eitaa logo
مدافعان حجابیم
225 دنبال‌کننده
260 عکس
250 ویدیو
1 فایل
ـ﷽ـ🌱 〖خداوندگار‌م؛ رحمتِ‌تو ،💜 بیشتر‌از‌آرزوهایِ‌کوچکِ‌منھ'〗 • • • "✿ • •
مشاهده در ایتا
دانلود
مدافعان حجابیم
🍃🌺 🌺 بھ نام خداے روزے دهنده✨ رمان آنلاین #ریحانه_شو #قسمت‌58 وا رفتم... پاهایم لرزید، دستم را به
🍃🌺 🌺 بھ نام خداے روزے دهنده✨ رمان آنلاین ...سروصدای داخل خانه روی اعصابم بود! کمی اینطرف و آنطرف رفتم تا بتوانم بازهم بخوابم بالشت را روی گوشم فشار دادم.. اما فایده ای نداشت.. با گوشه چشمم ساعت روی موبایلم را چک کردم.. ساعت 10 صبح بود!!! من چقدر خوابیدم؟! با عجله بلند شدم و روسری سر کردم و رفتم داخل پذیرایی.. باید میفهمیدم سر و صداها برای چیست؟! جلوی ورودی پذیرایی ازسمت اتاق ایستادم و نگاهی انداختم.. این زن کیست کنار زهرا و ملیحه نشسته؟! اینجا چه میکنند؟! نزدیک تر رفتم و با همان حالت متعجب و خوابآلودم آهسته سلام کردم.. همه نگاه ها به سمت من برگشت.. آن زن بلند شد و آمد سمت من آغوشش را باز کرد و گفت: _سلام دختر قشنگم..سلام عروس گلم. چقدر خوشحالم میبینمت. پس ... پس این زن همان مامان نرگس، مادر حسین است! سریع اشکم درآمد و رو به او مظلومانه گفتم: _حسین کجاست؟! _میاد قربونت برم فقط صبر کن.. منم مثل تو چشم به راه اومدنشم. یه جشن عروسی براتون بگیرم وقتی بیاد...دهن همه وا بمونه! گریه ام بند نمی آمد.. بغلش کردم و با هق هق گفتم: _کاش بیااااد.. الان..الان زوده بره.. اون .. قول داد...برمیگرده ...و ..منو خوشبخت کنه... مادرش هم با شنیدن اینها بامن گریه کرد.. ملیحه و زهرا آمدند و از ما خواستند بنشینیم و آرام باشیم.. ملیحه_سمیراجون وقتی قول داده پس میاد نگران نباش. آقاحسین ازاوناش نیستا.. حرفش حرفه. پس بیخودی چشمای نازت رو اذیت نکن بعدا که آقا حسین برگشت اینارو همینجوری خوشگل میخوادها.. وسط گریه هایم خنده ای زدم که دوراز چشم مادر حسین نماند و سریع مرا درآغوش گرفت و بوسه ای روانه ی گونه ام کرد.. بعد از چند دقیقه سکوت رو به مامان نرگس گفتم: _ من و زهرا و ملیحه و بچه ها آخرهفته میریم مشهد. شما باهامون نمیاید؟! _اتفاقا منم هستم دخترم. میخوام یه کاری کنم که یه عالمه بهت خوش بگذره. لبخندی زدم و تشکر کردم. جمله ای که زهرا گفت مرا بیشتر از هرچیزی در این وضعیت خوشحال کرد: _سمیرا احتمالا زودتر بریم مشهد.. مثلا دوشنبه اینا.. ذوق زده گفتم: _واقعاااا؟! چه خبر خوبی.. همگی لبخند زدند و خوب بودن خبر را تایید کردند.. مادرم لیوان های چای را آورد و من هم شروع به پذیرایی کردم. در حین پذیرایی بودم که آیفون خانه به صدا درآمد.. کیست این وقت صبح؟! مادرم رفت تا ببیند کیست.. اما در را باز نکرد! چادر سر کرد تا برود دم در! با تعحب پرسیدم: _مامان کی بود؟! _الان میام.. و رفت داخل حیاط... مشغول نوشیدن چای بودیم که صدای التماس مامان و ناله هایش از داخل شنیده شد! با تعجب به زهرا و ملیحه و مامان نرگس نگاه کردم! بلند شدم و رفتم پشت در.. خدای من چرا بدبختی دست بردار نیست!؟ ☘☘☘☘☘☘☘☘☘ بھ قلم: پ_ڪاف ❌ 🌺 @chadoram