💌 #یه_داستان_قشنگ #حتتما_بخونین
نسیم خنکی لابلای شاخههای
درختان باغ میوزید و
برگها را تکان میداد ...
گنجشکان از روی شاخهها
💤 میپریدند و آواز میخواندند.
سلیمان، کنار یک درخت،
🌸 نزد امام رضا (ع)
نشسته بود و به
صحبتهای ایشان گوش میداد
یکدفعه، امام (ع)
سخن خود را قطع کردند و به
سلیمان گفتند:
🍀 آن درخت را ببین...
سلیمان گفت: بله، آن گنجشک
چه سر و صدایی راه انداخته است...
امام (ع) فرمودند:
میدانی این گنجشک چه میگوید؟
سلیمان گفت: نه...
🔆 امام (ع) فرمودند:
او از ما کمک میخواهد؛
میگوید که ماری نزدیک لانهاش
رفته و میخواهد بچههایش را بخورد...
سلیمان دستپاچه شد...
از امام (ع) اجازه گرفت و
با شتاب، سمت درخت رفت؛
🐍مار، روی دیوار
پیچ و تاب میخورد و
صدای بچه گنجشکها بلند شده بود
سلیمان، با عصایی
که از امام (ع) گرفته بود،
جلو رفت و گنجشکها را نجات داد
🕊 گنجشکِ مادر،
از بالای سر سلیمان پرواز کرد
و در لانه، کنار جوجههایش نشست؛
صدای شادی گنجشکها، انگار
صدای تشکر از امام (ع) بود...
#امام_حتی_زبان_پرندگان_را_هم_میدانستند 💚💜
@misagh_group_110