eitaa logo
مسار
325 دنبال‌کننده
5.9هزار عکس
773 ویدیو
2 فایل
هو الحق سبک زندگی خانواده سیره شهدا داستانک تلنگر مهدوی تبادل👈 @masare_irt ادمین : @hosssna64
مشاهده در ایتا
دانلود
✨چقدر از حال اقوامت خبر داری؟ 🍃علی وقتی از جبهه به مرخصی می‌آمد. یکی می‌آمد، مژدگانی می‌داد که علی برگشته، اما تا شب از او خبری نداشتیم. 🌺از همان راه آهن شروع می‌کرد و به خانه یکایک اقوام سر می‌زد. موقع برگشت هم همین طور بود. 📚 بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی، ص ۶۹ 🆔 @masare_ir
✨جلوه محبت شهید علی سیفی به حضرت زهرا (س) 🌾شهید سیفی به حضرت زهرا سلام الله علیها ارادت خاصی داشت. بعد از شهادت، خوابش را دیدند که در یک جایی بود و صدای مداحی می آمد. 🍃پرسیدند: «کجا هستی؟» 🌺گفته بود: «نمی دانم. هر کجا حضرت زهرا (س) باشد، من هم آنجا هستم.» 📚کتاب بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،چ اول ۱۳۹۵، ص ۶۸ 🆔 @masare_ir
🌷خواندن قرآن در حال بیهوشی 🌷علی انس با قرآنش به حدی که در حالت اغماء و موج گرفتگی هم قرآن می‌خواند. 🌼بعد از مجروحیت، حالش خوب نبود. مثل کسانی که صرع دارند، شروع می کرد به دست و پا زدن. اما در این حال شروع می کرد به خواندن قرآن. ✨در بیمارستان دکتر شریعتی اصفهان، بی هوش بود و با صدایی جان سوز قرآن می خواند و مردم و پرستارها بالای سرش جمع شده بودند و گریه می کردند. 📚بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی، ص ۲۵ 🆔 @masare_ir
🌷دوستی با جوان‌های لات خوبه؟ 🍃علی سیفی زمانی که در شهر بود، با جوان‌های علاف و بیکار محله طرح رفاقت می‌ریخت. بعد آنها را به سمت مسجد و بسیج و کوه نوردی و فعالیت های فرهنگی می کشاند. 🌾با جوان های لات و لا ابالی برنامه قدم زنی در خیابان داشت. گاهی برخی از آنها را هم تنبیه می کرد. می گفت: «باید می زدم تا ادب شود. اینها تربیت نشده‌اند، ما باید راه را نشان شان دهیم و هدایت شان کنیم.» 🌺در تجریش در یک دبیرستان پسرانه مشغول تدریس بود. دانش آموزی بود که با وضعی غیر عادی و آرایش کرده به مدرسه می‌آمد و بقیه معلم.ها او را به کلاس راه نمی‌دادند. وی پس از مدتی با او طرح دوستی ریخت و رفته رفته متحولش کرد تا این که پایش را به جبهه باز کرد. در روزهای آخر زندگی می گفت: «آخر ما ماندیم و آن دانش آموز آرایش کرده به شهادت رسید. » 📚بیا مشهد، نویسنده و ناشر گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی،صفحات ۸۶-۸۷-۵۱-۵۲ 🆔 @masare_ir
🌷از زمان مرگت‌ خبر داری ؟ 🍃شهید علی سیفی می‌دانست چه زمانی شهید خواهد شد. در آخرین مرخصی می‌دانست که بر نمی‌گردد. به من گفت: «بیا لباسم را بوکن.» خیلی خوش بو بود. 🌾گفتم: «داداش! چه عطری زدی؟» گفت: «عطر خاصی نیست. هر کس نزدیک شهادتش باشد، چنین عطری از او استشمام می‌شود.» 🌺هنگام خداحافظی هم گفت: «مادر درِ بهشت منتظرت هستم که بیائی و با هم وارد بهشت شویم.» قبل از والفجر ۸ گفت: «اگر من در این عملیات شهید نشدم، بگوئید سیفی آدم کثیفی بود.» 📚بیا مشهد، نویسنده و ناشر گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، ص ۱۲۶ و ۱۳۲ و ۱۳۳ 🆔 @masare_ir
تکانم نده معنویتم می‌ریزد 🌷شهید سیفی را آخرین بار قبل از عملیات والفجر ۸، در نماز جمعه دزفول دیدمش. قیافه ترکه‌ای و عمامه، چهره عرفانی‌اش را زیباتر کرده بود. همدیگر را بغل کردیم و من تکانش دادم. با همان مهربانی و شوخ طبعی گفت: «تکانم نده که معنویتم می‌ریزد.» 📚 بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،صفحه۷۴ عکس‌نوشته حسنا 🆔 @masare_ir
بهترین روش جذب افراد 🍃شهید سیفی انسانی فوق‌العاده جذاب بود. یکی از روشهای او برای جذب، ایجاد احساس صمیمیت بود. حافظه قوی داشت. در اولین برخورد اسامی بیشتر نیروها را به حافظه می‌سپرد و در برخوردهای بعدی آن‌ها را به اسم کوچک صدا می‌کرد. 🌷من مجروح شده بودم. آمد عیادتم و دوستی ما از آنجا شروع شد. پیشنهاد داد که برای دوستی بیشتر یک دیگر را داداش خطاب کنیم. بعدها قرار شد دعای توسل را در منزل ما یا شهدا و جانبازان را برگزار کنیم. 📚کتاب بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی، ص ۵۶ و ۱۴۱ عکس‌نوشته حسنا 🆔 @masare_ir
مردم داری 🍃مریض شده بودم و نتوانستم سر کلاس بروم. وقتی حالم را دید آرام نشست بالای سر من و گفت: «بالام قربان اولوم». 🌺با لهجه شیرین اش کلی به من محبت کرد و گفت برایت آش درست می کنم. شهید علی سیفی وقتی هم که از مشکلات جامعه می گفت، به پهنای صورتش اشک می‌ریخت. 📚 بیا مشهد، نویسنده و ناشر گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، چاپ ۱۳۹۵، ص ۶۳ و ۶۴ عکس‌نوشته حسنا 🆔 @masare_ir
✨شوخ طبعی در سیره شهید علی سیفی 🌾یک بار خیلی جدی به یکی از دوستان گفت: «یادت هست یک بار عاشورا افتاده بود در ماه رمضان. همه تشنه و گرسنه سینه می زدند و لب ها از تشنگی وا رفته بودند. آن روز خیلی سخت بود.» 🍃گفت: «نه یادم نمی آید.» 🌷علی خندید و گفت: «آخر مگر ماه محرم در رمضان می افتد.» 📚بیا مشهد، ص۹۰ عکس‌نوشته حسنا 🆔 @masare_ir
10.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوخ طبعی 🍃شهید سیفی اهل شوخی بود. در حوزه علمیه بودیم و چند طلبه سال اولی تازه وارد، کنارمان بودند. علی از آنها پرسید که شما ترک هستید؟ گفتند: «نه.» 🌾خیلی جدی سرش را به علامت تأسف تکان داد و گفت: «پس چطور می خواهید وارد بهشت شوید. از اقوام تان هم کسی ترک نیست؟» گفتند: «نه.» 🌺گفت: «نشد دیگه. چه بچه های خوبی ، اما حیف که تُرک نیستید.» آن طلبه ها خیلی ناراحت شده بودند، یکی شان گفت: «یکی از دوستان و یکی از فامیل‌های ما ترک هستند.» 🍃گفت: «احسنت. حالا شد. انشاء الله امیدی هست.» بعد بغل شان کرد و گفت: «شوخی کردم.» 📚کتاب بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،ص۸۹ تولید حسنا و نیکو 🆔 @masare_ir
✨صله رحم در سیره شهید علی سیفی 🍃علی وقتی از جبهه به مرخصی می آمد. یکی می آمد، مژدگانی می داد که علی برگشته اما تا شب از او خبری نداشتیم. 🌺از همان راه آهن شروع می کرد و به خانه یکایک اقوام سر می‌زد. موقع برگشت هم همین طور بود. 📚 بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی، ص ۶۹ 🆔 @masare_ir
✨راستشو بگو تو هم نمازت رو تند می‌خونی؟ 🍃شهید سیفی نمازهایش طولانی بود. طوری نماز می خواند که انگار در عالم دیگری است. گاهی بچه ها می‌گفتند تندتر بخوان. می گفت: «در تبریز پشت سر آیت الله شهید مدنی نماز می خواندیم. ایشان هم نماز را طول می داد.» 💫 یکی از مأمومین گفت: «حاج آقا! مقداری تندتر بخوانید. شهید آیت الله مدنی، در حالی که اشک از دیدگانش می چکید، گفت: «برادر جان! می‌دانی با چه کسی می خواهی صحبت کنی؟» 🌺اذان را گفت. قبل از گفتن اقامه رو کرد به بچه ها و گفت: «من قبل از نماز یک ذکری را در سجده می گویم. اگر شما هم دوست داشتید، بگوئید. رفت سجده و سه بار گفت که «سجدتُ لکَ یا ربِّ خاضعاً.» خاشعاً در حالی که به شدت گریه می کرد. 📚بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،ص ۷۳ و ۱۲۴ عکس‌نوشته حسنا 🆔 @masare_ir