eitaa logo
مثنوی معنوی
46 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
1 فایل
خوانش کتاب پر از حکمت مثنوی معنوی بصورت (موضوع بندی شده ) و نیز ( ترجمه ی نثر بیت به بیت)
مشاهده در ایتا
دانلود
👈 حکایت 3 بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی چونک تا اقصای هندستان رسید در بیابان طوطیی چندی بدید مرکب استانید پس آواز داد آن سلام و آن امانت باز داد طوطیی زان طوطیان لرزید بس اوفتاد و مُرد و بگسستش نفس شد پشیمان خواجه از گفت خبر گفت رفتم در هلاک جانور این مگر خویشست با آن طوطیک این مگر دو جسم بود و روح یک این چرا کردم چرا دادم پیام سوختم بیچاره را زین گفتِ خام این زبان چون سنگ و فم آهن وشست وانچ بجهد از زبان چون آتشست سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف گه ز روی نقل و گه از روی لاف زانک تاریکست و هر سو پنبه‌زار درمیان پنبه چون باشد شرار ظالم آن قومی که چشمان دوختند زان سخنها عالمی را سوختند عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند جانها در اصل خود عیسی‌دمند یک زمان زخمند و گاهی مرهمند گر حجاب از جانها بر خاستی گفت هر جانی مسیح‌آساستی گر سخن خواهی که گویی چون شکر صبر کن از حرص و این حلوا مخور صبر باشد مشتهای زیرکان هست حلوا آرزوی کودکان هرکه صبر آورد گردون بر رود هر که حلوا خورد واپس‌تر رود https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
👈 حکایت 4 بخش ۸۷ - تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد صاحب دل را ندارد آن زیان گر خورد او زهر قاتل را عیان زانک صحت یافت و از پرهیز رست طالب مسکین میان تب درست گفت پیغامبر که ای مرد جری هان مکن با هیچ مطلوبی مری در تو نمرودیست آتش در مرو رفت خواهی اول ابراهیم شو چون نه‌ای سباح و نه دریایی در میفکن خویش از خودراییی او ز آتش ورد احمر آورد از زیانها سود بر سر آورد کاملی گر خاک گیرد زر شود ناقص ار زر برد خاکستر شود چون قبول حق بود آن مرد راست دست او در کارها دست خداست دست ناقص دست شیطانست و دیو زانک اندر دام تکلیفست و ریو جهل آید پیش او دانش شود جهل شد علمی که در منکر رود هرچه گیرد علتی علت شود کفر گیرد کاملی ملت شود ای مری کرده پیاده با سوار سر نخواهی برد اکنون پای دار https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
👈 حکایت 5 بخش ۸۸ - تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا ساحران در عهد فرعون لعین چون مری کردند با موسی بکین لیک موسی را مقدم داشتند ساحران او را مکرم داشتند زانک گفتندش که فرمان آن تست گر همی خواهی عصا تو فکن نخست گفت نی اول شما ای ساحران افکنید ان مکرها را درمیان این قدر تعظیم دینشان را خرید کز مری آن دست و پاهاشان برید ساحران چون حق او بشناختند دست و پا در جرم آن در باختند لقمه و نکته‌ست کامل را حلال تو نه‌ای کامل مخور می‌باش لال چون تو گوشی او زبان نی جنس تو گوشها را حق بفرمود انصتوا کودک اوّل چون بزاید شیرنوش مدّتی خامُش بوَد او جمله گوش مدّتی می‌بایدش لب دوختن از سخن، تا او سخن آموختن ور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند خویشتن را گنگِ گیتی می‌کند کرّ اصلی کِش نبُد ز آغاز گوش لال باشد، کی کند در نطق جوش؟ زانکه اوّل سمع باید نطق را سوی منطق از رهِ سمع اندر آ وادخلوا الابیات من ابوابها واطلبوا الاغراض فی اسبابها نطق کان موقوف راه سمع نیست جز که نطق خالق بی‌طمع نیست مبدعست او تابع استاد نی مسند جمله ورا اسناد نی باقیان هم در حرف هم در مقال تابع استاد و محتاج مثال زین سخن گر نیستی بیگانه‌ای دلق و اشکی گیر در ویرانه‌ای زانک آدم زان عتاب از اشک رست اشک تر باشد دم توبه‌پرست بهر گریه آمد آدم بر زمین تا بود گریان و نالان و حزین آدم از فردوس و از بالای هفت پای ماچان از برای عذر رفت گر ز پشت آدمی وز صلب او در طلب می‌باش هم در طلب او ز آتش دل و آب دیده نقل ساز بوستان از ابر و خورشیدست باز تو چه دانی ذوق آب دیدگان عاشق نانی تو چون نادیدگان گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کن تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای دان که با دیو لعین همشیره‌ای لقمه‌ای کو نور افزود و کمال آن بود آورده از کسب حلال روغنی کاید چراغ ما کشد آب خوانش چون چراغی را کشد علم و حکمت زاید از لقمهٔ حلال عشق و رقت آید از لقمهٔ حلال چون ز لقمه تو حسد بینی و دام جهل و غفلت زاید آن را دان حرام هیچ گندم کاری و جو بر دهد دیده‌ای اسپی که کرهٔ خر دهد لقمه تخمست و برش اندیشه‌ها لقمه بحر و گوهرش اندیشه‌ها زاید از لقمهٔ حلال اندر دهان میل خدمت عزم رفتن آن جهان https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
👈 حکایت 6 بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان کرد بازرگان تجارت را تمام باز آمد سوی منزل دوستکام هر غلامی را بیاورد ارمغان هر کنیزک را ببخشید او نشان گفت طوطی ارمغان بنده کو آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو گفت نه من خود پشیمانم از آن دست خود خایان و انگشتان گزان من چرا پیغام خامی از گزاف بردم از بی‌دانشی و از نشاف گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی‌ست‌؟ گفت گفتم آن شکایت‌های تو با گروهی طوطیان‌، همتای‌ِ تو آن یکی طوطی ز دردت بوی برد زهره‌اش بدرید و لرزید و بمرد من پشیمان گشتم‌، این گفتن چه بود لیک چون گفتم پشیمانی چه سود نکته‌ای کان جست ناگه از زبان همچو تیری دان که آن جست از کمان وا نگردد از ره آن تیر ای پسر بند باید کرد سیلی را ز سر چون گذشت از سر جهانی را گرفت گر جهان ویران کند نبود شگفت فعل را در غیب اثرها زادنی‌ست و آن موالید‌ش به حکم خلق نیست بی‌شریکی جمله مخلوق خداست آن موالید ار چه نسبتشان به ماست زید پرانید تیری سوی عَمر عَمر را بگرفت تیرش همچو نَمر مدت سالی همی‌زایید درد دردها را آفریند حق‌، نه مرد زید را می آن دَم ار مُرد از وَجل دردها می‌زاید آنجا تا اجل زان موالیدِ وجَع چون مُرد او زید را ز اول سبب قتال گو آن وجع‌ها را بدو منسوب دار گرچه هست آن جمله صنع کردگار همچنین کشت و دم و دام و جماع آن موالیدست حق را مستطاع اولیا را هست قدرت از اله تیر جسته باز آرندش ز راه بسته درهای موالید از سبب چون پشیمان شد ولی زان دست رب گفته ناگفته کند از فتح باب تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب از همه دل‌ها که آن نکته شنید آن سخن را کرد محو و ناپدید گرت برهان باید و حجت مها بازخوان من آیة او ننسها آیت انسوکم ذکری بخوان قدرت نسیان نهادنشان بدان چون به تذکیر و به نسیان قادرند بر همه دل‌های خلقان قاهرند چون به نسیان بست او راه نظر کار نتوان کرد ور باشد هنر خلتم سخریة اهل السمو از نبی خوانید تا انسوکم صاحب دِه پادشاه جسم‌هاست صاحب دل شاه دلهای شماست فرع دید آمد عمل بی‌هیچ شک پس نباشد مردم الا مردمک من تمام این نیارم گفت از آن منع می‌آید ز صاحب مرکزان چون فراموشی خلق و یادشان با وی‌ست و او رسد فریادشان صد هزاران نیک و بد را آن بهی می‌کند هر شب ز دل‌هاشان تهی روز دل‌ها را از آن پر می‌کند آن صدف‌ها را پر از دُر می‌کند آن همه اندیشهٔ پیشانها می‌شناسند از هدایت جانها پیشه و فرهنگ تو آید به تو تا درِ اسباب بگشاید به تو پیشهٔ زرگر به آهنگر نشد خوی این خوش‌خو با آن منکر نشد پیشه‌ها و خلق‌ها همچون جهاز سوی خصم آیند روز رستخیز پیشه‌ها و خلق‌ها از بعد خواب واپس آید هم به خصم خود شتاب پیشه‌ها و اندیشه‌ها در وقت صبح هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح چون کبوترهای پیک از شهرها سوی شهر خویش آرد بهرها https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
👈 حکایت 7 بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی قسمت اول چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد خواجه چون دیدش فتاده همچنین بر جهید و زد کله را بر زمین چون بدین رنگ و بدین حالش بدید خواجه بر جست و گریبان را درید گفت ای طوطیِ خوبِ خوش‌حنین این چه بودت‌؟ این چرا گشتی چنین‌؟ ای دریغا مرغ خوش‌آواز من ای دریغا همدم و همراز من ای دریغا مرغ خوش‌الحان من راح‌ِ روح و روضه و ریحان من گر سلیمان را چنین مرغی بدی کی خود او مشغول آن مرغان شدی‌؟ ای دریغا مرغ که‌ارزان یافتم زود روی از روی او بر تافتم ای زبان تو بس زیانی بر وری چون توی گویا‌، چه گویم من ترا‌؟ ای زبان هم آتش و هم خرمنی چند این آتش درین خرمن زنی در نهان جان از تو افغان می‌کند گرچه هر چه گوییش آن می‌کند ای زبان هم گنج بی‌پایان توی ای زبان هم رنج بی‌درمان توی هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی هم انیس وحشت هجران توی چند امانم می‌دهی ای بی امان‌؟ ای تو زه کرده به کین من کمان نک بپرانیده‌ای مرغ مرا در چراگاه ستم کم کن چرا یا جواب من بگو‌، یا داد ده یا مرا ز اسباب شادی یاد ده ای دریغا نور ظلمت‌سوز من ای دریغا صبح روز افروز من ای دریغا مرغ خوش‌پرواز من ز انتها پریده تا آغاز من عاشق رنج است نادان تا ابد خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد از کبد فارغ بدم با روی تو وز زَبَد صافی بدم در جوی تو این دریغاها خیال دیدن است وز وجود نقد خود ببریدن است غیرت حق بود و با حق چاره نیست کو دلی کز عشق حق صد‌پاره نیست‌؟ غیرت آن باشد که او غیر همه‌ست آنکه افزون از بیان و دمدمه‌ست ای دریغا اشک من دریا بدی تا نثار دلبر زیبا بدی طوطی من مرغ زیرکسار من ترجمان فکرت و اسرار من هرچه روزی داد و ناداد آیدم او ز اول گفته تا یاد آیدم طوطیی کآید ز وحی آواز او پیش از آغاز‌ِ وجود‌، آغاز او اندرون تست آن طوطی نهان عکس او را دیده تو بر این و آن می‌بَرد شادیت را‌، تو شاد ازو می‌پذیری ظلم را چون داد ازو ای که جان را بهر تن می‌سوختی سوختی جان را و تن افروختی سوختم من‌، سوخته خواهد کسی تا ز من آتش زند اندر خسی سوخته چون قابل آتش بود سوخته بستان که آتش‌کش بود ادامه این بخش در قسمت دوم https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
👈 حکایت 7 بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی قسمت دوم ای دریغا ای دریغا ای دریغ کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ چون زنم دم کآتش دل تیز شد شیر هجر آشفته و خون‌ریز شد آنکه او هشیارْ خود تندست و مست چون بوَد‌‌؟ چون او قدح گیرد به دست شیر‌مستی کز صفت بیرون بوَد از بسیط مرغزار افزون بود قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من خوش نشین ای قافیه‌اندیش من قافیهٔ دولت توی در پیش من حرف چه‌بْوَد تا تو اندیشی از آن‌؟ حرف چه‌بْوَد‌؟ خار دیوار رَزان حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم آن دمی کز آدمش کردم نهان با تو گویم ای تو اسرار جهان آن دمی را که نگفتم با خلیل و آن غمی را که نداند جبرئیل آن دمی کز وی مسیحا دم نزد حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد ما چه باشد در لغت اثبات و نفی من نه اثباتم‌ منم بی‌ذات و نفی من کسی در ناکسی در یافتم پس کسی در ناکسی در بافتم جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند جمله شاهان پست پست خویش را جمله خلقان مست مست خویش را می‌شود صیاد مرغان را شکار تا کند ناگاه ایشان را شکار بی‌دلان را دلبران جسته به‌جان جمله معشوقان شکار عاشقان هر که عاشق دیدی‌اش معشوق دان کاو به نسبت هست هم این و هم آن تشنگان گر آب جویند از جهان آب جوید هم به عالم تشنگان چونک عاشق اوست تو خاموش باش او چو گوشَت می‌کشد تو گوش باش بند کن چون سیل سیلانی کند ور نه رسوایی و ویرانی کند من چه غم دارم که ویرانی بوَد‌؟ زیر ویران گنج سلطانی بود غرق حق خواهد که باشد غرق‌تر همچو موج بحر جان زیر و زبر زیر دریا خوشتر آید یا زبر تیر او دلکش‌تر آید یا سپر پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا گر طرب را باز دانی از بلا گر مرادت را مذاق شکرست بی‌مرادی نه مراد دلبرست‌؟ هر ستاره‌ش خونبهای صد هلال خون عالم ریختن او را حلال ما بها و خونبها را یافتیم جانب جان باختن بشتافتیم ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل‌بردگی من دلش جسته به صد ناز و دلال او بهانه کرده با من از ملال گفتم آخر غرق تست این عقل و جان گفت رو رو بر من این افسون مخوان من ندانم آنچ اندیشیده‌ای ای دو دیده‌، دوست را چون دیده‌ای‌؟ ای گران‌جان‌! خوار دیدستی ورا زانکه بس ارزان خریدستی ورا هرکه او ارزان خرد‌، ارزان دهد گوهری طفلی به قرصی نان دهد غرق عشقی‌ام که غرقست اندرین عشق‌های اولین و آخرین مجملش گفتم‌، نکردم زان بیان ورنه هم افهام سوزد هم زبان من چو لب گویم‌، لب‌ِ دریا بود من چو لا گویم مراد الّا بود من ز شیرینی نشستم رو ترش من ز بسیاری گفتارم خمش تا که شیرینی ما از دو جهان در حجاب رو ترش باشد نهان تا که در هر گوش ناید این سخن یک همی‌گویم ز صد سرّ لدن https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
👈 حکایت 8 بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم: به هرچ از راه وا مانی، چه کفر آن حرف و چه ایمان، به هرچ از دوست دور افتی، چه زشت آن نقش و چه زیبا، در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن جمله عالم زان غیور آمد که حق برد در غیرت برین عالم سبق او چو جانست و جهان چون کالبد کالبد از جان پذیرد نیک و بد هر که محراب نمازش گشت عین سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین هر که شد مر شاه را او جامه‌دار هست خسران بهر شاهش اتّجار هر که با سلطان شود او همنشین بر درش شِستن بود حیف و غبین دستبوس‌ش چون رسید از پادشاه گر گزیند بوس‌ِ پا باشد گناه گرچه سر بر پا نهادن خدمت است پیش آن خدمت خطا و زلت است شاه را غیرت بود بر هر که او بو گزیند بعد از آن که دید رو غیرت حق بر مثَل گندم بوَد کاه‌ْخرمن غیرت‌ِ مردم بود اصل غیرتها بدانید از اله آن‌ِ خلقان فرع‌، حق بی‌اشتباه شرح این بگذارم و گیرم گله از جفای آن نگار ده دله نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش از دو عالم ناله و غم بایدش چون ننالم تلخ از دستان او‌؟ چون نیم در حلقهٔ مستان او چون نباشم همچو شب بی‌روز او‌؟ بی‌وصال روی روز افروز او‌؟ ناخوش او خوش بود در جان من جان فدای یار دل‌رنجان من عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خشنودی شاه فرد خویش خاک غم را سرمه سازم بهر چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم اشک کان از بهر او بارند خلق گوهرست و اشک پندارند خلق من ز جان جان شکایت می‌کنم من نیم شاکی روایت می‌کنم دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام وز نفاق سست می‌خندیده‌ام راستی کن ای تو فخر راستان ای تو صدر و من درت را آستان آستانه و صدر در معنی کجاست‌؟ ما و من کو‌، آن طرف کان یار ماست‌؟ ای رهیده جان تو از ما و من ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن مرد و زن چون یک شود آن یک توی چونک یک‌ها محو شد آنک توی این من و ما بهر آن بر ساختی تا تو با خود نرد خدمت باختی تا من و توها همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند این همه هست و بیا ای امر کن ای منزه از بیا و از سخن جسم جسمانه تواند دیدنت در خیال آرد غم و خندیدنت دل که او بستهٔ غم و خندیدن است تو مگو کاو لایق آن دیدن است آنک او بستهٔ غم و خنده بود او بدین دو عاریت زنده بود باغ سبز عشق کاو بی‌منتها‌ست جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست عاشقی زین هر دو حالت برترست بی بهار و بی خزان سبز و ترست ده زکات روی خوب ای خوب‌رو شرح جان شرحه شرحه بازگو کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای من حلالش کردم ار خونم بریخت من همی‌گفتم حلال‌، او می‌گریخت چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان غم چه ریزی بر دل غمناکیان‌؟ ای که هر صبحی که از مشرق بتافت همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت چون بهانه دادی این شیدات را ای بها نه شکّر لبهات را ای جهان کهنه را تو جان نو از تن بی جان و دل افغان شنو شرح گل بگذار از بهر خدا شرح بلبل گو که شد از گل جدا از غم و شادی نباشد جوش ما با خیال و وهم نبود هوش ما حالتی دیگر بود کان نادر‌ست تو مشو منکر که حق بس قادر‌ست تو قیاس از حالت انسان مکن منزل اندر جور و در احسان مکن جور و احسان‌، رنج و شادی حادث است حادثان میرند و حقْشان وارث است صبح شد ای صبح را صبح و پناه عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه عذرخواه عقل کل و جان توی جان جان و تابش مرجان توی تافت نور صبح و ما از نور تو در صبوحی با می منصور تو دادهٔ تو چون چنین دارد مرا باده کی بود کاو طرب آرد مرا‌؟ باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش گدای هوش ماست باده از ما مست شد نه ما ازو قالب از ما هست شد نه ما ازو ما چو زنبور‌یم و قالب‌ها چو موم خانه خانه کرده قالب را چو موم https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
🙃👈 حکایت 9 بخش ۹۲ - رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر بس دراز است این حدیث خواجه گو تا چه شد احوال آن مرد نکو خواجه اندر آتش و درد و حنین صد پراکنده همی‌گفت این چنین گه تناقض گاه ناز و گه نیاز گاه سودای حقیقت گه مجاز مرد غرقه گشته جانی می‌کند دست را در هر گیاهی می‌زند تا کدامش دست گیرد در خطر دست و پایی می‌زند از بیم سر دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی آنک او شاهست او بی کار نیست ناله از وی طرفه کو بیمار نیست بهر این فرمود رحمان ای پسر کل یوم هو فی شان ای پسر اندرین ره می‌تراش و می‌خراش تا دم آخر دمی فارغ مباش تا دم آخر دمی آخر بود که عنایت با تو صاحب‌ سِر بود هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست گوش و چشم شاه جان بر روزنست https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
👈 حکایت 10 بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده بعد از آنش از قفس بیرون فکند طوطیک پرید تا شاخ بلند طوطی مرده چنان پرواز کرد کآفتاب شرق ترکی‌تاز کرد خواجه حیران گشت اندر کار مرغ بی‌خبر ناگه بدید اسرار مرغ روی بالا کرد و گفت ای عندلیب از بیان حال خودْمان ده نصیب او چه کرد آنجا که تو آموختی‌؟ ساختی مکری و ما را سوختی‌؟ گفت طوطی کاو به فعلم پند داد که رها کن لطف آواز و وداد زانک آوازت ترا در بند کرد خویشتن مرده پی این پند کرد یعنی ای مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص دانه باشی مرغکانت بر چنند غنچه باشی کودکانت بر کنند دانه پنهان کن به‌کلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو هر که داد او حُسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد چشم‌ها و خشم‌ها و رشک‌ها بر سرش ریزد چو آب از مَشک‌ها دشمنان او را ز غیرت می‌درند دوستان هم روزگارش می‌برند آنک غافل بوَد از کشت و بهار او چه داند قیمت این روزگار‌؟ در پناه لطف حق باید گریخت کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت تا پناهی یابی آنگه چون پناه‌! آب و آتش مر ترا گردد سپاه نوح و موسی را نه دریا یار شد‌؟ نه بر اعداشان به‌کین قهار شد‌؟ آتش ابراهیم را نه قلعه بود‌؟ تا برآورد از دل نمرود دود‌؟ کوه یحیی را نه سوی خویش خواند‌؟ قاصدانش را به زخم سنگ راند‌؟ گفت ای یحیی بیا در من گریز تا پناهت باشم از شمشیر تیز https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
👈 حکایت 11 بخش ۹۴ - وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن یک دو پندش داد طوطی بی‌نفاق بعد از آن گفتش سلام الفراق خواجه گفتش فی امان الله برو مر مرا اکنون نمودی راه نو خواجه با خود گفت کاین پند منست راه او گیرم که این ره روشن‌ست جان من کمتر ز طوطی کی بوَد‌؟ جان چنین باید که نیکوپی بود https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
👈 حکایت 12 بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشت‌نمای شدن تن قفس‌شکل است‌، تن شد خار جان در فریب داخلان و خارجان اینْش گوید من شوم هم‌راز تو وآنش گوید نی‌! منم انباز تو اینش گوید نیست چون تو در وجود در جمال و فضل و در احسان و جود آنش گوید هر دو عالم آن تست جمله جانهامان طُفیل جان تست او چو بیند خلق را سرمست خویش از تکبر می‌رود از دست خویش او نداند که هزاران را چو او دیو افکنده‌ست اندر آب جو لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ای‌ست کمترش خور کان پُر آتش لقمه‌ای‌ست آتشش پنهان و ذوقش آشکار دود او ظاهر شود پایان کار تو مگو ‌«آن مدح را من کی خورم‌؟ از طمع می‌گوید او‌، پی می‌برم‌» مادحت گر هجو گوید بر ملا روزها سوزد دلت زان سوزها گرچه دانی کو ز حرمان گفت آن کان طمع که داشت از تو‌، شد زیان آن اثر می‌مانَدَت در اندرون در مدیح این حالتت هست آزمون آن اثر هم روزها باقی بوَد مایهٔ کبر و خِداع جان شود لیک ننماید‌، چو شیرین است مدح بد نماید زانک تلخ افتاد قدح همچو مطبوخ‌ست و حب کان را خوری تا بدیری شورش و رنج اندری ور خوری حلوا بود ذوقش دمی این اثر چون آن نمی‌پاید همی چون نمی‌پاید همی‌پاید نهان هر ضدی را تو به ضد او بدان چون شکر پاید نهان تأثیر او بعد حینی دمل آرد نیش‌جو نفس از بس مدح‌ها فرعون شد کن ذلیل النفس هونا لا تسد تا توانی بنده شو‌، سلطان مباش زخم کش چون گوی شو‌، چوگان مباش ورنه چون لطفت نماند وین جمال از تو آید آن حریفان را ملال آن جماعت کت همی‌دادند ریو چون ببینندت بگویندت که دیو جمله گویندت چو بینندت به‌در ‌«مرده‌ای از گور خود بر کرد سر‌» همچو امرد که خدا نامش کنند تا بدین سالوس در دامش کنند چونک در بدنامی آمد ریش او دیو را ننگ آید از تفتیش او دیو سوی آدمی شد بهر شر سوی تو ناید که از دیوی بتر تا تو بودی آدمی دیو از پیَت می‌دوید و می‌چشانید او میَت چون شدی در خوی دیوی استوار می‌گریزد از تو دیو نابکار آنک اندر دامنت آویخت او چون چنین گشتی ز تو بگریخت او https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
👈 حکایت 13 بخش ۹۶ - تفسیر ما شاء الله کان - این همه گفتیم لیک اندر بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ بی عنایات حق و خاصان حق گر ملک باشد سیاهستش ورق ای خدا ای فضل تو حاجت روا با تو یاد هیچ کس نبود روا این قدر ارشاد تو بخشیده‌ای تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش متصل گردان به دریاهای خویش قطرهٔ علمست اندر جان من وارهانش از هوا وز خاک تن پیش از آن کین خاکها خسفش کنند پیش از آن کین بادها نشفش کنند گرچه چون نشفش کند تو قادری کش ازیشان وا ستانی وا خری قطره‌ای کو در هوا شد یا که ریخت از خزینهٔ قدرت تو کی گریخت گر در آید در عدم یا صد عدم چون بخوانیش او کند از سر قدم صد هزاران ضد ضد را می‌کشد بازشان حکم تو بیرون می‌کشد از عدمها سوی هستی هر زمان هست یا رب کاروان در کاروان خاصه هر شب جمله افکار و عقول نیست گردد غرق در بحر نغول باز وقت صبح آن اللهیان بر زنند از بحر سر چون ماهیان در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ از هزیمت رفته در دریای مرگ زاغ پوشیده سیه چون نوحه‌گر در گلستان نوحه کرده بر خضر باز فرمان آید از سالار ده مر عدم را کانچ خوردی باز ده آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاه از نبات و دارو و برگ و گیاه ای برادر عقل یکدم با خود آر دم بدم در تو خزانست و بهار باغ دل را سبز و تر و تازه بین پر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ این سخنهایی که از عقل کلست بوی آن گلزار و سرو و سنبلست بوی گل دیدی که آنجا گل نبود جوش مل دیدی که آنجا مل نبود بو قلاووزست و رهبر مر ترا می‌برد تا خلد و کوثر مر ترا بو دوای چشم باشد نورساز شد ز بویی دیدهٔ یعقوب باز بوی بد مر دیده را تاری کند بوی یوسف دیده را یاری کند تو که یوسف نیستی یعقوب باش همچو او با گریه و آشوب باش بشنو این پند از حکیم غزنوی تا بیابی در تن کهنه نوی ناز را رویی بباید همچو ورد چون نداری گرد بدخویی مگرد زشت باشد روی نازیبا و ناز سخت باشد چشم نابینا و درد پیش یوسف نازش و خوبی مکن جز نیاز و آه یعقوبی مکن معنی مردن ز طوطی بد نیاز در نیاز و فقر خود را مرده ساز تا دم عیسی ترا زنده کند همچو خویشت خوب و فرخنده کند از بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ سالها تو سنگ بودی دل‌خراش آزمون را یک زمانی خاک باش https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei