و شعر پایان یافت
و غم ها لطیف شدند.
موج صدای تو در جانم طنین انداخت
و من دوباره از نو عاشق شدم.
تو میتوانی ساعت ها حرف بزنی،
برایم شعر بخوانی
قصه های ناگفته بگویی و من،
بی آنکه خسته شوم
تورا بشنوم.
اَنیس نویس
اردیبهشت عزیزم
دوستت دارم 🌱
تو.، قلبِ بهاری
و منم دخترِ بهار !
که به دامن پر گُلت سر نهاده، درآغوش بگیر که تو،
سبزِ سبزِ سبزی.
اَنیس نویس
زیر سقف آسمان روی همان تاپ زنگ زده ی وسط حیاط نشسته ام و برایت ستاره ها را میشمارم
یک...
دو....
سه....
چهارمی سخت پیدا میشود.
پنجمی چشمک میزند و خودش را با ناز پنهان میکند.
به شمارش ادامه میدهم....
برای خودم چاووشی پلی میکنم و به دنبال ستاره ی بعدی آسمان را وجب میکنم. نمیدانم چه میخواند
چاووشی هرچه بخواند خوب است.
شاد،
غمگین،
خیلی غمگین،
بسیار بسیار غمگین
بگذریم؛ هوا هم دلچسب است
گرم است و با همان گرمی گاهی تند، گاهی آرام لمسم میکند.
دیگر به هفتمین ستاره رسیدم
شاید هم هشتمین!
اینروزها زیاد یادت میافتم مثلا صبح بعد صبحانه در حالی که آخرین قطره های چایی را سر میکشم...
شب ها که خسته سر روی بالشت میگذارم،
راستی گفتم شب، چشمت روشن دیگر شبها میخوابم.
شاید دوسه ماهی شود که بعد از دوسه سال، بالاخره شبها میخوابم و کمتر کابوس میبینم. با همه این ها باز جایت خالی میشود و من باز حواسم را از تو پرت میکنم.
همزمان سه تا ستاره باهم خودشان را نشان می دهند و من سریع حسابشان میکنم.
حالا روی هم یازده ستاره پیدا کردم.
بوی جالبی در هوا پخش است.
چیزی شبیه بوی چوب سوخته.
از همان هایی که خیلی خوب و واقعیست. انگار میان جنگل های انبوه درخت آتش روشن کرده باشی و عطرش تا آسمان ها رفته باشد
به دور دست نگاه میکنم...
کلی ستاره پیداست که تند تند با چشمانم شکارشان میکنم.
دوازده
سیزده
چهارده
پانزده
و.....
بیست تا ⭐
تا الان بیست ستاره برایت چیدم.
بعضی هایشان سخت بودند بعضی دیگر آسان.
مهم این بود و هست که تو دیگر زمان شمارش آنها کنارم نیستی.
آهنگ را عوض میکنم.
باز هم چاووشی زحمت حالم را میکشد.
شکستگیِ در صدایش شاید هم آن غم ته قلبم که با بند دلم سر شوخی و بازی گرفته اشک را مهمان چشمم میکند و آن قطره ی براق لجوجانه گوشه چشم بادامی ام خانه میکند و نه دیگر داخل میرود و نه بیرون میافتد
مثل خودم میماند.
مثل خودم که بدون تو نمیدانم بروم یا بمانم.
نه ز هجر تو میشود از تو گذشت، و نه از شوق وصالت بال پرواز گشود .
نه میتوانم بگویم نیستی و نه میشود گفت که هستی.
تو، هم هستی و هم دوری
و هم بودی و نابودی.
صدای آهنگ حواسم را به خودش میگیرد:
داری از فکر من پر میشی نمنم
فقط یادت نیاد ما دوریم از هم
نگو این آسمون که صافه صافه
بزار قلبت واست رویا ببافه
که رویا شعره میشه خوند و حظ کرد
همین رویا چقدر مارو عوض کرد
چرا انگار تو داری این را برایم میخوانی؟
انگار که صدا صدای تو باشد و متن را تو نوشته باشی
ادامه میدهد:
هنوز اون هدیه رو دارم که گفتی
بسوزونش به یاد من نیوفتی
هنوز اون شاخه گلها تو اتاق اند
منم یادت میوفتم اتفاقا
یهو برق تو چشمات جون میگیره
سکوتت میشکنه بارون میگیره
نگاهتو برمیگردونی به سمتم
تو بارون خیره میمونی به سمتم...
و چرا انگار اینهارا من در جوابت نوشته ام؟
بغض بالا میگیرد گویا پدر گشتگی دارد.
نور مهتاب به جای تو در آغوشم گرفته و من روی شانه ی ماه گریه میکنم.
من هنوز روی ستاره بیستم مانده ام.
چاووشی هنوز میخواند.
بوی چوب سوخته هنوز در هوا پخش است و هوا هنوز خوب.
عزیزم
اگرچه دیر اگرچه دور....
من اما تو را در همه ی اینها میبینم.
با اینکه هنوز شب است و نمیدانم دیگر ستاره ای برای چیدن پیدا میشود یا نه؟
اما تو اولین و آخرین ستاره ی دنباله دار من میمانی.
که به موازات همراه منی
و آرزوی رسیدن به تو تا همیشه حسرت دلم میماند.
و تو به دنبال من
برای من می آیی.
تو اما شب پر ستاره ای را برایم آرزو نکن.
اَنیس نویس
شامگاهِ تولد بیست سالگی.
ذکر مصیبت از زبان زینب کبری (سلام الله علیه)
ببین مادر که زینبت تنهاست
سوخته معجرش ولی سرپاست
ببین مادر اینجا خاک کربلاست
داستان من و خیمه و مصیبت هاست
بیا مادر اگرچه زخمیه سینه ات
بیا مادر گرچه شکسته پهلویت
بیا مادر برس به فریادم
ببین علی اکبر تو صد تکه ست
ببین مادر که گشته قاسمت صد پاره
ببین مادر شده رقیه سر گشته
مادر ببین رباب خیره به نیزه حیران است
مادر ببین سجاد مریضحال و بیمار است
بیا مادر عباس شده مختصر جسمی
بیا مادر شده گهواره اصغرت خالی
بیا مادر ببین که حیرانم
سر و دست و تن و پا به فریادم
پی او میگردم به زیر تیغ و سنگ
شده شاهی ز صدر زین بی سر
حسین تو بود تشنه لب مادر
شمر نشسته بود روی سینهاش مادر
اَنیس نویس.
داستان دراز است و مصیبت فراوان.
بیا به بعدش فکر نکنیم که چه ها بر سر آل الله آمد درآن بزم می و ساز نی و چشم حرامی.
ما در آن صحرا نبودیم و حالا از آن همه، تنها به ما اشک رسیده
و ما آن اشک را ابتدا برای حسین
و اولاد حسین
و اصحاب حسین
و آل حسین خرج میکنیم.
سپس برای تمام خجالت هایی که حسین کشید گریه میکنیم.
حسین جان!
بعدها...
خیلی ها میآیند که بهتر از ما اشک می ریزند برای تو
و بهتر سینه می زنند برای تو
و بهتر نوکری میکنند برای تو
تو ولی فراموش نکن
که ما تنها دو چشم داشتیم برای اشک ریختن
و قلبی که برای تو شکست
و پاره جانی که نذر تو کردیم
ما تمام چیزی که داشتیم را خلاصه در تو دیدیم.
ما از تو هستیم و به تو بر میگردیم.
مارا دوست داشته باش.
ما تورا دوست داشتیم حسین...
اَنیس نویس
عزیز من.
دوست دارم با تو ارتباط برقرار کنم اما
کلمات وسیله ی خوبی برای فهماندن حالم به تو، نیستند.
حقیرند و کم می آورند تا بخواهند حقیقت را آنگونه که باید به تو برسانند.
برای گفتن احساسی که دارم، باید شریان های قلبم را در تو جاری کنم. تو اما پاک تر از آنی...
پس برای لحظاتی در کالبدی به نام من، نفس بگیر و دریاب غمی را که قلب بی استخوانم را هزار بار در خود شکسته.
اَنیس نویس