هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت بیست و نهم
از ساختمان نیمهکاره خارج شدیم، اما اینبار در لباس کارگر. وقتی به خیابان اصلی رسیدیم، دو خودروی گشت پلیس با چراغهای گردان از کنارمان عبور کردند. من سرم را پایین انداختم، همانطور که عمار سرش را پایین انداخت و رویش را برگرداند به سمتی دیگر. قلبم را در گلویم حس میکردم که داشت میتپید. اگر یکی از آن افسرها فقط یک ثانیه بیشتر به چهره ما خیره میشد، همهچیز تمام بود. تمام تلاش ما این بود که به هیچ عنوان دستگیر نشویم. در تهران هم گفته بودم که من اسیر نخواهم شد و آنقدر درگیر خواهم شد که یا شهید شوم، یا فرار کنم.
با عمار، چندخیابان بالاتر سوار یک اتوبوس شهری شدیم و به سمت انتهای اتوبوس رفتیم و در انتها نشستیم. از پنجره، تلآویو را دیدم؛ شهری که فکر میکردم میتوانم از درون فتحش کنم، اما حالا داشت دندانهایش را برای دریدن من و عمار نشان میداد.
اتوبوس که به راه افتاد، عمار سرش را به سمت من آورد، به عبری گفت: «ایزاک یه رد دیجیتال کوچیک از ما داره. یه فلش حافظه که توی کنسول ماشین جا موند. اگه اون فلش رو باز کنه، تمام پروتکلهای ما رو میفهمه.»
با عصبانیت به عمار خیره شدم؛ دستهایم را روی رانهایم فشار دادم، طوری که صدای انگشتهایم بلند شد؛ به عبری گفتم: «می فهمی چه گندی زدی؟ میفهمی داری چی میگی؟ خوب جیبت و بگرد ببینم. شاید اون فلش دوم و جا گذاشتی...»
عمار جیبهایش را گشت، ناگهان چیزی آورد بیرون و لبخندی زد... نفس راحتی کشیدم؛ گفتم: «تو روحت... تموم خون بدنم یه لحظه خشک شد.» لحظاتی گذشت، با استرس گفتم: «پس اون فلش که جا گذاشتم چی؟»
گفت: «اون فلش، یه بمب زمانیه. یه بدافزار خودتخریبگر داره که به محض اتصال به اولین سیستم امنیتی، تمام سرورهای ایزاک رو به آتیش میکشه.»
گفتم: «پس ما فقط باید صبر کنیم تا اون خودش رو نابود کنه.»
من میدانستم که ایزاک باهوشتر از این حرفهاست و او هم میدانست که من یک تله برای او هستم. مطمئن بودم او دارد به سمت مخفیگاهش میرود؛ جایی که میتوانست بدون دخالت سیستمهای دولتی، با من واقعی تصفیه حساب کند.
در ایستگاه آخر با عمار از اتوبوس پیاده شدیم و چندمرحله ضد تعقیب زدیم و در مرحله آخر ضد تعقیب از یکدیگر جدا شدیم و هرکدام به سمت خانه امن دوممان رفتیم. به محض رسیدن، اسلحه را از خانه امن برداشتم و مسلح کردم؛ سپس به سمت مخفیگاه ایزاک، که یک آپارتمان فوقلوکس در نزدیکی ساحل بود حرکت کردم؛ جایی که پنجرههای ضدگلوله داشت و دیوارهایش عایق صوتی بودند. مطمئن بودم او به آنجا رفته. رصدهای میدانی تیم من هم همین را میگفت که او در آن مسیر قرار دارد. به محض رسیدن به موقعیت، با عمار هماهنگ شدم و او در بیرون، در نقش محافظ محیط، منتظر بود تا اگر نیروی کمکی آمد، آنها را منحرف کند. برای همین، به تنهایی وارد شدم. از پشت ساختمان و از دیوار به داخل محوطه رفتم و عمار هم سر نگهبان را گرم کرد تا اینکه وارد لابی شدم. با آسانسور به طبقه ۱۷ رفتم. آرام قفل را باز کردم و به داخل اتاق ایزاک که پشت میز بزرگ شیشهایاش نشسته بود، وارد شدم. مشغول زهرمار کردن ویسکی بود و یک کلت کمری نقرهای هم روی میز، در کنار دستش بود.
ایزاک آدم زبر و زرنگی بود؛ فهمید من وارد شدم، حتی سرش را هم بلند نکرد. صدایش سرد و آرام بود، گفت:«دانیال... یا هر اسمی که واقعاً داری... میدونستم میای؛ بشین.»
به حرفش اهمیت ندادم و همانطور سرپا ایستادم. هیچ اسلحه آشکاری نداشتم. در دنیای جنگ اطلاعاتی و جاسوسی، وقتی کسی اسلحه را روی میز میگذارد، یعنی میخواهد حرف بزند. وقتی اسلحه در جیب است، یعنی میخواهد بکشد. ایزاک اسلحه را روی میز گذاشته بود و من یک نسخه را در پشت کمرم و نسخه دیگر را کنار ساق پای راستم مخفی کرده بودم. من هیچ حرفی نداشتم؛ اما او داشت. گفت: «تو بازی خیلی قشنگی رو شروع کردی.»
سپس ایزاک ویسکیاش را جرعهای نوشید. ادامه داد و گفت: «نفوذ ایدئولوژیک. جعل هویت. لایههای روانی. تحسینت میکنم. ولی یادت رفت که در تلآویو، حقیقت اون چیزایی هست که ما برای دیگران تعریف میکنیم، نه اون چیزی که در واقعیت اتفاق میافته. تو میخواستی من فقط دروازه نفوذ تو در کنار مقامات اسراییل باشم، اما حالا با اتفاقات امروز فهمیدم اینها همهاش بهانه هست و تو هدف دیگری در سر داری.»
لبخند تمسخرآمیزی حوالهاش کردم، گفتم: «تو شکست خوردی، ایزاک. تمام اسنادی که امروز توی مرکز ضداطلاعات باز کردی، دارن توی سیستمهای شما پخش میشن. پروژه اریک-۷ دیگه وجود نداره و تمام اطلاعات سیستم امنیتی و هستهای اسراییل در اختیار تیم من قرار گرفته.»
ایزاک خندید؛ خندهای خشک و بیروح. گفت: «فکر کردی من اونقدر احمقم که تمام داراییام رو روی یه سرور متصل به شبکه بذارم؟ اونها کپیهای رمزگذاریشدهان. تو فقط وقت من رو تلف کردی. ولی...»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت سی
با این که تصورم این بود اسلحه روی میز به معنای شلیک نیست، اما این سناریو را هم پیشبینی کرده بودم که او من را نشانه خواهد گرفت و از حیواناتی مانند صهیونیستها، هرچه که فکرش را کنی، بر میآید. داشتم با او صحبت میکردم که او خیلی فوری و در چشم بر هم زدنی برخاست و اسلحهاش را برداشت و به سمتم نشانه رفت. گفت: «... ولی تو خیلی چیزها در مورد من میدونی. چیزهایی که نمیتونم بذارم از این اتاق بیرون برن.»
در آن لحظه، دیگر قرار نبود دانیال الیعازر باشم و «عاکف» در درونم بیدار شد. من همان مردی بودم که برای این لحظه، مدتهای زیادی در داخل ایران و خارج از ایران، در هویت جعلی یک یهودیفرانسوی زندگی کرده بود.
اینبار، کاری کردم که وحشت ایزاک صدچندان شد و به فارسی به او گفتم: «ایزاک، تو فکر میکنی من برای پیروزی اومدم؟ من برای پاک کردن اومدم. آیتالله خمینی رو که خوب میشناسی؟ به ما گفت اسراییل باید از صفحه روزگار محو شود. و من مامور هستم اسراییل و تمام اذنابش و از روی زمین محو کنم...»
وحشت را در چشمهای ایزاک دیدم... به عبری گفت: «ترجمه کن. چی میگی؟»
به عبری برایش ترجمه کردم و در انتهای جملهام به او گفتم: «من یک ایرانیام...»
به ساعت دیواری اتاق نگاه کردم. ساعت 20:00 بود. سلامی به امام رضا علیهالسلام دادم و صلوات خاصه را در دلم زمزمه کردم، ایزاک گفت: «چی داری میگی؟»
گفتم: «ماهها بود که تقیه میکردم، ایزاک. ماهها بود که در کنیسه دعا میکردم و در خلوت با خدای خودم حرف میزدم. میدونی تفاوت ما چیه؟ تو و نتانیاهو و تموم صهیونیستها برای قدرت و زنده موندن میجنگید، اما من برای چیزی میجنگم که تو حتی اسمش رو هم نمیدونی. و اون چیزی نیست، جز آزادی و فتح قدس شریف، انتقام خون عماد، قاسم سلیمانی، در انتها شهادت خودم...»
قبل از اینکه ایزاک بتواند ماشه را بکشد، دستم را بردم سمت جیب مخفیام، یک دستگاه کوچک الکترومغناطیسی که عمار ساخته بود، فوری فعالش کردم. در یک لحظه، تمام چراغهای اتاق خاموش شد. صدای وزوز بلند دستگاه تهویه متوقف شد. همه چیز در تاریکی مطلق فرو رفت.
ایزاک شلیک کرد. گلوله به مبلی که در کنار آن ایستاده بودم برخورد کرد و صدای کمانه کردن شلیک، انفجار کوچکی در فضای بسته ایجاد کرد. من در تاریکی محض، جای او را میدانستم، من ماهها با او زندگی کرده بودم و حتی تعداد نفسهای او در طول شبانه روز را میدانستم. من میدانستم ایزاک وقتی میترسد، چگونه نفس میکشد.
من به سمت صدای شلیک او حرکت کردم و وقتی دستم به لبه میز خورد، یک ضربه سریع به مچ دستش زدم. اسلحهاش روی زمین افتاد.
او وحشیانه به طرف من حمله کرد. ضربههای مشت در تاریکی خیلی بد است و گاهی چنان درد دارد که به راحتی آرام نمیشود. من ضربه خوردم، اما عقبنشینی نکردم و هدفم این بود ایزاک زنده بماند وگرنه ماموریت اگر کشتن او بود، این همه راه سفر نمیکردیم به عمق تلآویو. حالا دیگر دانیال نبودم و عاکف داشت نفس میکشید.
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حجت الاسلام اسماعیل رمضانی: سونامی بزرگی در راهه...
چیزی تا آندلس شدن ایران باقی نمانده است
و مسوولین هم کاملا به این امر راضی هستند
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت سی و یکم
دست انداختم یقهاش را گرفتم، او را به سمت پنجره ضدگلوله کشیدم. فشار بدن او را در برابر فشار بدن خودم حس میکردم. ایزاک تندتند نفسنفس میزد. گردنش را با دست سمت چپم گرفتم و حلقومش را میان پنجههایم فشردم، طوری که در آن تاریکی مطمئن بودم چشمهایش دارد از حدقه بیرون میزتد. مشت اول را به صورتش کوبیدم. دوست داشتم او را ذره ذره بکشم. دوست داشتم انتقام خیلی از شهدای مقاومت را از او بگیرم، اما من برای انتقام نیامده بودم.
اسلحه را از پشت کمرم بیرون کشیدم، گذاشتم وسط پیشانیاش... همانطور که نفس نفس میزد، با خسخس گفت: «تو... کی هستی؟»
گفتم: «من همونیام که تو آرزو داری خودش و کشورش هیچ وقت نباشن. کسی که سالهاست داره با شما مبارزه میکنه. من سرباز همون پیرمردی هستم که شما گفتید امروز خودش و سربازانش در پشت مرزهای اسراییل خیمه زدند؛ هرچند، شما هیچ مرزی ندارید و تمام این سرزمینی که درونش قرار گرفتید، غصبی و جعلی هست... این و بدون که ما امروز پشت مرزهای جعلی شما نیستیم، درون قلعه خودساخته شما خیمه زدیم.»
گلویش را رها کردم و همانطور که اسلحه را سمت پیشانیاش هدف گرفته بودم، همان لحظه با دست دیگرم، از داخل جیبم یک فلش درآوردم. گفتم: «این فلش حاوی مدارکیه که تو رو در سیستم خودت به عنوان خیانتکار معرفی میکنه. فردا صبح، وقتی بیدار بشی، ایزاک بنعاموس وجود نداره. فقط یه فایل دیجیتال پاکنشده از خیانت تو باقی میمونه. بهت گفته بودم که بخوای غلطی کنی، بدجور میزنمت و بهت چندنمونه از اون سند و نشون دادم تا فکر نکنی دارم لاف میزنم.»
ایزاک با صدایی ضعیف گفت: «اونها... اونها تو رو میکشن.»
گفتم: «اونها کسی رو میکشن که دانیال الیعازر بود.»
از فاصله نزدیک با صداخفه کن، دو فشنگ با کلت به پاهایش شلیک کردم. چراغ قوه کوچکی که در جیب داشتم را روشن کردم. نور آن روی صورت پر از خون ایزاک که با مشت به او کوبیده بودم، افتاد. او روی زمین افتاده بود، صورتش خونی بود و از زانوهایش هم داشت خون سرازیر میشد.
تعمدا، و طبق سناریوی مقامات بالا دستی خودم در تهران او را نکشتم تا زنده بماند و سند خیانتش به اسراییل همه جا پخش شود؛ ما باید سرزمین را به هم میریختیم. هدفمان این بود.
کشته شدن ایزاک، پایان یک پرونده بود، که ما دوست نداشتیم؛ ما میخواستیم با صهیونیستها بازی کنیم و آتش زیر خاکستر را در آن فعال کنیم...
کنارش نشستم. در چشمانش، دیگر قدرت نبود. فقط وحشت یک مرد تنها بود که این عاقبت تمام صهیونیستهای کودک کش است.
اتاق را ترک کردم. پشت سرم، ایزاک روی کف سنگی اتاق در تاریکی تنها ماند. من در را قفل کردم و کلید را از بیرون انداختم.
عمار در پایین ساختمان منتظر بود. وقتی رسیدم، سراسیمه به عبری گفت: «تمام شد؟»
به عبری گفتم: «آره عمار. تموم شد، اما این عملیات اول بود؛ من، دانیال الیعازر امشب مردم و وقتشه وارد فاز بعدی بشیم. حالا وقتشه که بریم برای عملیات دوم. این بازی شروع شده تازه...»
سوار موتور شدیم و در شهر، جایی که هیچکس نمیتوانست دنبالمان بگردد، محو شدیم. کار دانیال در تلآویو تمام شده بود، اما کار عاکف در تلآویو تمام نشده بود و تازه داشت به اوج خودش میرسید. بازی بزرگتر، تازه داشت شروع میشد.
به شرط حیات ادامه دارد