eitaa logo
مرصاد
642 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از مرصاد
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت نوزدهم از ساختمان روزنامه که بیرون آمدم، هوای سنگین تل‌آویو به صورتم خورد. برای دانیال الیعازر، این شهر خانه بود. برای عاکف، این شهر یک سرزمین اشغالی و آزمایشگاه بزرگ و میدان جنگ اطلاعاتی بود. پاهایم را روی پیاده‌رو محکم می‌کوبیدم. پارانویا (شک) مثل یک سایه همیشگی، همیشه دو قدم عقب‌تر از من راه می‌رفت. آیا کسی دنبالم بود؟ گیدئون؟ یا شاید لیا؟ شاید هم اراذل و اوباش تحت امر ایزاک! که حالا بو برده بودند من در اسراییل هستم؛ نه، هنوز زود بود. به ایستگاه اتوبوس رسیدم. عمار (آوی) را دیدم، اما او طبق معمول نبود؛ یعنی بود، اما نبود. با لباسی شلخته، شبیه به یک دانشجو یا کارگر ساده، به تابلوی تبلیغاتی کنار خیابان خیره شده بود. یاد روزهایی افتادم که در ایران و برخی کشورهای منطقه او هم مانند عاصف نیروی تامین من بود. وقتی کنارش ایستادم، نه به او نگاه کردم، نه کلامی به زبان آوردم. او هم همین‌طور؛ اصلا به من نگاه نکرد. طبق قاعده، منتظر بودم حرفی بزند، اما چیزی نگفت! نفهمیدم چرا صحبت نمیکند. شاید چیزی در محسط اطرافمان دیده بود که مشکوک شده بود. دقایقی به سکوت گذشت، سپس با حرکتی آرام و کاملاً عادی، تلفنش را بالا آورد و کنار گوشش گذاشت؛ طوری که هر رهگذری خیال کند درگیر یک تماس عادی است. میان سر و صدای موتور‌ها و موج رفت‌وآمد خودروها، صدایش را بسیار آهسته شنیدم: «ایزاک برای فردا شب ساعت ۱۰ در ویلایی در حومه هرتزلیا موافقت کرده ببینه تو رو. می‌خواد تنها باشه و خصوصی گفتگو کنه. گفته نمی‌خواد کسی باشه. کمی نگران جان تو هستم اگر تنها بری...» عمار کمی مکث کرد، سپس همانطور که پشتش به من بود و مثلا داشت با گوشی صحبت می‌کرد، گفت: «اون یک سگ نگهبان هم داره. محافظ شخصی‌اش، یک کهنه‌سرباز از یگان متکال. اون و نباید دست‌کم بگیری. قدرت مانور نداری زیاد.» به عبری گفتم: «سگ نگهبان فقط وقتی حمله می‌کنه که صاحبش فرمان بده. ما باید ایزاک و طوری مست کنیم که فرمان دادن رو فراموش کنه.» عمار آهی کشید؛ گفت: «بازی با ایزاک یعنی بازی با آتش. اگر کوچک‌ترین شکّی کنه، کل شبکه لو می‌ره...» او نگران امنیت شبکه بود و حق داشت. او سرباز گمنامی بود که مانند دیگر سربازان گمنام حضرت حجت، پیش از اینکه نگران خودش باشد، نگران زحمات شبکه بود. شبکه‌ای که تا عمق پستوهای دشمن رسیده بود؛ درست می‌گفت و نباید شبکه لو می‌رفت. گفتم: «اون شک نمی‌کنه. اون تشنه این هست یه چیزی از دیگران بدونه. مقاله امروز من بدجوری انگولکش کرده...همین مقاله که دستته الان...» باگوشی‌ام که مثلا دارم وویس می‌دهم، طوری که جلب توجه نکنم، خطاب به عمارگفتم: «مقاله صبح امروز من، به اون، این پیام و داد که من تنها کسی هستم که حقیقت پشت پرده پرونده‌های اون و می‌دونم. ایزاک برای حفظ خودش هم که شده، مجبور هست با من حرف بزنه. برو.» عمار بدون هیچ کلام اضافه‌ای، راهش را کشید و رفت. من هم به سمت آپارتمانم برگشتم. شب داشت از راه می‌رسید، در آپارتمان کوچک تل‌آویوی‌ام چراغ را روشن نکردم. روی صندلی کنار پنجره نشستم. خیابان پایین، مثل ماری نورانی در تاریکی می‌خزید. برگشتم سمت میز کارم و لپ‌تاپ را باز کردم. پرونده ایزاک روی صفحه بود و کمی مطالعه‌اش کردم. بعد از یک‌ساعت رفتم داخل سرویس بهداشتی وضو گرفتم و در همان‌جا نمازم را خواندم. دلم برای سجده‌های طولانی تنگ شده بود، اما اجازه مستحبات و بیشتر در سرویس ماندن را نداشتم. بعد از حدود هفت دقیقه از سرویس زدم بیرون و به سمت لپ‌تاپ برگشتم؛ عکس ایزاک را بالا آوردم و خیره شدم به صورتش. مردی حدوداً ۵۰ ساله، با چروک‌هایی عمیق دور چشم‌ها و لبخندی که هیچ‌وقت به چشمانش نمی‌رسید. شروع کردم به نوشتن سناریوی فردا شب. باید چه می‌گفتم؟ باید طوری حرف می‌زدم که او تصور کند سوای اینکه من یک ژورنالیست هستم، یک افشاگر ناراضی از سیاست‌های نتانیاهو هم هستم. او باید باور می‌کرد که من دشمن او نیستم، بلکه یک خودی عصبانی هستم. این باورپذیرترین دروغ برای آدم‌های قدرتمند است. آن‌ها باور می‌کنند که همه مثل خودشان هستند. همانطور که مشغول کار بودم، نفهمیدم ساعت چه زمانی از نیمه شب گذشته، تا اینکه گوشی رمزگذاری شده‌ام لرزید. پیام از لیا (خبرنگار امنیتی) بود: «دانیال، مقاله‌ات غوغا کرد. ایزاک در رسانه‌ها سکوت کرده، اما شنیدم توی دفتر خودش و بی‌بی طوفان به پا شده. مراقب باش. آدم‌هایی که حقایق تلخ و می‌گن، معمولاً زیاد عمر نمی‌کنن.» لبخندی زدم و جوابش را ندادم. او نمی‌دانست که ایزاک قرار است با من دیدار داشته باشد. گوشی را خاموش کردم و رفتم به سمت کاناپه و تلاش کردم به زور بخوابم.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت بیستم چندساعتی خوابیدم و بیدار شدم نماز صبحم را خواندم؛ مشغول مطالعه شدم تا اینکه آفتاب طلوع کرد؛ دوست نداشتم حتی در قلب سرزمین‌های اشغالی هم بین‌الطلوعین را از دست بدهم. روز بزرگی بود. نه برای دانیال، نه برای روزنامه‌نگاری که قرار بود خبری را فاش کند؛ بلکه برای منه عاکف که قرار بود در قلب دشمن، راه ورودش را باز کند. شب قرار فرا رسید. دوش گرفتم و پس از استحمام قهوه تلخی دم کردم. از پنجره، خیابان پایین را دیدم. همه چیز عادی به نظر می‌رسید. کسی نمی‌دانست که چند متر بالاتر، مردی در حال بستن بندهای پوتین ذهنی‌اش است تا به جنگ کسی برود که فکر می‌کند صاحب قدرت است فنجان قهوه را تا ته خالی کردم و تلخی‌اش به جانم نشست. لباس‌هایم را پوشیدم، پیراهنم کمی شلخته بود تا قشنگ نشان دهد که نویسنده‌ای هستم غرق در افکار خودم و به ظاهرم کمتر فرصت می‌شود اهمیت بدهم. از طرفی نمی‌خواستم زیاد شلخته باشم و کروات را محکم بستم و عطر فرانسوی را بر یقه و سینه‌ام زدم؛ یاد همسر شهیده‌ام فاطمه زهرا افتادم که چقدر برایم عطر هدیه می‌گرفت. فورا از فکرش بیرون آمدم. در همین حین، آوی «عمار» پیامی فرستاد: «ساعت ۲۱:۳۰ در پارکینگ مرکز خرید روبروی ویلا باش. حواست به ولگردهای حساس (گشت‌های امنیتی) باشه. ضمنا، هدف، سگش و بیرون ویلا نگه می‌داره. مواظب باش.» کت کتان تیره‌ام را به تن کردم، در آینه نگاهی به خودم کردم. به سمت محل قرار حرکت کردم و چندباری مسیر را تغییر دادم تا ضدتعقیب بزنم. بالاخره به هرتزلیا رسیدم. شهری متفاوت بود؛ ویلاهای بزرگ، ماشین‌های گران‌قیمت، سکوت کشنده‌ای که روی خیابان‌های عریض آن خیمه زده بود. این‌جا جای آدم‌های مهم بود. آدم‌هایی که فکر می‌کردند مرگ به سراغشان نمی‌آید، چون آن‌قدر پول دارند که آن را بخرند. ساعت ۲۱:۳۰ به نزدیکی محل قرار رسیدم. عمار (آوی) در سایه یک درخت کاج در تاریکی ایستاده بود. بدون هیچ سلامی، یک کارت شناسایی جعلی و یک دستگاه شنود بسیار کوچک به من داد. بدون هیچ کلامی، از هم جدا شدیم و من به سمت ویلای ایزاک راه افتادم. دیوارهای بلند، دوربین‌های امنیتی که مثل چشم‌های یک موجود درنده در تاریکی می‌درخشیدند. جلوی در ویلا، مرد درشت‌هیکلی ایستاده بود که محافظ بود. سگی هم که دم در بود، خیلی بد به من نگاه می‌کرد که احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است من را تیکه و پاره کند. نگهبان تفتیش را آغاز کرد. دستانش که روی بدنم حرکت می‌کرد، حسی از تحقیر به من دست می‌داد؛ منی که یک عمر با صهیونیست‌ها جنگیده بودم، حالا داشتم توسط خودشان تفتیش می‌شدم. اما منه عاکف این را به خوبی می‌دانستم که تحقیر، بهایی بود که برای ورود به سنگر دشمن و باید آن را پرداخت می‌کردم. در همین بحث و جدل ذهنی با خودم بودم که محافظ گفت: «برو تو. آقای ایزاک منتظر هست.» وارد محوطه شدم، تا به حیاط اصلی رسیدم. استخر آبی بزرگی در وسط حیاط بود که نور زیر آب، آن را شبیه به یک تکه یخ درخشان کرده بود. اطرافم را پایش کردم، دیدم ایزاک روی یک صندلی حصیری کنار استخر نشسته. نزدیک‌تر رفتم، دیدم لیوان ویسکی در دست دارد. وقتی مرا دید، بلند شد. نه با احترام، با یک جور کنجکاوی وحشیانه. نگاهی به من کرد و گفت: «دانیال الیعازر. کسی که صبح‌اش را با آتش زدن آبروی آدم‌های باهوش شروع می‌کنه...» به او خیره شدم. نه احترام کردم، نه لبخند زدم. دقیقاً همان‌طور که باید برخورد می‌کردم. به عبری گفتم: «این وفراموش کردی بگی؛ و کسی که شبش رو با دیدن چهره کسانی که از حقیقت می‌ترسن، تمام می‌کنه.» ایزاک خندید. سپس اشاره کرد: «بنشین. حرفات توی مقاله جالب بود. تند، بی‌پروا... اما کمی احمقانه. می‌دونی توی این دنیا، حقیقت کالای ارزانی هست؟ اگر درست فروخته نشه، هیچ ارزشی نداره.» جرعه‌ای از لیوانش نوشید و به من زل زد، پس از مکثی کوتاه گفت: «حالا بگو ببینم، دانیال... تو دنبال چی هستی؟ پول؟ شهرت؟ یا واقعاً فکر می‌کنی با نوشتن چند خط، می‌تونی سیستم اسراییل و تغییر بدی؟» این، همان لحظه حساس بود. تله. لبخند کمرنگی زدم. لبخندی که نباید بیش از حد دوستانه به نظر می‌رسید. گفتم:«نه پول، نه شهرت. من از چیزی می‌نویسم که سیستم سعی می‌کنه پنهانش کنه، ایزاک. چیزهایی که تو داری می‌خونی درمورد خودت، فقط شروع هست. تو فکر می‌کنی من فقط یک روزنامه‌نگارم؟ اشتباه می‌کنی. من کسی هستم که می‌دونه توی اون اتاق‌های تاریک دفتر نتانیاهو، چه معامله‌هایی داره می‌شه. من می‌دونم، و تو هم خوب می‌دونی که اگر من بیشتر قلم بزنم، خیابان کاپلان شاهد انفجارهایی خواهد بود که دیگه نمی‌شه جلوی این مردم و گرفت... مردم معترض به فساد نتانیاهو هستند که چندسال دیگه صداش همه عالم و بر می‌داره...» چشمان ایزاک تنگ شد. ویسکی را روی میز گذاشت. سکوت حیاط حالا سنگین‌تر شده بود. گفت: «تو داری بازی خطرناکی می‌کنی، پسرم.» به شرط حیات ادامه دارد