✨﷽✨
‼️#تشرف
🌺🌸خدا یکی از خوبان و عاشقان امام زمان را رحمت کند شاید مثلا چهل سال پیش بود، سید کریم پینه دوز، هرشب جمعه به محضر آقا مشرف میشد. در بازار تهران حجره کوچک پینه دوزی داشت، امام زمان شبهای جمعه سری به حجره اش میزد و او را میدید.
یک روز از صبح تا غروب پولی دشت نکرد،در حجره را تا انتهای شب باز گذاشت به امید مشتری, خبری نشد، زن و بچه گرسنه منتظرش بودند در خانه، حجره را بست و رفت سرکوچه ی خانه شان ایستاد، برف سنگینی میبارید گفت انقدر می ایستم تا روزی ام را مولایم حواله کند، جوانی از دور آمد و بقچه ای به او داد، گفت از طرف حضرت صاحب است، نان بود و حلوا،سید کریم میگفت عطرش آدم را مست میکند و طعم غذای بهشت دارد.
💎🌸😍 نان و حلوا را هرچه میخوردند تمام نمیشد ، سفره را که باز میکردند باز همان مقدار روز اول در سفره بود، به خانمش گفت کسی بویی نبرد از این ماجرا، زن همسایه از خانمش پرسید این عطر حلوا که کوچه را برداشته از خانه ی شماست، ماجرایی دارد؟خانمش قصه را به زن همسایه گفته بود، برای وعده ی بعدی سفره را که باز کرده بودند دیگر نانی در سفره نبود.
📚برداشتی آزاد از زندگی سید کریم محمودی ملقب به کریم پینه دوز
@mojtahedie71
تشرفات4_5940631053944241591.mp3
زمان:
حجم:
3.09M
🎙 حجت الاسلام رضایی
🎵 ماجرای #تشرف علامه میرجهانی خدمت #امام_زمان علیه السلام و نکتهای که حضرت در رابطه با جملهای از دعای ندبه به علامه فرمودند
#اللھمعجلݪوݪیڪاݪفࢪج
#تشرف خدمت آقا امام زمان(عج)
📙(از بیانات آیت الله ناصری)
✳️یکی از دوستان نقل کرد و گفت: دو سه تا گرفتاری داشتیم و وضع ما خیلی خراب بود. گفتیم می رویم از حضرت رضا عليه السلام حاجت می گیریم و می آيیم.
💠رفتیم مشهد و مسافرخانه گرفتیم. اتاق ما طبقة بالا بود. همسرم را گذاشتم و رفتم حرم. از حرم که برگشتم، دیدیم در خانه کسی نیست.
🔰از خادم سؤال کردیم؛ گفت: «همسر شما از آن بالا می خواست پایین بیاید، از پله ها افتاد پایین و او را به بیمارستان بردند».
فوراً به بیمارستان رفتم و دیدم سر و دست او شکسته است.
🍃 گفتم: «یا امام رضا! خوب از ما مهمان داری کردی!»
♻️ فردا صبح در راه برگشت از حرم زمین خوردم و دنده ام آسیب دید. گفتم: «یا علی بن موسی الرضا! من آمدم دردی از دلم برداری، دو تا درد هم روی دلم گذاشتی. باشد طوری نیست. دیگر حرم هم نمی آیم».
🌀 بادرد وتضرع رفتم یک کنار نشستم، یک خرده تخمه گرفتم و شروع کردم تخمه ها را شکستن. بعد دیدم یک آقایی✨ در آن جمعیت دارد می آید که خیلی فوق العاده است
و پشت سر او پیرمردی است كه کوله پشتیاي پشت او است و با ادب دارد می آید.
🔆آن آقا رسید مقابل من وگفت: «اینجا آمدهاي».
گفتم:« بله اینجا آمده ام. حالا هم این طور نشسته ام. دارم تخمه می شکنم».
💫گفت: «خدمت جدم رفتی، از جدم چه چيزي طلب کردی؟» من خیال کردم یکی از سیدهای زائر امام رضا(ع) می باشد.
گفتم: «آقا! از اين کاسه چوبی که کسی حلوا نخورده است!»
❤️آقا فرمودند: «این حلواهایی که از اول عمر تا به حال خوردهای از کاسه که بود؟
👌مصلحت تو چنین است. خدا می خواهد اجر و مقام بدهد، بلا می دهد(تا لایق مقام و مرتبه شوی)
و در این اثنا میان گفتگو از نظرم غايب شد.
بعد متوجه شدم که آن شخص مولایمان امام زمان(عج) بوده ✨😔
(ای داد وفغان که نشناختم
وای که در این ابتلاء باختم)
💖صَـلَ اللهُ عـَلـیکَ یـا صـاحـبَ الـزَّمـان (عج)
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
☘️
سَلامٌ عليٰ آلِ يٰس ...
پدرمهربانم، سلام ...
#ای_نگاه_کرمت_کار_گشای_همه_خلق
@pedaremehraban_salam
مرحوم سید بن طاووس میفرماید:
در یک سحرگاه در سرداب مطهر
(منزل حضرت در سامرا)
از حضرت صاحب الامر (ارواحنافداه)
این مناجات را شنیدم که می فرمود:
خدایا! شیعیان ما را
از شعاع نور ما و بقیه طینت ما خلق کردهای،
آنها گناهان زیادی
با اتکاء بر محبت به ما و ولایت ما کردهاند،
اگر گناهان آنها گناهی است که
در ارتباط با توست از آنها بگذر
که ما را راضی کردهای
و آنچه از گناهان آنها
که در ارتباط با خودشان است،
خودت بین آنها را اصلاح کن
و از خمسی که حق ماست
به آنها بده تا راضی شوند
و آنها را از آتش جهنم نجات بده
و آنان را با دشمنان ما در خشم و سخط خود
جمع نفرما
💢اللّهُمَّ عَجِّل فَرجَ
مُنتَقِمِ الزَّهرٰاء سَلٰامُ اللهِ عَلَیهما
#تشرف
( تشریف پارسایان ص ۳۹ )
☘️
سَلامٌ عليٰ آلِ يٰس ...
پدرمهربانم، سلام ...
#بأبي_أنت_و_امي_ونفسي_وأهلي_ومالي
@pedaremehraban_salam
ابوالقاسم جعفر بن محمد قولویه می فرماید: مـن در سـال ۳۳۷، هـجری که اوایل غیبت کبری بود، (همان سالی که قرامطه،حجرالاسود را به مـسجد الحرام برگردانده بودند) به عزم زیارت بیت اللّه، وارد بغدادشدم و بیشترین هدفم دیدن کـسـی بـود کـه حجرالاسود را به جای خود نصب میکند، زیرا در کتابها خوانده بودم که آن را از جـایـش کـنـده و بـیـرون مـی بـرنـد و پس از آوردن،حجت زمان و ولی رحمان حضرت بقیه اللّه ارواحـنافداه آن را در جایش نصب میکنند.
[چنانچه در زمان حجاج لعنه اللّه علیه از جایش کنده شـد و هر کس خواست آن را در جای خود نصب کند ممکن نشد تا آن که امام زین العابدین و سید الساجدین (ع ) به دست مبارک خود، آن را بر جایش قرار دادند.] در بغداد سخت بیمار شدم، به طوری که خود را در شرف مرگ دیدم، لذا از آن مقصدی که داشتم (تـشـرف بـه بیت اللّه الحرام ) ناامید شدم .
مردی را که به ابن هشام مشهور بود از جانب خود نایب نـمودم، نامه ای سر به مهر به او سپردم و در آن از مدت عمر خود سؤال کرده بودم و این که، آیا در این بیماری از دنیا می روم یا نه ؟ و به اوگفتم : عمده هدف من آن است که این رقعه را به کسی که حجرالاسود را به جای خودنصب میکند، برسانی و جوابش را از او بگیری، زیرا من تو را فقط برای همین کارمی فرستم .
ابـن هـشـام گفت : وقتی به مکه معظمه وارد شدم و خواستند، حجرالاسود را در جای خود نصب نـمـایند، مبلغی به خدام دادم تا بتوانم کسی که آن سنگ را بر جای خود قرارمی دهد ببینم .
چند نـفـر از ایشان را نزد خود نگاه داشتم، تا مرا از ازدحام جمعیت حفظنمایند.
هرکس که می خواست حجرالاسود را در جای خود نصب نماید، سنگ اضطراب داشت و بر جای خود قرار نمیگرفت .
در آن حال جوانی گندمگون وخوشرو پیدا شد.
ایشان آمد و حجر را بر جای خود گذارد.
سنگ در آن جا، قرارگرفت، به طوری که گویا اصلا و ابدا از جای خود برداشته نشده است .
بـعـد از مـشـاهـده این حال، صدای جمعیت به تکبیر بلند گردید و آن جوان پس از این کار از در مسجد الحرام خارج شد.
من نیز به دنبال او رفتم و مردم را از جلوی خوددور میکردم و راه را باز می نمودم، به طوری که آنها گمان کردند دیوانه یا مریض هستم و راه را باز می نمودند.
چشم از آن جوان بر نمی داشتم تا آن که از بین مردم به کناری رفت و با وجودی که من با سرعت راه می رفتم و ایـشان با کمال تانی حرکت میکرد، باز به او نمی رسیدم، تا به جایی رسید که جز من کسی نبود که او را ببیند.
توقف نمود و فرمود: چیزی را که همراه داری بیاور.
رقعه را به او دادم .
بدون آن که آن را باز و نگاه کند، فرمود: به صاحب رقعه بگو، او در این بیماری فوت نمیکند، بلکه سی سال دیگر، از دنیا خواهد رفت .
ابن هشام گفت : آنگاه چنان گریه ای بر من غلبه کرد که قادر بر حرکت کردن نبودم .
جوان مرا به همان حال گذاشت و رفت، تا آن که از نظرم غایب شد.
ابوالقاسم بن قولویه می فرماید: ابن هشام بعد از مراجعت از حج، این واقعه را به من خبر داد.
نـاقـل اصل قضیه میگوید: پس از آن که سی سال از جریان گذشت، ابن قولویه مریض شد و در صـدد تـهیه کارهای آخرت خود برآمد: وصیت نامه خود را نوشت و کفن خود را آماده کرد و محل قبر خود را معین نمود.
به او گفتند: چرا از این بیماری می ترسی ؟ امید داریم که خداوند تفضل کرده و تو راعافیت دهد.
جواب داد: این همان سالی است، که خبر فوت مرا در آن دادهاند.
در آن سال، و با همان مرض وفات کرد و به رحمت الهی رسید
(کمال الدین / ج ۲ / ص ۵۷)
#خاطر_خواهی_شما_چیز_دیگریست
💢اللّهُمَّ عَجِّل فَرجَ
مُنتَِقمِ الزَّهرٰاء سَلٰامُ اللهِ عَلَیهما...
#تشرف