eitaa logo
مرصاد
642 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مرصاد
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت نوزدهم از ساختمان روزنامه که بیرون آمدم، هوای سنگین تل‌آویو به صورتم خورد. برای دانیال الیعازر، این شهر خانه بود. برای عاکف، این شهر یک سرزمین اشغالی و آزمایشگاه بزرگ و میدان جنگ اطلاعاتی بود. پاهایم را روی پیاده‌رو محکم می‌کوبیدم. پارانویا (شک) مثل یک سایه همیشگی، همیشه دو قدم عقب‌تر از من راه می‌رفت. آیا کسی دنبالم بود؟ گیدئون؟ یا شاید لیا؟ شاید هم اراذل و اوباش تحت امر ایزاک! که حالا بو برده بودند من در اسراییل هستم؛ نه، هنوز زود بود. به ایستگاه اتوبوس رسیدم. عمار (آوی) را دیدم، اما او طبق معمول نبود؛ یعنی بود، اما نبود. با لباسی شلخته، شبیه به یک دانشجو یا کارگر ساده، به تابلوی تبلیغاتی کنار خیابان خیره شده بود. یاد روزهایی افتادم که در ایران و برخی کشورهای منطقه او هم مانند عاصف نیروی تامین من بود. وقتی کنارش ایستادم، نه به او نگاه کردم، نه کلامی به زبان آوردم. او هم همین‌طور؛ اصلا به من نگاه نکرد. طبق قاعده، منتظر بودم حرفی بزند، اما چیزی نگفت! نفهمیدم چرا صحبت نمیکند. شاید چیزی در محسط اطرافمان دیده بود که مشکوک شده بود. دقایقی به سکوت گذشت، سپس با حرکتی آرام و کاملاً عادی، تلفنش را بالا آورد و کنار گوشش گذاشت؛ طوری که هر رهگذری خیال کند درگیر یک تماس عادی است. میان سر و صدای موتور‌ها و موج رفت‌وآمد خودروها، صدایش را بسیار آهسته شنیدم: «ایزاک برای فردا شب ساعت ۱۰ در ویلایی در حومه هرتزلیا موافقت کرده ببینه تو رو. می‌خواد تنها باشه و خصوصی گفتگو کنه. گفته نمی‌خواد کسی باشه. کمی نگران جان تو هستم اگر تنها بری...» عمار کمی مکث کرد، سپس همانطور که پشتش به من بود و مثلا داشت با گوشی صحبت می‌کرد، گفت: «اون یک سگ نگهبان هم داره. محافظ شخصی‌اش، یک کهنه‌سرباز از یگان متکال. اون و نباید دست‌کم بگیری. قدرت مانور نداری زیاد.» به عبری گفتم: «سگ نگهبان فقط وقتی حمله می‌کنه که صاحبش فرمان بده. ما باید ایزاک و طوری مست کنیم که فرمان دادن رو فراموش کنه.» عمار آهی کشید؛ گفت: «بازی با ایزاک یعنی بازی با آتش. اگر کوچک‌ترین شکّی کنه، کل شبکه لو می‌ره...» او نگران امنیت شبکه بود و حق داشت. او سرباز گمنامی بود که مانند دیگر سربازان گمنام حضرت حجت، پیش از اینکه نگران خودش باشد، نگران زحمات شبکه بود. شبکه‌ای که تا عمق پستوهای دشمن رسیده بود؛ درست می‌گفت و نباید شبکه لو می‌رفت. گفتم: «اون شک نمی‌کنه. اون تشنه این هست یه چیزی از دیگران بدونه. مقاله امروز من بدجوری انگولکش کرده...همین مقاله که دستته الان...» باگوشی‌ام که مثلا دارم وویس می‌دهم، طوری که جلب توجه نکنم، خطاب به عمارگفتم: «مقاله صبح امروز من، به اون، این پیام و داد که من تنها کسی هستم که حقیقت پشت پرده پرونده‌های اون و می‌دونم. ایزاک برای حفظ خودش هم که شده، مجبور هست با من حرف بزنه. برو.» عمار بدون هیچ کلام اضافه‌ای، راهش را کشید و رفت. من هم به سمت آپارتمانم برگشتم. شب داشت از راه می‌رسید، در آپارتمان کوچک تل‌آویوی‌ام چراغ را روشن نکردم. روی صندلی کنار پنجره نشستم. خیابان پایین، مثل ماری نورانی در تاریکی می‌خزید. برگشتم سمت میز کارم و لپ‌تاپ را باز کردم. پرونده ایزاک روی صفحه بود و کمی مطالعه‌اش کردم. بعد از یک‌ساعت رفتم داخل سرویس بهداشتی وضو گرفتم و در همان‌جا نمازم را خواندم. دلم برای سجده‌های طولانی تنگ شده بود، اما اجازه مستحبات و بیشتر در سرویس ماندن را نداشتم. بعد از حدود هفت دقیقه از سرویس زدم بیرون و به سمت لپ‌تاپ برگشتم؛ عکس ایزاک را بالا آوردم و خیره شدم به صورتش. مردی حدوداً ۵۰ ساله، با چروک‌هایی عمیق دور چشم‌ها و لبخندی که هیچ‌وقت به چشمانش نمی‌رسید. شروع کردم به نوشتن سناریوی فردا شب. باید چه می‌گفتم؟ باید طوری حرف می‌زدم که او تصور کند سوای اینکه من یک ژورنالیست هستم، یک افشاگر ناراضی از سیاست‌های نتانیاهو هم هستم. او باید باور می‌کرد که من دشمن او نیستم، بلکه یک خودی عصبانی هستم. این باورپذیرترین دروغ برای آدم‌های قدرتمند است. آن‌ها باور می‌کنند که همه مثل خودشان هستند. همانطور که مشغول کار بودم، نفهمیدم ساعت چه زمانی از نیمه شب گذشته، تا اینکه گوشی رمزگذاری شده‌ام لرزید. پیام از لیا (خبرنگار امنیتی) بود: «دانیال، مقاله‌ات غوغا کرد. ایزاک در رسانه‌ها سکوت کرده، اما شنیدم توی دفتر خودش و بی‌بی طوفان به پا شده. مراقب باش. آدم‌هایی که حقایق تلخ و می‌گن، معمولاً زیاد عمر نمی‌کنن.» لبخندی زدم و جوابش را ندادم. او نمی‌دانست که ایزاک قرار است با من دیدار داشته باشد. گوشی را خاموش کردم و رفتم به سمت کاناپه و تلاش کردم به زور بخوابم.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت بیستم چندساعتی خوابیدم و بیدار شدم نماز صبحم را خواندم؛ مشغول مطالعه شدم تا اینکه آفتاب طلوع کرد؛ دوست نداشتم حتی در قلب سرزمین‌های اشغالی هم بین‌الطلوعین را از دست بدهم. روز بزرگی بود. نه برای دانیال، نه برای روزنامه‌نگاری که قرار بود خبری را فاش کند؛ بلکه برای منه عاکف که قرار بود در قلب دشمن، راه ورودش را باز کند. شب قرار فرا رسید. دوش گرفتم و پس از استحمام قهوه تلخی دم کردم. از پنجره، خیابان پایین را دیدم. همه چیز عادی به نظر می‌رسید. کسی نمی‌دانست که چند متر بالاتر، مردی در حال بستن بندهای پوتین ذهنی‌اش است تا به جنگ کسی برود که فکر می‌کند صاحب قدرت است فنجان قهوه را تا ته خالی کردم و تلخی‌اش به جانم نشست. لباس‌هایم را پوشیدم، پیراهنم کمی شلخته بود تا قشنگ نشان دهد که نویسنده‌ای هستم غرق در افکار خودم و به ظاهرم کمتر فرصت می‌شود اهمیت بدهم. از طرفی نمی‌خواستم زیاد شلخته باشم و کروات را محکم بستم و عطر فرانسوی را بر یقه و سینه‌ام زدم؛ یاد همسر شهیده‌ام فاطمه زهرا افتادم که چقدر برایم عطر هدیه می‌گرفت. فورا از فکرش بیرون آمدم. در همین حین، آوی «عمار» پیامی فرستاد: «ساعت ۲۱:۳۰ در پارکینگ مرکز خرید روبروی ویلا باش. حواست به ولگردهای حساس (گشت‌های امنیتی) باشه. ضمنا، هدف، سگش و بیرون ویلا نگه می‌داره. مواظب باش.» کت کتان تیره‌ام را به تن کردم، در آینه نگاهی به خودم کردم. به سمت محل قرار حرکت کردم و چندباری مسیر را تغییر دادم تا ضدتعقیب بزنم. بالاخره به هرتزلیا رسیدم. شهری متفاوت بود؛ ویلاهای بزرگ، ماشین‌های گران‌قیمت، سکوت کشنده‌ای که روی خیابان‌های عریض آن خیمه زده بود. این‌جا جای آدم‌های مهم بود. آدم‌هایی که فکر می‌کردند مرگ به سراغشان نمی‌آید، چون آن‌قدر پول دارند که آن را بخرند. ساعت ۲۱:۳۰ به نزدیکی محل قرار رسیدم. عمار (آوی) در سایه یک درخت کاج در تاریکی ایستاده بود. بدون هیچ سلامی، یک کارت شناسایی جعلی و یک دستگاه شنود بسیار کوچک به من داد. بدون هیچ کلامی، از هم جدا شدیم و من به سمت ویلای ایزاک راه افتادم. دیوارهای بلند، دوربین‌های امنیتی که مثل چشم‌های یک موجود درنده در تاریکی می‌درخشیدند. جلوی در ویلا، مرد درشت‌هیکلی ایستاده بود که محافظ بود. سگی هم که دم در بود، خیلی بد به من نگاه می‌کرد که احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است من را تیکه و پاره کند. نگهبان تفتیش را آغاز کرد. دستانش که روی بدنم حرکت می‌کرد، حسی از تحقیر به من دست می‌داد؛ منی که یک عمر با صهیونیست‌ها جنگیده بودم، حالا داشتم توسط خودشان تفتیش می‌شدم. اما منه عاکف این را به خوبی می‌دانستم که تحقیر، بهایی بود که برای ورود به سنگر دشمن و باید آن را پرداخت می‌کردم. در همین بحث و جدل ذهنی با خودم بودم که محافظ گفت: «برو تو. آقای ایزاک منتظر هست.» وارد محوطه شدم، تا به حیاط اصلی رسیدم. استخر آبی بزرگی در وسط حیاط بود که نور زیر آب، آن را شبیه به یک تکه یخ درخشان کرده بود. اطرافم را پایش کردم، دیدم ایزاک روی یک صندلی حصیری کنار استخر نشسته. نزدیک‌تر رفتم، دیدم لیوان ویسکی در دست دارد. وقتی مرا دید، بلند شد. نه با احترام، با یک جور کنجکاوی وحشیانه. نگاهی به من کرد و گفت: «دانیال الیعازر. کسی که صبح‌اش را با آتش زدن آبروی آدم‌های باهوش شروع می‌کنه...» به او خیره شدم. نه احترام کردم، نه لبخند زدم. دقیقاً همان‌طور که باید برخورد می‌کردم. به عبری گفتم: «این وفراموش کردی بگی؛ و کسی که شبش رو با دیدن چهره کسانی که از حقیقت می‌ترسن، تمام می‌کنه.» ایزاک خندید. سپس اشاره کرد: «بنشین. حرفات توی مقاله جالب بود. تند، بی‌پروا... اما کمی احمقانه. می‌دونی توی این دنیا، حقیقت کالای ارزانی هست؟ اگر درست فروخته نشه، هیچ ارزشی نداره.» جرعه‌ای از لیوانش نوشید و به من زل زد، پس از مکثی کوتاه گفت: «حالا بگو ببینم، دانیال... تو دنبال چی هستی؟ پول؟ شهرت؟ یا واقعاً فکر می‌کنی با نوشتن چند خط، می‌تونی سیستم اسراییل و تغییر بدی؟» این، همان لحظه حساس بود. تله. لبخند کمرنگی زدم. لبخندی که نباید بیش از حد دوستانه به نظر می‌رسید. گفتم:«نه پول، نه شهرت. من از چیزی می‌نویسم که سیستم سعی می‌کنه پنهانش کنه، ایزاک. چیزهایی که تو داری می‌خونی درمورد خودت، فقط شروع هست. تو فکر می‌کنی من فقط یک روزنامه‌نگارم؟ اشتباه می‌کنی. من کسی هستم که می‌دونه توی اون اتاق‌های تاریک دفتر نتانیاهو، چه معامله‌هایی داره می‌شه. من می‌دونم، و تو هم خوب می‌دونی که اگر من بیشتر قلم بزنم، خیابان کاپلان شاهد انفجارهایی خواهد بود که دیگه نمی‌شه جلوی این مردم و گرفت... مردم معترض به فساد نتانیاهو هستند که چندسال دیگه صداش همه عالم و بر می‌داره...» چشمان ایزاک تنگ شد. ویسکی را روی میز گذاشت. سکوت حیاط حالا سنگین‌تر شده بود. گفت: «تو داری بازی خطرناکی می‌کنی، پسرم.» به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت بیست و یکم گفتم: «بازی خطرناک اینه که شما و نتانیاهو دارید برای بقای خودتون دست به هر کاری می‌زنید و نمی‌دونید اون ویترین شیشه‌ای که ترک خورده، تا چندوقت دیگه جوری می‌شکنه که صداش تمام عالم و بر می‌داره...» او جلوتر آمد. حالا بوی عطر گران‌قیمت و الکلش به مشامم می‌رسید. گفت: «اگر تا امروز احساس می‌کردم تو اطلاعاتی داری که نباید داشته باشی، الان یقین دارم...» گفتم: «و تو، ایزاک... تو چیزی داری که من می‌خوام.» متعجب شد. پرسید: «چی؟» نگاهی به اطراف انداختم. محافظ درشت‌هیکل چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود. صدایم را پایین آوردم، گفتم: «امنیت. برای خودت. نه برای سیستم.» سکوت کرد و تا چند لحظه هیچ‌چیزی نگفت. ناگهان با اخم و کنجکاوی به من خیره شد. از نظر من، این قلاب بود و حالا دیگر ایزاک مال من شده بود. چون فهمید که من نه یک دشمن بیرونی، بلکه یک فرصت درونی هستم. او تکیه داد به صندلی. انگار می‌خواست وزن این حرف را بسنجد. گفت: «بگو ببینم... چی توی اون سرت داری؟» آن شب، در آن ویلا، به ایزاک دروغ گفتم. اما دروغی چنان شیرین و پر از وعده، که او نمی‌توانست از خوردن آن زهرماری‌اش دست بکشد. من در حال ساختن یک تله بزرگ بودم. تله‌ای که قرار بود او را از درون ببلعد. و در پس ذهن دانیال، عاکف داشت می‌خندید. جنگ شروع شده بود. یک جنگ اطلاعاتی تمام عیار، آن هم نه در سایه و از دور؛ بلکه، رو در رو. ایزاک چند ثانیه فقط نگاهم کرد و حرفی نزد. آدم‌هایی که سال‌ها در سیاست نفس کشیده‌اند می‌دانند من چه می‌گویم؛ آن‌ها قبل از هر تصمیمی سکوت می‌کنند، چون سکوت برایشان مثل یک ابزار است و با آن، طرف مقابلشان را وزن می‌کنند. ایزاک لیوانش را برداشت، اما ننوشید. در پاسخ به سوالش که چه در سرت داری، گفتم: «اگر می‌خوای سایه قلم من در معاریو از روی سرت برداشته بشه، باید با من همکاری کنی...» گفت: «جالبه.» گفتم: «جالب‌تر هم می‌شه.» ابرویش کمی بالا رفت. ادامه دادم: «آدم‌هایی در این دنیا هستند که با اطلاعات امنیتی بازی می‌کنن تا روایت‌های واقعی رو کنترل کنن. مقاله‌ها رو هدایت می‌کنن. خبرنگارها رو می‌خرن. بحران‌ها رو مدیریت می‌کنن قبل از اینکه مردم حتی بفهمن بحران وجود داشته...» گفت: «چرا فکر می‌کنی من باید به این موضوع علاقه‌مند باشم؟» به او نگاه کردم، گفتم: «چون اسم تو در یکی از گزارش‌ها اومده.» این دروغ نبود. اسمش واقعاً در پرونده‌های عمومی آمده بود، اما نه به شکلی که من می‌گفتم. مهم این بود که شک را در ذهنش بکارم. آب دهانش را قورت داد، گفت: «چه گزارشی؟» شانه بالا انداختم، گفتم: «یکی از گزارش‌هایی که هرگز منتشر نمی‌شه. البته تا وقتی که من بخوام.» محافظ چند قدم جلو آمد، شاید حس کرده بود فضا سنگین شده. ایزاک با یک حرکت دست او را متوقف کرد. بعد به من گفت: «فرض کنیم حرفت درست باشه. چرا باید به تو اعتماد کنم؟» گفتم: «اعتماد نکن.» مکث کرد و چیزی نگفت. ضربه اول روانی را به او محکم زده بودم؛ ادامه دادم به ضربات بعدی و گفتم: «فقط از خودت بپرس چرا یک روزنامه‌نگار فرانسوی که تازه به اسرائیل اومده، باید زندگی حرفه‌ای‌اش رو با حمله به تو خراب کنه...» ایزاک گفت: «شاید چون احمق هست.» معلوم بود عصبی شده و عملیات دارد درست جلو می‌رود، اما خطرات خودش را هم داشت... لبخند زدم، گفتم: «می‌تونی بگی من احمق هستم؛ اما به نظرم بهتره بگی دانیال چیزی و دیده که تو هنوز ندیدی، با اینکه درمورد خودت هم هست. فقط می‌خوام بدونم بی‌بی هم قرار باشه بدونه، همین قدر بلبل زبونی می‌کنی؟» او دوباره سکوت کرد. این بار طولانی‌تر. در ذهنم داشتم محاسبه می‌کردم. فاصله محافظ تا ما. مسیر خروج. زاویه دوربین‌ها. نه برای حمله؛ بلکه برای بقا. چون حس می‌کردم هر لحظه ممکن است دخل من را دربیاورد؛ ایزاک بالاخره گفت: «فرض کنیم من بخوام بدونم چی دیدی.» گفتم: «اون‌وقت باید این گفتگو ادامه پیدا کنه. اما نه امشب.» اخم کرد. پرسید: «چرا؟» گفتم: «چون من می‌گم.» چند ثانیه نگاهم کرد، بعد ناگهان خندید. این بار خنده واقعی‌تر بود. گفت: «تو واقعاً آدم عجیبی هستی، دانیال.» بلند شد و به سمت استخر قدم زد. گفتم: «خیلی خب. من باید برم. عجله هم دارم.» فوری برگشت به سمت من... گفت: «۴۸ ساعت دیگه. یک شام خصوصی در دفتر من. بدون محافظ. بدون خبرنگار. فقط تو و من.» بدون اینکه پاسخش را بدهم، فقط سرم را به نشانه تایید تکان دادم. او گفت: «اما اگر بفهمم داری وقت من و تلف می‌کنی...» جمله‌اش را کامل نکرد. لازم هم نبود کامل کند؛ من از جا بلند شدم، در دلم گفتم «بازم هیچ گوهی نمی‌تونی بخوری اگر بفهمی دارم وقتت و تلف می‌کنم...» زیرچشمی به اطراف نگاهی کردم، گفتم: «اگر فهمیدی دارم وقتت و تلف می‌کنم، دیگه لازم نیست نگران مقاله‌های من باشی
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بیست و دوم کیفم را از روی میز کشیدم و بدون نگاه به ایزاک به سمت خروجی ویلا حرکت کردم؛ محافظش مرا تا دم در ویلا همراهم آمد. وقتی از در ویلا بیرون آمدم، فوری به سمت مسیری که از قبل تعیین کرده بودیم، حرکت کردم. در خیابان خلوت هرتزلیا، عمار چند صد متر دورتر کنار ماشین ایستاده بود. وقتی رسیدم، فورا سوار شدم، اولین کاری که کردم کروات لعنتی را باز کردم و پرتش کردم روی صندلی پشت. عمار صدای رادیو را روشن کرد، تا در صورت شنود احتمالی، صدا واضح نباشد. دلیل این کارهای ما احتیاط بود، وگرنه می‌دانستیم همه چیز سفید است و مورد مشکوکی وجود ندارد. عمار، به عبری پرسید: «چطور پیش رفت؟» گفتم: «قلاب و نوک نزد، بی‌ناموس چموش، یک‌جا بلعید.» گفت: «پس، مثل سگ ترسیده گفتم: «تا اینجا که اینطور بوده.» چند لحظه سکوت کرد. گفت: «مرحله بعد چیه؟» به تاریکی خیابان و مسیری که داشتیم طی می‌کردیم، نگاه کردم، گفتم: «اون الان فکر می‌کنه می‌تونه من و به استخدام خودش در بیاره... در حالی که من دارم ازش استفاده می‌کنم. فقط یه نگرانی دارم؛ موساد. قبل از اینکه ما ضربه بزنیم، به شبکه ما ضربه بزنه و بریم زیر ضربه...» عمار در یک خیابان فرعی پیچید؛ سرم را به صندلی تکیه دادم، در شیشه کنارم تصویر خودم را دیدم. دانیال الیعازر. نویسنده جوانی که قرار بود به حلقه قدرت اسراییل نزدیک شود. اما در پشت آن چهره، منه عاکف داشتم نقشه بزرگ‌تری می‌کشیدم. چون ایزاک فقط یک در بود. و پشت آن در، جایی بود که تصمیم‌های واقعی برای جنگ گرفته می‌شد. جایی که اگر می‌توانستم واردش شوم... بازی دیگر فقط یک عملیات نبود و یک جنگ تمام عیار بود. طوری که در تاریخ ثبت شود. 48 ساعت بعد... کارت شناسایی دانیال الیعازر هنوز برایم غریبه بود. هر بار که آن را از جیبم بیرون می‌آوردم، حس می‌کردم دارم زندگی مرد دیگری را قرض می‌گیرم. نگهبان جلوی گیت فقط یک نگاه کوتاه انداخت، من را بازرسی بدنی کرد، سپس سر تکان داد و راه را باز کرد. به سمت آسانسور حرکت کردم؛ با آن، به طبقه هفتم رفتم. دفتر ایزاک انتهای راهرو بود. در را که زدم، صدایش از داخل آمد: «بیا تو، دانیال.» وقتی وارد دفتر ایزاک شدم، بوی قهوه سوخته در تمام اتاقش پیچیده بود. همیشه برای من سوال بود چرا در تل‌آویو آدم‌ها قهوه را زیاد می‌جوشانند؛ مثل اضطرابی که هیچ‌وقت کاملاً فرو نمی‌نشیند، آن هم اضطرابی که صهیونیست‌ها معتقدند هرلحظه ممکن است نیروهای سازمان مجد (دستگاه اطلاعاتی حماس) را در کنار خود لمس کنند. وقتی در را بستم، او حتی سرش را بالا نیاورد به من نگاه کند. پشت میز چوبی بزرگش خم شده بود و پرونده‌ای را ورق می‌زد. چند ثانیه طول کشید تا نگاهم کند. وقتی سرش را بالا آورد و چشم تو چشم شدیم، لبخند زدم. همان لبخندی که پشتش هزاران نقشه بود که از قلب اتاق عملیات تهران، ساخته بودم. گفت: «شنیدم در پاریس خوب کار کردی.» گفتم: «پاریس شهر شایعات هست. نصف چیزهایی که می‌شنوی واقعی نیست.» ایزاک لبخندی زد. گفت: «من به نصفش هم راضی‌ام.» چند دقیقه درباره رسانه‌ها و فضای سیاسی رژیم حرف زدیم. بیشتر گوش دادم تا اینکه بخواهم حرف بزنم. آدم‌ها وقتی احساس می‌کنند شنیده می‌شوند، بیشتر از چیزی که باید حرف می‌زنند. وسط حرف‌هایش ناگهان گفت: «تو از من دقیقا چی می‌خوای دانیال؟» گفتم: «قبلا هم سربسته گفتم چی می‌خوام. اما بزار این‌بار جور دیگه بیان کنم. می‌خوام قفل و برام باز کنی. مطمئن باش تو هم تامین می‌شی و سندی و ازت نمی‌گذارم توی معاریو منتشر بشه... اما اگر بخوای توی بازی، من و بپیچونی، اونوقت همه چیز می‌ره هوا.» چشم‌هایش برق زد. مشخص بود که قلاب فقط تا حلقومش فرو نرفت، بلکه از حلقوم تا فیهاخالدونش را به قلاب کشیدم... گفت: «من تو رو به آرزوهات می‌رسونم...» یک لحظه، به خودم تلنگری زدم؛ با خودم گفتم: «اگر این داره از من استفاده می‌کنه تا مهره‌ای رو در جای دیگه‌ای حذف کنه... اگر شبکه ما لو رفته باشه و این داره این‌جا وقت کشی می‌کنه و...» ناگهان در همین حین، یاد عمار افتادم. به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت بیست و سوم در همان لحظه، در آن شب، چند خیابان آن‌طرف‌تر از ساحل عمار موتور سیاهش را خاموش کرده بود. بگذارید بقیه عملیات را عمار خودش تعریف کند... طبق سناریویی از پیش طراحی شده، قرار بود به یک ساختمان مهم دولتی نفوذ کنم؛ چراغ‌های بیشتر واحدها خاموش بود، اما طبقه سوم هنوز روشن بود. به اطرافم نگاهی انداختم، چیز مشکوکی ندیدم. کلاه ایمنی را از سرم برداشتم و آرام آرام به سمت یکی از درهای پشت ساختمان رفتم. مأموریت من، فقط عملیات نفوذ نبود بلکه ایجاد نویز بود. ساختمان رادکاس، مرکز مخابرات محلی که به ظاهر یک هدف ساده به نظر می‌رسید، اما ده‌ها ریسک جانی داشت. می‌دانستم که گشت‌های امنیتی هر ۱۵ دقیقه یک‌بار از آنجا رد می‌شوند و باید همه چیز را کنترل کنم. در همان حین، یک ون حامل تجهیزات مخابراتی با سرعت از کنارم عبور کرد. با دیدن ون دولتی رژیم، واقعا اضطراب داشتم که نکند اتفاقی بیفتد. بی‌معطلی، در پوشش یک تکنسین راه افتادم. خیلی خوب می‌دانستم که چطور نامرئی شوم و داغ پیدا شدنم را بر دل دشمن بگذارم. وقتی به پشت ساختمان رسیدم، متوجه دوربین حرارتی جدیدی شدم که طبق آخرین رصد و داده‌های ما، در آن نقطه چیزی نصب نشده بود، اما حالا سیستم حفاظتی ارتقا یافته بود. یک دستگاه کوچک سیگنال‌خفه‌کن یا همان جمر از جیبم بیرون آوردم. دستم را بلند کردم و آن را نزدیک لنز دوربین گرفتم. تب‌لِت من برای 10 ثانیه نشان داد که صفحه مانیتور اتاق نگهبانی ساختمان رادکاس، فقط برفک سفید نشان می‌دهد. همین 10 ثانیه کافی بود تا بیخیال در شوم و از پنجره شکسته تهویه مثل یک مار زخمی، بلغزم و وارد شوم. در ساختمان رادکاس، پر از سرورهای امنیتی بود که به ایستگاه شنود ۷ وصل می‌شدند. باید یک ویروس را در سیستم اصلی کار می‌گذاشتم و یک‌سری موارد مورد نیاز را کپی می‌کردم. در همان حین ورود، صدای باز شدن دربی سنگین از طبقه همکف آمد. گشت امنیتی زودتر برگشته بود. در نور کم راهرو، صدای پوتین صهیونیست‌ها را می‌شنیدم. از طرفی نگران بودم که من را ببینند، کار تمام است؛ و از طرفی هم نگران بودم که اگر کار به درگیری برسد، اسلحه ندارم؛ فقط یک کابل شبکه و یک فلش داشتم و چاقوی کوچک. با خودم گفتم اگر گیر افتادم، عاکف هم در دفتر ایزاک بلافاصله لو می‌رود. نفسی عمیق کشیدم و به این فکر می‌کردم که یا گیر می‌افتم و کار تمام است، یا باید با سرعت نور از این‌جا به سمت طبقه سوم بروم. انتخابم گزینه دوم بود. قبل از اینکه نیروهای نظامی برسند و من گیر بیفتم، خودم را به پله‌های اضطراری رساندم و به سمت طبقه سوم رفتم. صدای تلویزیون از داخل یکی از اتاق‌ها می‌آمد. چند ثانیه پشت در ایستادم. خیلی آرام در را باز کردم. مرد داخل اتاق حتی فرصت بلند شدن هم پیدا نکرد و همین که برگشت به سمتم نگاه کرد، من هم سریع‌تر از او واکنش نشان دادم و قبل از هرگونه اقدام و سر و صدا به راه انداختن، با یک ضربه چاقو به قلب آن مهندس صهیونیستی در داخل اتاق سرور، او را زمین‌گیر کردم. فورا در را بستم. به سمت میز کار مهندس صهیونیستی رفتم. لپ‌تاپ روی میز هنوز روشن بود. فلش را وصل کردم و شروع به کپی گرفتن کردم. در همان حین صدای پای گشت پیاده امنیتی از طبقه سوم به گوشم می‌رسید. نگاه به جنازه مهندس صهیونیستی و خون کف اتاق کردم، متحیر ماندم که باید چه کار کنم. از قبل، طبق گزارش عامل ما که یکی از نیروهای خدماتی ساختمان بود، ساعت رفت و آمد ماموران به طبقه سوم را بررسی کرده بودیم، اما متاسفانه همه چیز برعکس شده بود. فورا جنازه را به گوشه‌ای از اتاق رک سرور کشاندم و پشت یکی از رک‌ها مخفی‌اش کردم، با چاقو پیراهنش را جر دادم و رفتم به سمت نقطه‌ای که خون روی زمین ریخته شده بود، شروع کردم به پاک کردن. صدای قدم‌های مأموران امنیتی صهیونیسم، همین‌طور نزدیک‌تر می‌شد. بلافاصله بلند شدم رفتم به سمت همان قسمتی که جنازه بود، پشت رک مخفی شدم. در اتاق سرور باز شد. یک نگهبان فقط بود که چراغ‌قوه‌اش را روی دیواره‌ها می‌چرخاند. نفسم را در سینه حبس کردم؛ چاقوی کوچکم را از جیبم بیرون کشیدم. این لحظه‌ای بود که نباید رخ می‌داد، اما تقدیر سربازان گمنام امام زمان عجل‌الله، همیشه با خون گره خورده است. مأمور امنیتی ساختمان، چراغ‌قوه را پایین آورد. پشت رک سرور بی‌حرکت مانده بودم و منتظر هر اتفاقی... نگهبان یک قدم جلو آمد، بعد ایستاد. گفت: «کی اون‌جاست؟» چشم‌هایم را بستم و دندانم را محکم روی لب‌هایم فشار دادم. می‌دانستم اگر حالا حرکت کنم، دیده می‌شوم و با اسلحه هدف قرار می‌گیرم و اگر هم حرکت نکنم، مأمور گشت امنیتی ساختمان، نزدیک‌تر می‌آید. در عملیات، لحظه‌هایی وجود دارد که انتخاب درست وجود ندارد؛ فقط باید انتخابی را برگزینی که تلفات و آسیب کمتری داشته باشد. از لابلای رک‌ها دیدم نگهبان دستش را به سمت بی‌سیم برد.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت بیست و چهارم همان لحظه حرکت کردم. مثل یک جت، از پشت رک بیرون آمدم، دست نگهبان را قبل از اینکه بی‌سیم را فشار دهد گرفتم و او را به سمت دیواره فلزی کشیدم. ضربه‌ای کوتاه به گردنش زدم، چراغ‌قوه و بی‌سیم از دستش افتاد روی زمین. مرد قوی‌ای بود و آموزش دیده. در همان گیر و دار، با آرنجش محکم کوبید به قفسه سینه‌ام. برای چند لحظه نفسم قطع شد و بالا نیامد. با یک لگد محکم دیگر به سینه‌ام مرا به رک سرور کوبید و چراغ‌های کوچک قرمز روی دستگاه‌ها شروع کرد به چشمک زدن. زیر لب گفتم: «لعنت بهت حرومزاده صهیونیستی...» دیدم مأمور امنیتی ساختمان دارد به سمت بی‌سیمش که روی زمین افتاده، می‌رود. به زور بلند شدم و به سمتش رفتم و ضربه‌ای سریع به کمرش وارد کردم، خورد به زمین؛ خواستم روی کمرش بروم که فوری برگشت. چند ثانیه بین‌مان کشمکش رخ داد اما موفق شدم به صورتش ضربه بزنم. وقتی افتاد، دیگر به صورتش نگاه نکردم. در کار ما، نگاه کردن به صورت آدم‌ها خطرناک است؛ تنها کاری که کردم، گردنش را شکستم و تمام. فورا رفتم به سمت پنجره، با مشت و چاقو زدم شیشه را شکستم. بلافاصله برگشتم به سمت جنازه‌ها، آن‌ها را روی زمین کشیدم و به سمت پنجره آوردم. به زور بلندشان کردم و از طبقه سوم پرتشان کردم به داخل کامیون حمل زباله‌ای که پایین پارک بود. فوری برگشتم و هر ردی که از من باقی مانده بود، پاک کردم. در همان لحظه صدای بی‌سیم ماموری که به درک واصل شده بود، آمد: «یوسی؟ وضعیت؟» این‌بار صدای قدم‌های یک مأمور دیگر نزدیک‌تر شد. اعصابم به هم ریخت و در دلم گفتم خدایا، این چه بدبختی است که امشب باید بکشم. چرا برآورد ما اشتباه در اومد و نگهبان‌ها توی این تایم به طبقه سوم رسیدند. می‌توانستم همان لحظه فرار کنم و مأموریت ناقص بماند. می‌توانستم بمانم و دستگیر شوم. نود و هفت درصد فایل کپی شده بود. در همان لحظه که با خودم در ذهنم و در کف اتاق و راهرو با مأموران اسراییلی در ساختمان می‌جنگیدم، در اتاق سرور باز شد. چراغ‌قوه افتاده یوسی را با پا به سمت دیگر اتاق هل دادم. نور روی دیوار افتاد. نگهبان دوم ناخودآگاه سرش را چرخاند. نگاه به سیستم مهندس صهیونیستی کردم و دیدم هرچه بود و نبود، صد درصد کپی شده. هیچ چیزی به اندازه فلش برایم حالا مهم نبود. فلش را کشیدم و از پشت رک بیرون زدم. این‌بار قرار نبود درگیری طولانی شود؛ با دیدن مأمور امنیتی ساختمان فهمیدم او را با چندضربه می‌توانم زمین‌گیر کنم. باید برای عبور به نحوی می‌جنگیدم. خودم را به سمت در رساندم، به محض رسیدن، ضربه‌ای به شکمش زدم، با پنجه‌هایم گلویش را فشردم و او را به داخل اتاق کشیدم، در را بستم. گردن او را هم شکستم و به درک واصلش کردم. آن شب دستانم به خون چند صهیونیست حرامزاده آغشته شده بود که خدا را بابتش شکر کردم. به سمت راهرو حرکت کردم. آژیر هنوز فعال نشده بود، اما مأموران ساختمان هوشیار شده بودند. چراغ‌های اضطراری یکی‌یکی روشن می‌شدند و به رنگ قرمز در می‌آمدند. تنها کاری که کردم صورتم را پوشاندم و به سمت انتهای راهرو حرکت کردم تا از پله‌های اضطراری ساختمان بیرون بزنم، اما همین که رسیدم، دیدم یک مأمور دارد از پایین به سمت بالا و به سمت من می‌آید. صدای فریادهای عبری از همه طرف می‌آمد. همان لحظه، صدایی آمد: «ایست!» به سمت صدا برنگشتم. به سمت پله‌های راهرو این‌بار رفتم و تا طبقه اول خودم را رساندم. از پنجره طبقه اول، خودم را به پایین پرت کردم؛ طوری که پاهایم چنان دردی گرفت که تا مغزم آن درد پا را حس کرد. لنگان لنگان، اما در تلاش و فوری خودم را به دیوار پشت محوطه رساندم. یک نیروی تامین داشتم که فرزند یکی از مسئولین اسراییل بود و برای ایران جاسوسی می‌کرد و حالا شده بود نیروی پشتیبان من در این مرحله... به زور از دیوار بالا رفتم، سیم‌خاردار را بریدم، صدای آژیر از پشت ساختمان بالا رفت. خودم را پرت کردم به داخل پیاده‌رو. نگاه به خیابان کردم و دیدم نیروی تامین من خیلی با من فاصله دارد و تا برسد، اسیر شده‌ام. در آن طرف خیابان، یک تاکسی خالی کنار خیابان ایستاده بود. فوری خودم را به او رساندم، راننده سرش را روی فرمان گذاشته بود و چرت می‌زد. در عقب را باز کردم و نشستم. راننده وحشت‌زده برگشت و وقتی خون روی صورت و دست و پایم را دید، آب دهانش را قورت داد و خواست سر و صدا کند، که با آرامش و به عبری گفتم: «حرکت کن. کرایه‌ات سه برابر.» روی صندلی عقب دراز کشیدم...
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در سخنرانی ها و موضع گیری های میادین این جریان اصلی را رسوا کنید. ای انسان های میان تهی....
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت بیست و پنجم در همان لحظه، در دفتر ایزاک، من داشتم به نقشه‌ای نگاه می‌کردم که روی میز باز شده بود؛ منظورم از نقشه، سیاسی است، نه جغرافیایی. ایزاک با خودکارش روی چند نام ضربه می‌زد و از رابطه نخست وزیر با کمیته امنیتی حرف می‌زد. من سر تکان می‌دادم، گاهی یادداشت برمی‌داشتم، گاهی جمله‌ای کوتاه می‌گفتم تا او فکر کند رشته گفت‌وگو در دست خودش است. اما حواسم به عمار بود. در جیب داخلی کتم، تلفنی بود که نباید هیچ وقت زنگ می‌خورد. عمار می‌دانست تماس مستقیم یعنی شکست، و پیام مستقیم هم یعنی احتمال عملی شدن هرگونه خطر. حتی سکوت ما هم برنامه‌ای از پیش تعیین شده بود. اعلام خطر ما نباید با تماس اعلام می‌شد. در همان لحظه، روی ساعت هوشمندم، اعلان تقویم ظاهر شد با این پیام به زبان عبری: «جلسه با ناشر، ساعت ۲۳:۴۰». چنین جلسه‌ای اصلا در مسیر جنگ اطلاعاتی ما وجود نداشت. قلبم تند تند می‌زد. در دلم توسلی کردم به حضرت قمر بنی هاشم؛ حق نداشتم حتی فارسی فکر کنم یا حتی بخواهم به زبان فارسی توسل کنم؛ به عبری در دلم گفتم: «یا اباالغوث، یا عباس، ما اومدیم با بخشی از این کار انتقام مادر مولای شما، حضرت زهرا سلام‌الله و بگیریم... کمکمون کنید آقاجان...جان عمار در خطر هست. من به جهنم، عمار و از این مخمصه یهود سالم بیرون ببر.» نمی‌دانستم عمار در چه وضعیتی قرار داشت، همین مرا بیشتر اذیت می‌کرد. در همان لحظه، ایزاک چیزی گفت ولی من اصلا کلماتش را نشنیدم. صدایش برای چند ثانیه از من دور شد. مثل این‌که از ته تونل حرف می‌زد. من باید همان دانیال الیعازر یهودی فرانسوی باقی می‌ماندم که تازه دارد به حلقه قدرت رژیم صهیونیستی و کمیته امنیتی متشکل از موساد و شاباک و... راه پیدا می‌کند. ایزاک گفت: «دانیال؟» نگاهش کردم. لبخند زدم، گفتم: «ببخشید. داشتم به چیزی فکر می‌کردم.» از پشت میزش آمد نزدیکم ایستاد، گفت: «به چی؟» این همان لحظه بود که باید یک جوری جمعش می‌کردم. ایزاک فوق‌العاده آدم زرنگی بود. اگر می‌گفتم هیچ، دروغی بی‌ارزش می‌شد. اگر زیادی توضیح می‌دادم، توجهش تیز می‌شد. باید نگرانی واقعی را زیر نگرانی جعلی پنهان می‌کردم. گفتم: «به اینکه چی‌کار کنیم تیم موساد حساسیتش از روی تو کم بشه. اما باید از یک جایی شروع کنیم این موضوع رو ...» ایزاک ابرو بالا برد، گفت: «مثلا از کجا؟» در دلم گفتم: «از خونه ننه‌ی خرابت...» دوباره تکرار کرد: «ازت پرسیدم، از کجا...؟» گفتم: «باید برخی عناصر مخالف تو و بی‌بی رو در اسراییل مهار کنیم تا به همه چیز گند نزنن.» او آرام شد. اما در درون من، آشوبی برپا بود که با هر نفس احساس می‌کردم عمار را دیگر نمی‌بینم. چهره عمار از مقابل چشمانم کنار نمی‌رفت و احساس می‌کردم پاره تنم در خطر است. ساعت هوشمند دوباره لرزید. این‌بار فقط یک نقطه خاکستری روی نمایشگر آمد و خاموش شد. یعنی: «تماس قطع شده. مسیر آلوده است. امکان تعقیب.» ایزاک رفت به سمت پنجره اتاقش، به بیرون خیره شد. من انگشتانم را روی دسته صندلی فشار دادم و غیضم را پنهان کردم، آب دهانم را قورت دادم و چشمانم را بستم. ایزاک گفت: «من به تو مشکوکم...» گفتم: «مشکلی نیست. پس من مسیر خودم و میرم و تو هم مسیر خودت و. مطمئن باش از این در برم بیرون، دیگه من و نمی‌بینی...» در همان لحظه، تلفن روی میز او زنگ خورد. ایزاک برگشت و نگاهی به صفحه انداخت. گوشی را برداشت: «بله؟» چند ثانیه سکوت کرد. صدایش پایین آمد، اما نه آن‌قدر که نشنوم. «رادکاس؟...کی؟...نه، هیچ‌کس فعلاً گزارش و بالا نفرسته... گفتم که، هیچ‌کس. با من بحث نکنید.» تماس را قطع کرد و تلفن را پرت کرد روی میز... رادکاس. نام مثل خنجر وارد سینه‌ام شد. عمار لو نرفته بود؛ اما رد او روی میز ایزاک افتاده بود. وقتی ایزاک تماس را قطع کرد، چند لحظه پشت به من ایستاد. وقتی برگشت، دیگر آن مرد کنجکاو جلسه همیشگی نبود. چیزی در نگاهش تغییر کرده بود. گفت: «اتفاق عجیبی افتاده.» خودم را متعجب نشان دادم... پرسیدم: «چه اتفاقی؟» گفت: «توی تل‌آویو، اتفاق‌های عجیب معمولاً تنها نمیان.» لبخند کوچکی زدم. گفتم: «پس باید خوشحال باشید. یعنی شهر هنوز زنده هست.» ایزاک لبخند نزد. برای اولین‌بار، فهمیدم بازی از مرحله اعتماد گذشته است. حالا او نه فقط می‌خواست از من استفاده کند، بلکه می‌خواست مرا آزمایش هم کند. گفت: «فردا صبح با من میای؟» گفتم: «کجا؟» گفت: «جایی که آدم‌ها وقتی دروغ می‌گن، بیشتر عرق می‌کنن.» نگاهم را از ایزاک نگرفتم و در ذهنم فقط و فقط صدای عمار را می‌شنیدم؛ که دائم با یک پُتک به سرم می‌کوبد، فریاد می‌زند: «مسیر آلوده است.»