هدایت شده از شـاید نویسنده:)
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[من به هرچیزی که حس کنم
ممکنه دیگه برای من نباشه،
دیگه علاقه قبل رو نسبت بهش ندارم!
مثل انسان ها، یه سری موزیک ها، یه سری کتاب ها؛
انگار تو اطرافیان اونا باید فقط متعلق به من باشه و وقتی واسه همه آشنا به نظر میاد، دیگه دوستشون ندارم..
میفهمین چی میگم؟!
انگار یه چیزایی اینطورین که من زودتر از همتون پیداشون کردم و باید متعلق به من باقی بمونه و وقتی میبینم اون دیده شده احساس میکنم دیگه مال من نیست، دیگه خاص نیست.
من ادم چیزهای کوچیکی ام که خودم بزرگش کردم.]
- بیست و ششمین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-
گاهی
میشینم ماجرای های #ننجون_درون_من ، #پاراگراف ها ، پیام های قدیمی کانال رو میخونم
و میگمم: اوهههه اینا رو من نوشتم؟!
این همه احساسات قشنگ رو؟!
بعدش دلم میخواد همرو دوباره بفرستم اینجا یا سنجاقشون کنم ولی بیشتر از این حرفان!
پس این پیام رو سنجاق میکنم که شما هروقت دلتون تنگ شد واسه شاید نویسنده اون # رو کلیک کنید:)
از اینکه تو گوشی یکی از رفیقام زرافه کوچولو سیوم و تو گوشی یکی دیگه مامانی،
حقیقتاااا اکلیلی میشممم:))
هدایت شده از 🎀کفترموفرفری|kaftaremooferfery🎀
من آدم دیوونگیام. تنهی درخت ها رو بو میکنم.
موقع اساسکشی بوی خونه که از ساکنان قبلی مونده رو حس میکنم. برای فهمیدن احساسات آدما به چشمها و دستهاشون نگاه میکنم نه به کلمههاشون. با بچهها تو کوچه گلکوچیک و قایمموشک بازی میکنم. وقتی از کنار درخت کاج رد میشم بوش میکنم. با گربهها سلامعلیک میکنم. روی شنهای خیس دراز میکشم. جلوی پنکه آهنگ میخونم. فیلم موردعلاقمو دوباره و دوباره نگاه میکنم. تماشا کردن ستارهها و شب رو به بحثهای سیاسی و کاری ترجیح میدم. رو موتور به بچهها چشمک میزنم.
حتی اگه غم تا ته وجودم رسوخ کرده باشه، حتی اگه کلافه و ناراحت باشم، زنده میمونم.
و چه خوش است خیال تو و دیدنت
و من چه خوشبختم که میتوانم این چنین ببینمت و تصورت کنم؛
تو چقدر ناکامی که از دیدن زیبایی خود دریغی:)
من هیچوقت بلد نبودم
احساسات رو درست بیان کنم؛
ولی تو باعث شدی بخوام سعی کنم:)
من چیزی که باهاش مشکل داشتم
از دست دادن زنی بود که به نگاه میکرد
و گوش میکرد به حرفهای من
ولی از یه جا به بعد دوستم نداشت.
_ افعی تهران