تقریباً سه سال پس از این شكست سنگین به تهران سفر كرده بودم، روز "سیزده بدر" دوستان مرا برای گردش به باغی واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطری شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابی جانكاه مرا میفرسود، تشویشی بنیان كن به سینهام چنگ انداخته و قلبم را میفشرد، از یاران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتی زیر درختی، تنها نشستم و به یاد گذشتههای شورآفرین تهران "اشك ریختم" ، پر از اشتیاق سرودن بودم، ناگهان توپ پلاستیكی صورتی رنگی به پهلویم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركی بسیار زیبا و شیرین با لباسهای رنگین در برابرم ایستاده بود و با تردید به من و توپ مینگریست، نمیتوانست جلو بیاید و توپش را بردارد، شاید از "ظاهر ژولیدهام" میترسید، توپ را برداشتم و با مهربانی صدایش كردم، لبخند شیرینی زد، جلو آمد دستی به موهایش كشیدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دوید.
با نگاه تعقیبش كردم تا به نزدیك پدر و "مادرش" رسید و خود را سراسیمه در آغوش مادر انداخت.
👇👇
😔😔
وای...
ناگهان سرم گیج رفت...
احساس كردم بین زمین و آسمان دیگر فاصلهای نیست...
"او بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود... "
عشق از دست رفته من...
همراه با شوهر و فرزندش...!
آری، او بود...
كسی كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكامیش، مرزهای شكیباییم را ویران ساخت و این غزل را در آن روز در باغ سرودم:
👇👇
مبتلا...
و اما غزل👇 یار و همسر نگرفتم که "گرو بودسرم" تو شدی مادر و من با همه پیری، پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم ...
مبتلا...
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم ...
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم...
مبتلا...
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم...
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم...
مبتلا...
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم...
👌
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم...
مبتلا...
👌 پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم...
😔
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید،که "بی سیم و زرم"
مبتلا...
😔 عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر عجبا هیچ نیرزید،که "بی سیم و زرم"
هنرم کاش گره بندِ زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
مبتلا...
هنرم کاش گره بندِ زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
مبتلا...
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
😍
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از "کوچه معشوقهی"خود می گذرم