eitaa logo
مرصاد
642 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجتبی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله جنگ واقعی در مرزها نیست؛ در لایه‌های پنهانی است که تصمیم‌سازان موساد گمان می‌کنند هیچ‌کس به آن‌ها دسترسی ندارد. سربازان گمنام حضرت ولیعصر، به قلب تاریک سیستم دشمن نفوذ کرده‌اند. جایی که مقامات ارشد رژیم رو به زوال اسراییل بدون آنکه بدانند، به مهره‌های بازی جوانان گمنام ایران تبدیل شدند. هیچ ردی، هیچ نشانه‌ای و هیچ بن‌بستی برای اشباح اطلاعاتی ایران وجود ندارد. ما از رگ گردن به اتاق‌های تصمیم‌گیری شما نزدیک‌تریم. و در قلب تاریکی، ما سایه‌ها را فرماندهی می‌کنیم. هنوز مانده تا بدانید چه ضربات جبران‌ناپذیری خوردید و مرگ تک‌تک‌تان را همه خواهند دید.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله الرحمن الرحیم قسمت اول سال 98 چند روز قبل از شهادت حاج قاسم پس از پایان یک جنگ اطلاعاتی نفس‌گیر و طولانی علیه یکی از سرویس‌های متخاصم در سلیمانیه عراق و بازگشت به وطن، تیمی که در آن پرونده با من کار کرد، درخواست مرخصی داشت. خستگی روی تن بچه‌ها مانده بود و درخواست یک مرخصی و سفر زیارتی با خانواده‌های خود را داشتند. بی‌قرار زیارت بودند؛ یا کربلا یا پابوسی امام رئوف حضرت سلطان علی‌بن‌موسی‌الرضا. به عاصف سپردم هماهنگی‌های لازم و تمامی تدارکات سفر زیارتی تیم شش نفره به همراه خانواده‌هایشان برای پابوسی امام رضا (ع) را با یک پرواز فراهم کند. اما قبل از آن خطوط قرمزم را مشخص کردم و تاکید کردم سقف این مرخصی، دقیقاً ۷۲ ساعت است و فعلا به فکر سیاحت نباشند، فقط به زیارت بروند و تمامش کنند. در حالی که بچه‌ها راهی حرم امام رضا می‌شدند، من مسیر دیگری را انتخاب کردم تا ۴۸ ساعت در خاموشی و تنهایی باشم؛ نه برای تفرج، که برای ریکاوری جسمی و ذهنی. نیاز داشتم به آرامش و خانواده و مادرم پناه ببرم و همزمان در سکوت منطقه‌ای خوش آب و هوا در اطراف تهران، تن فرسوده‌ام را بازیابی کنم. سکوت دماوند برای من حکم اتاق فکر را داشت؛ فرصتی بود تا آن پرونده حساس را با تمرکز کامل، زیر دندان ذهنم بجوم. هماهنگی‌های ویلا را سریعاً انجام دادم تا همه‌چیز برای آن ۴۸ ساعت حیاتی مهیا باشد. با مادرم تماس گرفتم؛ او که همیشه تکیه‌گاهم است، خیلی فوری خودش را رساند. آن ویلا برای من نه یک اقامتگاه تفریحی، که یک سنگر امن بود؛ جایی که می‌توانستم کنار خانواده خستگی سلیمانیه عراق را از تن به در کنم. خانواده و مادر، بهانه موجهی بود برای این خلوت امنیتی. نیروهایم در مشهد مشغول تجدید بیعت بودند و من در ارتفاعات، مشغول مهندسی گام بعدی یک سری کارها. از اداره خارج شدم و به سمت خانه شخصی‌ام رفتم، وسایل را جمع کردم و تک‌ و تنها راهی جاده دماوند شدم. ساعت ده، به ویلای امن سازمان رسیدم. یکی از نیروهای اداره که نگهبان ویلا بود، منتظر بود؛ با هم وسایل را به داخل منتقل کردیم و مستقر شدم. پس از یک استراحت کوتاه و دیدن فیلم، اذان ظهر شد. نماز را خواندم؛ حدود چهل دقیقه هم مشغول تعقیبات و تلاوت قرآن شدم. ناهار را که آوردند، خوردم و خوابیدم. تقریبا حوالی سه عصر بود که گوشی دارای طبقه‌بندی‌ام لرزید. طبق معمول پرایوت بود؛ پاسخ دادم: +سلام علیکم. بفرمایید. _حاج آقا سلام. زمان بدی که تماس نگرفتم؟ +آقا رضا شمایی؟ _بله حاجی. +جانم بابا، بگو. _حاج آقا می‌خواستن مستقیم با شما صحبت کنن؟ +مشکلی نیست؛ فوری وصل کنید. ثانیه‌های انتظار پشت تلفن نه با بوق، بلکه با قرائت هوشمند آیه‌ای از قرآن پر شد. هنوز تلاوت آیه تمام نشده بود که خط، باز و اتصال برقرار شد. _سلام علیکم و رحمةالله حضرت عاکف. +و علیکم السلام حاج آقا. جانم درخدمتم _هوا چطوره؟ +اگه بزارید، همه چیز خوبه. _مشکل همین‌جاست که نه دشمن می‌گذاره، نه ما. +بله. همیشه همین‌طوره. با سرفه‌ای آرام، گلویی صاف کرد، گفت: _عاکف باید برگردی. +چرا؟ _حبیب «حاج قاسم» تماس گرفت با من، گفت به عاکف بگید می‌خوام برم عراق، به‌عنوان نماینده خودتون از سازمان بفرستیدش که همراهم باشه. +شما چی گفتید؟ _راستش منم مخالفتی نکردم. +آخه من درگیر موضوع معاریو هستم؛ نیاز به خلوت دارم؛ _برگردی بهتره. +باشه حاجی. الان جمع می‌کنم برمی‌گردم. تماس را قطع کردم و گوشی را کنار گذاشتم و زیر لب از این نحوه هماهنگی دقیقه نودی گلایه کردم. در دنیای ما، غافلگیری برای دشمن خوب است، نه برای نیروی خودی. بعد از پرونده فرساینده سلیمانیه عراق، آن هم وقتی که نیاز به یک ریکاوری داشتم، این گونه تماس‌ها فقط فرسایش ذهنی ایجاد می‌کرد. اولین کاری که کردم، با مادرم تماس گرفتم که از نیمه راه برگردد و به سمت ویلای امن نیاید. گویا قسمت نبود بعد از دوماه زیارتش کنم. وسایل را سریع جمع کردم، ماشین را روشن کردم و از آن ویلا زدم بیرون و به سمت ستاد در تهران حرکت کردم. شب را در اداره ماندم. روز بعد، قبل از اذان صبح به تیم حاج قاسم ملحق شدم. شهید پورجعفری، همان سایه وفادار حاج قاسم با رستم قاسمی تماس گرفت تا جلسه‌ای در نقطه ای نامعلوم را در ساعت ۶ صبح تنظیم کند؛ موضوع، گره کوری در پرونده سوریه بود که حل‌وفصلش جز با حضور مستقیم حاج قاسم حل و فصل نمی‌شد. رستم قاسمی با درک عمق مسئله، پیشنهاد یک نشست مشترک سه نفره با بشار اسد را برای شکستن بن‌بست مطرح کرد. حاج قاسم، در کمال خونسردی گفت: «اولویتم عراق هست، اما جمعه دمشق خواهم بود. شما هم جمعه خودت و به سوریه برسون تا صبح شنبه، خروجی جلسه با بشار و یکسره کنیم
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت دوم حاج آقا قاسم، با تب و کسالت شدیدی روبه‌رو بود؛ به همین خاطر، برنامه تغییر کرد و به جای اینکه به فرودگاه برویم، او به خانه رفت تا کمی استراحت کند. پس از اینکه استراحت کرد، این‌بار به طور ناگهانی مسیر مأموریت تغییر کرد و حاجی دستور داد به جای عراق، به سمت سوریه خواهیم رفت! مراحل خروج را دوستان حفاظت طراحی کردند. وقتی به سوریه رسیدیم، در دمشق جلسه‌ای چندساعته را با فرماندهان سپاه مستقر در سوریه برگزار کردیم. پس از جلسه، خودرو آماده شد تا به سمت خانه امن برویم و سپس به سمت فرودگاه، تا عازم عراق شویم. آن شب را در دمشق ماندیم، اما لحظه آخر حاج قاسم مسیر را عوض کرد و فرمان حرکت به سمت لبنان صادر شد؛ طبق جدول زمان‌بندی حفاظتی و عملیاتی، دلیلی برای چرخش به سمت بیروت وجود نداشت اما به هر حال به سمت لبنان رفتیم و قرار شد جلسه‌ای در ضاحیه جنوبی با سیدحسن نصرالله داشته باشیم. این سفر حتی برای خود سید هم غیرمنتظره بود. چون حاجی دو هفته قبل‌تر بیروت بود و از نظر منطق سفرهای امنیتی، هیچ توجیه تاکتیکی برای حضور مجدد او وجود نداشت. حتی دو روز قبل از این سفر، وقتی سیدحسن از یک کانال امن ارتباطی احوال حاجی را جویا شد و آن کانال امن هم که بعدها خودش به شهادت رسید، به سیدحسن گفت از حاجی پرسیده است: «این طرف‌ها نمی‌آید؟» حاجی هم پاسخ داده: «نه، همین تازگی‌ها پیش شما بودم؛ سرم شلوغ است و باید مستقیم به عراق بروم.» اما در آن ۷۲ ساعت، گویی نیرویی فراتر از پروتکل‌ها و برنامه‌ریزی‌های معمول، حاجی را حرکت می‌داد. این تغییر مسیر ناگهانی به سمت ضاحیه، فراتر از یک جلسه کاری، شبیه به یک وداع استراتژیک در بالاترین سطح فرماندهی محور مقاومت بود؛ سفری خارج از ریتم معمول که زنگ خطر حسگرهای حفاظتی ما را به صدا درآورد. خاطرم است که آن شب سیدحسن جلسه داشت، اما تمام جلساتش را لغو کرد و به اتفاق حاجی و چند برادر دیگر خدمت سیدحسن شرفیاب شدیم. پس از نماز مغرب و عشاء و همچنین مختصری شام، جلسه‌ای کوتاه برگزار شد و تلاش کردیم تمام نگرانی‌ها و مشکلاتی که دغدغه سیدحسن بود را برطرف کنیم؛ به طوری که برنامه چهار ماه آینده را برنامه‌ریزی کرده بودیم. سید عزیز و عربی مقاومت، اصرار داشت که پروتکل حرکت را بشکنیم و شب را در همان نقطه امن بمانیم. اما حاج قاسم روی مدار دیگری حرکت می‌کرد و پیشنهاد سید را رد کرد؛ تأکید داشت که باید مجددا و خیلی فوری به دمشق برگردد تا چند ملاقات کلیدی را سروسامان دهد و سپس بدون فوت وقت عازم عراق شود. وقتی سید فهمید حاجی قرار است به عراق برود، نگران شد و تلاش کرد او را از این سفر منصرف کند. نگرانی سید مقاومت فقط یک توصیه حفاظتی ساده نبود؛ بلکه یک نگرانی صریح امنیتی بود. سیدحسن به حاجی گفت: «حاجی به عراق نرو! وضعیت بغداد به شدت آلوده و نگران‌کننده است. تحرکات دشمن بوکدارهای (آلارم‌های حفاظتی) ما را فعال کرده.» اما پاسخ حاجی، منطق یک فرمانده ارشد میدان در نقطه عطف بحران بود. نگاهی به سید کرد و گفت: «باید بروم.» چون گزینه دیگری روی میز نداشت. قرار ملاقات با نخست‌وزیر عراق فیکس شده بود و حاجی حامل پیام‌هایی حیاتی و استراتژیک از تهران بود که باید شخصاً به بغداد می‌رساند و پاسخ طرف عراقی را دریافت می‌کرد. در قاموس حاج قاسم، وقتی پای سرنوشت محور مقاومت وسط بود، هیچ پروتکل حفاظتی و هشداری نمی‌توانست مانع پیشروی‌اش شود، حتی به قیمت جانش تمام شود. آن شب، طبق پروتکل از پیش تعیین شده، من قبل از پایان جلسه، از سید و حاج قاسم جدا شدم تا آن‌ها جلسه نهایی را در خلوت تکمیل کنند؛ به همراه یکی از برادرانم در حزب‌الله لبنان به خانه‌ای امن منتقل شدم و ساعتی بعد هم با یک پرواز به فرودگاه و از آنجا به صورت جداگانه به سمت دمشق رفتم. یک روز پس از دیدار با سیدحسن... وقتی حاجی و تیم حفاظتش به مقرمان در سوریه رسیدند، یکی از بچه‌ها تلویزیون را روشن کرد و اغتشاشات در عراق را از رسانه‌ها دنبال کردیم. عراق به معنای واقعی کلمه تبدیل به میدان جنگ شده بود. حاج قاسم به یکی از برادران گفت: «عراق واقعا خسته‌ا‌م کرده...» و دیگر چیزی نگفت و سکوت کرد. صبح تا عصر، حاجی طبق برنامه فشرده خود، درست مثل همیشه درگیر جلسات کاری بود. همزمان، سیدرضی یکی از فرماندهان ایرانی محور مقاومت که هماهنگی‌های لجستیکی و پروازی در آن منطقه بر عهده‌اش بود و بعدها به شهادت رسید، بلیت‌های پرواز شب جمعه را آماده کرد. مقصد «فرودگاهی در سوریه» بود. از آنجا، ادامه مسیر به سمت عراق تعریف شده بود. اما در آن چرخش‌های ناگهانی وقایع، هیچ‌کس نمی‌دانست که این آخرین پرواز حاجی خواهد بود؛ آخرین حرکت برنامه‌ریزی شده در مسیری که به وداع ختم شد.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت سوم قبل از حرکت خودروها به سمت فرودگاه، حاج قاسم من را به گوشه‌ای کشید و گفت: «عاکف خان، با ابومهدی هماهنگ شده؛ باید بریم عراق. به نظرم وقتی رسیدیم عراق، شما به هاشم دست بده، بعدش خودت و برسون به ابوفدک و اون دستورکاری که دیشب با سید بر روی اون توافق کردیم، باید توسط شما مدیریت و در عراق اجرایی بشه؛ من هم با ابومهدی میرم، چون بعد از اذان صبح، عازم یک نشست ویژه هستیم. خروجی جلسات و در مسیر برگشت به تهران باهم فیکس می‌کنیم.» گفتم: «چشم؛ ولی حاج آقا، ابومهدی که صلاح نمی‌دونه شما برید عراق. سیدحسن هم که گفت نرید. من هم چندماه قبل از طرف تشکیلات خودمون خدمتتون رسیدم و اون گزارش و دادم خدمت شما که تحلیل داده‌ها و اخبارهای ما حاکی از این هست سیا و موساد به شدت روی شما متمرکز شدند؛ واقعا دلیل اصرار شما رو متوجه نمی‌شم. بهتره فعلا شما سفر نکنید و اگر کاری هست بدید همون کمیته مشترک پیش ببره.» حاجی لبخندی زد و گفت: «همیشه گفتم، بازم میگم؛ وقتی میوه‌ای رسید، باید چیده بشه؛ اگر چیده نشه، فاسد می‌شه. من دارم میرم به سمت قتلگاه خودم...» آشوبی که در دلم برای سفر عراق به پا شده بود، فراتر از یک دل‌شوره معمولی بود؛ یک هشدار غریزی امنیتی بود که نادیده گرفتنش مطمئنا خسارت جبران‌ناپذیری را در پی داشت. آن شب وقتی به سمت فرودگاه در حرکت بودیم تا به سمت عراق برویم، به شهروز که روی صندلی عقب کنار هم نشسته بودیم، آرام دم گوشش گفتم: «شهروز من نگران حاجی هستم.» سپس با سر اشاره‌ای به وحید که روی صندلی عقب در سمت راست شهروز نشسته بود کردم و ادامه دادم: «این تازه داماد رو هم آوردید همراه خودتون... بزارید این بنده خدا بره زندگی کنه.» شهروز لبخندی زد، چاله صورتش مثل همیشه خودی نشان داد، گفت: «حاجی گفت وحید توی این سفر همراه من باشه، وگرنه اصلا شیفت وحید نبود.» نگاهی به شهروز کردم، گفتم: «خیره ان‌شاءالله.» دیگر چیزی نگفتم و قرآنم را از جیب کاپشنم بیرون آوردم. در طول مسیر فرودگاه، برای حفظ تمرکز روحی و توسل، سوره یاسین را به نیت حضرت زهرا (س) و امام زمان (عج) زمزمه کردم. پس از خواندن قرآن، بیست دقیقه‌ای را در ماشین به استراحت گذراندم تا به فرودگاه رسیدیم. پرواز به سمت عراق، با تأخیر چندساعته قرار بود انجام شود و ما هم به دلیل یک‌سری پروتکل‌ها و اطلاع از این موضوع، دقیقه نود به فرودگاه رسیدیم. طبق پروتکل پاکسازی، تمامی گوشی‌ها و سیم‌کارت‌ها را جهت معدوم‌سازی کامل به رابط تحویل دادیم تا رد پای احتمالی و دیجیتالمان کاملاً سوخته شود و هیچ الگوی حرکتی و مشخصی برای افسران سرویس دشمن ترسیم نشود. برای خنثی کردن هرگونه رصد اطلاعاتی، جداجدا سوار هواپیما شدیم. حفظ پوشش، خط قرمز اینگونه سفرهای ما بود؛ چون کوچکترین شک دشمن، به معنای پایان مأموریت ما بود. حدود دو ساعت بعد، عراق پس از پیاده شدن تعدادی از مسافران، با رعایت پروتکل، از حاجی و تیم حفاظت و دیگر دوستان خداحافظی کردم و بلافاصله از هواپیما خارج شدم. متوجه شدم که خودروی تشریفات انتقال حاجی در آشیانه فرودگاه مستقر شده. اطمینان داشتم که ابومهدی المهندس نیز آنجاست؛ او همیشه در حساس‌ترین نقاط، حاضر و آماده بود. رابطه او و حاج آقا قاسم، فراتر از یک همکاری امنیتی و نظامی بود؛ پیوندی عمیق، شبیه به عاشق و معشوق و حکایتی از عشق و ارادت خالصانه در میدان جهاد. ابومهدی، با تمام وجود، حاجی را از سفر به عراق برحذر داشته بود و اعلام نگرانی کرد که بغداد به شدت ناامن و پرمخاطره است. از سوی دیگر حاج قاسم از ابومهدی درخواست کرد، شخصاً به فرودگاه نیاید تا کمترین رد پایی هم از حضور خود به جا نگذارد. ولی عشق و وفاداری ابومهدی، فراتر از این‌ها بود. او نتوانست طاقت بیاورد؛ دلش تاب دوری از یار را نداشت و برای استقبال از حاجی، خود را به قلب منطقه خطر رساند. به محض اینکه پا از پله‌های هواپیما روی آسفالت باند گذاشتم، چشم چرخاندم؛ یک نگاه سریع و عادت‌گونه بدون جلب توجه به پیرامون کردم. اما چیزی که می‌دیدم، با تمام تحلیل‌ها و پیش‌فرض‌های حفاظتی‌ام در تضاد بود. در طول سفرهایی که افتخار همراهی حاج قاسم را داشتم، اسکورت معمول شامل ده خودرو می‌شد؛ یک آرایش لجستیکی استاندارد برای حفظ امنیت شخصیت کلیدی. اما آن شب، در فرودگاه، تنها دو خودرو را دیدم. فوراً متوجه شدم چرا طبق معمول همیشگی اسکورت انجام نمی‌شود؛ آن هم وضعیت فوق‌العاده در عراق بود. وقتی اوضاع در عراق به مرحله بحران می‌رسید، پروتکل‌های حفاظتی تغییر می‌کرد. شهید «ابومهدی المهندس»، با درک عمق خطر و با هدف کاهش ردپا و جلوگیری از جلب توجه نیروهای آمریکایی به ورود یک شخصیت استراتژیک، تصمیم گرفت شخصاً و تنها با دو خودرو به استقبال حاج آقا قاسم بیاید. این اقدام، فراتر از یک تشریفات استقبال، یک مانور امنیتی دقیق برای عبور از خطوط قرمز دشمن در شرایط جنگی بود.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت چهارم بدون اتلاف وقت، مسیرم را به سمت خروجی سالن عمومی فرودگاه کج کردم. باید در جمع عادی مسافران مستتر می‌شدم تا عادی‌سازی حرکت، پوشش لازم را فراهم کند. به سمت سرویس بهداشتی فرودگاه حرکت کردم. مرحله پاکسازی پوشاک و استتار هویت آغاز شد. لباس‌های قبلی، که حالا پتانسیل شناسایی داشتند را داخل سطل زباله‌ای ریختم. سپس با پوشیدن کلاهی پشمی و ماسک، فیس‌آف کردم و به جمعیت خروجی پیوستم. هاشم، از نیروهای عملیاتی ما در بغداد بود که با یک تویوتا کمری منتظرم بود. به محض نشستن، بی‌هیچ حاشیه و خوش‌وبش غیرضروری، یک گوشی و سیم‌کارت جدید را به سمتم گرفت تا کانال ارتباطی اضطراری فعال شود. ده دقیقه‌ای از فرودگاه فاصله گرفته بودیم؛ مسیرمان، در سکوتی سنگین فرو رفته بود که گوشی هاشم زنگ خورد. سیگارش را با شتاب به بیرون پرت کرد و گوشی را پاسخ داد. نگاهش در آینه با من گره خورد؛ همان نگاهی که خبر از وقوع یک فاجعه استراتژیک می‌داد... گفت: «بگو مصطفی... داریم میایم...چطور؟ خب توی مسیریم. بیشتر نپرس. نه، ما جدا شدیم ازشون. چطور؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی!» همان‌طور که هاشم خودرو را به سمت راست خیابان متوقف می‌کرد، با اضطراب پرسیدم: «چیشده هاشم؟ کی پشت خطه؟ بزار روی بلندگو ببینم کیه...» صدای مصطفی از بلندگوی تلفن هاشم در فضا پخش شد: «میگن سمت فرودگاه رو زدن...» چشمانم که هنوز سنگینی پرواز را حس می‌کرد، به ساعت ۰۱:۳۰ بامداد شب جمعه به وقت عراق افتاد. سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم. گوشی را از هاشم گرفتم، به مصطفی گفتم: «مصطفی جان سلام. چی شده برادر؟ اتفاقی افتاده؟» گفت: «آقا عاکف سلام. رسیدن بخیر حاجی. می‌گم شما با پدربزرگ ما (اشاره به حاج قاسم) اومدید؟» گفتم: «نمی‌دونم. کارت الان چیه؟ حرفت و بزن...» چندثانیه سکوت کرد و گفت: «می‌گن محل توقف و ده دقیقه قبل زدن؟» تمام وجودم را موج اضطراب فرا گرفت؛ گزینه‌ها در ذهنم صف کشیدند: «برگردم؟ ادامه بدم؟ به تهران اطلاع بدم؟» پرسیدم: «تیم نرفت سمت فرودگاه؟» جواب داد: «بچه‌ها رفتن بررسی کنن. خط امن سرتیم ابومهدی هم خاموشه.» گفتم: «منم از خطوط جدید اطلاعی ندارم...» ناگهان، صدای خِش‌خش انتهای خط، ارتباط را قطع کرد. همه چیز مشکوک بود. سرم را به صندلی تکیه دادم. هاشم، بی‌آنکه حرفی بزند، خودرو را به سمت خانه امن به حرکت درآورد. حدود بیست دقیقه بعد، درست وقتی به سر کوچه اصلی خانه امن رسیدیم، پلک زدم و در همان لحظه، انفجار مهیبی کوچه را لرزاند. کوچه در شعله‌های آتش غرق شد. برای ثانیه‌ای در بهت این‌که امشب در بغداد چه می‌گذرد، فرو رفتم. بلافاصله به هاشم گفتم: «گِردش کن برگرد... فوری!» به شرط حیات ادامه دارد لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجم خودم را به یک زمین متروکه رساندم و در پناه تپه‌ای از ماسه، از هرچشمی مخفی شدم. بلافاصله با استفاده از کانال اختصاصی و فوق‌سری، با تهران ارتباط گرفتم و گزارش فشرده وضعیت را دادم؛ از ابهام فرودگاه تا انفجار مهیبی که کوچه را به آتش کشید. پاسخ مرکز، کوتاه، امنیتی و بی‌ملاحظه بود: «اجرای پروتکل سوختن کامل.» دستور صریح، حکم می‌کرد که تمام ابزارهای ارتباطی، گوشی‌ها و سیم‌کارت‌ها باید فوراً منهدم شوند تا کوچکترین ردی از حضور و موقعیتم باقی نماند. سیم‌کارت‌ها را با شعله فندک ذوب کردم و بدنه و تراشه‌های گوشی‌ها را با ضربات پیاپی در هم کوبیدم؛ در شرایط آلودگی الکترونیک، هیچ رد دیجیتالی نباید زنده می‌ماند. آخرین دستور رمزگذاری‌شده از تهران، مسیر بعدی را مشخص کرد: «حرکت فوری به سمت موقعیت ۱۱۱۳. وضعیت سبز نیست. فقط دو نفر از مسیر خبر دارند. معادله تغییر کرده است. دستور ارشد این است که بازگشت از راه زمین؛ هماهنگی در دروازه انجام شده. پس از رسیدن، بلافاصله همراه نفر رابط به مرکز بروید. مقصد نخست موقعیت باکری. جزئیات، حضوری ابلاغ می‌شود. این پیام را نگه ندارید.» نقطه‌ای که باید در پناه آن، قطعات این پازل خونین را کنار هم می‌چیدیم. در همان اثنا که مشغول پاکسازی کامل آثار بودم، صدای شتابنده یک خودرو، سکوت اطرافم را شکست. با احتیاط سرم را از پشت تپه ماسه بالا آوردم و اطرافم را آنالیز کردم؛ دیدم هاشم از آن‌سوی بلوار با حداکثر سرعت دارد عبور می‌کند تا خود را از تله خارج کند. هنوز نگاه من روی رد خودروی او خشک نشده بود که انفجار دوم، با موجی سنگین‌تر، زمین زیر پایم را لرزاند. باز هم همان کوچه، باز هم همان موقعیت خانه امن. دشمن نه تنها نقطه را هدف گرفته بود، بلکه با شلیک ثانویه قصد داشت هرگونه شانس بقا یا پاکسازی را در آن مختصات به صفر برساند. خط به طور کامل آلوده شده بود. همه چیز را پایش کردم و فهمیدم مسیر امن است، به سمت بلوار رفتم. در راه، موتورسوار تنهايی را دیدم؛ متوقفش کردم و با چند دینار خواستم مرا تا حوالی موقعیت ۱۱۱۳ برساند. حدود یک کیلومتر به موقعیت مانده بود، کرایه‌اش را دادم و باقی مسیر را پیاده دویدم. حس می‌کردم هیچ‌جایی دیگر برای من امن نیست. وقتی به موقعیت رسیدم، کلید را انداختم، وارد حیاط شدم و فورا به زیرزمین رفتم. لپ‌تاپ را روشن کردم تا برای افسر ارشد همراه حاج کاظم، گزارشی کوتاه بفرستم؛ اما دستم روی صفحه‌کلید متوقف ماند. منصرف شدم. لپ‌تاپ را بستم و همان‌طور که آمده بودم، فوری از خانه خارج شدم. از آن لحظه به بعد، دیگر نباید کسی از زنده بودنم خبر می‌داشت. آخرین کسی که می‌دانست من از منطقه دور شده‌ام، هاشم بود؛ و او نیز هم‌زمان با عبورش از بلوار، انفجار دوم را دیده یا شنیده بود. طبیعی بود که تصور کند من هم در همان آشوب از دست رفته‌ام. حالا در بغداد آن شب، برای همه، پرونده عمر من باید بسته می‌شد. خودم را به نقطه‌ای امن در حاشیه شهر رساندم و سوار یک تاکسی بین‌شهری شدم. برای حفظ امنیت مسیر و فرار از رادارهای اطلاعاتی، سفر را به بخش‌های کوتاه تقسیم کردم؛ خودرو به خودرو، مرحله به مرحله، و با تغییر مداوم مسیرها. کل شب را تا صبح به همین منوال و در سکوت جاده سپری کردم تا سرانجام، با اولین پرتوهای آفتاب، حوالی ساعت ۷ صبح به نقطه صفر مرزی ایران رسیدم. در ستاد تهران، همه دوستان و همکارانم در ایران و حتی حالا دیگر در عراق، گمان می‌کردند من دیگر در میان نیستم و همراه حاج آقا قاسم شهید شده‌ام. این، برای آن پرونده سنگین و حساس علیه دشمن که سال‌ها روی آن متمرکز شده بودیم، از الطاف خفیه الهی بود که آدم فقط بعدتر می‌فهمد چقدر به کارش آمده است. نباید کسی می‌فهمید زنده‌ام. خطر فقط از بیرون نبود؛ از داخل، از یک سهل‌انگاری کوچک، از یک رد ناخواسته، بیشتر می‌ترسیدیم. چون آن پرونده، پرونده نفوذ در عمق دشمن بود و قرار بود پس از بازگشت از عراق، یک فکر اساسی برای آن داشته باشیم و کوچک‌ترین لغزش می‌توانست همه‌چیز را لو بدهد، اما حادثه ۱:۲۰ دقیقه عراق، می‌توانست پوشش خوبی برای عملیات اطلاعاتی بعدی‌مان باشد. پیام افسر همراه حاج کاظم را که از تهران برایم ارسال کرده بود، بی‌پاسخ گذاشتم. حتی به سمت نقطه‌ای که عاصف منتظرم بود نرفتم. باید محو می‌ماندم، باید همان‌جا که بودم از دیدها خارج می‌شدم و تصور می‌کردند همراه حاج قاسم به شهادت رسیدم. حالا بماند که چطور از مرز گذشتم و خودم را به تهران رساندم... باید ناگفته بماند.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت ششم وقتی به تهران رسیدم، حتی به خانه شخصی خودم نرفتم و شب را روی نیمکت یکی از پارک‌های خلوت تهران سر کردم. حوالی ساعت دو بامداد بود که با لرز ناشی از سرما بیدار شدم؛ کلاه پشمی‌ام را از روی صورتم بالا کشیدم و به آسمان تاریک بالای سرم خیره شدم. سوز سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و کمر و کلیه‌هایم از شدت سرما و خشکی نیمکت، به شدت درد گرفته بود؛ اما از آن‌جایی که تمام فکرم حاج قاسم و ابومهدی و هیئت همراهشان بود، هر دردی را فراموش می‌کردم و در بُهت و حیرت به سر می‌بردم. نیمه‌شب کشان‌کشان خودم را به خیابان رساندم، جلوی یک تاکسی را گرفتم و مستقیم به سمت خانه حاج کاظم حرکت کردم. وقتی به مقصد رسیدم، دیدم طبق معمول سر کوچه نگهبان است و تصمیم گرفتم نزدیک نشوم. وقتی از دور به خانه نگاه کردم، در تاریکی مطلق بود و مشخص بود کسی حضور ندارد. تا زمان اذان صبح در زاویه‌ای کور روبروی کوچه کمین کردم؛ چشمانم محیط را رصد می‌کرد تا مبادا رد یا ناظری مشکوک حضورم را ثبت کند. کمی پس از اذان صبح، خودروی حامل حاج کاظم همراه با تیم اسکورتش جلوی خانه متوقف شد. دو محافظ همراه او وارد ساختمان شدند و مابقی تیم موقعیت را ترک کردند و به یکی از خانه‌های مجاور رفتند. فوری خودم را به مسجدی در همان حوالی رساندم. با گوشی یکی از اهالی مسجد که در حال خروج بود، شماره داخلی خانه حاجی را گرفتم. وقتی حاجی از پشت خط صدای من را شنید، در بهت فرو رفت؛ باور نمی‌کرد زنده باشم. تماس را در کوتاه‌ترین زمان ممکن جمع کردم: «نزدیکم. باید فوری ببینمت. بدون اینکه حتی محافظات متوجه بشن...» تماس که قطع شد، شماره را از حافظه موبایل آن مرد مسجدی پاک کردم و به صاحبش برگرداندم، صورتم را پوشاندم، با قدم‌های تند، به سمت خانه حاجی به راه افتادم. از گیت ورودی، بدون هیچ بازرسی عبور کردم. معلوم بود حاجی شخصاً هماهنگی را انجام داده بود. هیچ‌کس هم مرا نشناخت و همین، پوشش لازم را برای ورودم فراهم کرد. وقتی به مقابل در خانه رسیدم، زنگ را زدم و در که باز شد بلافاصله وارد شدم. محافظان حاج کاظم در اتاقک داخل حیاط بودند و به دلیل پوششم، مرا نشناختند. با دیدنم، حاج کاظم برای لحظه‌ای خشکش زد؛ انگار هنوز هم باورش نمی‌شد من آنجا باشم. مرا در آغوش گرفت. در را بستیم و سریع به داخل خانه رفتیم. وقتی نشستیم، نفس راحتی کشیدم... گفتم: «حاج خانم نیست؟» گفت: «نه؛ فرستادمش خونه بچه‌ها. دیشب چی شد یه هو...» گفتم: «اصلا نفهمیدم چی شد. از حاج قاسم جدا شدم رفتم سمت خونه امن برای دیدار با ابوفدک. رسیدم سر کوچه دیدم همه چیز رفت رو هوا...» حاجی گفت: «چطور اومدی ایران؟ هاشم چی‌شد؟ عاصف چی‌شد؟ پیام رمزگذاری شده برات ارسال کردیم، چرا اهمیت ندادی؟» گفتم: «مجبور بودم... بخاطر پرونده جدید؛ احساس می‌کنم این کار و باید می‌کردم تا دوست و دشمن مطمئن بشن من تمام شدم...» حاج کاظم لبخندی زد، گفت: «به نظرم زنده موندن تو برای ما رزق لایتحسب هست. دیگه باید کم کم برای پروژه جدید آماده بشی.» گفتم: «باید چه‌کار کنم؟» گفت: «می‌خوام خبر شهادتت پخش بشه. باید تا یک‌سال ازت خبری نباشه...» تنها یک چیز به ذهنم آمد... «مادرم...» از عراق تا تهران به همین فکر کردم؛ و حالا که با حاج کاظم هم نظر بودیم هم، همین من را بیشتر اذیت می‌کرد. در آن لحظه هیچ چیزی غیر از مادرم به ذهنم نرسید. به حاجی گفتم: «باهات هم‌نظرم؛ ولی حاج خانم چی؟ می‌دونی که مادرم الان درگیر بیماری هست.» حاج کاظم چند ثانیه تأمل کرد، سپس سکوتش را شکست؛ صدایش مثل ضربه تبر، فضای سنگین اتاق را دو نیم کرد. نه تعارفی در کار بود و نه دلداری‌های بیهوده. او فرمانده‌ای اطلاعاتی بود که می‌دانست در جنگ اطلاعاتی، عاطفه و احساس دشمن شماره یک عملیات است. گفت: «سرت و بالا بگیر. تو دیگه یک انسان معمولی نیستی که نگران ترحم دیگران باشی. تو «شبحی». شبح، نه نامی داره، نه شناسنامه‌ای و نه خانواده‌ای که بتونه براش گریه کنه. اگر مادرت بدونه زنده‌ای، ناخودآگاه در رفتارش، در نگاهش، در دعاهایی که برای تو می‌کنه... ردی از تو باقی می‌مونه که دشمن با همون رد، قلبت و هدف می‌گیره.» حاج کاظم بلند شد رفت آشپزخانه و برایم چای ریخت. وقتی آمد، مقابلم نشست و لحظاتی سکوت کرد، سپس به صحبت‌هایش ادامه داد... «ببین...این هزینه‌ای هست که من و تو و دوستان شهیدمون برای امنیت این خاک می‌دیم. تو فکر می‌کنی شهادت فقط با گلوله هست؟ نه! عاکف خان؛ شهادت اصلی تو، همین «مرگ اجتماعی» هست. همین که بدونی زنده‌ای، اما باید طوری رفتار کنی که انگار زیر خروارها خاک خوابیدی. اگر در این مسیر پیش‌رو هم شهید شدی، به این فکر کن که در اون لحظه، تو بزرگ‌ترین پیروزی رو به دست آوردی؛ اونم نفوذ در قلب دشمن، بدون اینکه حتی رد پایی از حضورت باقی بمونه.»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
خیلی ناراحت بودم؛ اما حالا وقت عمل رسیده بود و باید ثابت می‌کردم... گفتم: «بازهم بهت می‌گم حاجی، پس مادرم چی؟» گفت: «مادرت؟ برادرت؟ خواهرت؟ همشون و بسپر به دست حضرت زهرا سلام‌الله.» چیزی نگفتم. حاجی گفت: «وقت نداریم برای دلتنگی‌های انسانی و احساسی. دشمن در حال چیدن مهره‌های جدید هست. آماده‌ای؟» درد عمیقی در قفسه سینه‌ام بود. اما دستم را روی اسناد گذاشتم، گفتم: «آماده‌ام، حاجی. برای هرچیزی که لازم هست.» ✍به شرط حیات ادامه دارد لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598