پنجمین روز شهادت پدرم یڪی اومد درِ خونہ ...
یڪ آقای #روشن_دلی بود
گفتیم :«بفرمایید»
مرد نابینا گفت: «عباس شهید شده؟»
گفتیم: «بله»
گفت: «من ڪسی را ندارم، من یڪ هفتهای هست ڪه حمام نرفتم، این شهید من را هر هفتہ روزهای #جمعه ڪول میڪرد و بہ حمام میبرد و لباسهام رو میشست و بدون چشم داشت میرفت»
#شهید_عباس_بابایی