eitaa logo
دلنوشته های یک طلبه
88.5هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
674 ویدیو
125 فایل
نوشتارها و رمان های محمد رضا حدادپور جهرمی ادمین: @Hadadpour سایت عرضه آثار: www.haddadpour.ir توجه: هر نوع استفاده یا برداشت و کپی و چاپ مستندات داستانی چه به صورت ورد یا پی دی اف و ... و حتی اقتباس برای فیلم‌نامه و تئاتر و امثال ذلک جایز نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم 🔷داستان «بهار خانوم»🔷 ✍️ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی قسمت سیزدهم ساعت حدودا یک ربع به ده صبح بود. زمان برای فرحناز تند تند میگذشت و از قولِ یک هفته ای که به فیروزه خانم داده بود دو سه روز بیشتر باقی نمانده بود. به آزمایشگاه رفت. پیش کسی که فرانک معرفی کرده بود و از اول با او ارتباط گرفته بودند. -نگران نباشید. شما سفارش شده فرانک خانم هستید. اما روالش باید طی بشه. حداقل سی یا سی و پنج روز زمان میبره. البته برای بقیه دو ماه طول میکشه. -من باید زودتر تکلیفم روشن بشه. حرف شما رو میفهمم اما نگرانم. به این مدرک نیاز دارم. باید یه چیزی تو دستم باشه تا بتونم پا پیش بذارم. -میفهمم. اتفاقا خودشون هم تماس گرفتن و اصرار داشتن که زودتر نتیجه آزمایشو بدونن! -خودشون؟ خودشون کی‌اَن؟! -همون خانمی که اومد آزمایش داد دیگه. -آهان. فیروزه خانم؟ آخی. طفلی. -آره. بازم چشم. به من دو سه هفته فرصت بدید. میگم پرونده شما را بذارن در اولیت. راستی... -جانم! -من فکر نمیکردم بیماری فیروزه خانم اینقدر پیشرفته باشه. -من دارم خودمو میکُشم واسه همین! چون دو سه روز پیش بردمش پیش متخصص و گفت بدنش به دارو حساس شده و دیگه جواب نمیده! -حدس منم همین بود. بیچاره فیروزه خانم. حیفه به خدا! -لطفا به خاطر بچه های یتیمش هم که شده تلاشتونو بکنید که زودتر جواب آزمایشش بیاد. اگه بتونم ثابت کنم که فیروزه خانم مادر اون دو تا دختره، بقیه کاراشو سریع تر انجام میدم و اونم به آرامش کامل میرسه. بعد از آزمایشگاه به خانه خودش و مهرداد رفت. نزدیک ظهر بود. از بس خسته بود، به حمام رفت و دوش گرفت و میخواست استراحت کند اما ترجیح داد که صحبتی که چند روز در ذهنش پخت و پز کرده بود تا به آقاغلام و کبری خانم بگوید، مطرح کند. به خاطر همین، گفت سفره را چیدند و بعد از ناهار، سه نفری با هم گفتگو کردند. فرحناز: «میخوام خوب به حرفام گوش بدید. کسی حرفای منو قطع نکنه. خوب گوش بدید تا زود به نتیجه برسیم! اوکی؟» آقاغلام و کبری خانم به هم نگاه کردند و با تعجب، سرشان را به نشان تایید تکان دادند. فرحناز: «شما خیلی ساله که برای خاندان سلطانی کار کردید. من و مهرداد خیلی به شما دو تا علاقه داریم. به نظرم حقتون هست که یه جای خوب و در اختیار خودتون داشته باشید.» آقاغلام گفت: «داریم که!» فرحناز با تعجب گفت: «باریک الله! جدا؟ نگفته بودین؟ کجاس؟» آقاغلام خیلی جدی جواب داد: «همین جا! مگه اینجا مال ما نیست؟» فرحناز که تازه دوزاریش افتاد خندید و گفت: «اون که بعله! شما صاب خونه این. متعلق به خودتونه.» آقاغلام گفت: «خانم مگه شما خوابتون نمیومد؟» فرحناز بازم خندید و گفت: «شروع شد! قرار شد بذارین من کامل حرفامو بزنم.» آقاغلام گفت: «زدین دیگه! تا تهش خوندم. هستیم. جایی نمیریم.» فرحناز گفت: «ببین آقاغلام! شرایطی برای من پیش اومده که باید تنها باشم. مهرداد هم در جریانه. راستشو بخواین ما داریم دو تا دختر به سرپرستی قبول میکنیم که شرطشون اینه که کسی دیگه جز من و مهرداد و خودشون تو خونه نباشه.» کبری خانم که همان چند دقیقه سکوتش هم خیلی باعث تعجب و خلاف قاعده بود، گلویی صاف کرد و گفت: «خوبه والا! هنوز نیومدن، شرط و شروط میذارن. خدا شانس بده! میبینی غلام؟ میبینی مردم چقدر قُرب و عزت دارن؟» غلام چشم غُره زد و گفت: «لا اله الا الله! آخه زن! تو چرا همه چیو ربطش میدی به من؟ حالا درباره این موضوع، سر فرصت حرف میزنیم.» رو به فرحناز کرد و گفت: «خانم! چیزی که تو این شهر هست دختر و پسر! اصلا چرا دختر؟ دو تا پسر بچه برات پیدا میکنم، نازنین! مودب! که دیگه لازم نباشه منّتِ اون دو تا دختر خانم افاده ای...» فرحناز گفت: «نه به خدا! اصلا افاده ای نیستن! توضیحش مفصله!» ادامه👇 @Mohamadrezahadadpour
غلام گفت: «ما تا شب فرصت داریم. روشنمون کن خانم! قضیه چیه؟» فرحناز که هم خنده اش گرفته بود و هم سرش درد میکرد از خستگی، چشمش را مالاند و گفت: «بچه ها! تو رو خدا اذیتم نکنین! من تا حالا نتونستم با شما دو تا بیشتر از دو دقیقه حرف جدی بزنم. همیشه بحثو بردین به حاشیه!» کبری گفت: «خانم! الهی خودم دورتون بگردم. الهی به حق پنج تن آل عبا این آقاغلام فداتون بشه! از ما خسته شدین؟ از ما دیگه خوشتون نمیاد؟» بغض واقعی کرد و اشک در چشمانش جمع شد و ادامه داد: «حالا ما به جهنم! دل ما به درک. دل خودتون برای ما تنگ نمیشه؟ آدم وقتی میبینه یه گربه دو سه روز اومد روی دیوار خونه اش، روز چهارم اگه نیاد دلش واسه اون گربه تنگ میشه. ینی من و این غلامِ بی سواد و عصبی از اون گربه هم کمتریم؟» این را گفت و زد زیر گریه! اصلا بحث به فنا رفت. اعصاب فرحناز هم با گریه های کبری خانم خرد شد. گفت: «خیلی خب پاشین برین میخوام استراحت کنم. پاشین. بفرمایید. اومدیم دو دقیقه جدی حرف بزنیما.» غلام از سر جایش بلند شد و رو کرد به کبری و گفت: «پاشو که اعصاب منم خرد شد. پاشو زن! هیچکی ما رو نمیخواد. پاشو بریم یه گِلی به سرمون بگیریم.» کبری هم با گریه از سر جایش بلند شد و همین طور که میرفت، این جملات را با خودش میگفت: «الهی هر کی پشت سر ما حرف زده و اعصاب خانمو خرد کرده، تیکه تیکه بشه! الهی خیر نبینه کسی که چشم نداشت ما رو کنار خانم ببینه! بره سینه قبرستون هر چی حسود و چشم بد و نامرده! آخه من با این غلامِ بداخلاق کجا برم خدا؟» همین طور با خودش حرف میزد و میرفت. سردرد فرحناز دو برابر شده بود. وقتی آنها از اتاقش بیرون رفتند، گوشی را برداشت و برای پدرش زنگ زد. -الو بابا! -جان بابا. سلام. -سلام. خوبی؟ مزاحمت شدم؟ -نه دخترم. خوبی؟ از مهرداد چه خبر؟ -سلامتی. خوبه خدا رو شکر. دنبال کاراشم. بابا میتونم شب ببینمت؟ -نمیخوای بیایی اینجا؟ -نیام بهتره. شاید بحثمون طول بکشه. بیام دنبالتون بریم یه جایی حرف بزنیم؟ -آره. بیا. اما دو ساعت قبل از نماز بیا. اگه بشه بعد از نماز، تا دو ساعت باید به مامانت توضیح بدم! -باشه. میبینمون! -ایشالله. مراقب خودت باش! -چشم. خدانگهدار. -در امان خدا! یک ساعت قبل از غروب بود که فرحناز با پدرش در یک کافی شاپ نشسته بودند و حرف میزدند. -بابا من نمیتونم حریفِ آقاغلام و کبری خانم بشم! -خب بیچاره ها حق دارن. اونا یک عمر اینجوری زندگی کردن. نباید احساس کنن که داری اونا رو دور میندازی! -منم خیلی به اونا وابسته ام! الان میگین چیکار کنم؟ -به نظرم یه خونه نزدیک خودتون باید براشون بگیرین که هر از گاهی بتونن بیان و ببیننت! -خب چطوری؟ -بنظرم تو اول برو یه خونه براشون پیدا کن. بعد به یه بهانه ای اونا رو ببر که اونجا رو ببینن! اینجوری دلشون قرص تر میشه. هر چند میدونم که اونا بخاطر خونه و مال و این چیزا کنار شما نیستن. اما خب! اونا الان سن و سالی ازشون گذشته. بالاخره آدمی زاده. نگران اینه که آخر عمری محتاج نشه و به پیسی نخوره! -آره. درسته. چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ -چون فکرت جاهای دیگه مشغوله. حق داری. اصلا بسپارش به من! من هم خونه رو پیدا میکنم. هم قولنامه میکنم. هم اونا رو میبرم که خونه رو ببینن! -آی گفتی بابا! الهی فدات بشم. اگه این کارو بکنی که خیلی عالیه! -خیلی خب. این با من. دیگه؟ ادامه👇 @Mohamadrezahadadpour
-دیگه این که فقط منم و سه تا مسئله! یکیش جواب آزمایشِ فیروزه خانم! دومیش هم پرونده مهرداد! سومیش هم کارای قانونیِ کفالتِ بهار و باران! -اولی و سومی که مثل زنجیر به هم وصله. تا اولی درست نشه، کارای کفالت و قانون و این چیزا هم پیش نمیره. اون کار خودته. دومی هم مگه نگفتی احمدی دنبالشه؟ -آره. راستی قرار بود امروز برای احمدی تماس بگیرم! -خب بگیر! من الان بیشتر نگران پرونده مهردادم. زنگ بزن ببین احمدی چی میگه؟ فرحناز برای احمدی زنگ زد. -سلام. -سلام خانم. وقتتون بخیر! چون قرار شد خودتون تماس بگیرین جسارت نکردم. -بزرگوارید. کجایید شما؟ -بیرونم. بفرمایید کجا بیام؟ -تشریف بیارین به لوکیشنی که براتون میفرستم. طبقه دوم. کافی شاپ. -چشم. میبینمتون! نیم ساعت بعد، احمدی هم به جمع اونا اضافه شد اما تنها نبود. بلکه علیپور را هم با خودش آورده بود. علیپور که مشخص بود خیلی در آن دو سه روز شکسته شده، سرش را پایین انداخته بود و نشسته بود. فرحناز به گارسون دستور آوردن دو تا قوریِ گل گاوزبان داد. بعد از این که گارسون، سفارش را گرفت و رفت، احمدی سر بحث را باز کرد و گفت: «حرفهایی هست که بخشی از اون حرفها را من میزنم و بقیه اش هم آقای علیپور میگن. واقعیتشو بخواید، متوجه شدم که آقا مهرداد، وارد یک معامله شفاهی شده که به اشاره یک سردار بوده و اینقدر آدم ذی نفوذ و بزرگی بوده که همه چیز رو شفاهی هماهنگ و دستور میداده. با علیپور رفتیم دنبال سردار. بعد از این که دو سه جا رفتیم و دورامون رو زدیم و علیپور فهمید که ول کن نیستم، بالاخره رفتیم تهران تا مثلا اون سردارو ببینیم. هنوز دو سه ساعت نیست که برگشتیم.» گارسون دو تا قوری گل گاوزبان آورد و با فنجان های تمیز جلوی آنها قرار داد و رفت. احمدی ادامه داد: «رفتیم تا بالاخره به دفترِ واقع در خیابان فرشته که میگفتن دفتر سردار هست، رفتیم. دیروز صبح اونجا بودیم. رفتیم و دیدیم. اصلا ما رو به حضور نمیپذیرفتند. در فرصتی که تو سالن انتظار نشسته بودیم، از طریق واسطه ای که داشتم، آمار اونجا و سرداری که میگفتن، درآوردم. من متن کامل پیامک را تقدیم میکنم تا چیزی از قلم ننداخته باشم.» گوشیش روشن کرد و متن پیامک را به فرحناز نشان داد. ادامه👇 @Mohamadrezahadadpour
🔺[سلام جناب احمدی! تشریف فرمایی شما را به تهران خیر مقدم عرض میکنم. درباره سرداری که گفتید باید به استحضار برسانم که این بابا اصلا سردار نیست. یعنی در سپاه و جاهای دیگر، اصلا چنین سرداری وجود ندارد. این شخص که به نام .............. است و به واسطه نام پدرش خودش را همه جا سردار معرفی کرده، دارای پرونده های باز در مراجع قضایی هست که خودش را چند مرتبه به عنوان عضو بیت.... و ناظر مراکز نظامی و یا معاون تجاری و اقتصادیِ نیروهای مسلح معرفی کرده! حتی باید به عرض برسانم که طبق آخرین اخبار واصله، پرونده نامبرده از ماه آینده در جریان صدور حکم قرار میگیرد و با صحبت هایی که با قاضی تحقیق داشتم، محکومیت وی قطعی است. -سلام جناب....... تشکر از زحمات شما. آن سردار قلابی خودش را وابسته به یک قرارگاه معرفی کرده! یعنی قضیه قرارگاه هم جعلی و دروغ است؟ -بله. آنها نام شرکتشان را به نام قرارگاه شریف ثبت کرده اند تا هر کسی میشنود، ذهنش به طرف قرارگاه های سازندگی سپاه یا نیروهای مسلح متبادر بشود. اگر باز هم امری بود، درخدمتم. -تشکر. جبران کنم. خدانگهدار.]🔺 وقتی فرحناز چشمش را از روی گوشی برداشت، گوشی احمدی را به پدرش داد تا او هم بخواند. با خشم و نفرت زیاد به علیپور نگاه کرد و گفت: «آقای علیپور! خب؟ میشنوم!» علیپور با حالت ترس و نگرانی گفت: «همین کسی که خودشو سردار معرفی کرده، اقوام ماست. ما میدونستیم که سردار نیست اما چون آدم گنده ای بود و وصل بود و بالایی ها حرفشو میخوندن، گاهی که کار حقوقی داشت و نمیخواست وکلای کله گنده خودشو درگیر خرده کارای کم اهمیتش بکنه، به بقیه میسپرد. یکیش من. چند بار چند تا کار به من سپرد. انجامش دادم و پول خوبی هم گرفتم. تا این که با من تماس گرفت و گفت آهن میخوایم و شنیدم توی هلدینگ آهن کار میکنی. من همه روند کار و عدد و رقم و همه چیو با آقا مهرداد چک کردم. برید از خودشون بپرسید. ایشون هم قبول کردند که دیگه اینطوری شد. من خیلی شرمندم. ببخشید. روم سیاه.» پدر فرحناز از علیپور پرسید: «تو میدونستی که دستگاه قضایی روی این سردار قلابی حساس شده و امروز و فرداست که گندش دربیاد؟» علیپور گفت: «نه آقا! من اگه خبر داشتم که دو سه تا کار براش نمیکردم و پول مستقیم از خودش نمیگرفتم. الان هم یه جورایی پای من گیره. حداقلش اینه که به عنوان مُطلع به دادگاه دعوت میشم. این کمترینشه.» پدر رو به فرحناز کرد و گفت: «دیگه فایده نداره! حتی اگه بره خودشو معرفی کنه و مثلا بخواد چیزی گردن بگیره، اثری در پرونده مهرداد نداره.» رو به احمدی کرد و پرسید: «اثر خاصی داره جناب احمدی؟» احمدی گفت: «خیر قربان! متاسفانه هیچ اثری نداره.» سپس احمدی رو به فرحناز کرد و گفت: «شما با ایشون کاری دارین؟» فرحناز نگاهی از روی چندش به علیپور کرد و گفت: «دیگه نبینمت! تسویه کن و برو. برای همیشه!» علیپور هم بلند شد و «بازم شرمندم» گفت و رفت. با شکست کامل رفت. پدر رو به احمدی گفت: «فکر نکنم بشه برای مهرداد کاری کرد. درسته؟» احمدی نفس عمیقی کشید و یک قلپ گل گاو زبان نوشید و گفت: «چند سالی که برای آقامهرداد بریدند، دیگه نمیشه کاریش کرد. قوه قضاییه با کار کردن روی پرونده اون سردار قلابی به آقامهرداد رسیده. خدا میدونه چند نفر مثل مهرداد گرفتار این بابا شدند. بخاطر همین، فقط باید دعا کنیم که چیز بیشتری گردن مهرداد نندازن. که البته بعید میدونم دیگه پای چیز دیگه ای وسط باشه که مهرداد به ما نگفته باشه.» پدر و احمدی به فرحناز چشم دوختند. فرحناز خیلی ناراحت و ناامید شده بود. با حالتی سراسر از غم و اندوه گفت: «فقط خدا جوابِ دلتنگی های من و مهرداد رو از باعث بانی هاش بگیره!» وقتی این حرف را زد، پدر دستش را روی دست فرحناز گذاشت و اندکی فشار داد و زیر لب گفت: «نگران نباش. خدا بزرگه. شاید خدا به دل بهار بندازه و یه دعا در حق مهرداد بکنه و معجزه ای بشه. گفتی بهش؟» فرحناز رو به پدر کرد و گفت: «گفتم اما ... گفت مهرداد رو نمیشناسه! خیلی عجیبه!» ادامه دارد... @Mohamadrezahadadpour
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❌ این پیام را برای بزرگواری نوشتم که در دستشویی منزلشان سیگار می‌کشید و با ما همسایه است👇☺️ باسلام و احترام 🌹 امیدوارم که حالتان خوب باشد. به استحضار می‌رساند که وعده مصرف سیگار شما در دو تایم عمده است. یکی کله صبح. دومی هم کله شب. که البته در ایام تعطیل، تایم کله صبح به اواسط روز منتقل می‌شود. آنچه سبب شد این مرقومه را برایتان بنویسم، نگرانی از بابت حال مبارکتان بود. چرا که از عصر تا الان که ساعت ۳ بامداد هست، یعنی قریب ده ساعت گذشته‌، بوی سیگار شما در دستشویی نیامده و از این بابت، بیشتر از این که خداوند را سپاسگذار باشم، نگران حضرتعالی هستم! نکند خدایی نکرده برای جنابتان اتفاقی افتاده باشد! لطفا به هر نحوی که صلاح میدانید، سلامتی‌تان را اعلام بفرمایید تا جمع هوادارانتان از نگرانی و غصه نجات پیدا کنند. سیگار عالی برقرار حدادپور جهرمی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم 🔷داستان «بهار خانوم»🔷 ✍️ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی قسمت چهاردهم 🔺خانه امید فیروزه خانم موظف بود که هفته ای دو روز بچه ها را حمام ببرد. البته اگر بچه ای بیش از دو روز نیاز به حمام داشت، فیروزه خانم کوتاهی نمیکرد و او را با جان و دل میشست. روزی که فیروزه خانم، بهار را به حمام برده بود، کنار ایستاده بود و وقتی بهار میخواست، کمکش میکرد. بهار هیچ وقت موقع حمام، همه لباس هایش را در نمی‌آورد. بعلاوه این که به فیروزه خانم اجازه نمیداد که به او دست بزند. خودش مینشست کف حمام و کم کم فیروزه خانم روی او آب میریخت و او با همان حالتی که لباس نازکی به تن داشت، خود را تمیز میکرد. -چرا نمیذاری یه بار لباسات رو کامل دربیارم و کمکت کنم که راحت تر دوش بگیری؟ اینجوری گربه شور میشی دختر! -زشته. خوب نیست. -جلوی کی زشته؟ جلوی من؟! -بعله. جلوی شما. -خب برم بیرون که خودت تنها بشی و راحتتر خودتو بشوری؟ -نه! بازم زشته که کسی کامل لخت بشه! -میگم خودت تنها باش! دیگه جلوی کی زشته؟ -جلوی خدا! اون که داره میبینه. -حالا هر چی گفتم، جواب بده! یه وقت ساکت نشیا! بهار خنده کرد و گفت: «خیلی دیگه نمونده. یه کم دیگه تحملم کن، دیگه از دستم راحت میشی.» -میشه از این حرفا نزنی؟ من از دست تو راحت بشم؟ -از دست همه. از دست همه راحت میشی. فیروزه خانم نشست جلوی بهار. دستش را گرفت. بهار با همان صورت پر مهر، لبخندی به چهره فیروزه خانم زد. فیروزه خانم پرسید: «اون طرف جام راحته؟» بهار سرش را جلوتر آورد و به آرامی گفت: «راحت. تو امانت داری خوبی بودی! تو حتی وقتی میخواستی بیایی اینجا، آبجیمو میذاشتی پیش اون سیده! همون سیده که روزی هزار بار استغفرالله میگفت و هزار بار سوره قل هو الله احد میخوند. همون. اون امانت دار خوبی بود. مثل تو.» فیروزه خانم گفت: «الهی دورت بگردم تو اینا رو از کجا میدونی؟ ولش کن. من نمیفهمم. راستی اون بی بی سیده که...» بهار فورا گفت: «آره. همون که شهید شد.» فیروزه خانم گفت: «شهید نشد! بنده خدا تو خونه بود که یهو ایست قلبی کرد و مرد. چرا بهش میگی شهید؟» بهار گفت: «چون تو آشپزخونه اش داشت برای بچه ها غذا میپخت. وضو هم داشت. امانت دار خوبی بود و آبجیمو بیشتر از بچه هاش دوست داشت. همیشه با صلوات و سوره قل هو الله احد غذا میپخت و جارو میزد و لباس میشست. هر کس اینجوری باشه، میره پیش شهدا.» فیروزه: «اون بیست سال از من بزرگتر بود. خدا رحمتش کنه. دخترش هم خیلی خانم خوبیه. میشناسیش؟» بهار: «مامانش یه بار شهید شد اما اون هر روز شهید میشه!» فیروزه خانم خیلی تعجب کرد! پرسید: «چی داری میگی دختر؟ مگه میشه؟ چرا؟» بهار جواب داد: «آخه بخاطر چادرش خیلی اذیتش میکنن. جایی زندگی میکنه که فقط اون اونجوریه و بقیه با اون فرق میکنن.» فیروزه خانم اشک تو چشماش جمع شد و گفت: «الهی قربون لب و دهنِ کوچولوت برم دختر. یه چیزی بپرسم جوابمو میدی؟» ادامه👇 @Mohamadrezahadadpour
بهار گفت: «بعله!» فیروزه خانم پرسید: «آقاباقر چی؟ شهید شد؟» بهار گفت: «بابام وقتی زنده بود، شهید بود. چه برسه به وقتی که با وضو بود و از سر کار، خسته برمیگشت و تصادف کرد.» فیروزه خانم گفت: «دیدیش تا حالا؟» بهار حرفی زد که پشت فیروزه خانم لرزید. گفت: «هر روز! خیلی دوسش دارن.» فیروزه خانم پرسید: «بهار من چی؟ من شهید میشم؟» بهار لبخندی زد و گفت: «تو میترسی. ته دلت میخواد خوب بشی و بمونی همین جا.» فیروزه با خودش گفت: «آره. خیلی برای شهادت، محکم دعا نمیکنم. هر وقتم تو هیئت و مسجد دعا برای شهادت میکنن، یه کم زیر زبونم سُسته و آروم میگم الهی آمین.» بهار لحظه ای دست نگه داشت. موهایش را شانه زد و شانه را شست و سپس رو به فیروزه خانم گفت: «الان وقتشه!» فیروزه با حالت تعجب گفت: «وقتِ چی؟» بهار جواب داد: «پاشو برو پیشِ خانم لطیفی و خانم توکل! همه چیزو بهشون بگو! رازتو به اونا بگو!» فیروزه خانم وحشت کرد. با ترس گفت: «جرات نمیکنم. نه. الان نه! اذیتم نکن که پس میُفتما!» بهار گفت: «تو به فرحناز قول دادی. دیگه فرصت نداری. پاشو مامان!» تا کلمه «مامان» به لب آورد، فیروزه خانم دلش لرزید. تمام زورش را در پاها و زانوهایش جمع کرد و از سر جا بلند شد. بهار به او گفت: «نگران نباش! اگه وقتش نبود، بهت نمیگفتم. کاریت ندارن.» فیروزه خانم تا دم در حمام رفته بود که بهار گفت: «فقط زود برگرد که اینجا نفسم میگیره. باشه؟» فیروزه خانم که فکرش خیلی مشغول بود یک چشم گفت و درِ حمام را پشت سرش بست و رفت. وقتی به دفتر رسید، دید خانم لطیفی و خانم توکل دارند با هم چایی میخورند. توکل: «خوب شد اومدی! برات چایی ریختم. بیا. تا داغه بخور!» فیروزه خانم که داشت میلرزید، جلوتر رفت و چایی را گرفت و نشست روی صندلی. داشت قلبش از جا کنده میشد! نگاهی به آن دو نفر انداخت. دید آنها هم به او نگاه میکنند. بعد از کلی مِن مِن کردن، گفت: «راستش من میخواستم یه چیزی رو بهتون بگم!» لطیفی: «بگو! چیزی شده؟» فیروزه: «چیزی که نه! ینی آره خانم. خیلی چیزِ بزرگی شده!» لطیفی چاییش را زمین گذاشت و گفت: «چی شده؟ کاری کردی فیروزه خانم؟» فیروزه بیشتر ترسید. همین طور که رنگ صورتش عوض میشد گفت: «راستش من یه چیزی درباره دو تا دختر میدونم که ... وای خدا مرگم بده ... دارم پس میفتم ... خیلی سخته ...» توکل با جدیت گفت: «چی؟ چی شده؟ تو چی میدونی فیروزه؟» فیروزه خانم که فشارش رفته بود بالا، میخواست گریه کند که یهو دید خانم لطیفی دستش را گذاشت روی دستش و گفت: «نگران نباش! ما همه چیزو میدونیم!» فیروزه با همان حال نگران منحصر به فردش گفت: «نه ... شما هیچی نمیدونین! من باید همه چیزو از اول براتون بگم!» ادامه👇 @Mohamadrezahadadpour
خانم توکل با ته لبخندی که داشت گفت: «چاییت سرد نشه! اما کاش میومدی از اول به خودمون میگفتی تا کمکت کنیم.» فیروزه دلش را به دریا زد و گفت: «ینی شما همه چیزو درباره بهار و من و ...» خانم لطیفی که چاییش را خورده بود، استکانش را زمین گذاشت و گفت: «بذار من برات بگم! بله. ما همه چیزو میدونیم. ما وقتی فهمیدیم که بهار از اولیای خدا و دختر خاصی هست، یه روز به ذهنمون رسید که ازش بپرسیم که آیا از هویت خودش هم چیزی میدونه یا نه؟ متوجه شدیم که بعله! همه چیزو میدونه و حتی با آدرس و کروکی خونتون و این که شوهرت چقدر مرد بزرگ و گمنامی بوده و همه چیزو برامون گفت.» توکل گفت: «ما از اولش چون گفتی دخترتو میسپاری به یک سیده خانم و میایی اینجا و راهت دوره و خودمونم خیلی گرفتاری داشتیم، آمار دقیق تر از وضع و حالت نگرفتیم! و الا میگفتیم دخترتو بردار بیا همین جا تا پیش بقیه بچه ها و خواهرش که بهار باشه، بزرگ بشه!» خانم لطیفی ادامه داد: «بهار یه روز بهمون گفت که تو مریض هستی ... همون اوایل مریضیت که هیچ کس حتی خودت خبر نداشتی و بعدش یهو فهمیدی ... بهار به ما گفت که چیزی بهش نگین و ازش نپرسین تا حالش بدتر نشه!» فیروزه زد زیر گریه. گفت: «ببخشید. حلالم کنید. نمیخواستم بهتون دروغ بگم.» لطیفی گفت: «نگران نباش. اینقدر بهار آرام و خانم هست که بهمون آرامش داد و راضیمون کرد که بهت گیر ندیم و اذیتت نکنیم.» لطیفی گفت: «اون روز که فرحناز با دوستش اومدن دنبال بهار تا ببرنش بیرون، و مثلا ما شرط کردیم که باید یکی از ما باهاش باشه و قرار شد که تو باهاش بری، میدونستیم که همتون دارین میرین آزمایشگاه و برای DNA و این حرفا. بخاطر همین راحت قبول کردیم. اینم خودِ بهار بهمون گفته بود که زود راضی بشیم.» وسط همین حرفها بودند که یهو صدای جیغ بچه ها آمد. هر سه نفرشان استکان های چایی را زمین گذاشتند و مانند فنر از سر جا بلند شدند. تا از پنجره نگاه کردند، با صحنه بدی مواجه شدند! دیدند یک لودر بیرون از کوچه است و چنان با شدت به در و بخشی از دیوار کوبیده، که در از جا کنده شده و دیوار هم در حال ریختن است! سه نفرشان با یا صاحب الزمان و یا ابالفضل گویان به حیاط رفتند. خانم توکل وسط جیغ و گریه بچه ها از کسی که سوار لودر بود یا عصبانیت پرسید: «چه خبره؟ چرا اینطوری میکنی نامسلمون؟! داره خراب میشه همه جا! الان ساختمون میریزه رو سر بچه‌ها!» مردی که کنار لودر بود و از داخل خانه امید به خاطر خراب شدن دیوار دیده میشد، با صدای بلند گفت: «مگه اینجا کسی زندگی میکنه؟ ای بابا! به ما گفتن تا رسیدین، با لودر بزنین زیرش و خرابش کنین!» لطیفی با داد و فریاد گفت: «خدا ازت نگذره! بچه ها رو ترسوندی! کی گفته خراب کنی؟ کی گفته آوارَمون کنی؟» در همین لحظات بود که یهو فیروزه خانم یاد بهار افتاد. همه دیدند که فیروزه محکم به صورت خودش زد و همین طور که به طرف سالن و حمام میدوید با خودش میگفت: «وای بهار! تو حمامه. درو روش بستم. یا فاطمه زهرا!» فیروزه رفت. لطیفی و توکل به آرام کردن بچه ها مشغول شدند. صدای مردی که کنار لودر بود می آمد که داشت پشت تلفن به آن طرف خط میگفت: «مگه تو نگفتی اینجا رو تخلیه کردن؟ میخواستی منو توی دردسر بندازی؟ اینجا پر از بچه است نامرد! چرا نگفتی به من؟!» وسط آن اوضاع وحشتناک بودند که یهو صدای جیغ بسیار بلندی از طرف حمام آمد. صدای جیغ فیروزه بود. دو نفر از بچه ها از سالن بیرون پریدند و به خانم لطیفی گفتند: «خاله ... خاله ... بهار جون غش کرده! بهار جون غش کرده!» تا اسم غش کردن بهار آوردند، همه بچه ها و لطیفی و توکل به طرف حمام دویدند. دیدند بهار نفسش گرفته و غش کرده... و فیروزه از شدت ناراحتی، جیغ میکشید و به صورت بهار میزد... «بهار ... بهار پاشو ... بهار ... یا فاطمه زهرا!»😱 ادامه دارد... @Mohamadrezahadadpour
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم 🔷داستان «بهار خانوم»🔷 ✍️ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی قسمت پانزدهم 🔺خانه فرحناز فرحناز روی مبل نشسته بود. عینک به چشم داشت و با دقت و حساسیت، به کاغذها و اسناد و مدارکی که اطرافش بود نگاه میکرد و اعداد و ارقامی را روی کاغذی که روبرویش بود مینوشت. کسی خانه نبود. برخلاف همیشه که تا چشم میچرخاند و لب وا میکرد، کبری خانم را با انواع و اقسام نوشیدنی ها و خوراکی ها میدید، اما آن لحظه کسی اطرافش نبود. به حال و روزش لبخندی زد و همین طور که بلند شد و به طرف آشپزخانه میرفت، زیر لب با خودش حرف میزد: «ای بهار خانم ناقلا! ببین منو به چه روزی انداختی؟ از خانمی و ریاست و سروری انداختی. حتی کسی نیست یه استکان چایی بدم دستم!» آه عمیقی کشید و همین طور که آب در چایی ساز میریخت، گفت: «پس کی میایی پیشم عزیزدلم؟ من تحمل تنهایی و دوری از تو ندارم. تا تو نیایی، مهردادمم نمیاد. اینو مطمئنم. بیا تا مهرداد بیاد. بیا تا همه جا روشن بشه. بیا تا دیگه دلم تنگ نشه و بچه نخوام. تو بیا ... بقیه اش با من ... تو بیا ... خودم تر و خشکت میکنم ... تو بیا همه چی درست میشه ... تو بیا ... اصلا من دست از همه چی میشورم و فقط میشینم تو خونه و واسه هم کتاب میخونیم ... با هم حرف میزنیم ... » در افکار شیرین خودش غرق بود که شنید از حیاط صدای یا الله می‌آید. چند لحظه بعد، صدای باز شدن درِ هال آمد. دید پدرش و آقاغلام و کبری خانم وارد شدند. سلام کردند. فرحناز لبخندی زد و گفت: «سلام. همگی خسته نباشین. بشینین تا واستون چایی بیارم!» کبری خانم فورا کیفش را انداخت و به طرف آشپزخانه رفت و گفت: «مگه من مُرده باشم که شما بخواین دست به سیاه و سفید بزنین! الهی دورتون بگردم خانم.» فرحناز گفت: «دیگه درست کردم. الان دم میاد. برو شما. الان میارم.» کبری خانم گوش نداد و لیوان ها را از کابینت درآورد و در یک سینی گل قرمز گذاشت و قندان و چند شاخه نبات برداشت و گذاشت روی جزیره جلویِ آشپزخانه. با بغض به فرحناز نگاه کرد و گفت: «نبینم شما تو آشپزخونه به زحمت بیفتین خانم! آخه چرا دارین با ما این کارو میکنین؟» فرحناز کبری را در بغل گرفت و گفت: «کبری لطفا شروع نکن که گریم میگیره ها!» کبری همین طور که در بغل فرحناز بود گفت: «آخه شما کجا و آشپزخونه کجا؟ شما کجا و دم کردن چایی کجا؟» این را گفت و صدای گریه اش بلندتر شد. فرحناز اندکی بیشتر فشارش داد و گفت: «اتفاقا دوس دارم. دوس دارم کارای خونه رو خودم انجام بدم. حس میکنم یه حس زنونگی داشتم که تا حالا نادیده اش گرفته بودم. حس قشنگیه. خیلی لذت بخشه. نگا چه چایی دم کردم.» کبری خانم به آرامی از بغل فرحناز جدا شد. همین طور که صورتش را تمیز میکرد به قوری چاییِ روی چای ساز نگاه کرد و گفت: «خانم منظورتون این چاییه؟» فرحناز با لبخند و اندک چاشنیِ بدجنسی گفت: «دقیقا! من همه چی بلدم. میتونم. اصلا شماها مانع پیشرفت من تو امر زنونگی و خانه داری بودین.» کبری خانم دماغش را که بر اثر گریه پر شده بود، تمیز کرد و گفت: «خانم الان به نظرت این چایی رو یه زن و زنونگی و این چیزا درست کرده؟» پدر فرحناز و آقاغلام هم ایستاده بودند و نگاه میکردند. فرحناز با تعجب جواب داد: «چشه مگه؟ آره. خوبه که!» کبری دوباره زد زیر گریه و گفت: «خانم دیگه نگی اینو شما درست کردینا! دیگه جایی نگین این چایی رو یه زن درست کرده ها!» فرحناز که داشت شاخ در می آورد گفت: «دلتم بخواد! چشه مگه؟» کبری گفت: «خیلی هم خوبه خانم. خوبه قربون قدت برم. اما شده مثل مُرَکّبِ دوات! شده قیرِ آفتاب خورده!» صدای گریه اش بلندتر شد و گفت: «خانم چرا اینقدر چاییش زیاد زدی؟ این دیگه نمیشه خورد. خیلی سنگین شده. اگه باباتون بخورن، عاق والدینتون میکنن. اگه این غلام ننه مرده بخوره، غلظت خونش میزنه بالا. اگه من بخورم دلم درد میگیره. اگه خودتون بخورین، سرِ دلتون گیر میکنه و میارین بالا!» این ها را که داشت میگفت، از بس رنگ چایی ضایع بود، پدرفرحناز و آقاغلام سرشان را پایین انداخته بودند و با خاراندن چانه و صورتشان تلاش میکردند خنده‌شان را به روی فرحناز نیاورند. بدبختی اینجا بود که خود فرحناز هم خنده اش گرفته بود. نمیدانست به تعابیر و تشبیهات و تمثیلات کبری خانم در مورد چایی که درست کرده بود بخندد یا به رنگ و لعابِ غلیظِ چایی که در لیوان ها ریخته بود؟! ادامه👇 @Mohamadrezahadadpour