✨چقدر از حال اقوامت خبر داری؟
🍃علی وقتی از جبهه به مرخصی میآمد. یکی میآمد، مژدگانی میداد که علی برگشته، اما تا شب از او خبری نداشتیم.
🌺از همان راه آهن شروع میکرد و به خانه یکایک اقوام سر میزد. موقع برگشت هم همین طور بود.
📚 بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی، ص ۶۹
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
✨جلوه محبت شهید علی سیفی به حضرت زهرا (س)
🌾شهید سیفی به حضرت زهرا سلام الله علیها ارادت خاصی داشت. بعد از شهادت، خوابش را دیدند که در یک جایی بود و صدای مداحی می آمد.
🍃پرسیدند: «کجا هستی؟»
🌺گفته بود: «نمی دانم. هر کجا حضرت زهرا (س) باشد، من هم آنجا هستم.»
📚کتاب بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،چ اول ۱۳۹۵، ص ۶۸
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
🌷خواندن قرآن در حال بیهوشی
🌷علی انس با قرآنش به حدی که در حالت اغماء و موج گرفتگی هم قرآن میخواند.
🌼بعد از مجروحیت، حالش خوب نبود. مثل کسانی که صرع دارند، شروع می کرد به دست و پا زدن. اما در این حال شروع می کرد به خواندن قرآن.
✨در بیمارستان دکتر شریعتی اصفهان، بی هوش بود و با صدایی جان سوز قرآن می خواند و مردم و پرستارها بالای سرش جمع شده بودند و گریه می کردند.
📚بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی، ص ۲۵
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
🌷دوستی با جوانهای لات خوبه؟
🍃علی سیفی زمانی که در شهر بود، با جوانهای علاف و بیکار محله طرح رفاقت میریخت. بعد آنها را به سمت مسجد و بسیج و کوه نوردی و فعالیت های فرهنگی می کشاند.
🌾با جوان های لات و لا ابالی برنامه قدم زنی در خیابان داشت. گاهی برخی از آنها را هم تنبیه می کرد. می گفت: «باید می زدم تا ادب شود. اینها تربیت نشدهاند، ما باید راه را نشان شان دهیم و هدایت شان کنیم.»
🌺در تجریش در یک دبیرستان پسرانه مشغول تدریس بود. دانش آموزی بود که با وضعی غیر عادی و آرایش کرده به مدرسه میآمد و بقیه معلم.ها او را به کلاس راه نمیدادند. وی پس از مدتی با او طرح دوستی ریخت و رفته رفته متحولش کرد تا این که پایش را به جبهه باز کرد.
در روزهای آخر زندگی می گفت: «آخر ما ماندیم و آن دانش آموز آرایش کرده به شهادت رسید. »
📚بیا مشهد، نویسنده و ناشر گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی،صفحات ۸۶-۸۷-۵۱-۵۲
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
🌷از زمان مرگت خبر داری ؟
🍃شهید علی سیفی میدانست چه زمانی شهید خواهد شد. در آخرین مرخصی میدانست که بر نمیگردد. به من گفت: «بیا لباسم را بوکن.» خیلی خوش بو بود.
🌾گفتم: «داداش! چه عطری زدی؟»
گفت: «عطر خاصی نیست. هر کس نزدیک شهادتش باشد، چنین عطری از او استشمام میشود.»
🌺هنگام خداحافظی هم گفت: «مادر درِ بهشت منتظرت هستم که بیائی و با هم وارد بهشت شویم.» قبل از والفجر ۸ گفت: «اگر من در این عملیات شهید نشدم، بگوئید سیفی آدم کثیفی بود.»
📚بیا مشهد، نویسنده و ناشر گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، ص ۱۲۶ و ۱۳۲ و ۱۳۳
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
✨تکانم نده معنویتم میریزد
🌷شهید سیفی را آخرین بار قبل از عملیات والفجر ۸، در نماز جمعه دزفول دیدمش. قیافه ترکهای و عمامه، چهره عرفانیاش را زیباتر کرده بود. همدیگر را بغل کردیم و من تکانش دادم. با همان مهربانی و شوخ طبعی گفت: «تکانم نده که معنویتم میریزد.»
📚 بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،صفحه۷۴
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir
✨بهترین روش جذب افراد
🍃شهید سیفی انسانی فوقالعاده جذاب بود. یکی از روشهای او برای جذب، ایجاد احساس صمیمیت بود. حافظه قوی داشت. در اولین برخورد اسامی بیشتر نیروها را به حافظه میسپرد و در برخوردهای بعدی آنها را به اسم کوچک صدا میکرد.
🌷من مجروح شده بودم. آمد عیادتم و دوستی ما از آنجا شروع شد. پیشنهاد داد که برای دوستی بیشتر یک دیگر را داداش خطاب کنیم. بعدها قرار شد دعای توسل را در منزل ما یا شهدا و جانبازان را برگزار کنیم.
📚کتاب بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی، ص ۵۶ و ۱۴۱
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir
✨مردم داری
🍃مریض شده بودم و نتوانستم سر کلاس بروم. وقتی حالم را دید آرام نشست بالای سر من و گفت: «بالام قربان اولوم».
🌺با لهجه شیرین اش کلی به من محبت کرد و گفت برایت آش درست می کنم.
شهید علی سیفی وقتی هم که از مشکلات جامعه می گفت، به پهنای صورتش اشک میریخت.
📚 بیا مشهد، نویسنده و ناشر گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، چاپ ۱۳۹۵، ص ۶۳ و ۶۴
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir
✨شوخ طبعی در سیره شهید علی سیفی
🌾یک بار خیلی جدی به یکی از دوستان گفت: «یادت هست یک بار عاشورا افتاده بود در ماه رمضان. همه تشنه و گرسنه سینه می زدند و لب ها از تشنگی وا رفته بودند. آن روز خیلی سخت بود.»
🍃گفت: «نه یادم نمی آید.»
🌷علی خندید و گفت: «آخر مگر ماه محرم در رمضان می افتد.»
📚بیا مشهد، ص۹۰
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir
10.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨شوخ طبعی
🍃شهید سیفی اهل شوخی بود. در حوزه علمیه بودیم و چند طلبه سال اولی تازه وارد، کنارمان بودند. علی از آنها پرسید که شما ترک هستید؟ گفتند: «نه.»
🌾خیلی جدی سرش را به علامت تأسف تکان داد و گفت: «پس چطور می خواهید وارد بهشت شوید. از اقوام تان هم کسی ترک نیست؟» گفتند: «نه.»
🌺گفت: «نشد دیگه. چه بچه های خوبی ، اما حیف که تُرک نیستید.»
آن طلبه ها خیلی ناراحت شده بودند، یکی شان گفت: «یکی از دوستان و یکی از فامیلهای ما ترک هستند.»
🍃گفت: «احسنت. حالا شد. انشاء الله امیدی هست.» بعد بغل شان کرد و گفت: «شوخی کردم.»
📚کتاب بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،ص۸۹
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
تولید حسنا و نیکو
🆔 @masare_ir
✨صله رحم در سیره شهید علی سیفی
🍃علی وقتی از جبهه به مرخصی می آمد. یکی می آمد، مژدگانی می داد که علی برگشته اما تا شب از او خبری نداشتیم.
🌺از همان راه آهن شروع می کرد و به خانه یکایک اقوام سر میزد. موقع برگشت هم همین طور بود.
📚 بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی، ص ۶۹
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
✨راستشو بگو تو هم نمازت رو تند میخونی؟
🍃شهید سیفی نمازهایش طولانی بود. طوری نماز می خواند که انگار در عالم دیگری است. گاهی بچه ها میگفتند تندتر بخوان. می گفت: «در تبریز پشت سر آیت الله شهید مدنی نماز می خواندیم. ایشان هم نماز را طول می داد.»
💫 یکی از مأمومین گفت: «حاج آقا! مقداری تندتر بخوانید. شهید آیت الله مدنی، در حالی که اشک از دیدگانش می چکید، گفت: «برادر جان! میدانی با چه کسی می خواهی صحبت کنی؟»
🌺اذان را گفت. قبل از گفتن اقامه رو کرد به بچه ها و گفت: «من قبل از نماز یک ذکری را در سجده می گویم. اگر شما هم دوست داشتید، بگوئید. رفت سجده و سه بار گفت که «سجدتُ لکَ یا ربِّ خاضعاً.» خاشعاً در حالی که به شدت گریه می کرد.
📚بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،ص ۷۳ و ۱۲۴
#سیره_شهدا
#شهید_سیفی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir