داستان دراز است و مصیبت فراوان.
بیا به بعدش فکر نکنیم که چه ها بر سر آل الله آمد درآن بزم می و ساز نی و چشم حرامی.
ما در آن صحرا نبودیم و حالا از آن همه، تنها به ما اشک رسیده
و ما آن اشک را ابتدا برای حسین
و اولاد حسین
و اصحاب حسین
و آل حسین خرج میکنیم.
سپس برای تمام خجالت هایی که حسین کشید گریه میکنیم.
حسین جان!
بعدها...
خیلی ها میآیند که بهتر از ما اشک می ریزند برای تو
و بهتر سینه می زنند برای تو
و بهتر نوکری میکنند برای تو
تو ولی فراموش نکن
که ما تنها دو چشم داشتیم برای اشک ریختن
و قلبی که برای تو شکست
و پاره جانی که نذر تو کردیم
ما تمام چیزی که داشتیم را خلاصه در تو دیدیم.
ما از تو هستیم و به تو بر میگردیم.
مارا دوست داشته باش.
ما تورا دوست داشتیم حسین...
اَنیس نویس
عزیز من.
دوست دارم با تو ارتباط برقرار کنم اما
کلمات وسیله ی خوبی برای فهماندن حالم به تو، نیستند.
حقیرند و کم می آورند تا بخواهند حقیقت را آنگونه که باید به تو برسانند.
برای گفتن احساسی که دارم، باید شریان های قلبم را در تو جاری کنم. تو اما پاک تر از آنی...
پس برای لحظاتی در کالبدی به نام من، نفس بگیر و دریاب غمی را که قلب بی استخوانم را هزار بار در خود شکسته.
اَنیس نویس
کار دنیا را میبینی باباجون؟
منی که همیشه آرزویم بود ببینمت، حالا ایستاده ام و برای جسم تکه تکه ات نماز میخوانم.
تو بگو...
چه زمانی باب شد؟ که امام فدای ماموم شود؟
من آرزو داشتم یکبار هم شده تورا خارج از پنجره ای به نام تلوزیون تماشا کنم...
که نفست به من بخورد و حالم خوب شود.
تو چرا زحمت آمدن کشیدی عزیزم؟
به من بگو....
چرا اینگونه آمدی؟ خجالت دادی !
اَنیس نویس
عزیزم!
برای گفتن «دوستت دارم» به تو، چقدر نگاه ها حسود و صداها بلند و فاصله ها دورند
که نمیگذارند حرف هایم به تو برسد.
مهربانم!
وزن این تن روی قلبم سنگینی میکند و من چون قایقی کاغذی میان دریایی از افکار دل فریب و صداهایی کر کننده و تصاویری کور کننده به محضرت دست و پا میزنم
به من بگو میبینی؟ غرق شدنم را.
انیس نویس
اگر ماه بودی بر من میتابیدی.
اگر خورشید بودی روشنایی بخشم میشدی.
اگر ستاره بودی راه را نشانم میدادی.
اگر ابر بودی بر من میباریدی.
اگر آب بودی سیرابم میکردی.
اگر درخت بودی سایه میشدی بر سرم.
اگر صدا بودی میخواندی مرا.
اگر چشم بودی تماشایم میکردی.
و اگر خاک بودی روزی مرا، در آغوش خود دفن میکردی.
تو هیچکدام اینها نیستی ولی در تمامش لمس میشوی!
تو همه کس را همه چیز میشوی
و منم آن کمِ کوچک که بر نمیتابم این تب عاشقی را.
اَنیس نویس