#پندانه
❗️واقعا نمیدانیم چه مصائبی بر امام زمان (علیه السلام) که مالک کره زمین است و امور عالم به دست او انجام میگردد، وارد میشود، و آن حضرت در چه حالی است و ما در چه حالی؟
❗️او در زندان است و خوشی و راحتی ندارد، و ما چقدر از مطلب غافلیم و توجه نداریم!
❗️کسانی که در خواب و بیداری تشرف حاصل نمودهاند، از آن حضرت شنیدهاند که فرموده است:
« برای تعجیل فرج من زیاد دعا کنید»
❗️خدا میداند تعداد این دعاها باید چقدر باشد تا مصلحت ظهور فراهم آید.
❗️قطعاً اگر کسانی در دعا جدی و راستگو باشند و از همّ و ناراحتی اهلبیت مهموم باشند ، و سرور ایشان آرزوی شان باشد، به برتری های معنوی دست می یابند و قطعا حقایقی را به چشم میبینند و مثل ما چشم بسته نیستند.
❗️باید دعا را با شرایط آن انجام داد و توبه از گناهان از جمله شرایط دعاست،
(چنانکه فرمودهاند: «دُعآءُ التائِبِ مُسْتَجابٌ؛ دعای شخصی که توبه کند، اجابت میگردد)
❗️نه اینکه برای تعجیل فرج دعا کنیم و کارهایمان برای تبعید ( دور کردن ) و تأجیل ( به تاخیر انداختن ) فرج آن حضرت باشد!
#اللهمعجـللولیڪالفـرج
طرح امین دبیرستان شهید میثمی۲
به وقت رمان📔 دکل(زنگاول) #پارت دوم همین طور که روبه روی بچه ها ایستاده بودم، برای آنهایی که با ب
به وقت رمان📔
دکل(زنگاول)
#پارت سوم
جوخه ی اعدام
برگشتم سمت پرده ی ویدئو پروژکتور🎥 سمت راست،
یک قسمت از تخته ی کلاس پیدا بود.
ماژیک🖍 را برداشتم و با حوصله و سر صبر نوشتم :
"بسم الله الرحمن الرحيم"
از اول "بای" بسم الله، طبق روال همیشگی دلم به امام عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) متوسل شدم و از حضرت خواستم آنچه را رضایت دارد بر زبانم جاری کند و بهترین دعاهای خود را شامل حال این بچه ها نمایند.
به «
میم» رحیم که رسیدم، به ذهنم جرقه ای💥 زد، برگشتم سمت بچه ها و بادی به گلو انداختم و با صدای بلند و شمرده شمرده گفتم: بسم الله الرحمن الرحيم)
. صوت بلندم🗣 نگاه ها👀 را متوجه من کرد.
سکوت غير قابل پیش بینی ای بر کلاس حاکم شد.
بهترین موقع برای استفاده ی حداکثری از این فضای زودگذر بود.
سه سوته با همان صدای رسا و محکم و با گره به ابروها 😠گفتم: آقای عزیز، ببین چه میگویم.
آنهایی که مثل من به انقلاب آخوندها انتقاد دارند،خیلی سریع از جایشان بلند شوند🕴
بچه ها که انتظار شنیدن چنین حرفی را از من نداشتند، گوششان را تیز
کردند.👂
میشد از چشمان بهت زده😳 شان فهمید که هنوز پیام به مغزشان🧠 نرسیده یا اگر رسیده، چنان محکم اصابت کرده که به سیستم مغزی شان ضربه ی ناجوری زده.
تصمیم گرفتم یک بار دیگر آن پیام را مخابره کنم؛ این سِری برای اینکه بعضی ها از خواب 😴بیدار شوند، دستهایم را محکم به هم کوبیدم👏. نمیدانستم اینقدر صدا میدهد، طفلکی بچه های ردیف اول از صدای دستانم جا خوردند. 😢
گفتم: آقا، مگر نشنیدی؟
عرض کردم آنهایی که مثل من، مانند من و شبيه من، منتقد انقلاب آخوندها هستند، قیام کنند. نکند جا زدید؟
نه گونی در کار است و نه آمار دادن. مرد باشید و بلند شوید، بایستید!!🕴
گویا این حرف آخری من، رگ غیرتشان را نشانه گرفت.
از سی نفر،
بیست و پنج نفرشان، آرام آرام سر پا ایستادند. صدای پچ پچ به گوش می رسید. مشخص بود ایستاده ها بدجور در برزخ هستند.😓
نمی دانستند الان چه اتفاقی قرار است بیفتد.
دو-سه نفر از انتهای کلاس با زیرکی نشستند.
صدایم را بردم بالا🗣 و گفتم: آنهایی که نشستند، بلند شوند. چرا دودره می کنی؟ یک مرد نباید سست عنصر باشد.
سريع مثل فنر دوباره خبردار ایستادند.
پیدا بود دل بعضی شان دارد مثل سیر و سرکه می جوشد.😧
چند نفرشان واضح بود برای این که حق رفاقت را ادا کنند، به خاطر دوستانشان ایستاده بودند.
نفسها در سینه حبس شده بود.
هر زمزمه ای که گه گداری از گوشه و کنار کلاس به گوش می رسید،
با نگاه زیرچشمی🤨 من در دم خفه می شد.
شاید فکر می کردند می خواهم زهرچشم بگیرم.
یکی شان که قیافه اش در مایه های آرنولدِ فشرده و کمی سینه اش جلو بود، ذره ای جرأت به خودش داد و برای اینکه بگوید لوتی را نباخته گفت: حاج آقا! چه کار می خواهید بکنید؟
چشم غره ای😒 رفتم. انگشتم را گذاشتم روی بینی؛ آرام و کشدار گفتم: هیس!🤫
میدانستم اگر یک نفرشان سکوت را میشکست، بقیه هم مثل بازی دومینو، دست خودشان نبود و مجبور بودند لب بجنبانند. لذا بیدرنگ با صدای قوی گفتم: خب، حالا گوش کن!👂 آنهایی که نشسته اند، به سرعت بیرون بیایند و روبه روی تخته بایستند؟
چهار پنج نفر بیشتر نبودند. آن بیچاره ها هم جاخوردند.
باز تکرار کردم: با شما بزرگواران هستم. سریع تشریف بیاورید بیرون و اینجا بایستید؟
بالاخره آمدند وکنار هم صف کشیدند.
گفتم بقیه سرجایشان بنشینند،
من هم بلافاصله رفتم آخر كلاس.
- کسی برنگردد! همه روبه رو را نگاه کنید!
پچ پچ هم ممنوع!⛔️
#ادامه_دارد....
طرح امین دبیرستان شهید میثمی۲
به وقت رمان📔 دکل(زنگاول) #پارت سوم جوخه ی اعدام برگشتم سمت پرده ی ویدئو پروژکتور🎥 سمت راست، ی
به وقت رمان📔
دکل(زنگاول)
#پارت چهارم
یک نگاه به این چهار - پنج نفری که مثلا انقلابی بودند، انداختم.
انگار پای جوخه ی اعدام منتظر دستور شلیک بودند.😱
همه منتظرند بدانند ادامه ی این ماجرای هیجانی و اکشن چیست.
برای چندمین بار از کوپن صدای بلندم🗣 استفاده کردم:
- هیچ کس جیکّش در نیاید.
من حالا حالاها با این دوستانتان کار دارم.
بعد رو کردم به نفر اول و گفتم: خب، شما که عینک👓 داری. اسمت چیست؟
کمی این پا و اون پا کرد و گفت: احسان.
- خب، آقا احسان !شما و دوستانت طرفدار انقلاب هستید. درست است؟
یک مقدار گلویش را صاف کرد😐 و گفت: بله حاج آقا. دوستانش نیز
همزمان با جواب مثبت احسان، سرشان را به علامت تأييد✅ تکان دادند.
- جناب آقا احسان گل! شما به عنوان نماینده ی این جمع انقلابی، با دقت گوش کن!🧐 چند سؤال کلیدی و اساسی❓ از تو دارم که با شور و مشورت رفقای خودت می توانی پاسخ بدهی.
شما که دم از انقلاب و نظام می زنید و سنگ این رژیم آخوندی را به سینه می کوبید، بگو ببینم این چه آشی است که انقلاب شما برای مردم درست کرده؟
چرا این قدر گرانی است؟
چرا قیمت ها روز به روز تصاعدی و آسانسوری بالا می رود؟
مردم از کجا بیاورند
۱۲۰ هزار تومنپول یک کیلو گوشت بدهند؟
ما انقلاب کردیم که مردم توی فلاکت بیفتند؟
این چه نظامی است که نمی تواند به زندگی ها سروسامان بدهد؟
این چه مملکتی است که هر روز باید مردهایی که یک لقمه نان
سر سفره زن و بچه ببرند، چون شغل درست و درمانی ندارند، عرق شرم😓 روی پیشانی شان بنشیند؟
چرا چشم و گوش خود را به روی این واقعیت ها
بسته اید😴 و متعصبانه از این انقلاب دفاع میکنید؟
آیا شما این همه فشاری
که به مردممی آید را نمی بینید؟؟
سکوت کردم و نگاهی به جناح چپ◀️ و راست ▶️کلاس انداختم. کسی لام تاکام حرف نمی زد.😐 به پرسش های مسلسل وار خود ادامه دادم:
آقا احسان! خیلی از مردم در این شرایط اقتصادي آشفته و زوار دررفته، پوستشان دارد قلفتی کنده می شود.😪
دخل خیلی ها آمده. چرا این همه جوان بیکار داریم؟
چرا این همه معتاد دارد در کوچه و خیابان، وول میخورد؟🧟♂
آیا زشت نیست هرموقع تلویزیون را روشن می کنیم، خبراختلاس می شنویم؟💸
هر دم از این باغ بری می رسد؟🌾
چه فرقی کرد با زمان پهلوی ؟
جالب این است که دست می کنند توی جیب مردم مثل آب خوردن دزدی میکنند و بعد از مدتی، فلنگ را می بندند و متواری می شوند و به ریش ما می خندند.👹
با شما هستم آقا احسان!
آیا این برای مملکت اسلامی آفت ندارد؟
آیا برای انقلابی که از آن پشتیبانی می کنید، ننگ و عار نیست که در اداره و سازمانش این همه رشوه و پارتی بازی و رفیق بازی رایج باشد؟
چرا باید به جای ضابطه، رابطه بازی در کار باشد؟
مگر مسئولین ما نباید اسلامی باشند؟
پس چرا خانه های مجلل سر به فلک کشیده ی آنچنانی🏫 و ماشین های شیک و مدل بالای میلیاردی🚙 دارند؟
سالی چندبار هم که کفش👞 و کلاه🧢 می کنند و با خانواده ی محترم تشریف می برند کانادا 🇨🇦برای دَدَر دودور، ولی ما بدبخت بیچاره ها باید هشت مان8⃣ گروی نه مان9⃣ باشد.
به نظرتان آیا جانبداری از چنین نظامی که هوای مردمش را ندارد، عاقلانه است؟
این از اوضاع درب و داغون و آشفته ی داخلی. از آن طرف، در سیاست خارجی هم تا آمریکا و کشورهای اروپایی می خواهند با ما یک رده گرم بگیرند🤝 و روابطمان حسنه شود و اوضاع اقتصادی مان ذره ای جمع و جور شود و رونق بگیرد،
یک مشت آدم تندرو و افراطی🤬 که فکر میکنند قیم این مردم هستند، ساز مخالف می زنند و مانع می شوند تا با دنیا تعامل داشته باشیم.
#ادامه_دارد....
5.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه ای از لشگر بزرگ شیعه برای فتح جهان (از نجف اشرف بسمت کربلا)
سرانجام اربعین پایان اسرائیل است ان شاءلله ✌️
طرح امین دبیرستان شهید میثمی۲
به وقت رمان📔 دکل(زنگاول) #پارت چهارم یک نگاه به این چهار - پنج نفری که مثلا انقلابی بودند، انداخ
به وقت رمان📔
#پارت پنجم
دکل(زنگاول)
همین طور که توی کلاس آرام قدم میزدم آمدم کنار آن چهار - پنج
نفر ، روی سکوی جلوی تخته ایستادم.
گلدسته ی مسجد🕌 از قاب پنجره ی کلاس پیدا بود.
گفتم: آقا احسان!چراغی💡 که به خانه🏠 رواست، به مسجد حرام است. چرا باید کشور ما وقتی این همه تنگدست و نیازمند دارد، دسته دسته اسکناس💶 بشمارد و بریزد در جیب گشاد مردم عراق، لبنان و فلسطين؟
کلاس به قدری در سکوت بود که صدای بال مگس را هم میشد شنید.
گفتم: آقا احسان! موقتا دستم را از روی ماشه🔫 برمی دارم و دست از شلیک انتقادها میکشم. فقط خواستم بخش کوچکی از اوضاع بی در و پیکر جامعه را بازگو کنم.
اینها بدون رودربایسی مشکلات نظام و انقلاب ماست و اگر بخواهم می توانم تا شب برایتان از این دست معضلات بشمارم. حالا شما آقا احسان عزیز! به کمک رفقای خودت، من و بچه ها را قانع کن! ما منتظریم تا ببینیم می توانید یا نه.
به تدریج درگوشی حرف زدن🤭 بچه ها شروع شد.
با دست زدم روی میز
- ساکت لطفا. منتظر جواب این آقایان انقلابی هستم.
احسان که کمی دستپاچه شده بود و گوشها و یک طرف لپش از استرس سرخ شده بود نگاه ناامیدانه ای به هم قطاری هایش کرد. آب دهانش را قورت داد و با کمی لرزش صدا گفت: حاج آقا! سؤالات شما زیاد بود و هم از این شاخه به آن شاخه رفتید. کدامش را جواب بدهیم؟
- ببین آقا احسان! من نمی دانم. این مشکل شماست.
اگر خدا وکیلی این نظام و انقلاب بر حق است و کارش درست است، باید برای من و بچه ها ثابت کنی. حداقل یک چیز بگو تا ما دلمان به این نظام، کمی گرم شود یا به آینده امیدوار شویم.
دستم را گذاشتم روی شانه ی احسان و رو به کلاس گفتم: بچه های عزیز! قبل از اینکه پاسخ آقا احسان و دوستانش را بشنویم، باید به یک نکته اقرار کنم؛ بعضی وقت ها نباید از مرز انصاف رد بشویم .آقا احسان و رفقایش با اینکه تعدادشان انگشت شمار است، اما صلابت در اعتقاد و شجاعت شان قابل تقدیر است. گاه پیش می آید در یک اداره یا مثلاً در مسجد و یا حتی جایی مثل صف نانوایی، حقی پایمال می شود اما اگر احساس کنیم طرفدار و حامی نداریم و در اقليت هستيم، نطق نمیکشیم و جربزه ی انتقاد و مطالبه گری نداریم. پس انصاف این است که از آقا احسان و دوستانش تشکر ویژه کنم چرا که بخاطر تعداد کم شان جا نزدند.
#ادامه_دارد....
🌹داستان آموزنده🌹
روزی حضرت ابراهيم علیهااسلام در نزديكي بيت المقدس پيرمردی را ديد.
حضرت با پیرمرد مشغول صحبت شدند و پرسیدند منزلت كجاست؟
پاسخ داد كه منزلم پای آن كوه است؛
حضرت ابراهيم فرمودند مهمان هم ميپذيری؟
پيرمرد تاملی كرد و گفت عيبی ندارد ولی مانعی در مسير هست كه آبی است كه عبور از آن مشكل است و قایق هم نداریم!
حضرت پرسيدند خودت چطور عبور ميكنی؟
پيرمرد که حضرت ابراهيم را نميشناخت ، جواب داد از روی آب رد ميشوم!
حضرت فرمودند شايد ما هم رد شديم!
به همراه هم به سمت آنجا رفتند تا به آب رسیدند.
پيرمرد عابد از روی آب رد شد ، ناگهان ديد كه آن مهمان هم از روی آب عبور كرد!
پیرمرد تعجب کرد ومهمان را احترام کرد و به منزلش برد.
صبح روزبعد حضرت به عابد فرمودند دعايی كن كه من آمين بگويم.
پيرمرد درد دلش باز شد و خطاب به حضرت گفت:
چه دعايی بكنم!؟ دعای من مستجاب نميشود! سیوپنج سال است حاجتی دارم اما مستجاب نمیشود!
حضرت پرسیدند حاجتت چیست؟
عابد پاسخ داد سی وپنج سال است از خدا ديدار ابراهيم خليل را ميخواهم اما مستجاب نميشود!
حضرت فرمودند ابراهيم خليل من هستم!
گاهی در مستجاب نشدن حاجات اسراری است…
۳۵ سال آه ونالههای عابد باعث شده بود
چنان مقامی پیدا کند که از روی آب رد شود!
تا میتوانیم به درگاه خدا دعا کنیم و نتیجه
را به او واگذاریم…
🍃🌸✨﷽✨🌸🍃
🔔#تلنگر_قرآنی
موسی گفت: پروردگارا! سینهام را گشاده گردان؛ و کارم را برایم آسان ساز؛ و گِرِه از زبانم بگشای؛ تا سخنم را بفهمند. طه۲۵-۲۸
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ﴿۲۵﴾
گفت: پروردگارا! سینه ام را [برای تحمل این وظیفه سنگین] گشاده گردان،
وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ﴿۲۶﴾
و کارم را برایم آسان ساز،
وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي ﴿۲۷﴾
و گِرِهی را [که مانع روان سخن گفتن من است] از زبانم بگشای،
يَفْقَهُوا قَوْلِي ﴿۲۸﴾
[تا] سخنم را بفهمند،
💥پس رفیق من
با خدا حرف بزن!
ساعتها.
از خدا بخواه کارَت را آسان کند،
آنوقت خواهی دید کارَت روانتر از همیشه پیش خواهد رفت.🤗
#ما_با_قرآن_بیدار_میشویم
....๑ღ🌸@Fadaii🌸ღ๑....
✍#فدایی_مولا
دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند.
وگرنه در هنگام راحت و فراغت و صلح چه بسیارند اهل دین .
🥀#شهیدمرتضیٰآوینی
با آب طلا باید نوشت این جمله رو، ن⁉️
💚حکایت 🌱
مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود.
پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید.
وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین است؛ و بدون دلو و طناب نمی توان از آن آب کشید.
هرچه گشت، نتوانست وسیله ای برای آب کشیدن بیابد.
لذا روی تخته سنگی دراز کشید و بی حال افتاد.
پس از لحظاتی، یک گله آهو🦌 پدیدار شد و بر سر چاه آمدند.
بلافاصله، آب از چاه بیرون آمد و همه آن حیوانات از آن نوشیدند و رفتند.
با رفتن آنها، آب چاه هم پایین رفت!😳
آن فرد با دیدن این منظره، دلش شکست😢 و رو به آسمان کرد و گفت:
خدایا! می خواستی با همان چشمی که به آهوهایت نگاه کردی، به من هم نگاه کنی!
⚡️همان لحظه ندا آمد:
ای بنده من،
تو چشمت به دنبال دلو و طناب بود،
باید بروی و آن را پیدا کنی.
اما آن زبان بسته ها،
امیدی به غیر از من نداشتند،
لذا من هم به آنها آب دادم!
تنها امید و تکیهگاهت رو فراموش نکن ...
#ایمان_به_غیب
#عشق_به_خدا
....๑ღ🌸@Fadaii🌸ღ๑....
✍#فدایی_مولا
بهانهها را کنار بگذار
این اربعین هم تمام شد اما جامانده منم که یک عمر پشت مرزهای رسیدن به تو ایستادهام.
ای وعدهٔ الهی! سالهاست کولهبارم خالی از عزم حرکت به سمت توست و سالهاست که آماده نیستم اما میدانم که این جاده، همیشه و هر لحظه به امام میرسد.
پس این منم که باید بهانهها را کنار بگذارم و راهی شوم.
#سه_شنبه_های_مهدوی
mahsaamini.mp3
15.1M
⭕️ فایل کامل صحبت های بسیار مهم و متفاوت استاد #محسن_عباسی_ولدی درباره ماجرای #مهسا_امینی و رویدادهای اخیر
✅ #نشر_حداکثری