عزیزم!
برای گفتن «دوستت دارم» به تو، چقدر نگاه ها حسود و صداها بلند و فاصله ها دورند
که نمیگذارند حرف هایم به تو برسد.
مهربانم!
وزن این تن روی قلبم سنگینی میکند و من چون قایقی کاغذی میان دریایی از افکار دل فریب و صداهایی کر کننده و تصاویری کور کننده به محضرت دست و پا میزنم
به من بگو میبینی؟ غرق شدنم را.
انیس نویس
اگر ماه بودی بر من میتابیدی.
اگر خورشید بودی روشنایی بخشم میشدی.
اگر ستاره بودی راه را نشانم میدادی.
اگر ابر بودی بر من میباریدی.
اگر آب بودی سیرابم میکردی.
اگر درخت بودی سایه میشدی بر سرم.
اگر صدا بودی میخواندی مرا.
اگر چشم بودی تماشایم میکردی.
و اگر خاک بودی روزی مرا، در آغوش خود دفن میکردی.
تو هیچکدام اینها نیستی ولی در تمامش لمس میشوی!
تو همه کس را همه چیز میشوی
و منم آن کمِ کوچک که بر نمیتابم این تب عاشقی را.
اَنیس نویس