دونه سفیدای تو موهاش
اشکای سرازیر تو دعاش
یه عمر خستگی تو پاهاش
همش منم!
این مادر چیه؟!
#پاراگراف
۳۱_من را برگردان
من را بر گردان به ان شب های محرم؛
شب هایی که با دوست دوران کودکیم منتظر میماندیم، تا عاشورا بشود و تعزیه را برای بار چندم ببینیم،شب هایی که پیش از مراسم زنجیر زنی از بلند گوی مسجد صدای مداحی قدم قدم میامد و سپس زنجیر زنی اغاز میشد.
ان روز ها به خوبی ثبت شده اند،
حتی اولین اشک را برای اباعبدالله را هم به خوبی خاطر دارم، به هنگام زنجیر زنی بود و من دلتنگ کربلا،
دختری کوچک با چادری مشکی در میان مردمان بر روی خاک به دور از خانوده نشسته بودم و از مادرم یاد گرفته بود به هنگام اشک، دستهایم را بر روی چهره کوچکم بگذارم و سپس اشک بریزم،
شانه های لرزان نحیف و کوچکم هنوز در خاطرم باقیست، در ان زمان پیر مرد نحیفی با کلاهی بافته شده مشکی میان عشاق اباعبدالله عاشقانه بی کفش و جوراب زنجیر میزد،
به یاد دارم مسن ترین فرد در بین زنجیر زنها بود؛
پیر مرد پس از مراسم به سقا خانه میرفت و چای تازه دم به مردم میداد،عطر ان چای و طعم شیرینی ان چای استکان باریک را به یاد دارم،
ان روزها هم چیز رنگ بوی جدیدی داشت
ان کس که پرچم یا ابلفضل را میچرخاند
ان چای لب سوز شیرین
اجرای تعزیه هایی که مرد جوانی را به زمین میکشاندند
شله زرد به همراه دوست دوران کودکیم؛
اینها همه من را یاد ان روز ها میاورد
من را برگردان به ان زمان،
سپس رهایم کن و برگرد،من نمیایم...
_سیده زهرا موسوی🌱