eitaa logo
عاکف سلیمانی
9.3هزار دنبال‌کننده
86 عکس
18 ویدیو
18 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
قسمت دوم حاج آقا قاسم، با تب و کسالت شدیدی روبه‌رو بود؛ به همین خاطر، برنامه تغییر کرد و به جای این
قسمت سوم قبل از حرکت خودروها به سمت فرودگاه، حاج قاسم من را به گوشه‌ای کشید و گفت: «عاکف خان، با ابومهدی هماهنگ شده؛ باید بریم عراق. به نظرم وقتی رسیدیم عراق، شما به هاشم دست بده، بعدش خودت و برسون به ابوفدک و اون دستورکاری که دیشب با سید بر روی اون توافق کردیم، باید توسط شما مدیریت و در عراق اجرایی بشه؛ من هم با ابومهدی میرم، چون بعد از اذان صبح، عازم یک نشست ویژه هستیم. خروجی جلسات و در مسیر برگشت به تهران باهم فیکس می‌کنیم.» گفتم: «چشم؛ ولی حاج آقا، ابومهدی که صلاح نمی‌دونه شما برید عراق. سیدحسن هم که گفت نرید. من هم چندماه قبل از طرف تشکیلات خودمون خدمتتون رسیدم و اون گزارش و دادم خدمت شما که تحلیل داده‌ها و اخبارهای ما حاکی از این هست سیا و موساد به شدت روی شما متمرکز شدند؛ واقعا دلیل اصرار شما رو متوجه نمی‌شم. بهتره فعلا شما سفر نکنید و اگر کاری هست بدید همون کمیته مشترک پیش ببره.» حاجی لبخندی زد و گفت: «همیشه گفتم، بازم میگم؛ وقتی میوه‌ای رسید، باید چیده بشه؛ اگر چیده نشه، فاسد می‌شه. من دارم میرم به سمت قتلگاه خودم...» آشوبی که در دلم برای سفر عراق به پا شده بود، فراتر از یک دل‌شوره معمولی بود؛ یک هشدار غریزی امنیتی بود که نادیده گرفتنش مطمئنا خسارت جبران‌ناپذیری را در پی داشت. آن شب وقتی به سمت فرودگاه در حرکت بودیم تا به سمت عراق برویم، به شهروز که روی صندلی عقب کنار هم نشسته بودیم، آرام دم گوشش گفتم: «شهروز من نگران حاجی هستم.» سپس با سر اشاره‌ای به وحید که روی صندلی عقب در سمت راست شهروز نشسته بود کردم و ادامه دادم: «این تازه داماد رو هم آوردید همراه خودتون... بزارید این بنده خدا بره زندگی کنه.» شهروز لبخندی زد، چاله صورتش مثل همیشه خودی نشان داد، گفت: «حاجی گفت وحید توی این سفر همراه من باشه، وگرنه اصلا شیفت وحید نبود.» نگاهی به شهروز کردم، گفتم: «خیره ان‌شاءالله.» دیگر چیزی نگفتم و قرآنم را از جیب کاپشنم بیرون آوردم. در طول مسیر فرودگاه، برای حفظ تمرکز روحی و توسل، سوره یاسین را به نیت حضرت زهرا (س) و امام زمان (عج) زمزمه کردم. پس از خواندن قرآن، بقیه مسیر را در ماشین به استراحت گذراندم. پرواز به سمت عراق، با تأخیر چندساعته قرار بود انجام شود و ما هم به دلیل یک‌سری پروتکل‌ها و اطلاع از این موضوع، دقیقه نود به فرودگاه رسیدیم. در طول مسیر توقیف کوتاه داشتیم تا طبق پروتکل پاکسازی، تمامی گوشی‌ها و سیم‌کارت‌ها را جهت معدوم‌سازی کامل به رابط تحویل دهیم و رد پای احتمالی و دیجیتالمان کاملاً سوخته شود و هیچ الگوی حرکتی و مشخصی برای افسران سرویس دشمن ترسیم نشود. پس از آنکه به فرودگاه رسیدیم، برای خنثی کردن هرگونه رصد اطلاعاتی، جداجدا سوار هواپیما شدیم. حفظ پوشش، خط قرمز اینگونه سفرهای ما بود؛ چون کوچکترین شک دشمن، به معنای پایان مأموریت ما بود. حدود دو ساعت بعد، عراق پس از پیاده شدن تعدادی از مسافران، با رعایت پروتکل، از حاجی و تیم حفاظت و دیگر دوستان خداحافظی کردم. از شیشه هواپیما متوجه شدم که خودروی تشریفات انتقال حاجی در آشیانه فرودگاه مستقر شده. اطمینان داشتم که ابومهدی المهندس نیز آنجاست؛ او همیشه در حساس‌ترین نقاط، حاضر و آماده بود. رابطه او و حاج آقا قاسم، فراتر از یک همکاری امنیتی و نظامی بود؛ پیوندی عمیق، شبیه عاشق و معشوق و حکایتی از عشق و ارادت خالصانه در میدان جهاد. ابومهدی، با تمام وجود، حاجی را از سفر به عراق برحذر داشته بود و اعلام نگرانی کرد که بغداد به شدت ناامن و پرمخاطره است. از سوی دیگر حاج قاسم از ابومهدی درخواست کرد، شخصاً به فرودگاه نیاید تا کمترین رد پایی هم از حضور خود به جا نگذارد. ولی عشق و وفاداری ابومهدی، فراتر از این‌ها بود. او نتوانست طاقت بیاورد؛ دلش تاب دوری از یار را نداشت و برای استقبال از حاجی، خود را به قلب منطقه خطر رساند. به محض اینکه پا از پله‌های هواپیما روی آسفالت باند گذاشتم، چشم چرخاندم؛ یک نگاه سریع و عادت‌گونه بدون جلب توجه به پیرامون کردم. اما چیزی که می‌دیدم، با تمام تحلیل‌ها و پیش‌فرض‌های حفاظتی‌ام در تضاد بود. در طول سفرهایی که افتخار همراهی حاج قاسم را داشتم، اسکورت معمول شامل ده خودرو می‌شد؛ یک آرایش لجستیکی استاندارد برای حفظ امنیت شخصیت کلیدی. اما آن شب، در فرودگاه، تنها دو خودرو را دیدم؛ متوجه شدم چرا طبق معمول همیشگی اسکورت انجام نمی‌شود؛ آن هم وضعیت فوق‌العاده در عراق بود.
عاکف سلیمانی
قسمت سوم قبل از حرکت خودروها به سمت فرودگاه، حاج قاسم من را به گوشه‌ای کشید و گفت: «عاکف خان، با اب
قسمت چهارم وقتی اوضاع در عراق به مرحله بحران می‌رسید، پروتکل‌های حفاظتی تغییر می‌کرد. شهید ابومهدی المهندس، با درک عمق خطر و با هدف کاهش ردپا و جلوگیری از جلب توجه نیروهای آمریکایی به ورود یک شخصیت استراتژیک، تصمیم گرفت شخصاً و تنها با دو خودرو به استقبال حاج آقا قاسم بیاید. این اقدام، فراتر از یک تشریفات استقبال، یک مانور امنیتی دقیق برای عبور از خطوط قرمز دشمن در شرایط جنگی بود. بدون اتلاف وقت، مسیرم را به سمت خروجی سالن عمومی فرودگاه کج کردم. باید در جمع عادی مسافران مستتر می‌شدم تا عادی‌سازی حرکت، پوشش لازم را فراهم کند. به سمت سرویس بهداشتی فرودگاه حرکت کردم. مرحله پاکسازی پوشاک و استتار هویت آغاز شد. لباس‌های قبلی، که حالا پتانسیل شناسایی داشتند را داخل سطل زباله‌ای ریختم. سپس با پوشیدن کلاهی پشمی و ماسک، فیس‌آف کردم و به جمعیت خروجی پیوستم. هاشم، از نیروهای عملیاتی ما در بغداد بود که با یک تویوتا کمری منتظرم بود. به محض نشستن، بی‌هیچ حاشیه و خوش‌وبش غیرضروری، یک گوشی و سیم‌کارت جدید را به سمتم گرفت تا کانال ارتباطی اضطراری فعال شود. ده دقیقه‌ای از فرودگاه فاصله گرفته بودیم؛ مسیرمان، در سکوتی سنگین فرو رفته بود که گوشی هاشم زنگ خورد. سیگارش را با شتاب به بیرون پرت کرد و گوشی را پاسخ داد. نگاهش در آینه با من گره خورد؛ همان نگاهی که خبر از وقوع یک فاجعه استراتژیک می‌داد... گفت: «بگو مصطفی... داریم میایم...چطور؟ خب توی مسیریم. بیشتر نپرس. نه، ما جدا شدیم ازشون. چطور؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی!» همان‌طور که هاشم خودرو را به سمت راست خیابان متوقف می‌کرد، با اضطراب پرسیدم: «چیشده هاشم؟ کی پشت خطه؟ بزار روی بلندگو ببینم کیه...» صدای مصطفی از بلندگوی تلفن هاشم در فضا پخش شد: «میگن سمت فرودگاه رو زدن...» چشمانم که هنوز سنگینی پرواز را حس می‌کرد، به ساعت ۰۱:۳۰ بامداد شب جمعه به وقت عراق افتاد. سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم. گوشی را از هاشم گرفتم، به مصطفی گفتم: «مصطفی جان سلام. چی شده برادر؟ اتفاقی افتاده؟» گفت: «آقا عاکف سلام. رسیدن بخیر حاجی. می‌گم شما با پدربزرگ ما (اشاره به حاج قاسم) اومدید؟» گفتم: «نمی‌دونم. کارت الان چیه؟ حرفت و بزن...» چندثانیه سکوت کرد و گفت: «می‌گن محل توقف و ده دقیقه قبل زدن؟» تمام وجودم را موج اضطراب فرا گرفت؛ گزینه‌ها در ذهنم صف کشیدند: «برگردم؟ ادامه بدم؟ به تهران اطلاع بدم؟» پرسیدم: «تیم نرفت سمت فرودگاه؟» جواب داد: «بچه‌ها رفتن بررسی کنن. خط امن سرتیم ابومهدی هم خاموشه.» گفتم: «منم از خطوط جدید اطلاعی ندارم...» ناگهان، صدای خِش‌خش انتهای خط، ارتباط را قطع کرد. همه چیز مشکوک بود. سرم را به صندلی تکیه دادم. هاشم، بی‌آنکه حرفی بزند، خودرو را به سمت خانه امن به حرکت درآورد. حدود بیست دقیقه بعد، درست وقتی به سر کوچه اصلی خانه امن رسیدیم، پلک زدم و در همان لحظه، انفجار مهیبی کوچه را لرزاند؛ طوری که موج انفجارش خودروی ما را هم تکان داد. کوچه در شعله‌های آتش غرق شد. برای ثانیه‌ای در بهت این‌که امشب در بغداد چه می‌گذرد، فرو رفتم. بلافاصله به هاشم گفتم: «گِردش کن برگرد... فوری!» به شرط حیات ادامه دارد لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
عاکف سلیمانی
قسمت چهارم وقتی اوضاع در عراق به مرحله بحران می‌رسید، پروتکل‌های حفاظتی تغییر می‌کرد. شهید ابومهدی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجم خودم را به یک زمین متروکه رساندم و در پناه تپه‌ای از ماسه، از هرچشمی مخفی شدم. بلافاصله با استفاده از کانال اختصاصی و فوق‌سری، با تهران ارتباط گرفتم و گزارش فشرده وضعیت را دادم؛ از ابهام فرودگاه تا انفجار مهیبی که کوچه را به آتش کشید. پاسخ مرکز، کوتاه، امنیتی و بی‌ملاحظه بود: «اجرای پروتکل سوختن کامل.» دستور صریح، حکم می‌کرد که تمام ابزارهای ارتباطی، گوشی‌ها و سیم‌کارت‌ها باید فوراً منهدم شوند تا کوچکترین ردی از حضور و موقعیتم باقی نماند. سیم‌کارت‌ها را با شعله فندک ذوب کردم و بدنه و تراشه‌های گوشی‌ها را با ضربات پیاپی در هم کوبیدم؛ در شرایط آلودگی الکترونیک، هیچ رد دیجیتالی نباید زنده می‌ماند. آخرین دستور رمزگذاری‌شده از تهران، مسیر بعدی را مشخص کرد: «حرکت فوری به سمت موقعیت ۱۱۱۳. وضعیت سبز نیست. فقط دو نفر از مسیر خبر دارند. معادله تغییر کرده است. دستور ارشد این است که بازگشت از راه زمین؛ هماهنگی در دروازه انجام شده. پس از رسیدن، بلافاصله همراه نفر رابط به مرکز بروید. مقصد نخست موقعیت باکری. جزئیات، حضوری ابلاغ می‌شود. این پیام را نگه ندارید.» نقطه‌ای که باید در پناه آن، قطعات این پازل خونین را کنار هم می‌چیدیم. در همان اثنا که مشغول پاکسازی کامل آثار بودم، صدای شتابنده یک خودرو، سکوت اطرافم را شکست. با احتیاط سرم را از پشت تپه ماسه بالا آوردم و اطرافم را آنالیز کردم؛ دیدم هاشم از آن‌سوی بلوار با حداکثر سرعت دارد عبور می‌کند تا خود را از تله خارج کند. هنوز نگاه من روی رد خودروی او خشک نشده بود که انفجار دوم، با موجی سنگین‌تر، زمین زیر پایم را لرزاند. باز هم همان کوچه، باز هم همان موقعیت خانه امن. دشمن نه تنها نقطه را هدف گرفته بود، بلکه با شلیک ثانویه قصد داشت هرگونه شانس بقا یا پاکسازی را در آن مختصات به صفر برساند. خط به طور کامل آلوده شده بود. همه چیز را پایش کردم و فهمیدم مسیر امن است، به سمت بلوار رفتم. در راه، موتورسوار تنهايی را دیدم؛ متوقفش کردم و با چند دینار خواستم مرا تا حوالی موقعیت ۱۱۱۳ برساند. حدود یک کیلومتر به موقعیت مانده بود، کرایه‌اش را دادم و باقی مسیر را پیاده دویدم. حس می‌کردم هیچ‌جایی دیگر برای من امن نیست. وقتی به موقعیت رسیدم، کلید را انداختم، وارد حیاط شدم و فورا به زیرزمین رفتم. لپ‌تاپ را روشن کردم تا برای افسر ارشد همراه حاج کاظم، گزارشی کوتاه بفرستم؛ اما دستم روی صفحه‌کلید متوقف ماند. منصرف شدم. لپ‌تاپ را بستم و همان‌طور که آمده بودم، فوری از خانه خارج شدم. از آن لحظه به بعد، دیگر نباید کسی از زنده بودنم خبر می‌داشت. آخرین کسی که می‌دانست من از منطقه دور شده‌ام، هاشم بود؛ و او نیز هم‌زمان با عبورش از بلوار، انفجار دوم را دیده یا شنیده بود. طبیعی بود که تصور کند من هم در همان آشوب از دست رفته‌ام. حالا در بغداد آن شب، برای همه، پرونده عمر من باید بسته می‌شد. خودم را به نقطه‌ای امن در حاشیه شهر رساندم و سوار یک تاکسی بین‌شهری شدم. برای حفظ امنیت مسیر و فرار از رادارهای اطلاعاتی، سفر را به بخش‌های کوتاه تقسیم کردم؛ خودرو به خودرو، مرحله به مرحله، و با تغییر مداوم مسیرها. کل شب را تا صبح به همین منوال و در سکوت جاده سپری کردم تا سرانجام، با اولین پرتوهای آفتاب، حوالی ساعت ۷ صبح به نقطه صفر مرزی ایران رسیدم. در ستاد تهران، همه دوستان و همکارانم در ایران و حتی حالا دیگر در عراق، گمان می‌کردند من دیگر در میان نیستم و همراه حاج آقا قاسم شهید شده‌ام. این، برای آن پرونده سنگین و حساس علیه دشمن که سال‌ها روی آن متمرکز شده بودیم، از الطاف خفیه الهی بود که آدم فقط بعدتر می‌فهمد چقدر به کارش آمده است. نباید کسی می‌فهمید زنده‌ام. خطر فقط از بیرون نبود؛ از داخل، از یک سهل‌انگاری کوچک، از یک رد ناخواسته، بیشتر می‌ترسیدیم. چون آن پرونده، پرونده نفوذ در عمق دشمن بود و قرار بود پس از بازگشت از عراق، یک فکر اساسی برای آن داشته باشیم و کوچک‌ترین لغزش می‌توانست همه‌چیز را لو بدهد، اما حادثه ۱:۲۰ دقیقه عراق، می‌توانست پوشش خوبی برای عملیات اطلاعاتی بعدی‌مان باشد. پیام افسر همراه حاج کاظم را که از تهران برایم ارسال کرده بود، بی‌پاسخ گذاشتم. حتی به سمت نقطه‌ای که عاصف منتظرم بود نرفتم. باید محو می‌ماندم، باید همان‌جا که بودم از دیدها خارج می‌شدم و تصور می‌کردند همراه حاج قاسم به شهادت رسیدم. حالا بماند که چطور از مرز گذشتم و خودم را به تهران رساندم... باید ناگفته بماند.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجم خودم را به یک زمین متروکه رساندم و در پناه تپه‌ای ا
قسمت ششم وقتی به تهران رسیدم، حتی به خانه شخصی خودم نرفتم و شب را روی نیمکت یکی از پارک‌های خلوت تهران سر کردم. حوالی ساعت دو بامداد بود که با لرز ناشی از سرما بیدار شدم؛ کلاه پشمی‌ام را از روی صورتم بالا کشیدم و به آسمان تاریک بالای سرم خیره شدم. سوز سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و کمر و کلیه‌هایم از شدت سرما و خشکی نیمکت، به شدت درد گرفته بود؛ اما از آن‌جایی که تمام فکرم حاج قاسم و ابومهدی و هیئت همراهشان بود، هر دردی را فراموش می‌کردم و در بُهت و حیرت به سر می‌بردم. نیمه‌شب کشان‌کشان خودم را به خیابان رساندم، جلوی یک تاکسی را گرفتم و مستقیم به سمت خانه حاج کاظم حرکت کردم. وقتی به مقصد رسیدم، دیدم طبق معمول سر کوچه نگهبان است و تصمیم گرفتم نزدیک نشوم. وقتی از دور به خانه نگاه کردم، در تاریکی مطلق بود و مشخص بود کسی حضور ندارد. تا زمان اذان صبح در زاویه‌ای کور روبروی کوچه کمین کردم؛ چشمانم محیط را رصد می‌کرد تا مبادا رد یا ناظری مشکوک حضورم را ثبت کند. کمی پس از اذان صبح، خودروی حامل حاج کاظم همراه با تیم اسکورتش جلوی خانه متوقف شد. دو محافظ همراه او وارد ساختمان شدند و مابقی تیم موقعیت را ترک کردند و به یکی از خانه‌های مجاور رفتند. فوری خودم را به مسجدی در همان حوالی رساندم. با گوشی یکی از اهالی مسجد که در حال خروج بود، شماره داخلی خانه حاجی را گرفتم. وقتی حاجی از پشت خط صدای من را شنید، در بهت فرو رفت؛ باور نمی‌کرد زنده باشم. تماس را در کوتاه‌ترین زمان ممکن جمع کردم: «نزدیکم. باید فوری ببینمت. بدون اینکه حتی محافظات متوجه بشن...» تماس که قطع شد، شماره را از حافظه موبایل آن مرد مسجدی پاک کردم و به صاحبش برگرداندم، صورتم را پوشاندم، با قدم‌های تند، به سمت خانه حاجی به راه افتادم. از گیت ورودی، بدون هیچ بازرسی عبور کردم. معلوم بود حاجی شخصاً هماهنگی را انجام داده بود. هیچ‌کس هم مرا نشناخت و همین، پوشش لازم را برای ورودم فراهم کرد. وقتی به مقابل در خانه رسیدم، زنگ را زدم و در که باز شد بلافاصله وارد شدم. محافظان حاج کاظم در اتاقک داخل حیاط بودند و به دلیل پوششم، مرا نشناختند. با دیدنم، حاج کاظم برای لحظه‌ای خشکش زد؛ انگار هنوز هم باورش نمی‌شد من آنجا باشم. مرا در آغوش گرفت. در را بستیم و سریع به داخل خانه رفتیم. وقتی نشستیم، نفس راحتی کشیدم... گفتم: «حاج خانم نیست؟» گفت: «نه؛ فرستادمش خونه بچه‌ها. دیشب چی شد یه هو...» گفتم: «اصلا نفهمیدم چی شد. از حاج قاسم جدا شدم رفتم سمت خونه امن برای دیدار با ابوفدک. رسیدم سر کوچه دیدم همه چیز رفت رو هوا...» حاجی گفت: «چطور اومدی ایران؟ هاشم چی‌شد؟ عاصف چی‌شد؟ پیام رمزگذاری شده برات ارسال کردیم، چرا اهمیت ندادی؟» گفتم: «مجبور بودم... بخاطر پرونده جدید؛ احساس می‌کنم این کار و باید می‌کردم تا دوست و دشمن مطمئن بشن من تمام شدم...» حاج کاظم لبخندی زد، گفت: «به نظرم زنده موندن تو برای ما رزق لایتحسب هست. دیگه باید کم کم برای پروژه جدید آماده بشی.» گفتم: «باید چه‌کار کنم؟» گفت: «می‌خوام خبر شهادتت پخش بشه. باید تا یک‌سال ازت خبری نباشه...» تنها یک چیز به ذهنم آمد... «مادرم...» از عراق تا تهران به همین فکر کردم؛ و حالا که با حاج کاظم هم نظر بودیم هم، همین من را بیشتر اذیت می‌کرد. در آن لحظه هیچ چیزی غیر از مادرم به ذهنم نرسید. به حاجی گفتم: «باهات هم‌نظرم؛ ولی حاج خانم چی؟ می‌دونی که مادرم الان درگیر بیماری هست.» حاج کاظم چند ثانیه تأمل کرد، سپس سکوتش را شکست؛ صدایش مثل ضربه تبر، فضای سنگین اتاق را دو نیم کرد. نه تعارفی در کار بود و نه دلداری‌های بیهوده. او فرمانده‌ای اطلاعاتی بود که می‌دانست در جنگ اطلاعاتی، عاطفه و احساس دشمن شماره یک عملیات است. گفت: «سرت و بالا بگیر. تو دیگه یک انسان معمولی نیستی که نگران ترحم دیگران باشی. تو «شبحی». شبح، نه نامی داره، نه شناسنامه‌ای و نه خانواده‌ای که بتونه براش گریه کنه. اگر مادرت بدونه زنده‌ای، ناخودآگاه در رفتارش، در نگاهش، در دعاهایی که برای تو می‌کنه... ردی از تو باقی می‌مونه که دشمن با همون رد، قلبت و هدف می‌گیره.» حاج کاظم بلند شد رفت آشپزخانه و برایم چای ریخت. وقتی آمد، مقابلم نشست و لحظاتی سکوت کرد، سپس به صحبت‌هایش ادامه داد... «ببین...این هزینه‌ای هست که من و تو و دوستان شهیدمون برای امنیت این خاک می‌دیم. تو فکر می‌کنی شهادت فقط با گلوله هست؟ نه! عاکف خان؛ شهادت اصلی تو، همین «مرگ اجتماعی» هست. همین که بدونی زنده‌ای، اما باید طوری رفتار کنی که انگار زیر خروارها خاک خوابیدی. اگر در این مسیر پیش‌رو هم شهید شدی، به این فکر کن که در اون لحظه، تو بزرگ‌ترین پیروزی رو به دست آوردی؛ اونم نفوذ در قلب دشمن، بدون اینکه حتی رد پایی از حضورت باقی بمونه.»
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجم خودم را به یک زمین متروکه رساندم و در پناه تپه‌ای ا
خیلی ناراحت بودم؛ اما حالا وقت عمل رسیده بود و باید ثابت می‌کردم... گفتم: «بازهم بهت می‌گم حاجی، پس مادرم چی؟» گفت: «مادرت؟ برادرت؟ خواهرت؟ همشون و بسپر به دست حضرت زهرا سلام‌الله.» چیزی نگفتم. حاجی گفت: «وقت نداریم برای دلتنگی‌های انسانی و احساسی. دشمن در حال چیدن مهره‌های جدید هست. آماده‌ای؟» درد عمیقی در قفسه سینه‌ام بود. اما دستم را روی اسناد گذاشتم، گفتم: «آماده‌ام، حاجی. برای هرچیزی که لازم هست.» ✍به شرط حیات ادامه دارد لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
عاکف سلیمانی
خیلی ناراحت بودم؛ اما حالا وقت عمل رسیده بود و باید ثابت می‌کردم... گفتم: «بازهم بهت می‌گم حاجی، پس
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت هفتم سال‌ها بود، پا در مسیری گذاشته بودم که هیچ راه بازگشتی در آن نبود. امنیت مردم برای من از هر چیز مهم‌تر بود و همواره خط قرمز مقدسی برای من محسوب می‌شد و برایش از جوانی‌ام و زندگی‌ام گذشته بودم. ضربه زدن به دشمن، باید همچنان اولویت همیشگی‌ام می‌ماند و برای همین این پرونده از تمام پرونده‌ها برای من مهم‌تر بود. پدرم، همرزم چمران و متوسلیان و... در سنگرهای غرب و جنوب فرماندهی کرد و در مقابله با گروهک‌های ضدانقلاب عاقبتش ختم به خیر و سعادت شد و بر روی زانوان صمیمی‌ترین دوست خود یعنی همین حاج کاظم، فدای این کشور شد و به شهادت رسید؛ همسرم نیز توسط یک تیم عملیاتی_جاسوسی سیا گروگان گرفته شد و به دلیل شکنجه های زیاد، در برابر چشمانم، ذره‌ذره آب شد و به شهادت رسید. حالا گویی نوبت مادرم بود... می‌دانستم او پس از من، داغون خواهد شد. من از همان ابتدا می‌دانستم که برای عاشورایی شدن، و برای آن‌که عاقبتم به معنای واقعی کلمه، به امام حسین(ع) ختم شود، باید همچون مولایم، خانوادگی فدای اسلام می‌شدم. حاجی رفت و تماسی گرفت، پس از دقایقی برگشت. پرسیدم: «دستور چیه؟» بدون مکث، در حالی که با محاسنش بازی می‌کرد و نگاهش روی میز عسلی مقابلش قفل شده بود، گفت: «عاصف میاد اینجا، ماشین و می‌ذاره و می‌ره. نه اون تو رو می‌بینه، نه تو اونو...» تکه‌ای کاغذ کوچک را از جیبش در آورد و با خودکار در آن چیزی نوشت، به سمتم سر داد: «این همون آدرسی هست که باید بری از این به بعد توش زندگی کنی و قرنطینه بشی. از امروز، اونجا مستقر می‌شی. سلحشور هم تا برسی، اونجاست.» کاغذ را برداشتم، توی جیب کاپشنم فرو بردم. نیم‌ساعت نگذشته بود که صدای خفیف ترمز به گوشمان رسید. حاجی لبخند تلخی زد، فهمیدیم سیدعاصف عبدالزهراء است. رفتم سمت آیفون، دیدم که یک پژو پارس مشکی با شیشه‌های تمام‌دودی غیراستاندارد، مقابل در خانه حاجی پارک شده. رفتم سمت پنجره، خیلی آرام از پشت پرده ضخیم سالن، دیدم که عاصف پیاده شد. ضربان قلبم بالا رفت؛ او هم‌رزم من بود، کسی که بارها شانه‌به‌شانه در دمشق و حلب و آمرلی و الرمادی و لبنان و سیستان و کرمانشاه و... آتش روی سر دشمن ریخته بودیم. اما او بدون کوچکترین نگاهی به پنجره‌ها، فقط ساک مشکی‌اش را از روی صندلی عقب برداشت و در خودرو را محکم بست؛ طوری که صدایش در کل آن کوچه امنیتی پخش شد و بدون اینکه سرش را برگرداند، سوار موتور پشتیبانش شد و رفت. به حاجی گفتم: «سیدعاصف چرا انقدر عصبی هست؟» گفت: «همه فهمیدن تو شهید شدی. عاصف از صبح که دیگه خبری از تو نشد و سمت مرز هم بهش دست ندادی، باور کرده شهید شدی. کارش شده گریه و پرخاش به همه... عصر با بهزاد و رضا دعواش شد، کم مونده بود دست به یقه بشن...» یک‌ساعتی از اذان صبح گذشته بود، وضو گرفتیم؛ سرد، خالص، بی‌ریا. به حاجی گفتم: «می‌خوام نماز صبحم و به امامت شما بخونم...» نماز صبح را به جماعت خواندیم. رکوع‌هایمان طولانی شد. سجده‌هایمان پر از اشک شد؛ حاجی در قنوت، دعای فرج را با صدایی لرزان و پر از اشک خواند؛ انگار داشت با خودش نجوا می‌کرد که این همه فداکاری، فقط برای یک هدف بزرگتر است، آن هم فرج حضرتش. پس از نماز، وسایلم را جمع کردم. کلاه پشمی را تا روی ابروهایم پایین کشیدم و ماسک را تا زیر چشم‌هایم بالا آوردم. حاجی را در آغوش کشیدم. هروقت دلم برای پدرم تنگ می‌شد او را به آغوش می‌کشیدم. قبل از آنکه قدم به بیرون خانه بگذارم، صدایش در گوشم پیچید: «مراسم تدفینت رو کلید می‌زنم. یک تابوت نمادین، یک تشییع محدود. طوری که مادرت هم اذیت نشه زیادسکوت کردم؛ کلامی برای گفتن نداشتم. از خانه بیرون زدم و سوز سرما را حتی با کلاه و ماسک هم حس می‌کردم. انگار شهر هنوز خواب بود و نمی‌دانست که یکی از محافظان پنهان امنیتش، اکنون در حال تدفین نمادین خودش است. به سمت پژوپارس مشکی رفتم. پشت فرمان که نشستم، نگاهی به صندلی شاگرد انداختم. ریموت خانه امن روی صندلی بود. دنده را جا زدم و بدون نگاه به عقب، به دل خیابان زدم. به سمت مقصدی می‌رفتم که قرار بود پایگاه جدید من باشد. حالا دیگر بازی مرگ و زندگی شروع شده بود. حدود چهل دقیقه بعد به موقعیت رسیدم. دستم را روی ریموت فشردم. در پارکینگ با صدایی ضعیف باز شد. با خودرو وارد شدم، در، پشت سرم بسته شد. طبق پروتکل تا منفی سه پایین رفتم. ماشین را در تاریکی مطلق پارکینگ، پارک کردم. انگار در کل ساختمان گَرد مرده پاشیده بودند؛ کاملا تاریک و بی سر و صدا. هنوز به طور کامل از ماشین پیاده نشده بودم که صدایی را شنیدم: «خوش اومدی.» به طرف صدا خیره شدم. دقت کردم، دیدم حاج‌آقا سلحشور است؛ از آن افسران کهنه‌کار و استراتژیست اطلاعاتی که نظیرش کم‌تر دیده بودم؛ دیدم در چارچوب شیشه‌ای ورودی پله‌های اضطراری منفی سه ایستاده است.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت هفتم سال‌ها بود، پا در مسیری گذاشته بودم که هیچ راه بازگ
قسمت هشتم با ریموت، برق را روشن کرد. به سمتش حرکت کردم. آغوشش باز شد، اما نه برای یک خوش‌آمدگویی معمولی. نفس عمیقی کشید و گفت: «قبلا بهت می‌گفتیم شهید زنده، چون جانباز بودی. اما از حالا به بعد، بازی عوض شده. تو از این لحظه برای دنیا مرده‌ای. حالا واقعاً شدی شهید زنده.» لبخند تلخی زدم. به سمت آسانسور حرکت کردیم و چندمتر آن‌طرف‌تر، سوار آسانسور شدیم و به طبقه هفتم رفتیم؛ وقتی رسیدیم، وارد واحد شدیم و در را پشت سرمان قفل کرد. به سمت اتاق سوم اشاره کرد؛ یک اتاق ۳۰ متری که دیوارهایش برای بلعیدن هر نوع نویزی ساخته شده بود. نشستیم. سلحشور پوشه‌ای آبی‌رنگ را روی میز چوبی کهنه سُر داد. روی آن هیچ مهر، شماره یا کدی نبود؛ فقط یک نوار چسب قرمز تیره که لبه آن را مهر‌وموم کرده بود. سلحشوربدون اینکه نگاهم کند، گفت: «عاکف، تو برای من حکم یک دارایی استراتژیک و داری. اما از نظر من، تو از دوشب قبل در اون حمله پهپادی در عراق پودر شدی. این روایت رسمی هست؛ تمام دستگاه‌های اطلاعاتی جهان، حتی موساد و سیا، همین و گزارش کردند. بدتر از همه، مادرت هم همین و باور کرده و همین ساعت‌هاست که دارده برای روح تو فاتحه می‌خونه.» نگاهم روی صورت سلحشور قفل شد، گفتم: «حاج‌آقای سلحشور، با تمام ارادتی که به سابقه و جایگاهت دارم، بازی با کلمات و استفاده از ادبیات تحکم‌آمیز و برای من بگذار کنار. من حوصله این بازی‌های شمارو ندارم؛ اینجا هم اتاق بازجویی نیست، اتاق عملیات هست.» کمی به جلو خم شدم نگاهی به پرونده کردم و با لحنی که بوی تهدید و اقتدار توأمان می‌داد، ادامه دادم: «این پرونده رو من کلید زدم. از الف تا یای اون، از اهداف نفوذ تا متدهای خروج، در ذهن من هست. من خوب می‌دونم کجا ایستادم و قرار هست چه ضربه‌ای به پیکرهٔ دشمن وارد کنم. حضور من اینجا، برای یادگیری اصول پایه نیست؛ برای هم‌افزایی برخی نکات فنی هست که فقط در حوزه اختیارات شماست. همین و بس.» مکثی کردم و با اشاره به پوشه، پرسیدم: «تموم اون چیزهایی که توی این پوشه هست، طراحش منم. اینی هم که روبروت الان نشسته، دسته خر نیست؛ خودش استاد این.... بازیاست.» سلحشور هنگ کرده بود و فکر نمی‌کرد این‌طور با او صحبت کنم؛ واقعا بعد از شهادت حاج قاسم برای من دیگر هیچ‌چیزی معنا نداشت. شدیدا عصبی شده بودم و یاد روزهایی افتاده بودم که همسرم به شهادت رسیده بود و عصبی بودم. سلحشور گفت: «دسته خر نیستی؛ یک تکه گِل هستی که باید فرم جدید بگیری. این بار باروت و مقابله با نفوذ به کارت نمیاد. باید کلمات و شلیک کنی. کلماتی که اون‌ها دوست دارن بشنون...» سپس آمد سمتم و خم شد و پرونده را از کنارم برداشت، نوار قرمز را با ناخن کشید و پوشه را باز کرد. اولین چیزی که روی کاغذهای درون پوشه خودنمایی می‌کرد، یک پاسپورت قدیمی فرانسوی با عکس پسربچه‌ای ده دوازده ساله با چشمانی شبیه به من بود. سلحشور گفت: «دانیال الیعازر. متولد پاریس، 1980. پدرش یک جواهرساز مذهبی فراری از تونس بود، مادرش فرانسوی. هر دو در یک تصادف در حومه لیون سوختند. دانیال واقعی هم همان روز در بیمارستان مرد، اما مرگش هرگز ثبت نشد. ما پرونده پزشکیش و خریدیم. از امروز، تو پسربچه‌ای هستی که با عمویش در مارسی بزرگ شده، غرق در عقده‌های مذهبی و گرایش‌های راست‌گرایانه افراطی هست. تو یک صهیونیست دوآتیشه‌ای عاکف. الحمدلله به زبان عبری هم که مسلط هستی به طور کامل. تو از اون‌هایی هستی که فکر می‌کنن زمین خدا فقط برای اون‌هاست. یعنی یک یهودی صهیونیستی افراطی.» حدود چهارساعت با سلحشور صحبت کردیم. نقشه موقعیت‌هایی که باید در آن رسوب می‌کردیم را بررسی نهایی کردیم. وقتی قرار شد سلحشور برود، لحظه آخر به من گفت: «وقتی از این در بیرون می‌ری، اگر به زبان عربی فکر کنی، لو رفتی. فارسی حرف بزنی، نابودی؛ حتی اگر قرار هست خواب هم ببینی، باید به عبری خواب ببینی.» گفتم: «بعدش؟» گفت: «باید از امروز تا یک‌سال مسخ در تاریکی باشی. باید تبدیل بشی به دانیال الیعازر. باید هرچه زودتر جراحی بشی. روی تخت جراحی یک درمانگاه غیررسمی در شرق تهران، پزشکان با لیزر و پروتزهای ظریف، انحنای بینی تو رو تغییر بدن. باید جای سجده‌هات پروتز بشه و معلوم نباشه. انگشتر دیگه نباید دستت کنی تا رنگ دستات طبیعی بشه؛ باید جای بخیه‌های روی صورتت بخاطر ترکش‌هایی که در برخی عملیات‌ها در سوریه به روی صورتت نشسته محو بشه. دندان‌پزشک باید دندانت و با آمالگام و مواد استاندارد دندان‌پزشکی فرانسوی بازسازی کنه؛ اگر گیر بیفتی، موساد در اولین بازجویی، دندان‌های تو رو قطعا چک می‌کنه تا منشأ جغرافیایی درمان تو رو بفهمه.» گفتم: «نحوه ورود که تغییر نمی‌کنه؟» گفت: «نه. همون هست. فقط نحوه ورود تو کمی متفاوته.» ✍به شرط حیات ادامه دارد
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعله آن شب که فکر غارت بود شب جمعه شب زیارت بود آن شب جمعه روضه احیا شد تن فرمانده ارباً اربا شد شیشه‌ی عطر شد، سرش گم شد خون مرد آبروی مردم شد
عاکف سلیمانی
قسمت هشتم با ریموت، برق را روشن کرد. به سمتش حرکت کردم. آغوشش باز شد، اما نه برای یک خوش‌آمدگویی مع
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت نهم در یکی از شب‌ها، خیلی دلم گرفته بود. نشستم رو به قبله، شروع کردم به قرائت کلام‌الله؛ پس از قرائت قرآن مشغول استغفار شدم و در دلم خلوتی با خدا کردم. به سجده افتادم و برای دل مادرم اشک ریختم تا آرامش به او بدهد؛ نمی‌دانستم پس از خبر شهادت من چه حالی دارد، اما مطمئن بودم دلش خون شده. در طول تمام این سال‌ها، وقتی با خودم خلوت می‌کردم، همیشه مادرم را بالای تابوتم تصور می‌کردم؛ اما نمی‌دانستم قرار است بالای یک تابوت و قبر ساختگی شیون کند. یک دفن مخفیانه، با حضور حداقلی خانواده، ذیل پروتکل‌های خاص حفاظتی، تا حتی ذره‌ای رد یا شک‌وشبهه در افکار عمومی و سیستم‌های رصدی دشمن ایجاد نشود. ساعت از دو بامداد گذشته بود که پروتکل جابه‌جایی‌ام به یک خانه امن دیگر انجام شد. پس از هفت روز، تیم پزشکی اختصاصی، عمل جراحی اصلاح خطوط چهره را روی صورتم پیاده کرد. یک ماه بعد نیز، برای تکمیل فرآیند تغییر هویت بیومتریک، چند دندان کاملاً سالمم را تعمداً تراشیدند و با کامپوزیت‌های خاص فرانسوی بازسازی کردند؛ به‌علاوه مداخلات فیزیکی دیگری که روی صورتم انجام شد، اما لزومی به ذکر جزئیات آن نیست. صورتم هنوز صورت من بود، اما دیگر آن‌قدر آشنا نبود که مادرم با یک نگاه مطمئن شود پسرش زنده است. به من گفتند اگر روزی بازجویی شوم، حتی دندان‌هایم ممکن است علیه من شهادت بدهند. از آن روز فهمیدم بدن انسان هم مثل یک پرونده است؛ پر از امضاهای پنهان. من از آن پس نه فقط با کلام، بلکه با هر سلول و حفره بدنم، در حال روایت یک دروغ استراتژیک بودم. یاد آیات قرآن افتادم که خدای متعال در سوره مبارکه فصلت آیه 20 فرمود: حَتَّى إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ... وقتی به آتش می‌رسند، گوش و چشم و پوستشان به اعمالی که همواره انجام می دادند، گواهی می دهند. بعد از بدن، نوبت زبان رسید. گرچه به زبان عبری تسلط داشتم، اما باید دقیق‌تر و فشرده‌تر آموزش می‌دیدم. دوازده ساعت در روز می‌نشستم روبه‌روی دو استاد زبان عبری که از افسران عالی‌رتبه اطلاعاتی تشکیلاتمان بودند. در آن دوازده ساعت، به صورت تخصصی فقط مکالمه می‌کردیم و غیر از زبان عبری، زبان‌های دیگر را برای خودم حرام کرده بودم. یکی از آن دوستان، متخصص تحلیل گویش در بخش عبری سازمان بود که بیشترین کمک را او در این پرونده به من داشت. او به من آموخت که نباید فقط عبری یاد بگیرم. باید عبری را طوری حرف بزنم که انگار از کودکی در خانه‌ای فرانسوی‌_‌یهودی بزرگ شده‌ام. ضعف‌هایم کم‌کم برطرف شد؛ باید «ر» را نرم‌تر ادا می‌کردم. باید «خ» را نه مثل مردی عربی یا فارسی، بلکه مثل یهودی فرانسوی‌تباری می‌گفتم که سال‌ها بین پاریس، مارسی و متون مذهبی سرگردان بوده. چون هر اشتباه کوچک، یک ضربه بود. شب‌ها که از خستگی بیهوش می‌شدم، هدفون‌های استخوانی را روی شقیقه‌هایم می‌گذاشتند. اخبار رادیو، دعاها، لالایی‌های عبری، تحلیل‌های سیاسی، اخبار، موزیک، صدای مردانی که نام‌هایی عبری را با اطمینان تلفظ می‌کردند، تا صبح در جمجمه‌ام می‌چرخید. حتی خواب هم دیگر برای من یک منطقه امن نبود. اگر در خواب به فارسی ناله می‌کردم، سلحشور، با شوک خفیف بیدارم می‌کرد. اولین بار که این اتفاق افتاد، از تخت پریدم. راستش سال‌ها کار اطلاعاتی کرده بودم و بارها تا یک قدمی شهادت پیش رفتم، بارها پنجه در پنجه سیا و موساد جنگیدم، بارها تا قلب داعش زدم، بارها عواملم را تا قلب گروهک‌ها هدایت کردم، اما آن لحظه ترسیدم. سلحشور بالای سرم ایستاده بود و فقط یک جمله گفت: «من قبول ندارم؛ عاکف، بعنوان یکی از افسران ارشد امنیتی ایران، هنوز هم زنده هست. به هیچ عنوان نمی‌پذیرم. تو باید شهید شده باشی تا حالا؛ اما نمی‌دونم چرا هنوز زنده‌ای.» بعد دستگاه را دوباره روشن کرد. از آن شب به این نتیجه رسیدم که باید حتی خواب‌هایم را هم سانسور کنم. باید ناخودآگاهم را تربیت کنم. باید یاد بگیرم در تاریکی هم به کشورم و مردمم خیانت نکنم.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت نهم در یکی از شب‌ها، خیلی دلم گرفته بود. نشستم رو به قبل
قسمت دهم نه ماه بعد... آخرین آنالیز را با سلحشور انجام دادیم؛ گفت: «طبق پروپوزالی که خودت نوشتی، و موافقت کاظم و من، روزی سه مقاله برای نشریات کوچک یهودی در اروپا با نام مستعار می‌نویسی. حواست باشه که باید علیه ایران و علیه اعراب منطقه، با چنان کینه و منطق بُرنده‌ای مطلب بنویسی که سردبیران راست‌گرای اسرائیلی شگفت‌زده بشن؛ باید وقتی متن‌های تو رو می‌خونن، فکر کنن که دانیال از خود ما هم ما‌تر هست.» سلحشور ادامه داد و تأکید کرد: «تو سال‌ها کار اطلاعاتی و میدانی انجام دادی، اما ژورنالیست خوبی نبودی و این نُه‌ماه ازت یه ژورنالیست خوب در آورد. اما تو در لحظه اقدامات اطلاعاتی در اون سرزمین، فقط یک ژورنالیست نیستی، قرار هست کارهایی کنی که خودت طراحشی و من دخالت نمی‌کنم، ولی موضوع ژورنال تو، پوشش خوبی هست برای هرکاری؛ توصیه‌ام اینه، فقط مواظب خودت باش. تو باید مثل یک ژورنالیست تحلیل‌های سیاسی بنویسی که در ظاهر در خدمت منافع امنیت ملی اسرائیل باشه، اما در لایه‌های زیرین، گسل‌های روانی و سیاسی جامعه صهیونیستی رو تحریک کنه تا هر روز کف خیابان باشن. تو باید آتش رو در لانه عنکبوت شعله‌ور کنی و این فقط در تخصص خودته؛ هر مقاله‌ای که می‌نویسی، باید خنجری باشه که به سینه موساد می‌زنی. امروز، عصر رسانه هست و با رسانه می‌شه حکومت تروریستی اسراییل و سرنگون کرد.» سلحشور به صحبت‌هایش ادامه داد، گفت: «تو باید در ذهن خودت، عاکف و تهران و ایران و خانوادت و همه و همه و همه رو ویران کنی تا دانیال الیعازر در تل‌آویو متولد بشه.» آن لحظه در نقطه‌ای ایستاده بودم که سیستم اطلاعاتی ایران، به من به‌عنوان طراح این عملیات اطمینان کرده بود تا در قلب امنیتی دشمن ورود کنم. حالا دیگر من یاد گرفته بودم کدام زخم‌ها را در اسراییل باز نگه دارم. کدام واژه‌ها را طوری کنار هم بچینم که مخاطب احساس کند حق با اوست، حتی وقتی دارد به سمت تاریکی می‌رود. یک بار، عمار را که در خانه دیگری در حال آموزش دیدن بود به خانه امنی که در آن حضور داشتم، آوردند. به او نگاه کردم. خیلی لاغر شده بود و دیگر آن لبخندهای پهن همیشگی‌اش را نداشت. وقتی خواست به فارسی بگوید «حالم خوب نیست»، سلحشور با سیلی به دهانش کوبید و به عبری فریاد زد: «خفه شو کثافت! اینجا فقط به زبان همون حیوونا حرف می‌زنی!» عمار با لب‌های خونین به او خیره شد و چیزی نگفت. بگذریم... لحظه خروج از ایران فرا رسیده بود. روز آخر حاج کاظم در خانه امن به سراغم آمد؛ می‌دانستم برای چه چیزی آمده بود؛ یک تصویر از مادرم آورده بود تا نشانم دهد... تصویری از تمام اعضای خانواده‌ام؛ حاجی و همسرش یک شب به خانه مادرم رفته بودند و برادرم و خواهرانم و همسرانشان و فرندانشان دور مادرم نشسته بودند. هیچ کسی پس از نه‌ماه به اندازه مادرم شکسته نشده بود. بغضم ترکید، نشستم روی زمین، برای مادرم گریه کردم. تصویرش را بوسیدم... دوست داشتم ببینمش، حتی شده از دور، اما به هیچ عنوان نمی‌شد. دلم برایش تنگ شده بود، اما راهی نداشتم. دلم برای عطر چادر نمازش تنگ شده بود، اما راهی نداشتم... دلم برای دست پخت غذاهایش تنگ شده بود، اما نمی‌توانستم... حاج آقای سلحشور عکس را از من گرفت و به حاج کاظم داد. دستانم را گرفتند و از روی زمین بلندم کردند. حاج آقای سلحشور من را به سینه‌اش چسباند، آرامم کرد، گفت: «می‌خوای نری؟ تو انگار آماده نیستی هنوز!» نگاه تندی به سلحشور کردم، گفتم: «نه. میرم...» کمی دور اتاق قدم زدم، حاج کاظم گفت: «این یک تست بود. تو هنوز وابستگی داری. وقت نداریم آقاجون. طراح این عملیات خودتی. اگر می‌تونی بسم‌الله. نمی‌تونی، نرو؛ کسی هم نباید جای تو بره. چون از اول هم قرارمون این بود.» گفتم: «تست‌های خودتون و بزارید برای چهارتا بچه تازه به دوران رسیده توی این سیستم امنیتی. به من که حدود500 عملیات موفق درون مرزی و برون مرزی داشتم، این وصله‌ها نمی‌چسبه. اگر کسی و دارید که عرضه داشته باشه طرح من و ببره جلو، بسم‌الله، بیاریدش توی گود.» حاج کاظم و سلحشور نگاهی به هم کردند، اما چیزی نگفتند. ادامه دادم: «همیشه آرزوم این بود که به دست شقی‌ترین افراد به شهادت برسم. هرچند، من نمی‌رم اونجا که شهید بشم، میرم دهن دشمن و سرویس کنم. باید برم انتقام حاجی و خیلی دیگر از شهدا رو بگیرم. این‌ها حاجی رو زدن، مطمئنم اگر درست انتقام نگیریم، سراغ همه میان... از سیدحسن گرفته، تا یحیی سنوار و تک تک فرماندهان محور مقاومت، از همه مهمتر آقا؛ باید همه دست به دست هم بدیم تا رژیم و از درون متلاشی کنیم و به هم بریزیم... و اینکه من کار واجب‌تری هم دارم؛ اونم رهایی هست.» سپس شوخی کردم و گفتم: «ببخشید آقای سلحشور فارسی صحبت کردم... اگر نمی‌زنی فک ما رو بیاری پایین، ما کم کم بریم...» لبخند تلخی گوشه لب‌هایش نشست، اما چیزی نگفت. ✍به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
قسمت دهم نه ماه بعد... آخرین آنالیز را با سلحشور انجام دادیم؛ گفت: «طبق پروپوزالی که خودت نوشتی،
لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
عاکف سلیمانی
قسمت دهم نه ماه بعد... آخرین آنالیز را با سلحشور انجام دادیم؛ گفت: «طبق پروپوزالی که خودت نوشتی،
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت یازدهم مهر 1399 پایان دوران قرنطینه امنیتی من بود و ادامه دوران قرنطینه‌های شدید مردم به خاطر کرونا. عاکف دیگر وجود نداشت. مردی که در آینه به آن نگاه می‌کردم، مردی شیک‌پوش، با کت کتان سرمه‌ای، عینک فریم کائوچویی فرانسوی با موهای کمی بلند و آشفته که دو طرف گوشش هم گوشوار داشت. او من نبودم، یعنی محسن سلیمانی برای مادرم و خانواده، یا همان همان عاکف سلیمانی محل کارم؛ او، من بودم، اما یک منه دیگر، یعنی دانیال الیعازر؛ یک تحلیل‌گر و ستون‌نویس مستقل یهودی فرانسوی. برای مأموریت در سرزمین اشغالی، ابتدا قرار شد با پاسپورت جعلی از مسیر زمینی به سلیمانیه بروم و سپس از آنجا به استانبول بروم و پس از حضور در استانبول، پاسپورت فرانسوی دانیال الیعازر را برای من فعال کنند و به پاریس بروم. پس از مدتی از ترکیه خارج شدم و چندماهی را در پاریس، در یک آپارتمان کوچک در محله لو ماره (محله یهودی‌نشین پاریس) زندگی کردم. هر روز به کنیسه می‌رفتم، در کافه‌ها با روزنامه‌نگاران محلی بحث می‌کردم و چند مقاله در بخش نظرات روزنامه لوموند درباره لزوم بازگشت یهودیان اروپا به وطن مادری به دلیل افزایش یهودستیزی منتشر می‌کردم. این مقالات، قلاب اصلی بودند. من، یعنی دانیال الیعازر در سفارت اسرائیل در پاریس درخواست «آلیا» (مهاجرت یهودیان به اسرائیل) دادم. یک جوان نخبه، تنها، مذهبی اما نه بیش از حد، خشمگین اما قابل احترام، با قلمی تند در دفاع از اسرائیل. یک جوان نخبه، تنها، مذهبی اما نه بیش از حد، خشمگین اما قابل احترام، با قلمی تند در دفاع از اسرائیل. در پرونده مالیاتی‌ام هیچ غیبت مشکوکی دیده نمی‌شد. در تمام آن سال‌ها، سازوکار امنیتی ایران، مالیاتی را که در فرانسه برای دانیال تعیین می‌شد با یک حربه پرداخت می‌کرد و هزاران اقدام پنهان دیگر را هم پیش می‌برد تا زنده‌بودن او در مدار شواهد باقی بماند و در وقت لازم، این کیس به‌کار گرفته شود. همه‌چیز آن‌قدر تمیز بود که فقط یک چیز می‌توانست آن را خطرناک کند؛ آن هم بیش از حد تمیز بودن. اما آن‌ها چیزی ندیدند. یا اگر دیدند، احتمالا باور کردند. حالا دیگر موعد اصلی رسیده بود و از جایی که معاریو به شدت دنبال این بود من برگردم به اسراییل تا با آن‌ها فعالیت کنم، در یک روز بارانی در دیماه 1399، هواپیمای شرکت ال عال روی باند فرودگاه بن‌گوریون نشست. از پله‌های هواپیما پایین رفتم. اما همزمان باد گرم و شرجی مدیترانه‌ای انگار به صورتم می‌خورد. چون اولین بار بود که به طور رسمی به سرزمین‌های اشغالی سفر می‌کردم. ایست بازرسی فرودگاه شلوغ بود. خانواده‌ها، چمدان‌ها، صداهای درهم، بچه‌هایی که گریه می‌کردند، سربازانی که با بی‌حوصلگی نگاه می‌کردند. من با خونسردی یک مسافر خسته در صف ایستادم. نه بیش از حد آرام. نه بیش از حد نگران. درست به اندازه. اگرچه ماسک دوران کرونا روی صورت بود، اما در برابر الگوریتم‌های تشخیص چهره، هیچ حفاظی محسوب نمی‌شد. به همین دلیل، باید برای دور زدن سیستم‌های تشخیص چهره پیشرفته در فرودگاه بن‌گوریون و دیگر نقاط حساس در رژیم، رعایت می‌کردم؛ طبق طراحی قبلی، از پروتزهای سیلیکونی حرارتی بسیار ظریفی استفاده کردم که نه تنها فرم صورت را تغییر می‌داد، بلکه دمای سطح پوست را هم به صورت یکنواخت پخش می‌کرد تا دوربین‌های حرارتی رژیم متوحش اسراییل، متوجه تغییر نشوند. به محض نزدیک شدن به گیت، در پوشش اینکه دارم به لباسم ادکلون اسپری می‌کنم، از اسپری مسدود کننده DNA استفاده کردم و لایه‌ای نانو و بی‌رنگ روی پوست ایجاد کردم تا با این کار هیچ اثر انگشت یا بقایای سلولی (DNA) روی لیوان‌ها، دستگیره‌ها یا کیبوردهایی که قراربود لمس کنم، باقی نماند. دختر جوانی با یونیفرم مخصوص، به پاسپورت فرانسوی و برگه تاییدیه آلیا نگاه کرد. سپس به چهره من خیره شد. چشمان دختر دقیق و شکاک بود. همان نگاه‌هایی که حدود 9 ماه به صورت فشرده برایشان تمرین کرده بودم. دختر جوان، به عبری پرسید «به خانه خوش آمدی، دانیال. اما چرا این‌قدر دیر؟» لبخند کم‌رنگی زدم. لهجه فرانسوی‌ام دیگر بی‌نقص بود. با همان لهجه فرانسوی‌ای که نه ماه روی استخوان‌هایم حک کرده بودم، گفتم: «پاریس دیگه جای امنی برای نوشتن نبود. ترجیح دادم در خانه خودم بنویسم، حتی اگر مجبور باشم در پناهگاه بنویسم.» دختر جوان لبخند زد، مهر ورود را روی برگه مخصوص کوبید و پاسپورت را پس داد. «موفق باشی. به قلم‌های تند تو نیاز داریم.» در صف خروج، آدم‌ها شبیه آدم‌ها نبودند؛ شبیه پرونده‌هایی بودند که پا درآورده‌اند. گذرنامه‌ها باز و بسته می‌شدند، لبخندها اندازه‌گیری می‌شدند، چمدان‌ها از دستگاه‌ها رد می‌شدند و هر حرکت کوچک، انگار پیش از وقوعش در جایی ثبت شده بود و تمام حرکات و سکنات زیر نظر سیستم امنیتی اسراییل بود.