eitaa logo
مذهبی گرام
17 دنبال‌کننده
144 عکس
44 ویدیو
0 فایل
╭══💜═════ღ❦ღ══╮ @mazhabi_geram_eita ╰══ღ❦ღ═════💜══╯ کپی مطالب کانال حرام فقط با ذکر منبع همسایه های گلمون @khaymeeenghelab @dokhtaranefatemiii @Djctra @Dokhtaraneh_Zeinabi ورود آقایان حرام و پیگرد الهی دارد
مشاهده در ایتا
دانلود
اه این سری طرف های قراردادمون چقدر زبون نفهم بودن میخواستن مبلغ قرارداد و بیارن پایین و بالاخره با رضایی همکارم راضیشون کردیم خیلی خسته بودم و سریع رانندگی میکردم بالاخره رسیدم خونه در و با ریموت باز کردم و وارد خونه شدم خیلی خسته بودم و سرم درد میکرد از ماشین پیاده شدم و راه پارکینگ تا خونه رو با قدم های محکم مثل همیشه طی کردم و وارد خونه شدم تا پام و گذاشتم داخل سالن آزیتا جلوم سبز شد اصلا حوصله اش و نداشتم حوصله ی هیچکس و نداشتم اخمی که همیشه بین ابرهام خط انداخته و بیشتر کردم آزیتا: سلام داداش خسته نباشی. -سلام. خواست چیزی بگه که گفتم -الان نه خسته ام. دوباره دهنش و باز کرد تا چیزی بگه که با اخم گفتم -الان نه. و با دست پسش زدم و به سمت اتاقم رفتم در اتاق و باز کردم و وارد شدم خودم و با همون لباسا روی تخت انداختم و چند ثانیه به سقف خیره موندم نگاهم و از سقف گرفتم و نگاهی به اتاقی کردم که الان بیست و شش ساله که دارم توش زندگی میکنم اتاق بیست و چهار متری که دیوارهاش پر شده از عکس های خودم با ژست های مختلف سمت راست اتاق تخت دو نفره ی قهوه ای روشن با رو تختی عسلی کنار میز توالت ست تخت که روش پر شده ازعطر ادکلن از بهترین مارک ها رو به پنجره قدی اتاق که تمام شیشه بود با پرده های عسلی پوشیده شده بود کنار پنجره میز کارم بود نقشه های نیمه کارم روی میز نقشه کشی رو پر کرده بود و کنار میز سیستم صوتی تصویریم و رو به روی اون دست مبل راحتی قهوه ای با کوسن های عسلی وسط اتاق یه فرش اسپرت قهوه ای عسلی روی زمین پهن بود دست از آنالیز اتاق برداشتم بلند شدم و رفتم توی حمامی که توی اتاقم بود آب سرد و باز کردم و رفتم زیر دوش و اینقدر زیر آب موندم تا یکم اروم بشم امروز خیلی روز سختی بود و اعصابم خیلی تحریک شده بود یهو یادم به حرف های دیشب بابا افتاد که بازم دلش هوای خونه ی داداش جونش و کرده این هم از امروز که این طرف قرارداد جدید اعصاب برای من نذاشت مردک با لرزی که تو تنم افتاد به خودم اومدم آب و ولرم کردم و یه دوش توپ گرفتم بعد از اینکه خوب خودمو شستم و ربدوشامپر و تنم کردم همون طور که نم موهام و با یه حوله ی کوچیک میگرفتم خودم انداختم رو تخت اصلا خوشم نمیاد که بعد از حمام کردن سریع لباس و تنم کنم داشتم تو ذهنم دنبال یه بهونه میگشتم که از زیر مهمونی امشب خونه ی عمو سالار شونه خالی کنم نفهمیدم کی خوابم برد. با احساس دستی توی موهام چشمام و باز کردم که نگاهم به چشمان پر محبت مامانم افتاد ناخداگاه یه لبخند کم رنگ روی لبام نقش بست -سلام مامان. مامان: سلام پسرم خوب خوابیدی. -آره خیلی چسبید. نشستم و بعد از یکم مکث ادامه دادم -اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد. مامان لبخندی زد و گفت مامان: خیلی خب حالا پاشو لباست و بپوش بیا پایین با هم عصرونه بخوریم ناهار هم که نخوردی بچه بعدش هم باید آماده بشیم بریم خونه ی عموت اینا. با شنیدن اسم عمو پوفی کردم و تا خواستم حرفی بزنم مامان پیش دستی کرد و گفت مامان: شروع نکن ایلیا همه مون امشب دعوتیم اونجا تو هم میای من حوصله ی داد و بیداد پدرت و ندارم پس زود آماده شو بیا پایین. و بدون اینکه به من نگاه کنه از اتاق خارج شد اه آخه من به کی بگم که دوست ندارم برم اونجا با اعصابی داغون از روی تخت بلند شدم و در کمد و باز کردم از داخلش شلوار ورزشی مشکی با رکابی مشکی رو انتخاب کردم و پوشیدم رفتم جلوی آینه و موهام و شونه کردم و از اتاق بیرون اومدم از پله ها اومدم پایین توی سالن که دیدم کسی نیست صدا از آشپزخونه میومد رفتم توی آشپزخونه همه دور هم نشسته بودن مامان اولین نفری بود که متوجه ام شد مامان: اومدی پسرم بیا بیا بشین یه چیزی بخور ضعف نکنی. رفتم سمت میز و در حالی که صندلی رو عقب میکشیدم به بابا سلام کردم -سلام بابا. بابا: سلام. آرام و آزیتا هم با هم گفتن -سلام داداش. -سلام. دستم و دراز کردم و برای خودم لقمه گرفتم که با حرف بابا دستم ثابت موند بابا: برای امشب آماده باش ایلیا باید با ما بیای خونه عموت اینا. خواستم حرفی بزنم که نگاهم به مامان افتاد یه چیزی تو چشمای مهربونش دیدم که باعث شد ساکت بشم و حرفی نزنم فقط گفتم -باشه. غذام که بهم زهر شد برای همین از جام بلند شدم تا برم توی اتاقم صدای بابا رو شنیدم که گفت -زود آماده بشین مخصوصا شما دخترا نیم ساعت دیگه راه میوفتیم. آزیتا: چشم بابا. از راه پله بالا رفتم و وارد اتاق شدم و در و محکم بستم گوشیم و از روی پاتختی کنار تخت برداشتم و یه زنگ به رضایی زدم بعد از چند تا بوق جواب داد رضایی: بله. -رضایی مجوز شهرداری چیشد. رضایی: سلام مهندس خدا رو شکر مجوز و برای برج تجاری صادر کردن. -خیلی خب بعد باهات تماس میگیرم فعلا.
و بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم گوشی رو قطع کردم و موبایل و روی پاتختی گذاشتم پوفی کردم خوبه حداقل امروز یه خبر خوب شنیدم برای به ثمر رسیدن این پروژه خیلی تلاش کردم و زحمت کشیدم یه برج تجاری سی طبقه توی بهترین منطقه ی تهران با فکری نسبتا آروم به سمت کمد رفتم تصمیم گرفتم تیپ اسپرت بزنم یه شلوار جین مشکی جذب با یه پیراهن مردونه ی سفید برداشتم و تنم کردم دکمه های بالای پیراهن و باز گذاشتم کفش های ورنی مشکی رو هم گذاشتم کنار تا بپوشم رفتم جلو آینه موهام و به سمت بالا شونه کردم و یکم تافت زدم که حالت بگیرن ادکلن و برداشتم و یه دوش باهاش گرفتم بارونیم و برداشتم و روی دستم انداختم گوشیم و هم از روی پاتختی برداشتم و از اتاق زدم بیرون هم زمان با من آرام و آزیتا هم از اتاقاشون بیرون اومدن خوب به لباس ها و چهره شون توجه کردم آزیتا یه مانتوی خردلی با شلوار مشکی شال ترکیبی از خردلی مشکی پوشیده بود موهاش و هم کج ریخته بود تو صورتش آزیتا چشم های درشت طوسی مثل مامان داشت پوست سفید لاغر اندام بود و قد کوتاه ولی دل نشین بود آرام هم مانتوی سبز با شال و شلوار سفید موهاش و هم ساده درست کرده بود آرام نسبت به آزیتا قد بلندتر بود اون هم لاغر و کشیده بود ترکیب صورتش هم مثل آزیتا بود اخم هام و کشیدم توی هم و گفتم -شما راحتین با این تیپتون. آزیتا: عههههه داداش قشنگه که. -برای توی خونه آره قشنگه نه تو خیابون زود موهاتون و درست کنین ببینم. آرام بدون حرف شالش و کشید جلوتر ولی آزیتا جیغ زد آزیتا: داداشششش. به غرغرهاش توجه نکردم و از پله ها پایین اومدم آرام هم پشت سرم اومد وارد سالن که شدم بابا رو دیدم که رو به روی تلویزیون نشسته بود تا من و دید گفت -بابا: ایلیا برو ماشین و روشن کن الان راه میوفتیم. -چشم. از سالن خارج شدم و رفتم توی پارکینگ ماشین و روشن کردم همزمان با روشن کردن ماشین همه از سالن اومدن بیرون و شوار شدن من هم در و با ریموت باز کردم و حرکت کردم. امروز عصر وقتی بابا اومد خونه گفت عمو سهراب با زن عمو و بچه ها میان خونه مون هم خوشحال شدم هم ناراحت هم اینکه میترسیدم عمو و زن عمو رو خیلی دوست داشتم ولی رابطه ی خوبی با آرام و آزیتا نداشتم هر چند که اونا از من بزرگتر بودن و ایلیا هم که... سرم و تکون دادم تا این فکرا از سرم بپره حوله ام و برداشتم و رفتم داخل حمامی که توی اتاقم بود یه دوش مختصر گرفتم و اومدم بیرون با همون حوله ی تنم رفتم جلوی آینه یه لحظه توی آینه به چشمام خیره موندم چشای سبز مثل پدرم پوستی سفید بینی و لبی که خدادادی عملی بود یکمی هم گونه داشتم و موهای بلند قهوه ای رنگ قدم هم بلند و کشیده بود دست از نگاه کردن به خودم کشیدم و سشوار و به برق وصل کردم و شروع کردم به دسته دسته موهام و خشک کردم کف دستم کریستال ریختم و دستام و فرو کردم بین موهام و دم اسبی بستمشون کیف لوازم آرایشیم و برداشتم و شروع کردم به آرایش کردن یه مداد چشم مشکی تو چشمام کشیدم و یه برق لب هم به لبام و تمام آرایش من همین بود به کرم پودر هم که نیاز نبود خودم به اندازه ی کافی سفید بودم رفتم سراغ کمد لباس هام یه شلوار کتون سفید با یه تونیک مجلسی سورمه ای و شال ترکیبی از سفید و سورمه ای و صندل عروسکی پاشنه تختم و هم پام کردم وقتی آماده شدم روی تخت نشستم و خرس بزرگ سفیدم و که عاشقش بودم و توی بغلم گرفتم و نگاهی کلی به اتاقم انداختم اتاقی که از همه نظر کامل و بی عیب بود اتاقی که شاهد اشک های تنهایی من بود و من چه اشک هایی که برای مادری که از لحظه ی تولدم اون و ندیدم برای بی مهری پدر و برادرام توی این اتاق نریختم سرم و تکون دادم تا از این افکار بیرون بیام دوباره به اتاقم نگاه کردم یه اتاق با ست سفید و یاسی دیوارا با کاغذ دیواری های سفید با گل های درشت یاسی رنگ تخت خواب سفید با روتختی یاسی رنگ و پاتختی های ست تخت و یه مبل تک نفر بادی سفید با یه میز سفید کوچک که با یه پارچه ی ساتن یاسی تزیین شده بود و یه گلدون روی میز بود که پر از گل های رز سرخ و سفید بود میز آرایش سفید رنگ که روش پر شده بود از وسایل دخترونه مثل شونه و اتو مو و لوازم آرایشی کمد دیواری که روی درهاش آینه بود سمت چپ اتاق هم میز کامپیوترم که لپ تاپ سفیدم روی میز بود و کنارش کتابخونه ام که پر از کتاب های درسی و کتاب های مورد علاقه ام بود دست از نگاه کردن به اتاق برداشتم و به همراه خرسیم روی تخت خوابیدم دستم و دراز کردم و گوشیم و از روی پاتختی برداشتم و شماره ی ندا رو گرفتم ندا: سلام عشقممم. با شنیدن صدای ندا کسی که هم دوستم بود هم خواهرم و هم دختر عمه ام لبخند عمیقی رو لبام نقش بست گفتم -سلام خواهری خوبی. ندا: فدات عزیز چطوری چه خبر دایی سهراب اینا امدن یا نه. -ندا یه دقیقه جلوی اون زبونت و بگیر بذار منم حرف بزنم خب. ندا: چشم جلوی زبونم و میگیرم بفرمایید. -نخیر عمو سهراب اینا هنوز نیو
رفتم جلوی آینه و یکم به خودم عطر زدم و توی آینه به خودم نگاه کردم من رز دختری که همه زیباییش و تایید میکنن و همه چیز دراختیارم بود تنها بودم خیلی هم تنها بودم دست از آنالیز خودم برداشتم و شالم و روی سرم انداختم و مدلدار بستمش گوشیم و هم برداشتم و از اتاق خارج شدم. از پله ها پایین اومدم و مستقیم وارد آشپزخونه شدم و به دیوار تکیه دادم مثل همیشه بی بی داشت به طیبه غر میزد که کارش و درست انجام بده عاشق بی بی بودم از وقتی که تونستم خودم و بشناسم بی بی و کنار خودم دیدم مثل مادرم دوسش دارم یهو بی بی برگشت طرفم و مثل همیشه تا من و توی آشپزخونه میدید شوکه میشد و به لپ هاش تپلش چنگ میانداخت بی بی: واییی خاک عالم خانم جان شما از کی اینجاین. با لبخند گفتم -سلام بی بی جون من رز صدا کن لطفا نه خانم این یک دوم اینکه خیلی وقت نیست تازه اومدم اگه کاری هست بدین انجام میدم. بی بی در حالی که اخم نازی میکرد گفت بی بی: نه مادر جان کاری نیست عزیزم برو برو که الان مهمان ها میان تو ن باشی صدای پدرت بلند میشه تو که نمیخوای بازم دعوات کنه. لبخند روی لبم مثل همیشه که تا اسم پدرم می اومد محو شد پدری که از وقتی یادمه فقط ازش سردی دیدم هیچ وقت طعم آغوشش و حس نکردم هیچ وقت سعی کردم به خودم مسلط بشم با لبخندی ساختگی تکیه ام و از دیوار برداشتم و گفتم -نه بی بی نمیخوام. اجازه ی حرف زدن به بی بی ن ز فکر بیرون اومدم طیبه: بفرمایید شام آماده است. همه از جامون بلند شدیم و به سمت میز دوازده نفره ی توی سالن پذیرایی رفتیم و دور میز نشستیم به دستور بابا چند نوع عذا درست کرده بودن و هر کس برای خودش چیزی که میخواست و برای خودش میکشید و میخورد نگاهی اجمالی به میز کردم و یکم خوراک مرغ برای خودم کشیدم و شروع به خوردن کردم هنوز لقمه ی دوم و توی دهنم نذاشته بودم که صدای عمو توجه ام و به خودش جلب کرد عمو سهراب: سالار برای آخر هفته خودمون تنهایی بریم خونه باغ یا نه. بابا: نه همه با هم میریم. سپهر: آخر هفته چه خبره بابا. بابا: آقاجون خواسته همه دور هم جمع بشیم. سهند: بابا آقاجون مگه نه اینکه همیشه مراسم ها رو خونه ی ما برگزار میکنه الان چیشده که خواسته همه بریم خونه باغ. بابا: به وقتش همه متوجه میشن پس دیگه حرفی درموردش نزنید. این حرف بابا یعنی فضولی موقوف و دیگه هیچ حرفی نباید درمورد این موضوع زد نیم ساعت بعد از شام بود که همه عزم رفتن کردن شاهین با گریه میخواست که کنار من بمونه اما سپهر نذاشت که شاهین پیشم بمونه و اون با گریه از من جدا شد همه ی مهمونا که رفتن خواستم برم توی اتاقم که بابا صدام زد -دختر. از وقتی که یادمه بابا هیچ وقت من و به اسمم صدا نزد همیشه براش دختر بودم یه قدم به بابا نزدیک شدم و گفتم -جانم بابا. بابا: امتحاناتت تموم شد یا نه. -بله بابا فردا با ندا میرم مدرسه که کارنامه ام و بگیرم و ببینم دیپلم مون کی آماده میشه بعد از اون هم با ندا میریم برای اسم نویسی کنکور. بابا: نمیخواد خودت بری یکی و میفرستم بره مدرکت و بگیره درضمن به کنکور و این چیزا هم فکر نکن. با تعجب و چشمانی گرد شده به بابا نگاه کردم تا شاید اثری از شوخی توی حرفاش و نگاهش پیدا کنم اما بابا بی تفاوت از کنارم گذشت و به سمت راه پله رفت سرم جام خشک شده بودم و به حرف های بابا فکر میکردم یعنی بابا اجازه ی درس خوندن به من نمیده به زور خودم و تکون دادم و به سمت اتاق بابا دویدم و بدون در زدن وارد اتاق خواب بابا شدم و کنارش استادم و با صدای لرزون گفتم -بابا بابایی تو رو خدا بگو شوخی کردی ب... . بابا: خفه شوووووو. فریاد بابا باعث شد که به معنی واقعی کلمه خفه شم بابا با فریاد ادامه داد بابا: دختره ی خیره سر یه حرف و چند بار باید بهت بزنن هان یک بار گفتم کنکور بی کنکور و خلاص این حرفم و توی سرت فرو کن. و با انگشت اشاره اش چند بار به شقیقه ام ضربه زد اشکام یکی یکی روی گونه هام افتادن بابا روش و برگردوند و گفت بابا: برو بیرون. آروم و با قدم های سست عقب گرد کردم و بدون حرف از اتاق خارج شدم صدای بابا توی سرم اکو میشد بابا: نمیخواد خودت بری یکی و میفرستم بره مدرکت و بگیره درضمن به کنکور و این چیزا هم فکر نکن. سهند جلوی در اتاق بابا ایستاده بود و من و نگاه میکرد با چشم های اشکی نگاهش کردم سرش و انداخت پایین و بدون حرف وارد اتاقش شد راهم و کشیدم و وارد اتاقم شدم و در و قفل کردم اتاقی که باید میشد سلول تنهایی های من شال و از روی سرم کشیدم و پرتش کردم وسط اتاق موهام و باز کردم و خودم و انداختم روی تخت خرسیم و توی بغلم گرفتم و و سرم و فرو کردم توی شکم تپلش و شروع کردم به گریه کردن اینقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.