هدایت شده از تحریر حسنا 💝
❌ #داستـان جذاب آهنگـر و زن زیـبا
آهنگـر: روزي در همين دكان نشسته بودم كه ناگاه #زني بسيار زيبا كه تا آن روز كسي را به #زيبايي او نديده بودم، نزد من آمد و گفت:
« برادر! چيزي داري كه در راه #خدا به من بدهي؟»
من كه شيفته رخسارش شده بودم، گفتم: « #اگر حاضر باشي با من به خانه ام بيايي و خواسته مرا اجابت كني، هرچه بخواهي به تو خواهم داد.»
زن با ناراحتي گفت: «به خدا سوگند، من زني نيستم كه #تن به اين كارها بدهم.» گفتم: «پس برخيز و از پيش من برو.»
⛔️زن برخاست و رفت تا اينكه از چشم ناپديد شد. پس از چندي دوباره نزد من آمد و گفت قبول میکنم اما به یک #شرط...
❌بــراے خواندن ادامـہ داستان ڪلیڪ ڪنید📛
❌بــراے خواندن ادامـہ داستان ڪلیڪ ڪنید📛
#داستان آموزنده
جایگاه_مناسب
يك وقتي، حيوانات تصميم گرفتند در يك مدرسه آموزش مهارت هاي حيوانات شركت كنند. برنامه آموزي آنها شامل دويدن، بالا رفتن، شنا كردن و پرواز كردن بود. همه حيوانات همه درس ها را انتخاب كردند.
اردك كه در شنا كردن عالي بود، و از معلم خود بهتر شنا مي كرد، در پرواز نمره قبولي نياورد، و در دويدن ضعيف بود. چون در دويدن بسيار كند بود، ناچار شد شنا را از درس خود حدف كند و پس از تعطيلي ساعات درسي، در مدرسه مي ماند و دويدن تمرين مي كرد. اين تمرين باعث شد كه پاهاي پرده دار او كاملاً پوستمال شوند و به همين دليل كسي ناراحت نشد مگر خود اردك.
خرگوش در دويدن در رأس كلاس خود بود. اما عصب هاي ماهيچه هايش به علت تمرين زياد شن كشيده شدند و در دويدن هم كم مي آورد و مثل سابق نمي توانست بدود.
سنجاب در بالا رفتن عالي بود. اما در كلاس پرواز بيچاره شده بود. زيرا معلم او را وادار كرده بود از زمين به بالا برود نه اين كه از درخت پايين بيايد. سنجاب به دليل فشار زياد دچار گرفتگي عضلات شد. از اين رو در بالا رفتن نمره «ج» و در دويدن «د» گرفت و مردود شد.
عقاب يك بچه مساله دار بود و به خاطر بي انضباطي به سختي تنبيه شد. در كلاس هاي پرواز از همه جلوتر بود و اصرار داشت روش خود را در بالا رفتن به كار گيرد.
👇👇
آدم هاي موفق جاي مناسب خود را كشف كرده اند. معلم ها و پدران و مادران موفق، شاگردان و فرزندان خود را با توجه به تواناييشان تعليم مي دهند و از آن ها توقع بيجا ندارند.
@mama_bardari👼
#داستان آموزنده
جایگاه_مناسب
يك وقتي، حيوانات تصميم گرفتند در يك مدرسه آموزش مهارت هاي حيوانات شركت كنند. برنامه آموزي آنها شامل دويدن، بالا رفتن، شنا كردن و پرواز كردن بود. همه حيوانات همه درس ها را انتخاب كردند.
اردك كه در شنا كردن عالي بود، و از معلم خود بهتر شنا مي كرد، در پرواز نمره قبولي نياورد، و در دويدن ضعيف بود. چون در دويدن بسيار كند بود، ناچار شد شنا را از درس خود حدف كند و پس از تعطيلي ساعات درسي، در مدرسه مي ماند و دويدن تمرين مي كرد. اين تمرين باعث شد كه پاهاي پرده دار او كاملاً پوستمال شوند و به همين دليل كسي ناراحت نشد مگر خود اردك.
خرگوش در دويدن در رأس كلاس خود بود. اما عصب هاي ماهيچه هايش به علت تمرين زياد شن كشيده شدند و در دويدن هم كم مي آورد و مثل سابق نمي توانست بدود.
سنجاب در بالا رفتن عالي بود. اما در كلاس پرواز بيچاره شده بود. زيرا معلم او را وادار كرده بود از زمين به بالا برود نه اين كه از درخت پايين بيايد. سنجاب به دليل فشار زياد دچار گرفتگي عضلات شد. از اين رو در بالا رفتن نمره «ج» و در دويدن «د» گرفت و مردود شد.
عقاب يك بچه مساله دار بود و به خاطر بي انضباطي به سختي تنبيه شد. در كلاس هاي پرواز از همه جلوتر بود و اصرار داشت روش خود را در بالا رفتن به كار گيرد.
👇👇
آدم هاي موفق جاي مناسب خود را كشف كرده اند. معلم ها و پدران و مادران موفق، شاگردان و فرزندان خود را با توجه به تواناييشان تعليم مي دهند و از آن ها توقع بيجا ندارند.
@mama_bardari👼
#داستان
#داستان_کودکانه
عنوان: آرزوی گربه پشمالو💭🐱
موضوع:
خودباوری و پذیرش تفاوت ها
🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱
در يك باغ زيبا و بزرگ ، گربه پشمالويی زندگی می كرد .او تنها بود و هميشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .😿
به همین خاطر يكبار سعی كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند .
🕊🕊🕊
پيش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .
ديگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .💭🐱
آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنيد . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادویی خود به شانه های گربه زد.👰
صبح كه گربه كوچولو از خواب بيدار شد احساس كرد چيزی روی شانه هايش سنگينی می كند .وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش ديد خيلی تعجب كرد ولی خوشحال شد.🙀
گربه پشمالو خواست پرواز كند ولی بلد نبود .
از آن روز به بعد او هر روز تمرين می كرد تا پرواز كردن را ياد بگیرد.
روزی كه حسابی پرواز كردن را ياد گرفته بود، در آسمان چرخب زد و روی درختی كنار پرنده ها نشست.🌳
وقتی پرنده ها متوجه اين تازه وارد شدند ، از وحشت جيغ كشيدند و بر سر گربه ريختند و تا آنجا كه می توانستند به او نوك زدند . 🕊🕊🕊
گربه كه جا خورده بود و فكر چنين روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمين خورد و يكی از بالهايش شکست.
شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد. 😿
فرشته كوچولو صدایش را شنید و خودش را به گربه رساند.
فرشته به او گفت : آخه عزيز دلم هر كسی بايد همانطور كه خلق شده ، زندگی كند . معلوم است كه اين پرنده ها از ديدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند . تو بايد بگردی و دوستانی روی زمين برای خودت پيدا كنی.👰
بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت.
صبح كه گربه پشمالو از خواب بيدار شد ديگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد. 😺
ياد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پيدا كند.
به انتهای باغ رسيد . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .🏡
در اتاق دختر كوچكی بود که وقتی صدای ميو ميوی گربه را شنيد ، با خوشحالی كنار پنجره آمد . 👧🏻
دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پيش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پيشم بمانی هر روز شير خوشمزه بهت می دم . 👧🏻🍶
گربه پشمالو وقتی دید دوستی مهربان پیدا کرده، خوشحال شد، ميو ميوی كرد و خودش را به دخترك چسباند.😻
@mama_bardari👼
#داستان
#داستان_کودکانه
عنوان: آرزوی گربه پشمالو💭🐱
موضوع:
خودباوری و پذیرش تفاوت ها
🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱
در يك باغ زيبا و بزرگ ، گربه پشمالويی زندگی می كرد .او تنها بود و هميشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .😿
به همین خاطر يكبار سعی كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند .
🕊🕊🕊
پيش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .
ديگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .💭🐱
آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنيد . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادویی خود به شانه های گربه زد.👰
صبح كه گربه كوچولو از خواب بيدار شد احساس كرد چيزی روی شانه هايش سنگينی می كند .وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش ديد خيلی تعجب كرد ولی خوشحال شد.🙀
گربه پشمالو خواست پرواز كند ولی بلد نبود .
از آن روز به بعد او هر روز تمرين می كرد تا پرواز كردن را ياد بگیرد.
روزی كه حسابی پرواز كردن را ياد گرفته بود، در آسمان چرخب زد و روی درختی كنار پرنده ها نشست.🌳
وقتی پرنده ها متوجه اين تازه وارد شدند ، از وحشت جيغ كشيدند و بر سر گربه ريختند و تا آنجا كه می توانستند به او نوك زدند . 🕊🕊🕊
گربه كه جا خورده بود و فكر چنين روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمين خورد و يكی از بالهايش شکست.
شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد. 😿
فرشته كوچولو صدایش را شنید و خودش را به گربه رساند.
فرشته به او گفت : آخه عزيز دلم هر كسی بايد همانطور كه خلق شده ، زندگی كند . معلوم است كه اين پرنده ها از ديدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند . تو بايد بگردی و دوستانی روی زمين برای خودت پيدا كنی.👰
بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت.
صبح كه گربه پشمالو از خواب بيدار شد ديگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد. 😺
ياد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پيدا كند.
به انتهای باغ رسيد . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .🏡
در اتاق دختر كوچكی بود که وقتی صدای ميو ميوی گربه را شنيد ، با خوشحالی كنار پنجره آمد . 👧🏻
دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پيش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پيشم بمانی هر روز شير خوشمزه بهت می دم . 👧🏻🍶
گربه پشمالو وقتی دید دوستی مهربان پیدا کرده، خوشحال شد، ميو ميوی كرد و خودش را به دخترك چسباند.😻
@mama_bardari👼
#داستان
#داستان_کودکانه
عنوان: آرزوی گربه پشمالو💭🐱
موضوع:
خودباوری و پذیرش تفاوت ها
🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱
در يك باغ زيبا و بزرگ ، گربه پشمالويی زندگی می كرد .او تنها بود و هميشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .😿
به همین خاطر يكبار سعی كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند .
🕊🕊🕊
پيش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .
ديگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .💭🐱
آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنيد . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادویی خود به شانه های گربه زد.👰
صبح كه گربه كوچولو از خواب بيدار شد احساس كرد چيزی روی شانه هايش سنگينی می كند .وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش ديد خيلی تعجب كرد ولی خوشحال شد.🙀
گربه پشمالو خواست پرواز كند ولی بلد نبود .
از آن روز به بعد او هر روز تمرين می كرد تا پرواز كردن را ياد بگیرد.
روزی كه حسابی پرواز كردن را ياد گرفته بود، در آسمان چرخب زد و روی درختی كنار پرنده ها نشست.🌳
وقتی پرنده ها متوجه اين تازه وارد شدند ، از وحشت جيغ كشيدند و بر سر گربه ريختند و تا آنجا كه می توانستند به او نوك زدند . 🕊🕊🕊
گربه كه جا خورده بود و فكر چنين روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمين خورد و يكی از بالهايش شکست.
شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد. 😿
فرشته كوچولو صدایش را شنید و خودش را به گربه رساند.
فرشته به او گفت : آخه عزيز دلم هر كسی بايد همانطور كه خلق شده ، زندگی كند . معلوم است كه اين پرنده ها از ديدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند . تو بايد بگردی و دوستانی روی زمين برای خودت پيدا كنی.👰
بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت.
صبح كه گربه پشمالو از خواب بيدار شد ديگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد. 😺
ياد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پيدا كند.
به انتهای باغ رسيد . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .🏡
در اتاق دختر كوچكی بود که وقتی صدای ميو ميوی گربه را شنيد ، با خوشحالی كنار پنجره آمد . 👧🏻
دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پيش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پيشم بمانی هر روز شير خوشمزه بهت می دم . 👧🏻🍶
گربه پشمالو وقتی دید دوستی مهربان پیدا کرده، خوشحال شد، ميو ميوی كرد و خودش را به دخترك چسباند.😻
@mama_bardari👼
#داستان
#داستان_کودکانه
عنوان: آرزوی گربه پشمالو💭🐱
موضوع:
خودباوری و پذیرش تفاوت ها
🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱
در يك باغ زيبا و بزرگ ، گربه پشمالويی زندگی می كرد .او تنها بود و هميشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .😿
به همین خاطر يكبار سعی كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند .
🕊🕊🕊
پيش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .
ديگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .💭🐱
آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنيد . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادویی خود به شانه های گربه زد.👰
صبح كه گربه كوچولو از خواب بيدار شد احساس كرد چيزی روی شانه هايش سنگينی می كند .وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش ديد خيلی تعجب كرد ولی خوشحال شد.🙀
گربه پشمالو خواست پرواز كند ولی بلد نبود .
از آن روز به بعد او هر روز تمرين می كرد تا پرواز كردن را ياد بگیرد.
روزی كه حسابی پرواز كردن را ياد گرفته بود، در آسمان چرخب زد و روی درختی كنار پرنده ها نشست.🌳
وقتی پرنده ها متوجه اين تازه وارد شدند ، از وحشت جيغ كشيدند و بر سر گربه ريختند و تا آنجا كه می توانستند به او نوك زدند . 🕊🕊🕊
گربه كه جا خورده بود و فكر چنين روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمين خورد و يكی از بالهايش شکست.
شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد. 😿
فرشته كوچولو صدایش را شنید و خودش را به گربه رساند.
فرشته به او گفت : آخه عزيز دلم هر كسی بايد همانطور كه خلق شده ، زندگی كند . معلوم است كه اين پرنده ها از ديدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند . تو بايد بگردی و دوستانی روی زمين برای خودت پيدا كنی.👰
بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت.
صبح كه گربه پشمالو از خواب بيدار شد ديگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد. 😺
ياد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پيدا كند.
به انتهای باغ رسيد . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .🏡
در اتاق دختر كوچكی بود که وقتی صدای ميو ميوی گربه را شنيد ، با خوشحالی كنار پنجره آمد . 👧🏻
دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پيش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پيشم بمانی هر روز شير خوشمزه بهت می دم . 👧🏻🍶
گربه پشمالو وقتی دید دوستی مهربان پیدا کرده، خوشحال شد، ميو ميوی كرد و خودش را به دخترك چسباند.😻
@mama_bardari👼