مخمور.
بچها امروز خیلی سینگلی بهم فشار آورده بود تصمیم گرفتم برم حرم، تا وارد شدم یهو یه خانومه ای اومد جلو
دوباره امروز رفتم و یه عروس دامادی بودن که یه نفر هم داشت ازشون عکس میگرفت ، حالا هرجا من میرفتم فرار کنم تا نبینمشون اون کسی که ازشون عکس میگرفت اینجوری بود که: بچها حالا بیاین اینجا. و من فرار میکردم. باز میومدن اونجایی که من میرفتم و دختره میگفت: بچها بیاین اینور🦖🦖🦖
اون دختری که چشم کل پسرای فامیل و پسرای دوروبرش روشه، دیوونهی یه پسر دیوونهتر از خودش شده...