#حکایتهای_اربعینی
#تاولهای_گران_قیمت
📆 در سال ۱۳۹۳ با چند نفر از دوستان، سعادت نصیب شد که به دعوت خود آقا به کربلا مشرّف شوم و از نجف پیاده به طرف کربلا حرکت کردیم.
🌀در بین راه مقابل عمود ۱۱۰۵ موکبی با داربست فلزی نصب کرده بودند.
آقایی میزی را با صندلی کنار موکب گذاشته بود و هرکس پای برهنه بود از او خواهش میکرد که افتخار دهید پای شما را بشویم.
💠یکی از دوستان به نام احمد بدیعی که پابرهنه بود ایشان را گرفت و با خواهش و بوسیدن او را روی صندلی نشاند و پاهای او را روی میز قرار داد.
🛁تشتی زیر پاهایش قرار داد که آبها از روی پایش داخل آن بریزد و پاهای خاکی و گِلی را چند مرتبه بوسید و به 👀چشم نهاد.
همینکه مشغول شستن شد، چند نفر آمدند که تشت آب را ببرند و از هم سبقت میگرفتند.
🧐سؤال کردم آبها را برای چه میخواهید؟
گفتند: به بدن مریضی میریزیم تا شفا پیدا کند یا به آبی که به سمت زراعت میرود میریزیم و محصول خیلی خوبی میدهد. 🌾🌾
این مهم است که پس از شستن پا، چهار عدد تاول به پاهای احمد آقا زده بود.
آن آقایی که پاها را تمیز کرد و روغن زد، جوراب و دمپایی نو آورد و به او داد و گفت:
زائر عزیز ممکن است از شما خواهش کنم که (اجر و ثواب) دو عدد از این تاولها را به من بدهید؟ برای پدر و مادرم که از دنیا رفته اند میخواهم.
گفت: نه، نمیدهم.
گفت آن را به یک میلیون تومان💶 میخرم او گفت نمیدهم کمی صبر کرد و نگاه به تاولها کرد و گفت به دو میلیون میخرم.
گفت نمیدهم.
در همان لحظه موبایل📱 او زنگ خورد و آنجا را ترک کرد و رفت.
احمد آقا نظرش عوض شد تصمیم گرفت به قیمت دو میلیون تومان بفروشد، چند بار آن شخص را صدا کرد ولی او متوجه نشد.
بقیۀ دوستان چون عمود ۱۱۲۰ وعده کرده بودیم دست او را گرفتند و رفتیم و خلاصه معامله انجام نگرفت.
🗓یک ماه بعد از آنکه از سفر برگشتیم روزی ایشان را دیدم و گفتم که عجب دو میلیون را نگرفتی گفت خوب شد که نگرفتم.
گفتم: چطور؟
گفت: موقع برگشتن خوابِ پدرم را دیدم که چند سالی است از دنیا رفته است .به من فرمود: احمد بدنم را لرزاندی؟
گفتم: چرا پدر.
گفت: آن وقتی که میخواستی تاولها را بفروشی گفتم یا اباالفضل نکند که بفروشد.
💎احمد! اگر ده برابر هم فروخته بودی ضرر کرده بودی، تو نمیدانی که مادرش 🥀حضرت زهرا (علیها السلام) این طرف اینها را به چه قیمتی میخرند.
هر کس برای آقا اباعبدالله قدمی، درهمی، پرچمی، چراغی، آسیبی، اشکی، مجلسی و غیرهای متحمل شود از طرف آن عزیز، اجر و مُزد بسیاری دارد.
به نا اُمیدی نرو امید اینجاست
فزونتر ازعدد قفلها، کلید اینجاست
قال الرضا (علیه السلام):
💫 کُلُّنا سُفُنُ النِّجاة وَ لکِن سَفینةُ جَدِیَّ الحُسَیْن أَوسَع وَ فی لُجَجِ البِحار أَسْرَع💫
📚بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۳۳۲.
این شنیدم ز رضا طرفه حدیثی جالب
که شدی چیره و بر روح و روان غالب
وی بفرموده که ای شیعه دل افسرده
دور باش از نگرانی و دل رنجیده
ما امامان همه کشتی فلاحیم و نجات
لیک زین ورطه حسین است فراتر ز جهات
وسعت کشتی او بیشتر از کشتیها
سرعتش تیزتر اندر همۀ دریاها
پس بگیرید ز جان دامن پرفیض حسین
ای خوش آن کس که شدی عاشق و شیدای حسین
📚قدم،قدم به سوی رحمةواسعه
....๑ღ🌸@Fadaii🌸ღ๑....
✍#فدایی_مولا
#مبلغه_م_پناهی
سلام دخترای گل شهید میقمی
هر کدوم که عازم کربلا شدید و یا میشید برای همایش بزرگ پیاده روی اربعین ازتون التماس دعا دارم و از تک تکتون میخوام یک قدم فقط یک قدم به نیابت از جاماندگان در این مسیر بردارید.
ان شاءالله یه روزی با مهدی زهرا سلام الله علیها این مسیر را با هم و با روضه خوانی خود آقا طی کنیم.
قربون تک تک قدمهاتون
ان شاءالله با زیارتی مقبول و کوله باری از ایمان و بصیرت و معنویت برگردید.
به وقت رمان📔
دکل(زنگاول)
#پارت اول
ایستاده در کلاس
بابت مطالبی که باید سر کلاس می گفتم بدجور توی فکر بودم.🧐
به آخرین پله ی طبقه ی دوم که رسیدم،
صدای کشیده شدن ته کفش یکی از دانش آموزان به کف سالن، مرا به خودم آورد.
صدا آن قدری بود که غده های فوق کلیوی ام را به زحمت انداخت و بیچاره ها مجبور شدند آدرنالین ترشح کنند.
چشم هایم را گرد کردم😳
سمت خط ترمزش؛
تقریبا یکی- دو متری کشیده شده بود.
کمی ابروهایم را درهم کشیدم🤨.
نگاهش کردم و خیلی رسمی پرسیدم:
ترمزت ای بی اس نیست؟
طفلی وقتی دید مثل أجل معلق سر راهش سبز شدم، جا خورد🙁، اما دیگر انتظار چنین سؤالی را نداشت و نزدیک بود از پرسشم شاخ در بیاورد؛ آخر، یک حاج آقا معمولا اصول دین می پرسد، چه کارش به ترمز ای بی اس!!!
قشنگ پیدا بود که آخوند باحال ندیده است.
همین طور هاج و واج به من زل زده بود😦؛
مثل آدم برق گرفته یا جن دیده، خشک و بی حرکت ماند.😶
دستم را گذاشتم روی سینه ام و با تقلید از بازیگر فرشته ی وحی در سریال یوسف پیامبر،
گفتم: سلام خدا بر شما؟
دست و پایش را گم کرد و گفت: ، حاج آقا شمایید، ببخشید!
لبخند زدم😊 و با لحن داش مشدی گفتم:
داداش! این سری بخشیدمت، -ولی دیگر این جوری تخته گاز نرو تا مجبور نشی خط ترمز بکشی. هملنت هایت صاف می شوند و هم عابر پیاده از ترس😮 کپ می کند.
حس کردم موعظه ی لاتی ام زمینه ی تحول اساسی را در وجودش رقم زده، اما احتمال دادم در تشخیص شخصیت من دچار تحیر شده و از اساس بين آخوند یا مکانیک بودن بنده ی حقیر بدجور گیر کرده. گمانم این دفعه دچار مشکل هنگ کردن سیستم مغزی🤪 شده بود. حالا برای اینکه زیاد فسفر نسوزاند، دستم را بردم جلوی صورتش و بشکن صداداری حواله اش
کردم.
لبخندی از شرم روی صورتش یخ زد.🙃
برای اینکه یخش آب شود، دستم را بردم پشت سرش، آرام به سمت خود کشاندم و سرش را بوسیدم😘.
با لحنی مهربان گفتم: ما مخلص پهلوونا 💪هستیم!
اگر کاری، باری دارید با کمال میل در خدمتم، اصلاً پول نمیگیرم، از واکس زدن کفش 👞می توانی روی من حساب کنی تا جلد گرفتن کتاب و دفتر📚. به هر حال ما چاکّر شما هستیم.
بالاخره لبخند شیرینش را دیدم.😊
گفتم: خب، پهلوون!
حالا باید حق رفاقتمان را ادا کنی، بگو ببینم کلاس یازدهم تجربی کجاست؟
سمت راست سالن را نشانم داد و گفت: حاج آقا آنجاست، آخرین کلاس.
به او دست مریزاد گفتم و راهی انتهای سالن شدم. چند قدم بعد پشت در کلاس بودم.
«بسم الله»گفتم و در زدم.
دستگیره را پایین کشیدم و وارد شدم.
سلام کردم، ولی از بس همهمه بود،
صدای من نتوانست عرض اندام کند
. هرکی هرکی بود.
از صدای سوت بلبلی گرفته تا کوبیدنِ روی نیمکت و صوت جانسوز پس کلّه ای.
بعضی ها مشخص بود برای خالی کردن دق ودلشان از آخوند و نظام، چنان کف دستشان را شلاق وار،روانه ی پس گردن جلویی می کردند که طرف، برق از چشمانش می پرید و مرا دوتا می دید.🤪
مبصر تپل کلاس هم که از آمدن بی خبر من، یکه خورده بود و معلوم بود کسی برایش تره هم خرد نمی کند، بعد از تأخیر چند ثانیه ای و دستپاچگی، گلویی صاف کرد و بلند گفت: برپا!🕴
فریاد مبصر😲، چندان هم بی تأثیر نبود؛
چند نفر از جایشان پریدند بالا، دو سه نفر هم با حرکت آهسته از جا بلند شدند.
دلم به حالشان سوخت که چرا دارند به خودشان زحمت می دهند.
تعداد ایستاده ها خیلی کم بود؛
چیزی شبیه تعداد درخت های🌲 صحرای آفریقا.
روی هم رفته تقریبا به اندازه ی بازیکنانی⛹♂ که کنار زمین فوتبال گرم می کنند، از جایشان بلند شده بودند.
جالب این بود که نود درصد از این مقدار قليل، کَتِشون باز و سینه کفتری بودند؛ تیپ و تریپشان به لاتی می زد و معلوم بود که نمی شود به راحتی با آنها هم کلام شد.
اوضاع قمر در عقربی🦂 بود. بعضی ها هم الحق و الانصاف، اعصاب معصاب نداشتند😡🤬
انگار نه انگار که بنده سر کلاسم.
یکی به راحتی از جناح چپ کلاس بلند می شد و با ادبیات جالیزی سر دوستش هوار میکشید.
چند نفری هم سرشان را گذاشته بودند روی میز و مثل آدم های بی دغدغه، برّوبرّ نگاهم می کردند.🙁 گویا منتظر عکس العمل من بودند.
در همین هیس و بیس، یکی از آخر کلاس که به حساب خودش می خواست به من خط بدهد، صدایش را برد بالا و گفت: حاج آقا! تا آستين نزنید بالا و چندتایشان را چپ و راست نکنید، رام نمی شوند.🙅♂
#ادامه_دارد....
به وقت رمان📔
دکل(زنگاول)
#پارت دوم
همین طور که روبه روی بچه ها ایستاده بودم، برای آنهایی که با برپای مبصر بلند شده بودند، سری تکان دادم و همراه با تبسّم 🙂و اشاره ی دستم🙏 گفتم: بفرمایید!
تجربه ی این جور کلاس ها را زیاد داشتم. گاه با چند دقیقه سکوت
می ایستادم و نگاهشان می کردم تا از هیجانشان بیفتد. صدایی گفت: چاکریم حاج آقا!
✋
یکی از ته کلاس سرک کشید و گفت: حاج آقا! آمدی ما را موعظه کنی؟؟
کم کم از هر طرف تیر ارادتها با زبان متلک به سمتم پرتاب می شد🏹. جملات کاملا تکراری و بیات شده که بارها شنیده بودم: حاج آقا مساله!
حاج آقا! چرا آخوندها زیر بغل لباسشان سوراخ است؟
حاج آقا! شما قرار است معلم ما باشید؟👨🏫
حاج آقا! شما از قم آمدید؟ پسر عمه ی من هم در قم درس آخوندی می خواند، حاج آقا! جایزه هم می دهید؟🎁
حاج آقا! عمامه ی شما چند متر است؟ حاج آقا! چرا همه چيز را گران کردید؟ حاج آقا! جيب آخوندها چرا اینقدر بزرگ است؟
یکی از بچه ها وسط کلاس بلند شد و مثلا برای دفاع از من داد زد و از خودش مایه گذاشت که: بابا، خفه شوید!🤐 زشت است جلوی حاج آقا.
همچنان بالای سکوی جلوی تخته، رو به بچه ها، ساکت ایستاده بودم. با تبسم،😊 نگاهم را به بچه ها دوخته بودم، آرام سرم را تکان می دادم
و اینگونه وانمود می کردم که از دیدارتان خرسندم،🙂 با خاموشی دو سه دقیقه ای و لبخند معنادارم، سروصدای اولیه ی کلاس، تبدیل به خنده های ریز🤤 شده بود.
آقای نادری، مدیر مدرسه، گفته بود این بچه ها به گروه اخراجی ها معروف هستند. من هم برای اینکه مثلا کم نیاورم، در جوابش به شوخی گفتم: بنده هم جومونگ هستم.
به هر حال، تا آمد اوضاع قاراشمیش کلاس راست و ریس شود چهار_ پنج دقیقه ای طول کشید. البته به مشقّتش می ارزید. چون در همین فرصت، توی نخ چند نفرشان رفتم و برانداز خوبی🔦 از جوّ کلاس و لیدر ها ورهبران اصلی کردم. دیدم که بعضی شان خدایی، تيز و زرنگ هستد و به اصطلاح، پشه را توی هوا نعل می کردند. تجربه های قبلی نشان داده بود که برخی شان در عین شر و شوری، خیلی بامرام هستند.👏
فضا به گونه ای شده بود که باید وارد مرحله ی بعدی عملیات می شدم رفتم سمت میز معلم. زیپ کیفم را کشیدم و لب تاب💻 را بيرون آوردم. دکمه ی پاور را زدم و در فاصله ی بالا آمدن ویندوز، سیم ویدئو پروژکتور را وصل کردم. در همین اثنا، باز کمی پارازیت انداختن شروع شد؛ آرشا پرده ها را بکش، حاج آقا می خواهد برایمان فیلم مارمولک🦎 بگذارد. حاج آقا! فیلم خفن ندارید؟ بابا دهانت را ببند😶، می خواهی حاج آقا آمارمان را بدهد آقای نادری؟ هوس گونی کردی؟
پرده ها را کشیدند که مصادف شد با بالا آمدن اولین صفحه و اسلاید پاورپویینت که تصویر امام خمینی به روی پله هواپیما بود و بالای آن، جمله ی « انقلاب ما انفجار نور بود)💥💥🇮🇷
به چشم می خورد. یکی از ردیف وسط گفت: عجب ضد حالی😞، ما را بگو فکر کردیم حاج آقا می خواهد به ما فیلم نشان بدهد.
فضای کمی تاریک کلاس⬛️، بعضی ها را برای تکه پرانی، راحت تر کرده بود: انقلاب کیلو چند؟ حاج آقا! انقلاب، مردم را از گرانی، منفجر کرده. حاج آقا! اصلا برای چه آخوندها انقلاب کردند؟ چقدر به شما پول می دهند تا از انقلاب دفاع کنید؟💵
نم نمک موج رادیو فردا📟 و حرف هایی از جنس آمد نیوز و ایران اینترنشنال، خودی نشان می داد. البته تعداد آنهایی که این حرف ها را طوطی وار🐦 در فضای کلاس رها می کردند، خیلی کم بود؛ سه یا چهار نفر. یک عده هم آتش بیار🔥 معرکه بودند. بعضی ها هم در این وضعيت، برای اینکه اوضاع به ظاهر نافرم و بدجور کلاس را کنترل کنند، گاهی نقش سوت قطار🚊 را بازی می کردند و صدای "هیس" شان🤫، پرده ی گوش آدم👂 را می لرزاند.
#ادامه_دارد....
#پندانه
❗️واقعا نمیدانیم چه مصائبی بر امام زمان (علیه السلام) که مالک کره زمین است و امور عالم به دست او انجام میگردد، وارد میشود، و آن حضرت در چه حالی است و ما در چه حالی؟
❗️او در زندان است و خوشی و راحتی ندارد، و ما چقدر از مطلب غافلیم و توجه نداریم!
❗️کسانی که در خواب و بیداری تشرف حاصل نمودهاند، از آن حضرت شنیدهاند که فرموده است:
« برای تعجیل فرج من زیاد دعا کنید»
❗️خدا میداند تعداد این دعاها باید چقدر باشد تا مصلحت ظهور فراهم آید.
❗️قطعاً اگر کسانی در دعا جدی و راستگو باشند و از همّ و ناراحتی اهلبیت مهموم باشند ، و سرور ایشان آرزوی شان باشد، به برتری های معنوی دست می یابند و قطعا حقایقی را به چشم میبینند و مثل ما چشم بسته نیستند.
❗️باید دعا را با شرایط آن انجام داد و توبه از گناهان از جمله شرایط دعاست،
(چنانکه فرمودهاند: «دُعآءُ التائِبِ مُسْتَجابٌ؛ دعای شخصی که توبه کند، اجابت میگردد)
❗️نه اینکه برای تعجیل فرج دعا کنیم و کارهایمان برای تبعید ( دور کردن ) و تأجیل ( به تاخیر انداختن ) فرج آن حضرت باشد!
#اللهمعجـللولیڪالفـرج
طرح امین دبیرستان شهید میثمی۲
به وقت رمان📔 دکل(زنگاول) #پارت دوم همین طور که روبه روی بچه ها ایستاده بودم، برای آنهایی که با ب
به وقت رمان📔
دکل(زنگاول)
#پارت سوم
جوخه ی اعدام
برگشتم سمت پرده ی ویدئو پروژکتور🎥 سمت راست،
یک قسمت از تخته ی کلاس پیدا بود.
ماژیک🖍 را برداشتم و با حوصله و سر صبر نوشتم :
"بسم الله الرحمن الرحيم"
از اول "بای" بسم الله، طبق روال همیشگی دلم به امام عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) متوسل شدم و از حضرت خواستم آنچه را رضایت دارد بر زبانم جاری کند و بهترین دعاهای خود را شامل حال این بچه ها نمایند.
به «
میم» رحیم که رسیدم، به ذهنم جرقه ای💥 زد، برگشتم سمت بچه ها و بادی به گلو انداختم و با صدای بلند و شمرده شمرده گفتم: بسم الله الرحمن الرحيم)
. صوت بلندم🗣 نگاه ها👀 را متوجه من کرد.
سکوت غير قابل پیش بینی ای بر کلاس حاکم شد.
بهترین موقع برای استفاده ی حداکثری از این فضای زودگذر بود.
سه سوته با همان صدای رسا و محکم و با گره به ابروها 😠گفتم: آقای عزیز، ببین چه میگویم.
آنهایی که مثل من به انقلاب آخوندها انتقاد دارند،خیلی سریع از جایشان بلند شوند🕴
بچه ها که انتظار شنیدن چنین حرفی را از من نداشتند، گوششان را تیز
کردند.👂
میشد از چشمان بهت زده😳 شان فهمید که هنوز پیام به مغزشان🧠 نرسیده یا اگر رسیده، چنان محکم اصابت کرده که به سیستم مغزی شان ضربه ی ناجوری زده.
تصمیم گرفتم یک بار دیگر آن پیام را مخابره کنم؛ این سِری برای اینکه بعضی ها از خواب 😴بیدار شوند، دستهایم را محکم به هم کوبیدم👏. نمیدانستم اینقدر صدا میدهد، طفلکی بچه های ردیف اول از صدای دستانم جا خوردند. 😢
گفتم: آقا، مگر نشنیدی؟
عرض کردم آنهایی که مثل من، مانند من و شبيه من، منتقد انقلاب آخوندها هستند، قیام کنند. نکند جا زدید؟
نه گونی در کار است و نه آمار دادن. مرد باشید و بلند شوید، بایستید!!🕴
گویا این حرف آخری من، رگ غیرتشان را نشانه گرفت.
از سی نفر،
بیست و پنج نفرشان، آرام آرام سر پا ایستادند. صدای پچ پچ به گوش می رسید. مشخص بود ایستاده ها بدجور در برزخ هستند.😓
نمی دانستند الان چه اتفاقی قرار است بیفتد.
دو-سه نفر از انتهای کلاس با زیرکی نشستند.
صدایم را بردم بالا🗣 و گفتم: آنهایی که نشستند، بلند شوند. چرا دودره می کنی؟ یک مرد نباید سست عنصر باشد.
سريع مثل فنر دوباره خبردار ایستادند.
پیدا بود دل بعضی شان دارد مثل سیر و سرکه می جوشد.😧
چند نفرشان واضح بود برای این که حق رفاقت را ادا کنند، به خاطر دوستانشان ایستاده بودند.
نفسها در سینه حبس شده بود.
هر زمزمه ای که گه گداری از گوشه و کنار کلاس به گوش می رسید،
با نگاه زیرچشمی🤨 من در دم خفه می شد.
شاید فکر می کردند می خواهم زهرچشم بگیرم.
یکی شان که قیافه اش در مایه های آرنولدِ فشرده و کمی سینه اش جلو بود، ذره ای جرأت به خودش داد و برای اینکه بگوید لوتی را نباخته گفت: حاج آقا! چه کار می خواهید بکنید؟
چشم غره ای😒 رفتم. انگشتم را گذاشتم روی بینی؛ آرام و کشدار گفتم: هیس!🤫
میدانستم اگر یک نفرشان سکوت را میشکست، بقیه هم مثل بازی دومینو، دست خودشان نبود و مجبور بودند لب بجنبانند. لذا بیدرنگ با صدای قوی گفتم: خب، حالا گوش کن!👂 آنهایی که نشسته اند، به سرعت بیرون بیایند و روبه روی تخته بایستند؟
چهار پنج نفر بیشتر نبودند. آن بیچاره ها هم جاخوردند.
باز تکرار کردم: با شما بزرگواران هستم. سریع تشریف بیاورید بیرون و اینجا بایستید؟
بالاخره آمدند وکنار هم صف کشیدند.
گفتم بقیه سرجایشان بنشینند،
من هم بلافاصله رفتم آخر كلاس.
- کسی برنگردد! همه روبه رو را نگاه کنید!
پچ پچ هم ممنوع!⛔️
#ادامه_دارد....
طرح امین دبیرستان شهید میثمی۲
به وقت رمان📔 دکل(زنگاول) #پارت سوم جوخه ی اعدام برگشتم سمت پرده ی ویدئو پروژکتور🎥 سمت راست، ی
به وقت رمان📔
دکل(زنگاول)
#پارت چهارم
یک نگاه به این چهار - پنج نفری که مثلا انقلابی بودند، انداختم.
انگار پای جوخه ی اعدام منتظر دستور شلیک بودند.😱
همه منتظرند بدانند ادامه ی این ماجرای هیجانی و اکشن چیست.
برای چندمین بار از کوپن صدای بلندم🗣 استفاده کردم:
- هیچ کس جیکّش در نیاید.
من حالا حالاها با این دوستانتان کار دارم.
بعد رو کردم به نفر اول و گفتم: خب، شما که عینک👓 داری. اسمت چیست؟
کمی این پا و اون پا کرد و گفت: احسان.
- خب، آقا احسان !شما و دوستانت طرفدار انقلاب هستید. درست است؟
یک مقدار گلویش را صاف کرد😐 و گفت: بله حاج آقا. دوستانش نیز
همزمان با جواب مثبت احسان، سرشان را به علامت تأييد✅ تکان دادند.
- جناب آقا احسان گل! شما به عنوان نماینده ی این جمع انقلابی، با دقت گوش کن!🧐 چند سؤال کلیدی و اساسی❓ از تو دارم که با شور و مشورت رفقای خودت می توانی پاسخ بدهی.
شما که دم از انقلاب و نظام می زنید و سنگ این رژیم آخوندی را به سینه می کوبید، بگو ببینم این چه آشی است که انقلاب شما برای مردم درست کرده؟
چرا این قدر گرانی است؟
چرا قیمت ها روز به روز تصاعدی و آسانسوری بالا می رود؟
مردم از کجا بیاورند
۱۲۰ هزار تومنپول یک کیلو گوشت بدهند؟
ما انقلاب کردیم که مردم توی فلاکت بیفتند؟
این چه نظامی است که نمی تواند به زندگی ها سروسامان بدهد؟
این چه مملکتی است که هر روز باید مردهایی که یک لقمه نان
سر سفره زن و بچه ببرند، چون شغل درست و درمانی ندارند، عرق شرم😓 روی پیشانی شان بنشیند؟
چرا چشم و گوش خود را به روی این واقعیت ها
بسته اید😴 و متعصبانه از این انقلاب دفاع میکنید؟
آیا شما این همه فشاری
که به مردممی آید را نمی بینید؟؟
سکوت کردم و نگاهی به جناح چپ◀️ و راست ▶️کلاس انداختم. کسی لام تاکام حرف نمی زد.😐 به پرسش های مسلسل وار خود ادامه دادم:
آقا احسان! خیلی از مردم در این شرایط اقتصادي آشفته و زوار دررفته، پوستشان دارد قلفتی کنده می شود.😪
دخل خیلی ها آمده. چرا این همه جوان بیکار داریم؟
چرا این همه معتاد دارد در کوچه و خیابان، وول میخورد؟🧟♂
آیا زشت نیست هرموقع تلویزیون را روشن می کنیم، خبراختلاس می شنویم؟💸
هر دم از این باغ بری می رسد؟🌾
چه فرقی کرد با زمان پهلوی ؟
جالب این است که دست می کنند توی جیب مردم مثل آب خوردن دزدی میکنند و بعد از مدتی، فلنگ را می بندند و متواری می شوند و به ریش ما می خندند.👹
با شما هستم آقا احسان!
آیا این برای مملکت اسلامی آفت ندارد؟
آیا برای انقلابی که از آن پشتیبانی می کنید، ننگ و عار نیست که در اداره و سازمانش این همه رشوه و پارتی بازی و رفیق بازی رایج باشد؟
چرا باید به جای ضابطه، رابطه بازی در کار باشد؟
مگر مسئولین ما نباید اسلامی باشند؟
پس چرا خانه های مجلل سر به فلک کشیده ی آنچنانی🏫 و ماشین های شیک و مدل بالای میلیاردی🚙 دارند؟
سالی چندبار هم که کفش👞 و کلاه🧢 می کنند و با خانواده ی محترم تشریف می برند کانادا 🇨🇦برای دَدَر دودور، ولی ما بدبخت بیچاره ها باید هشت مان8⃣ گروی نه مان9⃣ باشد.
به نظرتان آیا جانبداری از چنین نظامی که هوای مردمش را ندارد، عاقلانه است؟
این از اوضاع درب و داغون و آشفته ی داخلی. از آن طرف، در سیاست خارجی هم تا آمریکا و کشورهای اروپایی می خواهند با ما یک رده گرم بگیرند🤝 و روابطمان حسنه شود و اوضاع اقتصادی مان ذره ای جمع و جور شود و رونق بگیرد،
یک مشت آدم تندرو و افراطی🤬 که فکر میکنند قیم این مردم هستند، ساز مخالف می زنند و مانع می شوند تا با دنیا تعامل داشته باشیم.
#ادامه_دارد....
5.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه ای از لشگر بزرگ شیعه برای فتح جهان (از نجف اشرف بسمت کربلا)
سرانجام اربعین پایان اسرائیل است ان شاءلله ✌️
طرح امین دبیرستان شهید میثمی۲
به وقت رمان📔 دکل(زنگاول) #پارت چهارم یک نگاه به این چهار - پنج نفری که مثلا انقلابی بودند، انداخ
به وقت رمان📔
#پارت پنجم
دکل(زنگاول)
همین طور که توی کلاس آرام قدم میزدم آمدم کنار آن چهار - پنج
نفر ، روی سکوی جلوی تخته ایستادم.
گلدسته ی مسجد🕌 از قاب پنجره ی کلاس پیدا بود.
گفتم: آقا احسان!چراغی💡 که به خانه🏠 رواست، به مسجد حرام است. چرا باید کشور ما وقتی این همه تنگدست و نیازمند دارد، دسته دسته اسکناس💶 بشمارد و بریزد در جیب گشاد مردم عراق، لبنان و فلسطين؟
کلاس به قدری در سکوت بود که صدای بال مگس را هم میشد شنید.
گفتم: آقا احسان! موقتا دستم را از روی ماشه🔫 برمی دارم و دست از شلیک انتقادها میکشم. فقط خواستم بخش کوچکی از اوضاع بی در و پیکر جامعه را بازگو کنم.
اینها بدون رودربایسی مشکلات نظام و انقلاب ماست و اگر بخواهم می توانم تا شب برایتان از این دست معضلات بشمارم. حالا شما آقا احسان عزیز! به کمک رفقای خودت، من و بچه ها را قانع کن! ما منتظریم تا ببینیم می توانید یا نه.
به تدریج درگوشی حرف زدن🤭 بچه ها شروع شد.
با دست زدم روی میز
- ساکت لطفا. منتظر جواب این آقایان انقلابی هستم.
احسان که کمی دستپاچه شده بود و گوشها و یک طرف لپش از استرس سرخ شده بود نگاه ناامیدانه ای به هم قطاری هایش کرد. آب دهانش را قورت داد و با کمی لرزش صدا گفت: حاج آقا! سؤالات شما زیاد بود و هم از این شاخه به آن شاخه رفتید. کدامش را جواب بدهیم؟
- ببین آقا احسان! من نمی دانم. این مشکل شماست.
اگر خدا وکیلی این نظام و انقلاب بر حق است و کارش درست است، باید برای من و بچه ها ثابت کنی. حداقل یک چیز بگو تا ما دلمان به این نظام، کمی گرم شود یا به آینده امیدوار شویم.
دستم را گذاشتم روی شانه ی احسان و رو به کلاس گفتم: بچه های عزیز! قبل از اینکه پاسخ آقا احسان و دوستانش را بشنویم، باید به یک نکته اقرار کنم؛ بعضی وقت ها نباید از مرز انصاف رد بشویم .آقا احسان و رفقایش با اینکه تعدادشان انگشت شمار است، اما صلابت در اعتقاد و شجاعت شان قابل تقدیر است. گاه پیش می آید در یک اداره یا مثلاً در مسجد و یا حتی جایی مثل صف نانوایی، حقی پایمال می شود اما اگر احساس کنیم طرفدار و حامی نداریم و در اقليت هستيم، نطق نمیکشیم و جربزه ی انتقاد و مطالبه گری نداریم. پس انصاف این است که از آقا احسان و دوستانش تشکر ویژه کنم چرا که بخاطر تعداد کم شان جا نزدند.
#ادامه_دارد....
🌹داستان آموزنده🌹
روزی حضرت ابراهيم علیهااسلام در نزديكي بيت المقدس پيرمردی را ديد.
حضرت با پیرمرد مشغول صحبت شدند و پرسیدند منزلت كجاست؟
پاسخ داد كه منزلم پای آن كوه است؛
حضرت ابراهيم فرمودند مهمان هم ميپذيری؟
پيرمرد تاملی كرد و گفت عيبی ندارد ولی مانعی در مسير هست كه آبی است كه عبور از آن مشكل است و قایق هم نداریم!
حضرت پرسيدند خودت چطور عبور ميكنی؟
پيرمرد که حضرت ابراهيم را نميشناخت ، جواب داد از روی آب رد ميشوم!
حضرت فرمودند شايد ما هم رد شديم!
به همراه هم به سمت آنجا رفتند تا به آب رسیدند.
پيرمرد عابد از روی آب رد شد ، ناگهان ديد كه آن مهمان هم از روی آب عبور كرد!
پیرمرد تعجب کرد ومهمان را احترام کرد و به منزلش برد.
صبح روزبعد حضرت به عابد فرمودند دعايی كن كه من آمين بگويم.
پيرمرد درد دلش باز شد و خطاب به حضرت گفت:
چه دعايی بكنم!؟ دعای من مستجاب نميشود! سیوپنج سال است حاجتی دارم اما مستجاب نمیشود!
حضرت پرسیدند حاجتت چیست؟
عابد پاسخ داد سی وپنج سال است از خدا ديدار ابراهيم خليل را ميخواهم اما مستجاب نميشود!
حضرت فرمودند ابراهيم خليل من هستم!
گاهی در مستجاب نشدن حاجات اسراری است…
۳۵ سال آه ونالههای عابد باعث شده بود
چنان مقامی پیدا کند که از روی آب رد شود!
تا میتوانیم به درگاه خدا دعا کنیم و نتیجه
را به او واگذاریم…