eitaa logo
مجردان انقلابی
12.9هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
9.8هزار ویدیو
183 فایل
#آتش_به_اختیار یک عده جوون انقلابی 🌷 ادمین کانال ↶ @mojaradan_adm (تبلیغات انجام میشود) متخصص عروسی مذهبی 🔰کپی مطالب باصلوات آزاد🔰 آدرس محفل 🤝 eitaa.com/rashidianamir_ir eitaa.com/mojaradan 👈 آدرس ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
روزی كه به خواستگاری‌اش آمد مامان به او گفت: «شما می‌دانید این دختر كه می‌خواهید با او ازدواج💞 كنید چطور دختری است؟ این صبح‌ها كه از خواب بلند می‌شود هنوز رفته كه صورتش را بشوید و مسواك بزند كسی تختش را مرتب كرده لیوان شیرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه😋 آماده كرده‌اند. شما نمی‌توانید با مثل این دختر زندگی كنید، نمی‌توانید برایش مستخدم بیاورید اینطور كه در خانه‌اش هست». خیلی آرام اینها را گوش داد😊 و گفت: «من نمی‌توانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول می‌دهم😌 تا زنده‌ام، وقتی بیدار شد، تختش را مرتب كنم و لیوان شیر و قهوه😋 را روی سینی بیاورم دم تخت» و تا شهید🌹 شد، اینطور بود. حتی وقت‌هایی كه در خانه نبودیم در اهواز در جبهه اصرار می‌كرد خودش تخت را مرتب كند. می‌رفت شیر می‌آورد خودش قهوه نمی‌خورد ولی می‌دانست ما لبنانی‌ها عادت داریم، درست می‌كرد.  💟 @mojaradan 💟
💌 از صحبت هایی که در جلسه خواستگاری💐 از سمت مطرح شده بود می گوید؛ صحبت‌های ما کوتاه بود اما در همان فرصت کوتاه روی یک چیز خیلی تاکید کرد، او بارها گفت که یک می‌خواهد. شاید کسی که به 🌹 می رود بگوید 💑 و می‌خواهد اما گفت که می‌خواهد. بعد از چند سال به او گفتم ما که الان در زمان جنگ نیستیم، علت اینکه خواسته چه بوده است؟ او گفت: «جنگ ما، نظامی نیست؛ جنگ الان ما است. اگر خواستم به خاطر کارهای فرهنگی است تا وقتی من فرهنگی انجام می‌دهم، هم در کنار من کار فرهنگی کند...». @mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_خواستگاری_مصطفی😍 قسمت اول مادر مصطفی: سال سوم دانشگاه بود،بهم زنگ زد،گفت:دختر خانمی تو دان
😍 قسمت دوم مصطفی فارغ التحصیل شد،ولی هنوز سربازیش رو انجام نداده بود.من از پدر و عروس برای فردا ساعت پنج عصر وقت گرفتم.از قضا اتوبوس همدان تهران تو راه خراب شد و من به قرار نرسیدم.وقتی وارد تهران شدیم،شب شده بود.رفتم خونه ی همین آقای روح الله اکبری. زنگ زدیم و قرار رو موکول کردیم به فردا.بعد از ظهر فردا رفتیم خدمت پدر مادر فاطمه خانم.با مادرش و مادربزرگش صحبت کردم و اونا کلیاتی رو از من سوال کردن. خانم اومد،دیدمش.یه فرصت کوچولو پیش اومد که مادرش رفت تلفن جواب بده.من بهش گفتم:فاطمه خانم،مصطفی تک پسر منه.عروس یه دونه شدن خیلی سخته.میتونی؟ گفت:حاج خانم سعی می کنم که بتونم.می دوم سخته،ولی سعی می کنم که بتونم. کل صحبتی که بین من و خانم رد و بدل شد،همین بود.می خواستن رو هم ببینند.ایشون تو کوچه منتظر من بود.اومدم پایین بهش گفتم:حالا که شما می خوای بیای تو،بریم گل و شیرینی بگیریم. برگشتیم گل و گرفتیم و رفتیم تو.صحبت مصطفی با پدر فاطمه خانم حول وحوش دو سه ساعتی طول کشید. ادامه دارد..... 📲 @mojaradan