eitaa logo
🌹شهیدانه 🌹
103 دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
2هزار ویدیو
10 فایل
زنده نگه داشتن نام و یادشهدا کمتراز شهادت نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🕊 💐همسر شهید نقل میکنند:شهید آقادادی به گفته خودشان از۱۵سالگی با تاکید پدر مرحومش،نماز📿شب می‌خواند و به یاد ندارم نماز شبش ترک شده باشد. تاکید بسیار به نماز جماعت و نماز اول وقت داشت و اگر از سرِ کار به خانه می‌آمد و در بین راه اذان می‌شد،به سرعت به نزدیک‌ترین مسجد می‌رفت و نماز اول وقتش را می‌خواند. 🌷حسین‌آقا زیارت عاشورای بعد از نماز صبحش را هیچگاه فراموش نمی‌کرد و به خاطر می‌آورم که اگر فرصت کمی برای قرائت زیارت عاشورا داشت در مسیر رفتن به سرکار، زیارت عاشورای امام حسین علیه‌السلام،دعای عهد و زیارت امام زمان عَجَّلَ‌الله‌تعالی‌فرجهُ‌الشریف را می‌خواند.همسرم تاکید می‌کرد که باید هر صبح تجدید میثاقمان با امام زمان را انجام دهیم. 🌹 🕊
🥀🕊 🌾همسر شهید نقل می‌کنند:زندگی‌مان را خیلی ساده شروع کردیم؛ساده اما پُر از عشقی خالص؛خالص از این جهت که هیچوقت بیش از آنچه بودیم،از هم توقع نداشتیم. 💐شهید حمید به شدت معتقد به مسائل معنوی بود و در ایام محرم و صفر خودش را وقفِ هیئت می‌کرد.سرشار از معرفت و جوانمردی بود و در سنّ کم دست خیرش بیش از بیش بود. 🌷آقا نادر ید طولایی در دست‌گیری از مردم داشت و حتی در روزهایی که شاید از پیش برای تفریح بچه‌ها قرار می گذاشتیم اما موردی پیش می‌آمد،ابتدا به مردم کمک می‌کرد، این عمل او به منظور بی‌توجهی به من و فرزندانم نبود بلکه واقعاً با اعتقاد به دست‌گیری از برادران و خواهران دینی‌اش این کار را انجام می‌داد و بعد با شرح واقعه من را آرام می‌کرد. 🌷رنج فـراق هـست و امید وصـــال نیست این « هـست و نیست » ڪاش ڪہ زیر و زبر شود . . .🌷 🌹 🕊
🥀🕊 📿نماز اول وقت به ویژه نماز صبح و حجاب بسیار برایشان اهمیت داشت.به من می‌گفت:"هرگز نگذار نماز صبحت قضا شود.بدان اگر روزی نماز صبحت قضا شد آن روز دیگر برای تو روز نیست." تاکید زیادی به حفظ حجاب داشتند. روزی با هم برای خرید به مرکز شهر رفتیم. در آنجا چند خانم که حجاب درستی نداشتند از کنار ما عبور کردند.حبیب گفت: هرگز انسان بدحجاب با پوشش نامتعارف چه مرد و چه زن انسان‌های بدی نیستند و طینت پاکی دارند اما مشکل اینجاست که آنها فقط دچار غفلت شده‌اند نگذار تو را غفلت بگیرد. 💐همینطور که میدانید ما آپارتمان‌نشین هستیم و رعایت حق همسایگی برای حبیب بسیارمهم بود و همیشه صدای تلویزیون را کم می‌کرد و می‌گفت هرگز نباید آرامش همسایه را بر هم بزنیم. ✍به نقل از:همسر شهید 🌹 🕊
🥀🕊 💐همسر شهید نقل می‌کند:آقا سیدجواد همیشه در کار خیر پیش‌قدم بود و در واسطه‌گری ازدواج پیش‌قدم‌تر.هر کس قصد ازدواج می‌کرد، اول به سراغ«سید جواد» می‌رفت؛آن‌قدر که در مدت یکسال نامزدی خودش،بیش از پنجاه مراسم نامزدی به‌واسطه او به انجام رسیده بود. بعد از شهادتش هم این رسم دیرینه‌اش ادامه دارد و خیلی‌ها از حاجت‌روایی‌شان به واسطه شهید حسن‌زاده گفته‌اند. 🌷او درسوریه با نام«سید رستم» معروف بود.قدّ رشید و هیکل ورزیده‌ای داشت؛تا جایی که دوستانش به شوخی به او می‌گفتند:«سعی کن توی کانال و به حالت خمیده و درازکشیده حرکت کنی که داعش تو را نبیند.» 🌹 🕊
🥀🕊 💐ایشون قبل از ازدواج هم یکبار دیگه به سوریه اعزام شده بودند وبه مدت سه ماه افتخار نوکری بی بی جان را داشتند. 🌾بعداز گذشت مدتی از برگشت ایشون، بایکی از دوستانشون دیدار داشتند. میگفتند:من از ایشون که سید بوده اند خواستم دعاکنن تادوباره من برای دفاع ازحرم عمه جان سادات اعزام بشم. 🥀دوست ایشان درجواب گفتند:دعا نمیکنم که بری دعا میکنم محرم بی بی جان بشی تاطعم شیرین دفاع رواونجا درک کنی بعدبری.شهید به من گفتند: دعای ایشان مستجاب شد ومحرم عمه جان سادات شدم والان بااااید برم.و شروع کردند به خواندن نوحه خوانی حاج آقای سیدرضا نریمانی"منم باید برم آره برم سرم بره نزارم هیچ حرومی طرف حرم بره..." 🍃از این قضیه گذشت تا اینکه این دفعه اعزام شدند.از بعد از ازدواجمون اولین بار بودکه اعزام شدند و رفتند. بعد از اعزام یه روز که با من تماس گرفتند، گفتند این دفعه چقدر دفاع از حرمین داره بهم میچسبه.خیییلی خوشحال بود. گفت:چقدر خوبه که این دفعه محرم عمه جان ساداتم. ✏️راوی:(همسر شهید) 🥀 🕊
🥀🕊 🌾برادر شهید نقل می‌کنند:همیشه دنبال این بود که مشکلات مردم را حل کند و به دنبال رفع مشکلات مردم بود.خداوند در وجودش نیرویی قرار داده بود که به دیگران خیر برساند. نام«خیرالله»واقعاً زیبنده شهید بود. 💐تازه بعد از شهادتش متوجه کارهایش شدیم.مثلاً یک روز فرزند شهیدی سر مزارش آمد و خیلی بی‌تابی می‌کرد.دلیل بی‌تابی‌اش را که پرسیدم گفت شما نمی‌دانید ایشان ۱۱ خانه برای روستائیان نیازمندان ساخته بود.گروهی داشتند و با افرادی که تمکّن مالی داشتند،کار می‌کرد.خودش یک حقوق پاسداری داشت و افراد توانمند را می‌شناخت و با هم کار می‌کردند.او جزو خیّرین بود. 💐آتش هجـرِ تو با اشڪ روان بنشانیم سوزِ دل را بہ جز این ؛ مایه ی تسڪینی نیست ... 🕊 🥀یادگار و جانباز دفاع‌مقدس سومین شهید مدافع‌حرم زنجان شهادت:بوکمال سوریه۱۳۹۶🕊 🌹 🕊
🌷🕊 🌴پدر شهید نقل می‌کند:در یکی از عملیات های مهم برای مقابله با تروریست‌ ها اگر ستّار حضور نداشت، بدون تردید یکی از حسّاس‌ترین شهرهای سوریه سقوط می‌کرد و تبعات آن بسیار سنگین می‌بود. 🌾یکی دیگر از کارهای شهید عباسی این است که یکی از ژنرالهای عراق به او می‌گوید«شما به ما بپیوندید و هر مقام و درجه و پولی بخواهید،به شما می‌دهیم که پیش ما باشید و به بچه‌های ما آموزش دهید»! 💐ستّار هم با بصیرتی عمیق در قبال این پیشنهاد می‌گوید«اگر تمام جهان را به من بدهید،یک وجب از خاک ایران را به تمام جهان نمی‌دهم؛در ضمن من سرباز آقای خامنه‌ای هستم و جز در این لباس نمی توانم خدمت کنم؛چرا که همه‌ی ایمان و توانایی من در سربازی برای ولایت فقیه است.» 🌷سردار شهید قاسم سلیمانی هم که این را می‌شنود،ستّار را می‌بوسد و با شوخی می‌پرسد«چرا نرفتی؟»ستّار می‌گوید:«چطور بروم؟من ایرانی هستم، سرباز ولایت و رهبر هستم.»سردار نیز ستّار را تشویق می‌کند. 🌹 🕊
🥀🕊 🌾برادر شهید نقل می‌کنند:اصغر همیشه به فکر رفتن به سوریه بود.دغدغه عجیبی برای اعزام داشت.یک روز سبد پرتقالی از باغ چیده بود،بین همسایگان پخش می‌کرد و می‌گفت:بخورید!این شیرینی شهادت من است؛چون چیزی نمانده که عازم سوریه شوم. 🌴اصغر خیلی به من اصرار می‌کرد تا اجازه رفتن به او بدهم.شرایط زندگی مناسبی نداشتیم؛با بودنِ پدر پیر و بچه‌های قد و نیم‌قد اصغر.برای منصرف‌ کردن او دائم می‌گفتم از خانواده‌ی ما، محمد،برادر دیگرمان در کربلای۵خودش را تقدیم انقلاب اسلامی کرده و از ما دیگر کافیست اما گوش او بدهکار نبود. اصغر آنقدر اشتیاق داشت که ماه‌ها قبل ثبت‌نام کرده بود. 💐روز اعزام فرا رسید.اتوبوس‌ها برای سوارکردن رزمندگان آمده بودند.مانع سوارشدن اصغر شدم اما بعد از حرکت اتوبوس‌ها با موتور سیکلت دنبال‌شان رفته بود. کمی آنطرف‌تر سوار شد تا از قافله عقب نماند. 🌷وقتی می‌خواست از تهران به سمت سوریه حرکت کند،تنها یک پیامک زد: "حلالم کنید،خداحافظ!من عازم میعادگاه عاشقان شدم". 🌹 🕊
‍ ‍ 🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹 🥀🕊 ✍هر وقت حمید آقا از هیئت برمےگشت من و مادرش میگفتیم ڪمـتر سینه بزن سینه ات درد میگیره. 💐ولی به مامانش لبخند میزد و مےگفت آخه مامان سینه زنی خیلی خوبه. 🏴بعد ڪه میرفتیم منزل به من میگفتن شما نگو سینه نزن!من بهت قول میدم این سینه ڪه براے اباعبدالله سینه زده روی آتیش جهنم رو نمیبینه. 🌷بعد شهادت وقتی رفتم معراج شهدا تعجب ڪردم. 🌹آقا حمید دست ها و پاهاش و شکمش و سمت چپ صورتش پر بود از ترکش های ریز و درشت ڪه باعث شده بود مثل حضرت ابالفضل العباس(ع) به شهادت برسه. 🕊ولی تنهـا جایی که سالم بود سینه اش بود.وقتی دیدم یاد حرفش افتادم دستم رو روی سینه اش گذاشتم ببینم قلبش میزنه،ولی💔 🥀قفسه سینه اش سالم سالم بود در حالی ڪه ڪل بدنش دچار جـراحـت هاے شدید بود.اربا اربا بود. ✍راوی:همسر شهید 🌹 🕊
🌷🕊 💐من وشهیدذکریا خیلی باهم صمیمی بودیم به خاطرهمین اگه میخواستیم جایی بریم باهم میرفتیم.پدر یکی از همکارامون که خونشون تویکی از روستاهاے شهرستان الموت بود فوت کرده بود وسنگ قبر پدرشو تو قزوین سفارش داده بود.همکارمون بخاطر اینکه شهیدذکریا وانت داشت،به ذکریا گفته بود که سنگ قبرو ببره.قرار بر این شد که من وذکریا باهم سنگ قبرو ببریم این شهیدبزرگوار به قدری به دوستان و همکاراش ارزش قائل بود که باوجود اصرار همکارمون بخاطرحمل سنگ قبر حتی کوچکترین هزینه اےقبول نکرد و گفت رفاقت به درد همین روزا میخوره. 🥀موقع برگشتن باشهید ذکریا کنار درختی که بین مسیرمون بود نگه داشتیم براےاستراحت،من از ذکریا پرسیدم که آیا دوست دارےشهید بشی،  براےچندمین بار بود که میپرسیدم شهید ذکریادرجوابم گفت:مگه میشه دوست نداشته باشم،کی ازشهادت بدش میاد، من آرزومه که شهید بشم،اماشهادت دل میخواد،لیاقت میخواد.بعداز شهادتش ثابت کرد که هم دل داشت هم لیاقت و به آرزوش که شهادت بود رسید. ✍به نقل از:دوست شهید 🌹 🕊
🥀🕊 🍃بسیار اهل بازےکردن با بچه‌ها بود؛ دخترمان فاطمه وابستگی زیادےبه پدرش داشت وزمانی که همسرم به شهادت رسید،۹ساله بود. 🌾در عین حال اگر اشتباه بچه‌ها را می‌دید براحتی از آن نمی‌گذشت؛مثلا یکبار بچه‌ها چیزےاز پدرشان خواستند اما ایشان قبول نکرد وبا اینکه خودش هم ناراحت بود ولی این‌کار را به صلاح بچه‌ها میدانست،محبتش به بچه‌ها باعث نمیشد از خطاهاےآنان براحتی بگذرد و این از ویژگیهای خوب اخلاقی‌ اش بود. 🎋خصوصیت دیگرش دل بزرگ،صاف و ساده‌اش بود؛همکارانش میگویند نماز اول وقتش رابه هیچ عنوان ترک نمیکرد. 📿سرنماز حالت خاصی داشت ودر قنوت دستش را طورےبالا می‌آورد که به شوخی میگفتم همه چیز را برای خودتان میخواهید!!میگفت خدا فرموده همه چیز را از من بخواهید. 🌷روے بیت‌المال خیلی حساس بود؛مدتی در محل کار مسئول خرید شده‌بود؛ جالب اینجاست براےخرید وسایل سرکار همه تلاشش را میکرد که کمترین پول بیت‌المال را خرج کند اما برای وسایل منزل اینطور حساس نبود. ✏️راوی:همسر شهید 🌹 🕊
🥀🕊 🌹پدر شهید نقل می کند:پسرم علی آقا در عملیاتی که در منطقه خالدیه خان‌طومان انجام گرفته بود به شهادت رسید و همان جا مفقود شد. آن طور که به ما گفتند پیکرش را در همان منطقه خالدیه تفحص کرده بودند.در آن عملیات علی به همراه تعدادی از نیرو‌های سوری و مجاهدان عراقی و شهید سعید انصاری عازم مأموریت می‌شوند. انصاری زودتر به شهادت می‌رسد. بعد علی و تعداد دیگری از نیرو‌ها در برابر دشمن ایستادگی می‌کنند. اما مهمات‌شان تمام می‌شود. یکی از بچه‌های سپاه خوزستان کنار علی بود که می‌رود مهمات بیاورد. اما این فرآیند رفتن و بازگشت طول می‌کشد.😭 🥀در این زمان علی از پشت بیسیم می‌گوید که اگر مهمات زودتر برسد این دشمنانی که رو‌به‌روی ما هستند چیزی نیستند و می‌توانیم از پس شان برآییم. کمی بعد علی مجروح می‌شود. حالا تیر به پایش خورده بود یا جای دیگری نمی‌دانیم. خودش از بیسیم اعلام می‌کند که مجروح شده است. بعد می‌گوید: کاملاً محاصره شده‌ایم و کار به جایی رسیده که اگر مهمات هم برسد، دیگر فایده‌ای ندارد. این‌ها آخرین مکالمات علی پشت بیسیم بود. بعد مفقود می‌شود و حالا هم که بعد از هشت سال پیکرش بازگشته است.😭