eitaa logo
مذهبی گرام
17 دنبال‌کننده
144 عکس
44 ویدیو
0 فایل
╭══💜═════ღ❦ღ══╮ @mazhabi_geram_eita ╰══ღ❦ღ═════💜══╯ کپی مطالب کانال حرام فقط با ذکر منبع همسایه های گلمون @khaymeeenghelab @dokhtaranefatemiii @Djctra @Dokhtaraneh_Zeinabi ورود آقایان حرام و پیگرد الهی دارد
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتم جلوی آینه و یکم به خودم عطر زدم و توی آینه به خودم نگاه کردم من رز دختری که همه زیباییش و تایید میکنن و همه چیز دراختیارم بود تنها بودم خیلی هم تنها بودم دست از آنالیز خودم برداشتم و شالم و روی سرم انداختم و مدلدار بستمش گوشیم و هم برداشتم و از اتاق خارج شدم. از پله ها پایین اومدم و مستقیم وارد آشپزخونه شدم و به دیوار تکیه دادم مثل همیشه بی بی داشت به طیبه غر میزد که کارش و درست انجام بده عاشق بی بی بودم از وقتی که تونستم خودم و بشناسم بی بی و کنار خودم دیدم مثل مادرم دوسش دارم یهو بی بی برگشت طرفم و مثل همیشه تا من و توی آشپزخونه میدید شوکه میشد و به لپ هاش تپلش چنگ میانداخت بی بی: واییی خاک عالم خانم جان شما از کی اینجاین. با لبخند گفتم -سلام بی بی جون من رز صدا کن لطفا نه خانم این یک دوم اینکه خیلی وقت نیست تازه اومدم اگه کاری هست بدین انجام میدم. بی بی در حالی که اخم نازی میکرد گفت بی بی: نه مادر جان کاری نیست عزیزم برو برو که الان مهمان ها میان تو ن باشی صدای پدرت بلند میشه تو که نمیخوای بازم دعوات کنه. لبخند روی لبم مثل همیشه که تا اسم پدرم می اومد محو شد پدری که از وقتی یادمه فقط ازش سردی دیدم هیچ وقت طعم آغوشش و حس نکردم هیچ وقت سعی کردم به خودم مسلط بشم با لبخندی ساختگی تکیه ام و از دیوار برداشتم و گفتم -نه بی بی نمیخوام. اجازه ی حرف زدن به بی بی ن ز فکر بیرون اومدم طیبه: بفرمایید شام آماده است. همه از جامون بلند شدیم و به سمت میز دوازده نفره ی توی سالن پذیرایی رفتیم و دور میز نشستیم به دستور بابا چند نوع عذا درست کرده بودن و هر کس برای خودش چیزی که میخواست و برای خودش میکشید و میخورد نگاهی اجمالی به میز کردم و یکم خوراک مرغ برای خودم کشیدم و شروع به خوردن کردم هنوز لقمه ی دوم و توی دهنم نذاشته بودم که صدای عمو توجه ام و به خودش جلب کرد عمو سهراب: سالار برای آخر هفته خودمون تنهایی بریم خونه باغ یا نه. بابا: نه همه با هم میریم. سپهر: آخر هفته چه خبره بابا. بابا: آقاجون خواسته همه دور هم جمع بشیم. سهند: بابا آقاجون مگه نه اینکه همیشه مراسم ها رو خونه ی ما برگزار میکنه الان چیشده که خواسته همه بریم خونه باغ. بابا: به وقتش همه متوجه میشن پس دیگه حرفی درموردش نزنید. این حرف بابا یعنی فضولی موقوف و دیگه هیچ حرفی نباید درمورد این موضوع زد نیم ساعت بعد از شام بود که همه عزم رفتن کردن شاهین با گریه میخواست که کنار من بمونه اما سپهر نذاشت که شاهین پیشم بمونه و اون با گریه از من جدا شد همه ی مهمونا که رفتن خواستم برم توی اتاقم که بابا صدام زد -دختر. از وقتی که یادمه بابا هیچ وقت من و به اسمم صدا نزد همیشه براش دختر بودم یه قدم به بابا نزدیک شدم و گفتم -جانم بابا. بابا: امتحاناتت تموم شد یا نه. -بله بابا فردا با ندا میرم مدرسه که کارنامه ام و بگیرم و ببینم دیپلم مون کی آماده میشه بعد از اون هم با ندا میریم برای اسم نویسی کنکور. بابا: نمیخواد خودت بری یکی و میفرستم بره مدرکت و بگیره درضمن به کنکور و این چیزا هم فکر نکن. با تعجب و چشمانی گرد شده به بابا نگاه کردم تا شاید اثری از شوخی توی حرفاش و نگاهش پیدا کنم اما بابا بی تفاوت از کنارم گذشت و به سمت راه پله رفت سرم جام خشک شده بودم و به حرف های بابا فکر میکردم یعنی بابا اجازه ی درس خوندن به من نمیده به زور خودم و تکون دادم و به سمت اتاق بابا دویدم و بدون در زدن وارد اتاق خواب بابا شدم و کنارش استادم و با صدای لرزون گفتم -بابا بابایی تو رو خدا بگو شوخی کردی ب... . بابا: خفه شوووووو. فریاد بابا باعث شد که به معنی واقعی کلمه خفه شم بابا با فریاد ادامه داد بابا: دختره ی خیره سر یه حرف و چند بار باید بهت بزنن هان یک بار گفتم کنکور بی کنکور و خلاص این حرفم و توی سرت فرو کن. و با انگشت اشاره اش چند بار به شقیقه ام ضربه زد اشکام یکی یکی روی گونه هام افتادن بابا روش و برگردوند و گفت بابا: برو بیرون. آروم و با قدم های سست عقب گرد کردم و بدون حرف از اتاق خارج شدم صدای بابا توی سرم اکو میشد بابا: نمیخواد خودت بری یکی و میفرستم بره مدرکت و بگیره درضمن به کنکور و این چیزا هم فکر نکن. سهند جلوی در اتاق بابا ایستاده بود و من و نگاه میکرد با چشم های اشکی نگاهش کردم سرش و انداخت پایین و بدون حرف وارد اتاقش شد راهم و کشیدم و وارد اتاقم شدم و در و قفل کردم اتاقی که باید میشد سلول تنهایی های من شال و از روی سرم کشیدم و پرتش کردم وسط اتاق موهام و باز کردم و خودم و انداختم روی تخت خرسیم و توی بغلم گرفتم و و سرم و فرو کردم توی شکم تپلش و شروع کردم به گریه کردن اینقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.