مجهولات
زیست گیاهی اگر فقط یه زیبایی داشته باشه همین بخش تهیه هوباریومهای گیاهیه🥲✨
اگر بعدا خورد نشه میشه با این روش
یه نامه خیلی خفن ساخت
برای کنار هدیه<( ̄︶ ̄)>
مجهولات
اگر بعدا خورد نشه میشه با این روش یه نامه خیلی خفن ساخت برای کنار هدیه<( ̄︶ ̄)>
من روشو با جلد چسبی شفاف پوشوندم، اینطور دیگه اتفاقی براش نمیافته
برای نامه ام میشه اینکار کرد، نامه رو نوشت، نمونه رو چسبوند، بعد روش چسب زد👌
مجهولات
📪 پیام جدید سلام تاویل خانم صبحت بخیر میگم، این چیزی که گفتی(عسل و اینا) برای صورتم کاربرد داره؟😂
سلام تاویل خوبی
لینک ناشناست برام باز نمیشه
برای پیام اون دوستمون که گفته بود عسلو میشه به پوست بزنیم یا نه
من اینکارو میکردم و واااقعا فوق العاده بود هم برای سفید شدن هم برای نرمولی شدن و خوب شدن جوشا
اینجوری که عسلو با دارچین قاطی میکردم میزدم بیست دقیقه میموند بعد میشستم با اینکه گرمه اما واقعااا خوب بود منم تعجب کرده بودم
اینم بچهها گفتن👆🤍
کاش اگر قویام هستیم، اونقدر قوی باشیم که حلش کنیم. این مقدار قوی بودن که نه درست میشه نه تموم، بلکه فقط دووم میاری واقعا فرساینده است...
شقایق گفت با خنده
نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش
حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی
نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز
نشان عشق و شیدایی
یكي از روزهایی که...
زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت
تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده
تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته
به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش
افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
ویک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید
شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا
با ریشه از خاکم جداکردو
به ره افتاد...
و او می رفت و...
من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش
زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش
تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت
گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد
که وای من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را
چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن...
تمام هست او بودم
دلم می سوخت
اما راه پایان کو؟
نه حتی آب
نسیمی در بیابان کو؟
و دیگر داشت در دستش
تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد
کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را
با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما! آه!!
صدای قلب او گویی
جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را
پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود
با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم؟!
به جای آب خونش را
به من می دادو
بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
- فریبا شش بلوکی
دارم آخرین روز ۱۹ سالگی -دهه دوم زندگیم- رو زندگی میکنم:)
و مصادف شد با آخرین جلسه کلاس ادبیات
آخرم نشد با استاد گرم بگیرم و بهش بگم شعر میگم، اما با زینب سلفی انداختیم و یه خداحافظی در خور داشتیم🤝