eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.4هزار دنبال‌کننده
77 عکس
9 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . |°کپی کردن؟ رضایت ندارم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی . |°کاناٰل اطلاع‌رسانیِ دوره‌های نویسَندگی: °| https://ble.ir/ghesehforushacademy 📖
مشاهده در ایتا
دانلود
+«دخترْ شهریه، ننه! ازون هاتاٰن ماتانا که پنجشون رختِ چرک و آبِ حوض ندیده. یه طوقِ هفت سنگ وصله‌ی گلوی شیری و یه جفت ستاره، آویزِ نرمه‌ی گوشاش بود. تنِ بدمصبِش رو از مَرمر تراشیدن، موزون و خوش‌قواره، اینگاری که مَهتاب زیرِ پوستش میتپه! انقده نازکه که پیرانِ حریرِ مَلمَلانیش، سخت و چغر میومد به هیکلش. همچینَک عینهو پری، پُر قِر و غمزه، از اتولِ اَبَویش جست پایین که النگوهاش دِلِنگ و دُلنگ کرد و زلف لول لولِش صدتا فرِ دیگه خورد تو هوا. میگن باباش سرهنگ فراریه. و الّا این شوکتِ اعیونی و سر و ریختِ قُدسی رو چه به کوره راهِ ما؟ میخواٰسدم دولا دولا برم دراز شم کفِ پاش، بگم:«حیفه! نرو تو خاک و خُل و پشکلا پاٰشنه طلا!» زیرِ جَر جَرِ بارون، نیم‌کتِ خَزِش رو کرد سایه‌سارِ موهاش و بپر بپرکنون از چاله چوله‌های آب، رسید به درِ حیاطشون. آخ ننه! سی و چار ساٰل عمرم، مُفتِ اون دیقه که باد دومنش رو وَر داد و پَری‌وَش از هولِ حیاش، جَلدی دست برد به قَفاش و کتش رو انداخت. دِ من بنازم شیرِ پاک و نون حلال و اون نگاهِ بی‌گناهی که قدِ یه پلک هم زدن، گرِفت به چشام. با مژه‌های تاب تاب و سوا سوا از نمِ بارون، نگا نگام کرد و بعدم شرمش شد! یوخده لرزید. گوشهٔ لبای گُلیش پَرید. خواسدم بگم:«از هیبتم نترسی دخترْ شهری! واسه شوما، من تا ابدِ خدا، دیواٰرِ عریض و خالی‌ام. توم خبری نی..» نگفدم ولی. واسادم به تماشای خرامان خرامان رفتنش. میگما! گمونم باس مِن بعد، دهنم رو آب بکشم و معتکفِ امامزاده شم. صُبی رفدم تو همه دکونای شهر دور خوردم، شاه مقصود گرفتم واست تا تسبیح بنداٰزی واس خاطرِ نذرم. گیر کردم ننه…» | تمرینِ دیالوگ‌نویسی./ |°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
+«دخترْ شهریه، ننه! ازون هاتاٰن ماتانا که پنجشون رختِ چرک و آبِ حوض ندیده. یه طوقِ هفت سنگ وصله‌ی گل
؛ [🖇️📝 : دیروز سرِ کارگاٰه «دیالوگ‌نِویسی» با رویکردِ «زباٰن عامیانهٔ تهرانِ قدیم»، بلافاصله بعد از تدریس، برای مرور و یادگیریِ بهترِ مطالب، تمرینِ بداهه‌نویسی به هنرجوها دادم. عزیزاٰنمم با غایتِ مهر و زیرکی، خفتم کردن و گفتن الا و لِلّا که بایسد شما هم بنویسی. منم نوشتم…]
گُفت:«همه چیز مشمولِ گذر زماٰن می‌شود بجز تو، زیباییِ مثال‌زدنی‌ات و شاٰدیِ بزرگی که دمادم در قلب کوچکِ غمگینم میکاری. زورِ زمان به هر آنچه که به تو مربوط میشود، نمیرسَد! تو تماٰم نمیشوی. در مَن نمیمیری. تو، در متنِ زندگیِ من، یک سرودِ جاودانه‌ای.» |°@mimsani 🕊
میمِ‌ثاٰنی؛7385962654996897536_44805413607575.mp3
زمان: حجم: 2.9M
تو به قدرِ صُبحی که، جهان به صلح ابَدی برسد، زیباٰیی./
امروز سر کارگاٰهِ «ملاقات با خود» با رویکردِ «پیدا کردنِ مسیر شغلی؟» و «پردرآمدترین مهارت‌ها با ورودِ Ai»، (البته یکی از جلسات این کارگاهه)، متوجه شدم، چقدر دهه‌‌ هشتاد و نودی‌‌ها، برخلاف چیزی که سوشال مدیا سعی داره جلوه بده، تلاشگر، باهوش، خلاق و در عین حال بسیار خسته‌ان! و از دور (بااحترام به همه عزیزانم) تنبلِ بی‌مصرفِ دنبال بطالت و شیطنت دیده میشن چون گویا سعی داشتن همزمان محبوبِ دلِ پدر و مادری که از نسل قدیم هستن باشن، و هم از مدرنیته جا نمونن، پس هم درس و دانشگاه و کنکور پوستشون رو کنده، هم جامعه‌ی امروزی ازشون انتظار داره که بتونن از سن کم، درآمد داشته باشن و دیگه تا قبل سی (حداقل) ماشینشون رو بخرن! و خب جمع این دو با هم، در کنار خوندن زبان و ورزش کردن و فرهیخته بودن، اونقدر گیجشون کرده که عملا توی یک مسیر هم واموندن! و نتایجِ اخیرِ کنکور هم گویا تیر خلاص به خیلیهاشون زده. بعنوان مربیِ این دوره خیلی افسوس خوردم و دلم گرفت و سعی کردم هرطور شده بهشون اثبات کنم، لازم نیست توی ۲۲/۲۳ سالگی، شبیه آدمهای سی و چند و چهل ساله باشن! اینکه توی دهه بیست سالگیت، مشغول ازمون و خطا باشی نرماله! اینکه هی شکست بخوری نرماله! اینکه توی جیبت شپش بپره تا بلاخره به مهارت و مسیر مشخصی برسی نرماله! نه اینکه از همون اول، توی همه چیز مدال طلا بگیری… راستش الان اصلا وقت ندارم که عمیق و فلسفی و ادبی براتون بنویسم. فقط خواستم بگم بعنوان یه خواهر بزرگتر خیلی براتون دعا میکنم و متاسفم که چنین بارِ سنگینی روی دوشتونه…شماها غیرطبیعی، تنبل و ناکارآمد نیستید! شماها جوونهایی هستید که بار اولتونه دارید زندگی میکنید و تازه افتادید توی مسیرِ کشف درونیات خودتون و جهانِ بیرون! انتظارِ بیش ازین رو از خودتون نداشته باشید و دست از مقایسه و راضی نگه داشتن دیگران بردارید❤️‍🩹./
میمِ ثاٰنی؛
امروز سر کارگاٰهِ «ملاقات با خود» با رویکردِ «پیدا کردنِ مسیر شغلی؟» و «پردرآمدترین مهارت‌ها با ورود
؛ [چند کلمه حرف ساده‌ی هول هولکی خطاب به تویی که نمیشناسمت امّا بی‌اغراق در هفته حداقل یک بار برای شرایطت، بعنوان یک جوان ایرانی، گریه میکنم./ و نمیتونم بی‌تفاوت باشم.]
چون لینک ناشناس رو از بیوی کانال بله و ایتا موقتاً برداشتم و نمیتونید اینجا پیام بدید. و احتمال دادم سؤال بچه‌های تلگرام، سؤال شما هم باشه، پس صحبتهامون رو اینجا هم قرار میدم.🤍🤏🏻
و مهم‌ترین بخش صحبتهای امشبم تو تلگرام. یه خبرایی تو راهه.✨ پ.ن: آها راسدی، آدرس خونه‌م توی تلگرام: https://t.me/mimsani دقیقا با همین آیدی تو ایتاست
ای خالقِ نجیب نوازش‌گر، اِی حاضرِ ناظرِ همیشه به موقع! ما دُرست توی روزِ مبادا ایستاده‌‌ایم. هر روز، همهٔ امّیدمان را یک‌کاسه میکنیم و باز به وعده‌ی «ان مَعَ العُسر یُسرا»یِ تو، نمیرسیم! حالا موقعِ ما رسیده! وقتش شده پیامبری بفرِستی که با ماٰ، برای ما گریه کند و اقیانوس‌هاٰ را بشکافد و ببرتمان به سرزمینی که در آن «پدرهاٰ دستِ پر به‌ خانه برمیگردند.». ما قبیله‌ی مردُمانِ متظاهریم. متظاٰهر به خوشبختی. شِکم‌سیری! که اخیراً در ایفایِ نقشمان هم شکست خورده‌ایم. در حقیقت مُرده‌ایم و در رؤیاهای موازیِ ‌فرضی و زندگیِ قرضی زنده‌ایم. پولِ نرسیده‌ی فردا را برای قسطِ نان و رب و شکر کنار میگُذاریم، دمبِ آرزوهامان را میچینیم و به تو که مدّتی‌ست علی‌الظاٰهر اجابتمان نمیکُنی، هنوز و همیشه، امیدواریم؛ ای امّیدِ یونس در شبهاٰی لاینتهیِ شکمِ ماهی، ای گلستانِ ابراهیم، نجاٰتِ یوسف، ای نجوای «إقرأ بسمِ ربّک الذی» در گوشِ یتیمی اُمّی، ای برهَم زننده‌ی قواعدِ هَستی، مستجاب‌کننده‌ی حاجاٰتِ ناشدنی.. به دادِ تنهاییِ قبیله‌ات برس./ |°@mimsani 🕊
یکی از یادداشتهام رو که تقریبا دوسال پیش نوشتم رو دارم بازنویسی میکنم. تا اینجا حجمش چهار برابر شد… خیلی طولانی، خیلی! نمیدونم حوصله‌‌ها تا کجا میکشه برای خوندنش. اما حس کردم، چقدر میتونه درخورِ احوالاتِ این روزها باشه…. بخصوص کسانیکه ازدواج کردن. به همین خاطر بااینکه طومار طویلی شد امّا حتی اگر چند نفر با خوندنش توی دلشون بگن:«آخ! یه نفر بلاخره مارو فهمید و از ما نوشت.» برام کافیه./
گفت:«تو صومِعه‌ی مَنی! پَناهی. تنهاٰ آدمی که به آن سجده میکنم.» بَعد شمعدانی‌های ایوان را نایلون پیچید. پرسیدم:«حتیٰ اگر دستم تنگ باشد؟!» خندید. لا به لای نگاهم چرخی به تنش داد و روی پنجه،‌ خودش را رساند و چسباند به سینه‌ا‌م. گفت:«تنگ؟! برای تنِ من که جا دارد..» نخندیدم. به خیالم مردِ بازنده‌ای بودم که حتیٰ شکستِ باشکوهی نداشتم. صُبحِ یک روز بیدار شدم، خبرِ دلار دویست تومانی را چک کردم و دیدم چِقَدَر برای وعده‌ی «خوشبختت میکنم.» کم‌ام! به انحنای ابروی راستش دست کشیدم. پرسیدم:«حتی با خانه‌ای کُلنگی و اجاره‌ای؟» و بلافاصله‌ی نرمه‌ی کرک‌های طلایی، روی سرشانه‌‌ی لُختش را بوسیدم. گفت:«پشت بام را که تازگی‌ها ایزوگام کردیم. دلواپسِ لوله‌های پوسیده‌ای؟ نباش! طوری نمیشود! سگ جانند..» بعد با ظرافتی که مخصوصِ خودش بود، از لای دستهام بیرون خزید و حواسش را به باقیِ گلدان‌ها داد. خداواره‌ای دل‌رحم در پیکرِ غمگین یک زن بود که بی‌گلایه دوستم داٰشت و همین صبر و افراطَش در مهربانی، از عمرم کم میکرد. مُلتهب از نحسیِ خودم، گفتم:«بله خب! سگ‌جانند! مثل منِ پفیوز! مثلِ همهٔ این بی‌پدرمادرهای آواره و لَنگ!» بعد با دست، عابرهای کوچه را نشانش دادم. نشنید! نخواست بشنود. اقلاً برای یک بار و یک شب! تا مجبور نباشد بنشیند و برای (ایران) گریه کند. برگ‌های زرد و مُرده‌ای که چیده بود را یک کیسه کرد و از روشنیِ ایوان به دخمه‌ی کوچکمان برگشت. دنبالش به آشپزخانه رفتم. کیسه سیاهِ کثافت‌گرفته را تِپاند توی سطلِ زیرِ سینک و بلافاصله دستِ شکنندهٔ رنگ‌پریده‌اش را آب کشید. گفتم:«روز اوّلی که این کابینت‌های فکستنی، توالتِ چرک‌مور و نقشه‌ی کذاییِ خانه را دیدی، لبت جمع شد! چانه‌ات لرزید. امّا خندیدی و تک پنجره‌ی کوچکِ آشپزخانه را نشان دادی و گفتی:(همیشه خانهٔ نورگیر میخواستی!)» باز نشنید، نخواٰست بشنود. در عوض چند پَر هِل و چوب دارچین را کوبید و ریخت توی خورشتِ کم گوشتی که می‌غُلید. از عَجزِ خودم و سکوت و تاب‌آوریِ معصومانه‌ی او به ستوه آمدم. اینکه محترماٰنه و پنهانی رنج میکشید و پای حسرت‌های پاکَش، یواشکی اشک میریخت؛ درمانده‌ترم میکرد. به دلش سوزن میزدم تا غصه‌اش نشت کند، بریزد توی قلبِ وامانده‌ی من. هِی خاطراتمان را ناخن میکشیدم تا شاید اقلاً یکبار، زهرِ نشدن‌ها، نرسیدن‌هاٰ و نداشته‌هایش را تف کند توی صورتم. گفتم:«حق تو فرو رفتن و سگ‌لرز خوردن در صندلیِ خشکِ پرایدِ اقساطی با بخاریِ خراب نبود! اینکه لباس عروسی‌ات را با گردن‌کجی از ناهید قرض بگیری و پای سجاده‌ی ترمه که سفره‌ی عقدت بود بنشینی و بله بگویی، حقِ تو نبود! قول داده بودم غمگین نمیماٰنی. ماندی! ببخش..» نشنید امّا دهاٰن کوچکش لرزید. مثلِ شب عروسی که جاٰی جواهر، دور گردنِ باریکش نقره بستم و گفتم:«عوَضش کار میکنم و برات، خُرد خُرد، طلا میگیرم.» نگرفتم! نشد. نتوانستم… از آن شب، چهار سال و هزار شب گذشت و دم نزد. مثل حالاٰ که خیار را در ماستِ چکیده رنده میکرد و با تکانِ دست، زنجیرِ کدرِ نقره، روی گلوی شیری‌اش تاب میخورد. با چند قدمِ پُر و بلند، خودم را سمتش کشیدم، از چانه‌ی گرد و بچگانه‌اش گرفتم تا باز نگاهش را ندزدد. عاصی و کلافه گفتم:«دِ یک چیزی بگو اقلاً! گله کُن! بدبخت بودنت را هوار بزن! گریه کن. چه میدانم! مثلا بگو که یکی از همین روزهاٰ ترکم میکُنی!..» بلافاصله چشمهای درشت و اشکی‌اش را توی صورتم دَراند، دستم را پس زد و درحاٰلیکه کلماتش لا به لای گریه گُنگ و محو میشد، گفت:«بله! همهٔ و همه‌ی این‌ها یادم هست. بعضی روزهاٰ دوبار حمام میکنم تا بتوانم مفصل زیرِ دوش گریه کنم. بله! این‌ها حقِ من نبود! امّا حق تو هم نبود.. بود؟» بعد در حاٰلیکه قلبش مثل خرگوش میزد، دستهایی که خُرده‌‌های‌ سیر و خیار بهشان چسبیده بود را پیچید دور گردنم… |°@mimsani 🕊