eitaa logo
مجهولات
324 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
830 ویدیو
23 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از •°|روایتگر فروغ|°•
رشته مهندسی عمران دانشگاه تهران رشته مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تهران پ.ن کیبوردم یه نفوذی از رشته‌ی ریاضیِ.
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید اعع چرا برا من هیچ رشته‌ای نمیاااره/: فقط دانشگاه میاره دانشگاه علوم پزشکی ایران دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید رشته مهندسی معماری دانشگاه باهنر رشته مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف رشته مهندسی عمران دانشگاه آزاد اسلامی رشته مهندسی مکانیک دانشگاه امیرکبیر
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید رشته های علوم پزشکی دانشگاه فرهنگیان 😂
🤣
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
ولی جدا همون مقدار که برونگرای منزوی بودن سخته، درونگرای اجتماعی بودنم سخته فرکزمپل تو‌ جمع قرار میگیری و اندازه ظرفیت یک سالت گرم می‌گیری و حرف میزنی و شوت بازی در میاری و وقتی برگشتی خونه ورژن درونگرات تازه فرصت حمله پیدا می‌کنه و اورثینک اورثینک اورثینک
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_پنجاه و چهارم: میراث خاله با یکی از نیروهای خدماتی بیمارستان هماهنگ کرده ب
و پنجم: دستخط تمام وجودم می لرزید ... ساکی که بیشتر از 20 سال درش بسته مونده بود ... رفتم دوباره وضو گرفتم ... وسایل شهید بود ... دو دست پیراهن قدیمی ... که بوی خاک کهنه گرفته بود ... اما هنوز سالم مونده بود ... و روی اونها ... یه قرآن و مفاتیح جیبی ... با یه دفتر ... تا اون موقع دستخطی از پدربزرگم ندیده بودم ... بازش که کردم ... تازه فهمیدم چرا مادربزرگ گفت باید به یکی می دادم که قدرش رو بدونه ... کل دفتر، برنامه عبادی و تهذیبی بود ... از ذکرهای ساده ... تا برنامه دعا، عبادت، نماز شب و نماز غفیله ... ریز ریز همه اش رو شرح داده بود ... حتی دعاهای مختلف ... چشم هام برق می زد و محو دفتر بودم ... که بی بی صدام کرد ... - غیر از اون ساک ... اینم مال تو ... و دستش رو جلو آورد و تسبیحش رو گذاشت توی دستم ... - این رو از حج برام آورده بود ... طواف داده و متبرکه ... می گفت کربلا که آزاد بشه ... اونجا هم واست تبرکش می کنم ... خم شدم و دست بی بی رو بوسیدم ... دلم ریخت ... تازه به خودم اومدم و حواسم جمع شد ... داره وصیت می کنه ... گریه ام گرفته بود ... - بی بی جان ... این حرف ها چیه؟ ... دلت میاد حرف از جدایی میزنی؟ ... - مرگ حقه پسرم ... خدا رو شکر که بی خبر سراغم نیومد... امان از روزی که مرگ بی خبر بیاد و فرصت توبه و جبران رو از آدم بگیره ... دیگه آب و غذا هم نمی تونست بخوره ... سرم هم توی دستش نمی موند ... می نشستم بالای سرش ... و قطره قطره آب رو می ریختم توی دهنش ... لب هاش رو تر می کردم ... اما بازم دهانش خشک خشک بود ... @mjholat
-انتظار امید است-