#علی_از_زبان_علی
✍ قسمت پانزدهم: خاطراتی از مکه ؛بخش دوم
✅خاطراتی از مکه
سوگند به پیامبری که خداوند او را به حق مبعوث کرد، درخت با ریشه هایش از زمین کنده شد و حرکت کرد و حرکت او صدایی همانند بال زدن پرندگان داشت. درخت جلو آمد تا پیش روی رسول خدا قرار گرفت. برخی از شاخه های بلند خود را بر روی دوش رسول خدا(ص) و بعضی دیگر را بر دوش من که در طرف راست آن حضرت ایستاده بودم، قرار داد.
وقتی سران قریش این منظره را مشاهده کردند، با کبر و غرور گفتند: به درخت فرمان بده که نصفش جلوتر آید و نصف دیگرش در جای خود بماند.
رسول خدا(ص) چنین فرمانی دادند نیمی از درخت با وضعی شگفت و صدایی بلندتر از قبل به رسول خدا نزدیک شد گویا میخواست دور آن حضرت بپیچد!
اما سران قریش از روی کفر و سرکشی: گفتند فرمان بده این نصف باز گردد و به نیم دیگر ملحق شود و به صورت اول درآید. رسول خدا دستور دادند و چنان شد
#رزق_غلوی
#فقط_به_عشق_علی
#امام_زمان
━━━⊰❀🌷❀⊱━━━
@marefatmahdavi313
━━━⊰❀🌷❀⊱━━━
#علی_از_زبان_علی
✍ قسمت شانزدهم: خاطراتی از مکه ؛بخش سوم
✅خاطراتی از مکه
من گفتم: لا اله الا الله! اى رسول خدا، من نخستین کسی هستم که به تو ایمان آورده ام و نخستین فردی هستم که اقرار می کنم درخت، با فرمان خدا و برای تصدیق نبوت و بزرگداشت رسالت تو، آنچه خواستی انجام داد.
اما سران قریش همگی گفتند: او ساحری دروغ گوست که سِحری شگفت دارد و این کار را با مهارت تمام انجام می دهد!
سپس به رسول خدا(ص) گفتند: آیا نبوت تو را جز امثال علی کسی باور می کند؟
هنگامی که آیه «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ)" (خویشاوندان نزدیکت را انذارکن) نازل شد، رسول خدا(ص) به من فرمودند: ای علی، خداوند به من فرمان داده است نزدیکان خویش را به اسلام دعوت کنم. مأموریت دشواری است و می دانم که اگر آنان را دعوت کنم، رفتار ناپسندی خواهند کرد. تا کنون سکوت اختیار کردم شاید راه حلی بیابم، اما جبرئیل نزد من آمد و گفت: ای محمد، اگر مأموریت الهی را انجام ندهی، خداوند از تو بازخواست می کند.
اکنون برخیز و با گوشت گوسفند برای ما غذایی تهیه کن و ظرفی شیر نیز برای نوشیدن بعد از غذا فراهم آور و فرزندان عبدالمطلب را دعوت کن تا پیام الهی را به آن ها ابلاغ کنم.
#رزق_غلوی
#فقط_به_عشق_علی
#امام_زمان
━━━⊰❀🌷❀⊱━━━
@marefatmahdavi313
━━━⊰❀🌷❀⊱━━━