.
سقوط قلمها و صعود پرچمها
روایت آنهایی که بخشیدند و آنهایی که ایستادند
یک: وقتی ارس، مرزِ حسرت شد
در روزگاری که دود جنگ با روسیه آسمان شمال را گرفته بود، فتحعلیشاه قاجار لرزش زانوهایش را پشت تخت طاووس پنهان کرد. قلم «گلستان» که روی کاغذ چرخید، تکهای از جان ایران جدا شد. آذربایجان، ارمنستان و گرجستان رفتند تا برای همیشه، رود ارس بهجای آنکه رگ پیوند باشد، بوی جدایی و داغ برادر از برادر بدهد. شاه ماند و تختی که به قیمت بخشیدن خاک، حفظ شده بود.
دو: سکوت هرات در غبار پاریس
ناصرالدینشاه میخواست بوشهر را از چنگ بریتانیا دربیاورد، اما در دام مکر «پاریس» افتاد. برای پسگرفتن ساحل جنوب، هرات را بخشید؛ انبار غلهی ایران و قلب تپندهی ادبیات فارسی را. با آن امضای شوم، بخشی از صدای ایران برای همیشه در تاریخ ساکت شد و خراسان بزرگ، پارهتن شرقیاش را در غربت جا گذاشت.
سه: ارتفاعاتی که در سعدآباد دود شد
رضاشاه هوس کرده بود در بازیهای منطقهای، رفیق همسایگان باشد. برای خریدن لبخند غریبهها، قلم بر تاریخ کشید و ارتفاعات راهبردی آرارات و حق اروندرود را پیشکش کرد. او «کوه» را داد و در عوض، مرزهای ایران را در برابر چشم بیگانگان بیدفاع کرد. معاملهای که در آن، ایران پهلوی کوچکتر شد تا ژاندارم منطقه، بزرگ بهنظر برسد.
چهار: مرواریدی که با لبخند گم شد
محمدرضا شاه پهلوی، بیآنکه گلولهای شلیک شود، تنها با یک ژست دیپلماتیک و لبخندی بر لب، بحرین را بخشید. مروارید خلیجفارس و استان چهاردهم ایران، در یک قمار بیسروصدا از نقشهی مادری جدا شد. قلم شاه که خشک شد، غربت شرجیزدهی ایرانیان در آنسوی آب آغاز گشت؛ وطن کوچک شد تا دل کدخدا را به دست آورد.
پنج: میز فتح، به وقت چهلودو روزگی
اما این بار، قصه جور دیگری رقم خورد. ایران پس از انقلاب، پشت میزی نشست که هزینهی حضور در آن را نه با «خاک»، که با «خون و ایستادگی» پرداخته بود. پس از ۴۲ روز نبرد بیامان، نمایندهی ایران با جوهر اقتدار امضا میکرد. نه تنها وجبی از زمین پدرانمان کم نشد، که ایران، هیبتش را بر تنگهی هرمز و هندسهی جدید منطقه دیکته کرد. این اولین بار در تاریخ معاصر بود که بوی باروت، به عطر فتح ختم میشد.
حالا تاریخ مکث کرده تا تماشا کند؛ این بار، قلمها نلرزیدند، چون پرچمها ایستاده بودند.
@masture
.
.
✨ «لا حول و لا قوّة الاّ باللّه، لا ملجأ و لا مَنجى من اللّه الّا اليه»
ذکری که آقای شهیدمون به آقای برقعی، اهلی عالم شعر توصیه کردن، اون هم وقتی که حال روحیشون خوب نبوده. الان همهٔ ما شبیه اون سالهای آقای برقعیایم...
.
هدایت شده از ریحانه
♥️ تولدتان مبارک
🔰 روایتی از یک دیدار دستهجمعی در خیابان کشوردوست
▫️ لبهی جدول خیابان کشوردوست نشستهام و دست میکشم روی زبری بتنهای طوسی بلند. راستش را بخواهید آقا، تا امروز جرئت نکرده بودم بیایم؛ میترسیدم با این «نبودن صریح»، با این دیوارهای بیتعارف، چشمتوچشم شوم. مدام به روزهای دیدار فکر میکردم؛ به ساعت شش صبح و غلغلهی جمعیتی که با کارتهای دعوتشان عکس یادگاری میانداختند و از خنده میشکفتند. خیال میکردم حالا که دستهای پرمهر و سایهی بلندتان نیست، کشوردوست هم جادهای بنبست شده که به هیچجا نمیرسد. اما همهچیز برعکس شده! اینجا باز هم شلوغ است. آدمها دستهدسته میآیند و روبهروی همین دیوارهایی که قرار بود مرز یتیمی ما باشند میایستند؛ چشم میدوزند به انتهای بیت؛ به خانهای که حالا پنجرههای بیشیشهاش، صدای هقهق غریبهها را مثل امانت در خود حفظ میکنند.
▪️ عجیب است آقا! فرقی ندارد چه شکلی باشند. با روسری یا بیروسری، چادری یا بلوز و شلواری، با ریش یا بیریش. همه میآیند و ساعتها اشک میریزند. یکی داد میزند: «آقا! جواب نامهم بمونه اون دنیا...» دیگری ماژیک برمیدارد و حرفهایش را روی تن سرد بتنها فریاد میزند. یکی مداحی گذاشته و زار میزند. دیگری ایستاده، دستهایش را توی هم قفل کرده و اشکهایش از زیر قاب دودی عینکش سر میخورند. همه آمدهاند؛ چون یقین پیدا کردهاند آن «دشمن» که سالها در گوشمان زمزمه میکردید، نه یک استعاره بود و نه یک توهم؛ گرگی بود که دندانهایش را برای نفت و انرژی و عزت این خاک تیز کرده بود.
▫️ آقا! چقدر بچههایتان بزرگ شدهاند! انگار قد ارادهشان از ارتفاع این بتنها هم بلندتر شده. حالا دیگر کسی منتظر معجزه نمیماند؛ خودشان آستین بالا زدهاند. دست دور شانهی هم انداختهاند و کف همین خیابان داغدیده پیمان بستهاند که پشت سر پسرتان، «آقا سیدمجتبی» بایستند. حالا دیگر فهمیدهاند که قوی بودن، یک انتخاب نیست؛ تنها راه زندگی عزتمندانه است. فهمیدهاند که باید ایران را همانطوری بسازند که شما در آرزوهایتان داشتید. و حقیقت این است که کشوردوست سوتوکور نشده. اینجا حالا پناهگاه تمام علیدوستانی است که بیدار شدهاند. باید اعتراف کنم که اشتباه میکردم؛ شما نرفتهاید، شما در رگهای غیرت این جمعیت تکثیر شدهاید.
▪️ حرفم تمام آقا! فقط آمده بودم که بگویم: «تولدتان مبارک... چقدر جایتان خالیست برای دیدن این قد کشیدنی که به بهای یتیمیمان تمام شد...»
📆 انتشار به مناسبت زادروز آقای شهید، سید علی حسینی خامنهای
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
مستوره | فاطمه مرادی
♥️ تولدتان مبارک 🔰 روایتی از یک دیدار دستهجمعی در خیابان کشوردوست ▫️ لبهی جدول خیابان کشوردوست
.
برای نوشتنش بینهایت اشک ریختم...
آقا! ما را به سختجانیِ خویش این گمان نبود
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه از آهنه؟
تقاطع صالحی را پیچید توی کشوردوست. یک بلوز ارغوانی پوشیده بود با شلوار نخی زیتونی. بطری آب توی دستش گواهی میداد که از پیادهروی برمیگردد. صدایی توی سرم میگفت فقط آمده نگاهی بیندازد و کنجکاویاش را رفع کند. همین کار را هم کرد. رفت سمت در آهنی سفید که تا چشم کار میکرد، زخمهای تن بیت پیدا بود. چشمش که به ساختمانهای درهمپیچیده افتاد، چندثانیه مات ماند. به خودم گفتم خب کنجکاویاش رفع شد اما صدایش خیابان را برداشت: «آقا... آقا...».
مثل مرغ پر کندهای شده بود. میرفت جلوی در و با دست میزد توی سرش، دوباره برمیگشت پشت دیوار بتنی و میکوبید روی پاهایش. بهت برش داشته بود. نه شبیه کسانی بود که از اول خیابان زار میزدند و نه مثل کسانی که کنار بتنها نرم اشک میریختند.
تعجب کرده بودم. کمی دور خودش چرخید. آدمها را نگاه کرد. پوست لبهایش را کند. ناخنهایش را جوید و وقتی احساس کرد یک چیزی توی گلویش قلمبه شده که نه راه پس دارد نه پیش، خودش را سپرد به دیوار بتنی. صدای گوشیاش را تا آخر زیاد کرد و چشمهایش را بست. نوای نریمانی شور گرفته بود: «مگه از آهنه؟ دلم برا تو میزنه/شهادتت آقا هنوز دلم رو میشکنه...» انگار کلید قفل عمارت اشکش همین یک جمله بود. راه گلو که باز شد، بغضش مثل صاعقه به جمعیت زد. حالا او دیگر آن رهگذر کنجکاو ارغوانیپوش نبود؛ او روضهخوان بیصدایی بود که دیوارهای بتنی را هم به گریه انداخته بود.
@masture
.
💚 #تولدتان_مبارک | انتقام به وقت ٢٩ فروردین
🔻 از همان اول که وارد شد چشمم را گرفت. کنجکاو شدم واکنشش را ببینم. تا رسید جلوی در سفید آهنی، بغضش شکست. هقهقاش چنان توی فضا پیچید که شانهی تمام زنها و مردهایی که تا آنلحظه بیصدا اشک میریختند را به لرزه انداخت؛ انگار که وسط جمعیت، روضهخوانی قد کشیده باشد.
🔻 چهل و پنج دقیقهای گذشت. دیگر رمقی برایش نمانده بود. آمد و بیجان نشست روی جدولهای خیابان کشوردوست. آرام کنارش نشستم. کمی که راهِ نفسش باز شد، پرسیدم: «تا حالا نیومده بودین بیت؟» سری به بالا تکان داد و زیر لب گفت: «منو چه به بیت!» واژههای توی سرم را مرتب کردم و دوباره پرسیدم: «دوستش داشتین؟» با گوشهی دستمال اشکهایی که تمامی نداشت را از مژههای مشکیاش گرفت: «دوستش داشتم ولی بعد از جنگ دوازده روزه عاشقش شدم.» سریع پرسیدم چرا؟ و شنیدم: «همیشه پشت سرش میگفتن اینکه برق نداریم بخاطر اینه که پولش رو میده به لبنان. جنگ که شد تازه فهمیدم چه تدبیری داشته و چقدر دروغ پشت سرش بوده. میگفتم ای کاش ما برق نداشتیم ولی دنیا دنیا موشک داشتیم...»
🔻 ادامهی جملاتش میان هقهقهای نوی گلویش گم شد. کمی صبر کردم تا دوباره آرام بگیرد. گفتم: «میدونی امروز تولدشه؟» چشمهایش روی صورتم قفل شد: «مگه تیرماه نبود؟» ابروهام را بالا انداختم: «٢٩ فروردینه، اگه بخوای چندتا جمله بهش بگی، چی میگی؟» سرش را پایین انداخت و با صدایی که از بغض میلرزید گفت: «کاشکی من به جاش رفته بودم. منی که به درد نمیخورم، نه آقا... میدونم در حدی نیستم که انتقامش رو بگیرم، ولی تمام تلاشم اینه که بشم اونی که اون میخواست. اینطوری میتونم انتقامش رو بگیرم...»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
.
باری سنگینتر از شانههای سیدحسن
یادتان هست روزهایی که توی زندان سرد و تاریک ساواک دلنگران میشدید چکار میکردید؟ تند استغفار میکردید یا قرآن و مناجات میخواندید تا حواستان را پرت کنید. شما استاد این کارها بودید آقاجان!
قابِ دونفرهتان با سیدحسن نصرالله هم از همان جنس بود. وقتی آمد ایران و سفرهی دلش را پیش شما باز کرد که: «بار روی دوشم، بیش از توانم است. دوست دارم این بار و خستگی را به دوش کسی دیگر بسپارم.» شما گفتید: «تو که جوانی! من چه بگویم از خستگی؟ آن هم با این محاسن سفیدم.» و بعد نسخه را پیچیدید؛ نسخهای که انگار نه برای او، که برای روزهای من هم بود: «هر وقت خسته شدی، برو توی یک اتاق، ده دقیقه، ربع ساعت با خدا خلوت کن و از دردت به او بگو. او میشنود و تدبیر میکند...»
راستش را بخواهید، من این روزها خیلی وارد آن اتاق شدهام. در را بستهام و نشستهام به گفتن. اما نشد! نه ده دقیقه، نه صد دقیقه. هر کاری کردم، نه حواسم از جای خالیتان پرت شد و نه شانهای پیدا کردم که سنگینی این غصه را با او تقسیم کنم. انگار بار داغ شما از تمام فرمولهای آرامش بزرگتر است.
آقاجان! شما که عمری استاد آرام کردن دلهای بیقرار بودید، از همانجا که هستید فکری به حال ما بکنید؛ این غم، دیگر سبک نمیشود، مگر اینکه خودتان دستمان را بگیرید.
.
هدایت شده از ریحانه
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | به وقت بهشت
▫️ گل رز قرمز توی دستهای زبر مأموری که جلوی در آهنی ایستاده بود، تناقض عجیبی داشت. مأمور خم شد، گوشش را برد نزدیک دهان دخترکی که بلوز سبز گلدار و دامن مشکی چیندار پوشیده بود. حرفش را که شنید، لبخند زد و دست گذاشت روی چشمهایش که یعنی به روی چشم.
▪️ کنجکاو شدم. رفتم جلو، همقدش زانو زدم و پرسیدم: «چرا به اون آقاهه گل دادی؟» نوک پر روسری مشکیاش را دور انگشت سبابه پیچاند: «برای اینکه بذاره روی خونهی آقا.» با هیجان گفتم: «وای چه کار قشنگی کردی! حالا اگه بخوای واسه آقا یه نقاشی بکشی، چی میکشی؟»
▫️ کمی مادرش را نگاه کرد و کمی من را. پر روسری را از دور انگشتش باز کرد و گفت: «آقا رو میکشیدم؛ وقتی توی بهشته و گل من توی دستهاشه.»
📅 شماره ١٩
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
زمان:
حجم:
985.7K
🎵 همونی که براش نمردیم، آخر سر فدای ما شد...
@masture