#پاراگراف
۳۱_من را برگردان
من را بر گردان به ان شب های محرم؛
شب هایی که با دوست دوران کودکیم منتظر میماندیم، تا عاشورا بشود و تعزیه را برای بار چندم ببینیم،شب هایی که پیش از مراسم زنجیر زنی از بلند گوی مسجد صدای مداحی قدم قدم میامد و سپس زنجیر زنی اغاز میشد.
ان روز ها به خوبی ثبت شده اند،
حتی اولین اشک را برای اباعبدالله را هم به خوبی خاطر دارم، به هنگام زنجیر زنی بود و من دلتنگ کربلا،
دختری کوچک با چادری مشکی در میان مردمان بر روی خاک به دور از خانوده نشسته بودم و از مادرم یاد گرفته بود به هنگام اشک، دستهایم را بر روی چهره کوچکم بگذارم و سپس اشک بریزم،
شانه های لرزان نحیف و کوچکم هنوز در خاطرم باقیست، در ان زمان پیر مرد نحیفی با کلاهی بافته شده مشکی میان عشاق اباعبدالله عاشقانه بی کفش و جوراب زنجیر میزد،
به یاد دارم مسن ترین فرد در بین زنجیر زنها بود؛
پیر مرد پس از مراسم به سقا خانه میرفت و چای تازه دم به مردم میداد،عطر ان چای و طعم شیرینی ان چای استکان باریک را به یاد دارم،
ان روزها هم چیز رنگ بوی جدیدی داشت
ان کس که پرچم یا ابلفضل را میچرخاند
ان چای لب سوز شیرین
اجرای تعزیه هایی که مرد جوانی را به زمین میکشاندند
شله زرد به همراه دوست دوران کودکیم؛
اینها همه من را یاد ان روز ها میاورد
من را برگردان به ان زمان،
سپس رهایم کن و برگرد،من نمیایم...
_سیده زهرا موسوی🌱
نام کتاب:قهوه سرد اقای نویسنده
اثر: روزبه معین
ژانر:اجتماعی، معمایی، عاشقانه
رده سنی:+۱۵تا سنین بالا
...
بخشی از کتاب:
بهم گفت:
" تا حالا شکار رفتی؟! گفتم: نه
گفت من قبلاً میرفتم ولی دیگه نمیرم، آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود. خیلی گشتم تا یک گوزن پیدا کردم، من بهش شلیک کردم،درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت و نفس میکشید و با چشمهاش التماس میکرد،زیباییش مسخم کرده بود.
حس کردم که میتونه دوست خوبی واسم باشه،میتونستم در نزدیکی خونه یه جای دنج واسش درست کنم،اما خوب که فکر کردم فهمیدم که اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه،هروقت من رو ببینه یاد بلایی می افته که سرش اوردم،از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی کا میتونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم."
بعدش گفت:
"تو هیچوقت نمیتونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی!"
...
موضوع:راجب پسری نویسنده است که عاشق دختری میشه و برای دستیافتن به اون تا اخرین لحظه تلاش میکنه...
...