رد پای جنون را در خود حس میکنم، مثلا وقتهایی که حتی در صد فرسخی من هم نیستی، بوی عطرت در مشامم میپیچد.
مثلاً لا به لای فرمول های فیزیک و صفحات ریاضی هم تو را میبینم که باز داری به من میخندی.
تو را توی مدرسه، لا به لای گلهای رز کاشته شده در حیاط میبینم که ایستاده ای و شاخه ای از آنها را کندهای و به سمت من گرفتهای و میگویی: تقدیم به شما.
حتی وقتهایی که در این شهر نیستی هم تو را میبینم که داری منت به سر قالی اتاقم میگذاری و روی آن قدم میزنی و موهایت را رو به روی آینهام پیچوتاب میدهی.
رد پای جنون را در روح زخمیام میبینم که دستت را میگیرم و همراهت با آهنگ مورد علاقهات میرقصم.
جنون را در خودم حس میکنم هنگامی که در خیالم موهایم را از روی صورتم کنار میزنی و میگویی: عاشق مدل و رنگ موهاتم!
آری... من رسماً مرز جنون را رد کردهام و در آن سوی مرزهای دیوانگی در حال زیستنم...
اما این مهم نیست، مهم این است که حتی آن سوی مرزها هم باز به یاد تو هستم :)
مخمور.
بچها امروز خیلی سینگلی بهم فشار آورده بود تصمیم گرفتم برم حرم، تا وارد شدم یهو یه خانومه ای اومد جلو
دوباره امروز رفتم و یه عروس دامادی بودن که یه نفر هم داشت ازشون عکس میگرفت ، حالا هرجا من میرفتم فرار کنم تا نبینمشون اون کسی که ازشون عکس میگرفت اینجوری بود که: بچها حالا بیاین اینجا. و من فرار میکردم. باز میومدن اونجایی که من میرفتم و دختره میگفت: بچها بیاین اینور🦖🦖🦖
اون دختری که چشم کل پسرای فامیل و پسرای دوروبرش روشه، دیوونهی یه پسر دیوونهتر از خودش شده...