یه جا هم زانوهاشو بغل گرفت، ماااااات و مبهوت و محزووووووووون و دلشکسته خطاب به سر حسینش نگاه کرد و گفت:👇
داداش
سرت پُر خاک و خاکستر....
بگو دیشب کجا بودی؟؟
گمانم بوده ای دیشب به پیش مادرِ زینب...
مبتلا...
داداش سرت پُر خاک و خاکستر.... بگو دیشب کجا بودی؟؟ گمانم بوده ای دیشب به پیش مادرِ زینب...
حسینِ عزیزِ من
آره داداش...
تو هم سوختن رو از مادرمون به ارث بردی ...😭😭
مبتلا...
حسینِ عزیزِ من آره داداش... تو هم سوختن رو از مادرمون به ارث بردی ...😭😭
مادر بین در و دیوار
اما تو توی تنور خونه ی خولی...😭😭
حسیــــــــــــــــــــــــــــــــن!
میشه به دل زینب رحم کنی؟
آخه
با جگر زینبت، شاه چهها کردهای...
بر سر نی رفته و زلف رها کرده ای😭
مبتلا...
حسیــــــــــــــــــــــــــــــــن! میشه به دل زینب رحم کنی؟ آخه با جگر زینبت، شاه چهها کردهای.
هی نگاه میکنه بالای نیزه، سر داداششو میبینه و میگه:
میوزد باد و گیسوانت قرار زینب برد
چوب آن نیزه دار ظالم به روی قلبم خورد...😭😭
یه جا مَقتَل خوندم میگفت :
والرُمحُ تَلعَبُ برأسِهِ یَمینا و شِمالا...
یعنی نیزه دارِ حامل سرِ آقا، با نیزهش بازی میکرد و نیزهشو هییییی سمت چپ و راست حرکت میداد...😭😭😭😭
مبتلا...
یه جا مَقتَل خوندم میگفت : والرُمحُ تَلعَبُ برأسِهِ یَمینا و شِمالا... یعنی نیزه دارِ حامل سرِ آقا،
زینب هی نگاه میکنه و خودشو هماهنگ با حرکتهای نیزه خم و راست میکنه و "با اضطراااااب" میگه:
مواظببب باش
مـُ مـُ مـــُممممواظب باش😭
تورو خددددا مواظب باش سر حسینِ من نیفته زمین😭😭😭😭
دختر علیـــــــــــــــــــــــــــه
کوووووه صبره
وارث علم و هیبت و شجاعت باباشه این زن...
لب از لب چون به هنگام سخن وا میکند زینب
سر بازار شام و کوفه "غوغاااااااا"میکند زینب