💌 #یه_داستان_قشنگ
خبر داشت که
فاطمه (س) بیشتر از
آنکه به فکر خودش باشد
فکر دیگران است 🍀
اما آن روز، وقتی
وقتی به خانه علی (ع)
رفت، نگاهش به چادر سادهی
🔆 فاطمه (س) افتاد که چندتا
وصلهی کوچک هم داشت
تعجب کرد و گفت:
ای دختر پیامبر، بانویی مثل
شما با اینــهمه مقام و عظمت، باید
لباسهای گرانقیمت و خاص
بپوشند ...🎨
فاطمه (س) اما
💜 با مهربانی به او فرمود:
بندگان خوب خدا، در #بهشت
بهترین لباسها و زینتها را
خواهند داشت ...
میهمان،
با این حرف مطمئن شد
این بانوی آسمانی،
اهل سادهپوشی است و
به ریا و تکبّر علاقهای ندارد . . . 🌸🍃
📗 تفسیر نورالثقلین. ج ۵. ص ۵۹۴
@misagh_group_110
👈 دوستانت رو هم به جمع میثاق دعوت کن ... 🌸🌸
💌 #یه_داستان_قشنگ #حتتما_بخونید
مدّتی بود که دلش میخواست
بخاطر کدورتی که با امام سجاد (ع)
داشت، ایشان را کمی آزار دهد
روزی به مسجدی که
امام (ع) آنجا نماز میخواندند
رفت و روبروی نمازگزاران
تا میتوانست به ایشان
دشنام داد⚡
امام (ع) در برابر
دشنامهای او، تنها سکوت کردند و
از مسجد خارج شدند
شب که فرا رسید،
🔆 امام سجاد (ع) به دیدار او رفتند؛
درب خانه را که باز کرد، به او فرمودند:
«ای برادر، اگر سخنانی که به من گفتی،
درست بود، خدا مرا ببخشید؛ و اگر دشنام
و تهمت بود، خدا تو را ببخشد...» 🍀
بعد با او خداحافظی کردند و
از آن محل خارج شدند
مرد که این برخورد زیبای
🌸 امام سجاد (ع) را دید، به دنبال
ایشان رفت، امام (ع) را در بغل گرفت و
با گریه و اشک قول داد
دیگر سخنان زشت به زبان نیاورَد
امام (ع)،
با لبخندی محبّتآمیز
به او نگاه کردند و فرمودند:
«ای مرد، حالا که از کار خود پشیمان
شدی، من هم تو را بخشیدم . . . 💚💜
برگرفته از کتاب «قصههای تربیتی چهارده معصوم». محمد رضا اکبری
دخترونه حرم رضوی
@misagh_group_110
👈 دوستانت رو هم به جمع میثاق دعوت کن ... 🌸🌸
💌 #یه_داستان_قشنگ #حتتما_بخونین
نسیم خنکی لابلای شاخههای
درختان باغ میوزید و
برگها را تکان میداد ...
گنجشکان از روی شاخهها
💤 میپریدند و آواز میخواندند.
سلیمان، کنار یک درخت،
🌸 نزد امام رضا (ع)
نشسته بود و به
صحبتهای ایشان گوش میداد
یکدفعه، امام (ع)
سخن خود را قطع کردند و به
سلیمان گفتند:
🍀 آن درخت را ببین...
سلیمان گفت: بله، آن گنجشک
چه سر و صدایی راه انداخته است...
امام (ع) فرمودند:
میدانی این گنجشک چه میگوید؟
سلیمان گفت: نه...
🔆 امام (ع) فرمودند:
او از ما کمک میخواهد؛
میگوید که ماری نزدیک لانهاش
رفته و میخواهد بچههایش را بخورد...
سلیمان دستپاچه شد...
از امام (ع) اجازه گرفت و
با شتاب، سمت درخت رفت؛
🐍مار، روی دیوار
پیچ و تاب میخورد و
صدای بچه گنجشکها بلند شده بود
سلیمان، با عصایی
که از امام (ع) گرفته بود،
جلو رفت و گنجشکها را نجات داد
🕊 گنجشکِ مادر،
از بالای سر سلیمان پرواز کرد
و در لانه، کنار جوجههایش نشست؛
صدای شادی گنجشکها، انگار
صدای تشکر از امام (ع) بود...
#امام_حتی_زبان_پرندگان_را_هم_میدانستند 💚💜
@misagh_group_110
💌 #یه_داستان_قشنگ
حمزه
در شهری دور زندگی میکرد؛
او مثل هر شب، قبل از اینکه بخوابد
دستهایش را به سمت آسمان
برد و دعا کرد:
💜 خدایا، آرزو دارم امام را از
نزدیک ببینم... دعایم را مستجاب کن...
🔆 صبح که از خواب بیدار شد،
با عجله کفشهایش را پوشید؛ بعد
به بیرون دوید و به همسایهها
گفت:
من خواب دیدهام که
امام (ع) به خانهی من آمدهاند...
همسایهها خندیدند و گفتند:
حمزه! چه خواب عجیبی دیدهای!
چطور ممکن است امام به
خانهات بیایند؟! 🍁
آن روز، امام رضا (ع) که
🍀 به سمت خراسان در حرکت
بودند، به شهر آنها رسیدند؛ مردم
به طرف کاروان دویدند و
هرکس، امام را
به خانه خود دعوت میکرد
امام (ع) با مهربانی فرمودند:
🐪 هرجا شتر توقف کند
ما همانجا میرویم ...
آن روز، وقتی
شتر، جلوی در خانهی
❣حمزه ایستاد، همه به او
غبطه میخوردند و
میگفتند:
خوش به حالت که
خوابت حقیقت داشت و
امروز، #به_آرزویت_رسیدی . . . 🌸🍃
📗 مشق خوب. تولیدات فرهنگی حرم امام رضا
@misagh_group_110
👈 دوستانت رو هم به جمع ما دعوت کن ...
💌 #یه_داستان_قشنگ
هارون داشت از
مسجد الحرام بیرون میآمد
🔆 که امام رضا(ع)
به او
اشاره کردند و فرمودند:
«چقدر خانههای ما، دور و
همسایگیمان نزدیک است...
ای توس
ای توس
ای توس
🌿 بزودی من و او را
همسایهی همدیگر خواهی دید»
🌸 مدت زیادی نگذشت که
امام رضا(ع)
برای سفری طولانی
راهی ایـران شدند و
در توس، مردم، گوشهای از
علم امام(ع) نسبت به اتفاقات را دیدند . . . 💚💜
عکس: ج. بهنام
❣ @misagh_group_110
🦋👈 دوستانت رو هم دعوت کن ...