#دلنوشته
#شهید_محمدعلی_مناقبی_فر
⚜از کارم استعفا می دهم...
🔸درجبهه فرمانده بود...
فرمانده ی جنگ که اینجا خودش را سرباز معرفی میکرد..
🔸جز خضوع چه چیزی میتواند این ادعا را مستدل کند...؟؟؟
ازهمان بچگی متواضع بود..
دلسوز ومهربان بود...
🔸گفته بودند نان بخرد، با وجودیکه دوستانش دم در منتظرش بودند خودش ارد را خمیر کرد، نان پخت ورفت...
🔸اهل کمیل وندبه وتوسل بود.
اذان میگفت...
اصلا بلند گو خریده بود، به مسجد میبرد که اذان بگوید.
همین بلندگو را بعدها به جبهه برد...
میگفتند آنجا هم موذن بوده.
🔸مادر فراق کشیده نفس کم می اورد
اما برایمان گفت...
هر روز سر مزار شهیدم میرفتم،
اما دیگر ناتوان شدم.
وقتی جبهه بود خواب دیدم امام جمعه ی شهرمان حواله ی چادری ب من هدیه داد که تهیه کنم..
صبح فردا خبر شهادت پسرم آمد.
🔸گفتیم با عکس شهید حرف بزند...
🔸تنها زمزمه کرد.
فدای نفسهای بی رمق این مادر که حرفهایش را زیر لب گفت.
🔸محمد علی عزیز!!
مادرت دستگاه اکسیژن احتیاج دارد...تنفسش مدتیست با دستگاه کامل میشود...
🔸پدرت با اینکه غمی مستتر درچهره داشت، اما لبخند میزد.
با وجود کسالت و پا دردش میزبانمان شد واز میزبان غایب گفت...
از تو...
🔸میگفت:
پسرم بسیار به حرفهایم گوش میداد...
خلاف نظرم عمل نمیکرد.
قبل از شهادتش خواب دیدم دم در منزلمان گل وگلکاری وچراغانی ست
نگهبانهایی درلباس های خاص هم انجا هستند...
🔸بعد از شهادتش در خواب باغ بزرگی دیدم با هوای معتدل ونهر های جاری ...
میان باغ قدم میزدم..
پرسیدم از عابری:
باغ کیست؟؟
گفتند:
باغ پسرت..آانرا ب شما داده است...
🔸محمد علی مناقبی عزیز!
بی شک بسیار مهربان بوده ای
دشمن اینرا از کجا میدانست که قلبت را نشانه رفت...؟
همان طور کهخودت خوابش را دیده بودی... جایی گفته بودی:
من شهید میشوم.وتیر ب قلبم میخورد...
🔸توکارمند بنیاد شهید بودی
چقدر هم مشتاق ب کار
🔸اما جنگ راتاب نیاوردی...
🔸گفته بودی:
هر جور شده میروم...
باید بروم...
🌹از کارم استعفا می دهم.....
🔸غروب شنبه
🔹۲۹ دی ماه ۱۳۹۶
🔺فاطمه دهقانی تفتی
➖➖➖➖➖➖➖
#هیئت_مکتب_الشهدا_تفت
@maktabeyar