عزیزم!
برای گفتن «دوستت دارم» به تو، چقدر نگاه ها حسود و صداها بلند و فاصله ها دورند
که نمیگذارند حرف هایم به تو برسد.
مهربانم!
وزن این تن روی قلبم سنگینی میکند و من چون قایقی کاغذی میان دریایی از افکار دل فریب و صداهایی کر کننده و تصاویری کور کننده به حضورت دست و پا میزنم
به من بگو میبینی؟ غرق شدنم را.
انیس نویس
اگر ماه بودی بر من میتابیدی.
اگر خورشید بودی روشنایی بخشم میشدی.
اگر ستاره بودی راه را نشانم میدادی.
اگر ابر بودی بر من میباریدی.
اگر آب بودی سیرابم میکردی.
اگر درخت بودی سایه میشدی بر سرم.
اگر صدا بودی میخواندی مرا.
اگر چشم بودی تماشایم میکردی.
و اگر خاک بودی روزی مرا، در آغوش خود دفن میکردی.
تو هیچکدام اینها نیستی ولی در تمامش لمس میشوی!
تو همه کس را همه چیز میشوی
و منم آن کمِ کوچک که بر نمیتابم این تب عاشقی را.
اَنیس نویس
مگر همیشه باید حرفی داشت برای گفتن؟
مگر همیشه باید چیزی نوشت؟
من میخواهم نبض نبض قلب تورا لمس کنم.
عطر تنت را به ریه هایم بکشم
و تو، هرآنچه به من دادی
و من، هرآنچه از تو گرفتم را، اشک کنم در چشمانم و هدیه دهم به پیشگاهت .
برایم بگو از لبخندت که نقطه اتصال من است به بودن.
اَنیس نویس
همیشه که نمیشود نوشت.
همیشه هم که نمیشود خوب و زیبا و عمیق نوشت.
آدم گاهی تمام میشود.
زیر فشار ها، استخوان به استخوان میشکند، در خودش فرو میریزد و احساس میکند تمام شده است.
تو بگو...
لمس کرده ای؟ سنگین شدن قدم هایت را؟
گویا وزن این تن چنان بالا میرود که نفس میان این افکار که نخ به نخ دود کرده ای گیر میکند.
سرفه ات میگیرد.
از این خاکستر که در هوا پخش است و چون نمک به زخم هایت مینشیند.
کسی هم نیست بگوید انسانِ حسابی!
کمتر سیگار بکش.
تا بهانه ای شود و ماهم مانند ابتهاج بگوییم: این رنج که من میکشم افشردن جان است.
اَنیس نویس
اَنیس.
همیشه که نمیشود نوشت. همیشه هم که نمیشود خوب و زیبا و عمیق نوشت. آدم گاهی تمام میشود. زیر فشار
این رنج که من میکشم افشردن جان است
وین ناله که من سر کنـم، از دردِ جهان است
در من سخنی هست که در خـلوتِ جانبخش
با نـورِ خـدا در دلِ شب، همنفسان است
ای دل! تو چه دانی که در این بـندِ گـرانبـار
در مـن چـه هـیاهـویـی از آنِ زمـان است؟
بگذار که این قصـه بـماند بـه دلِ شـب
کز بـیخـبری، قصهٔ مـا پـرتـوِ آن اسـت
در اینجا که من هستم، نه عطری از تو در هوا پخش است
نه صدایت در گوش هایم زنگ میزند
وقتی پلک هایم را می بندم تصویرت را نمیبینم و دیگر دردی از نبودنت احساس نمیکنم.
به تمام اشک هایی که قبلا برایت ریختم فکر میکنم!
اگر آنها را برایت در کاسه ی دستانم جمع میکردم، حالا پُرِ پُرِ پُر شده بود.
نه اینکه بگویم زخم هایم خوب شده،
اما یا دیگر دردی ندارند یا من آنقدر قوی شدم که حس نمیکنم.
چقدر ترسناک است قوی بودن.
که تورا از من گرفته.
امروز بغض بی هوا به گلویم چنگ نمیزند و فشار نبودنت شانه هایم را خم نمیکند.
بله دیگر فرو نمیپاشم اما
بسیار غمگینم عزیزم!
من تنها با دردی که از تو باقی مانده بود داشتمت
بگو میبینی؟ خوب شدن زخم هایم را؟
اَنیس نویس