً از همان دوران روح حاکم بر احمد روح شهادت بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی این حس شدیدتر شد و او را یک انقلابی درجۀ یک کرد.
شهید سلیمانی از مؤثرترین فرماندهان لشکر ثارالله بود. در عملیات طریقالقدس در کانالی که در محور ما بود، ایشان هم حضور داشت؛ وقتی من در نیمهشب به آن کانال رفتم، او را دیدم و وقتی او مرا دید، بلافاصله پشت بوتهها پنهان شد و بعداً متوجه شدم که او بهخاطر اینکه مبادا من او را ازآنجا برگردانم، پشت بوته رفته بود. در طول جانشینی فرماندهی لشکر ثارالله هیچگاه خود را در جایگاه فرمانده نشان نداد و هیچکس احساس نکرد که او مسئولیتی در جبهه دارد.
با همۀ فرماندهها ارتباط داشت و حتی برای اینکه بتواند در عملیاتها به جبهه و صحنه جنگ نزدیک باشد، یک موتورسیکلت داشت که پیوسته خود را به آتشها میرساند.
وقتیکه در شب شهادتش مشغول خواندن دعای کمیل بود، حال عجیبی داشت. از اول تا آخر دعا سر به سجده بود و انگار الهام شده بود که قرار است فردا ده صبح به شهادت برسد.
چهره او را که پس از شهادت دیدم، نصف صورتش را خون پوشانده بود و نصف صورتش مثل مهتاب میدرخشید و حقیقتاً آرامش خاصی در چهرۀ او پیدا بود که باعث شد دیدن این صحنه جزو دیدنیترین صحنۀ عمرم در دوران دفاع مقدّس باشد... .»
حاج قاسم میگفت:
«پدرم یکدانه گندم حرام به خانۀ ما نیاورد.»
ایشان چنین پدر و مادر مقیّدی داشت و در چنین خانوادهای پرورش یافته بود که امروز افتخار ایران و اسلام شده است.
#شهید_قاسم_سلیمانی🌷
فدایی #امام_زمان🌱
#عزیزدلها...
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani