#رمان
#پسر_غیرتی
#پارت2
و بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم گوشی رو قطع کردم و موبایل و روی پاتختی گذاشتم پوفی کردم خوبه حداقل امروز یه خبر خوب شنیدم برای به ثمر رسیدن این پروژه خیلی تلاش کردم و زحمت کشیدم یه برج تجاری سی طبقه توی بهترین منطقه ی تهران با فکری نسبتا آروم به سمت کمد رفتم تصمیم گرفتم تیپ اسپرت بزنم یه شلوار جین مشکی جذب با یه پیراهن مردونه ی سفید برداشتم و تنم کردم دکمه های بالای پیراهن و باز گذاشتم کفش های ورنی مشکی رو هم گذاشتم کنار تا بپوشم رفتم جلو آینه موهام و به سمت بالا شونه کردم و یکم تافت زدم که حالت بگیرن ادکلن و برداشتم و یه دوش باهاش گرفتم بارونیم و برداشتم و روی دستم انداختم گوشیم و هم از روی پاتختی برداشتم و از اتاق زدم بیرون هم زمان با من آرام و آزیتا هم از اتاقاشون بیرون اومدن خوب به لباس ها و چهره شون توجه کردم آزیتا یه مانتوی خردلی با شلوار مشکی شال ترکیبی از خردلی مشکی پوشیده بود موهاش و هم کج ریخته بود تو صورتش آزیتا چشم های درشت طوسی مثل مامان داشت پوست سفید لاغر اندام بود و قد کوتاه ولی دل نشین بود آرام هم مانتوی سبز با شال و شلوار سفید موهاش و هم ساده درست کرده بود آرام نسبت به آزیتا قد بلندتر بود اون هم لاغر و کشیده بود ترکیب صورتش هم
مثل آزیتا بود اخم هام و کشیدم توی هم و گفتم
-شما راحتین با این تیپتون.
آزیتا: عههههه داداش قشنگه که.
-برای توی خونه آره قشنگه نه تو خیابون زود موهاتون و درست کنین ببینم.
آرام بدون حرف شالش و کشید جلوتر ولی آزیتا جیغ زد
آزیتا: داداشششش.
به غرغرهاش توجه نکردم و از پله ها پایین اومدم آرام هم پشت سرم اومد وارد سالن که شدم بابا رو دیدم که رو به روی تلویزیون نشسته بود تا من و دید گفت
-بابا: ایلیا برو ماشین و روشن کن الان راه میوفتیم.
-چشم.
از سالن خارج شدم و رفتم توی پارکینگ ماشین و روشن کردم همزمان با روشن کردن ماشین همه از سالن اومدن بیرون و شوار شدن من هم در و با ریموت باز کردم و حرکت کردم.
امروز عصر وقتی بابا اومد خونه گفت عمو سهراب با زن عمو و بچه ها میان خونه مون هم خوشحال شدم هم ناراحت هم اینکه میترسیدم عمو و زن عمو رو خیلی دوست داشتم ولی رابطه ی خوبی با آرام و آزیتا نداشتم هر چند که اونا از من بزرگتر بودن و ایلیا هم که... سرم و تکون دادم تا این فکرا از سرم بپره حوله ام و برداشتم و رفتم داخل حمامی که توی اتاقم بود یه دوش مختصر گرفتم و اومدم بیرون با همون حوله ی تنم رفتم جلوی آینه یه لحظه توی آینه به چشمام خیره موندم چشای سبز مثل پدرم پوستی سفید بینی و لبی که خدادادی عملی بود یکمی هم گونه داشتم و موهای بلند قهوه ای رنگ قدم هم بلند و کشیده بود دست از نگاه کردن به خودم کشیدم و سشوار و به برق وصل کردم و شروع کردم به دسته دسته موهام و خشک کردم کف دستم کریستال ریختم و دستام و فرو کردم بین موهام و دم اسبی بستمشون کیف لوازم آرایشیم و برداشتم و شروع کردم به آرایش کردن یه مداد چشم مشکی تو چشمام کشیدم و یه برق لب هم به لبام و تمام آرایش من همین بود به کرم پودر هم که نیاز نبود خودم به اندازه ی کافی سفید بودم رفتم سراغ کمد لباس هام یه شلوار کتون سفید با یه تونیک مجلسی سورمه ای و شال ترکیبی از سفید و سورمه ای و صندل عروسکی پاشنه تختم و هم پام کردم وقتی آماده شدم روی تخت نشستم و خرس بزرگ سفیدم و که عاشقش بودم و توی بغلم گرفتم و نگاهی کلی به اتاقم انداختم اتاقی که از همه نظر کامل و بی عیب بود اتاقی که شاهد اشک های تنهایی من بود و من چه اشک هایی که برای مادری که از لحظه ی تولدم اون و ندیدم برای بی مهری پدر و برادرام توی این اتاق نریختم سرم و تکون دادم تا از این افکار بیرون بیام دوباره به اتاقم نگاه کردم یه اتاق با ست سفید و یاسی دیوارا با کاغذ دیواری های سفید با گل های درشت یاسی رنگ تخت خواب سفید با روتختی یاسی رنگ و پاتختی های ست تخت و یه مبل تک نفر بادی سفید با یه میز سفید کوچک که با یه پارچه ی ساتن یاسی تزیین شده بود و یه گلدون روی میز بود که پر از گل های رز سرخ و سفید بود میز آرایش سفید رنگ که روش پر شده بود از وسایل دخترونه مثل شونه و اتو مو و لوازم آرایشی کمد دیواری که روی درهاش آینه بود سمت چپ اتاق هم میز کامپیوترم که لپ تاپ سفیدم روی میز بود و کنارش کتابخونه ام که پر از کتاب های درسی و کتاب های مورد علاقه ام بود دست از نگاه کردن به اتاق برداشتم و به همراه خرسیم روی تخت خوابیدم دستم و دراز کردم و گوشیم و از روی پاتختی برداشتم و شماره ی ندا رو گرفتم
ندا: سلام عشقممم.
با شنیدن صدای ندا کسی که هم دوستم بود هم خواهرم و هم دختر عمه ام لبخند عمیقی رو لبام نقش بست گفتم
-سلام خواهری خوبی.
ندا: فدات عزیز چطوری چه خبر دایی سهراب اینا امدن یا نه.
-ندا یه دقیقه جلوی اون زبونت و بگیر بذار منم حرف بزنم خب.
ندا: چشم جلوی زبونم و میگیرم بفرمایید.
-نخیر عمو سهراب اینا هنوز نیو