- مخاطبِ خاص
-
- امروز مصادف با همون موقعیه ک رفتی .
اگه ازم بپرسن روز و تایمی هست که ازش متنفرباشی ، فقط امروز میاد تو ذهنم .
از ۱۳ اسفندِ پارسال ، دیگه صدای خنده هات تو گوشم نپیچید
دیگه چشمام چشمایِ قشنگتو ندید
دیگه شیرین زبونی نکردی واسم که قند تو دلم آب بشه .
دیگه بهت نگفتم موهات بازم بلند میشه ، بازم فرفریشون دل میبره .
از اون روز به بعد دارم میجنگم با خودم ، خودمو مشغول میکنم ک یادم بره دیگه ندارمت
ولی هر دختربچه هم سن و سالت ، هر آهنگی که دوتایی باهم میخوندیم ، هر جایی که باهم میرفتیم ، حتی خوراکیهایی ک دوست داشتی ، همه اینا منو یادِ تو میندازه (:
من بعدِ تو یه غمِ بزرگ نشسته تو چشمام . .
من لحظه به لحظه از دست رفتنتو
ضعیف شدنتو
گریه هاتو
درد کشیدناتو
به چشم دیدم و چشمام حق دارن اینهمه غم داشته باشن ، ندارن ؟
تکراریه ، ولی دلم برات به وسعتِ فاصلمون تنگه (:
من هنوز منتظرم یکی شونه هامو تکون بده بگه بیدارشو ، داشتی خوابِ بد میدیدی(:
من هنوز با صدای قشنگت تو تک تکِ خاطرههامون زندم . .
پارسال یه همچین روزی همه نگران این بودن که یعنی دووم میاره ؟
دووم آوردم ، چرا ؟
چون تو خواستی که دووم بیارم (:
به قولِ بچه ها تو ویدیوِ تبریک تولدم که گفته بودن از آسمونا حواست بهم هست و میخوای که همیشه حالم خوب باشه . .
اره تو حواست بهم هست و هرموقع خندیدم باهام خندیدی و هروقت غم داشتم غمگین شدی (:
میدونی از اینکه دستم بخوره رو صداهایی که ازت دارم و یدفعه پلی بشن ، میترسم .
چون نمیتونم باورکنم صاحب این صدا دیگه نیست و ندارمش .
تو این یه سال همه جا باهامون بودی و ثانیه ای نشد که حرفی ازت نباشه ، یه جوری که انگار هستی هنوز(:
دلتنگی داره جونمو به لب میرسونه دختر (:
کجایی ؟
ما قرار بود هنوز کلی کارای خفن باهم بکنیم ، کلی چیزای جدید تجربه کنیم و باز بخندیم ، قرار بود قد کشیدنتو ببینم ( :
چیشد پس ؟
تو خیلی بزرگتر از سنت بودی . .
واسه همینم لایقِ این زمین نبودی و خدا بردت پیشِ خودش .
ولی کاش یه راه حلی هم واسه ما میزاشت که از دوریت داریم جون میدیم (:
میدونم فاصلمون خیلی زیاده فرشته ی قشنگِ من
ولی از همین راه دور بغلت میکنم و طبقِ عادت همیشه دستاتو میبوسم(:
دلم میخواد چشمامو ببندم و وقتی بازشون میکنم ، برگردم به زمانی که هیچ اتفاقی نیفتاده بود . .
خلاصه که دلم برات خیلی تنگِ (:
و بعدِ رفتن تو دلتنگی شده قسمتی از وجودم .
رفتنت ، رفتنِ جان بود
خودت میدانی (((((((:
هدایت شده از منِ بیاو (:
تو دلت یه روز برام تنگ میشه .
برای زنگ زدنم ، برای پیام دادنم ، برای جوری که بهت اهمیت میدادم ، جوری که باعث شدم احساس دوست داشته شدن بکنی ، جوری که اولویت بودی و ازت مراقبت میشد . .
دلت برای وقتایی که همه رو میزدم کنار و فقط میخواستم تو کنارم باشی تنگ میشه ، دلت برای جوری که درکت میکردم و بهت ارزش داده بودم تنگ میشه
تو دلت یه روز برای من تنگ میشه
که احتمالا دیگه خیلی دیره((( :
بیاین بهِم قول بدید اگه یه روز قرار
شد دیگه نباشم خیلی مواظب
خودتون باشین .
از شدت سرما هر پنج دقیقه یک بار دستام رو میبردم جلوی دهنم و های محکمی میکردم تا شاید گرم شم و کمتر بلرزم ؛ سرم پایین بودو با برگ های خشک و زرد که سنگ پوش های خیابون رو پر کرده بودن ور میرفتم ؛ حس کردم یکی با تمام توانش صدام میکنه ؛ تو این خیابونِ شلوغِ هرکی به هرکی ؛ کی منو میشناخت که صدا کنه ؟!
توجه ای نکردم ؛ خواستم قدم بردارم که بازم صداش بلند شد :
- وایسا ؛ وایسا !
وایستادم برگشتم ؛ خواستم دور بر نگاه کنم که پرید تو بغلم ؛ سرش اورد بالا با چشم های عسلی رنگش که حالا حلقه های اشک خوشرنگ ترش کرده بود زل زد بهم :
- کجایی بیمعرفت ؟!
خواستم بگم نمیدونم ؛ نمیدونم این من کجاس ؛ کجای این شهر لعنتی گمش کردم که هرجارو میگردم نیست ؛ خواستم ازش بپرسم ؛
بپرسم تو ندیدی ؟! تو منو پیدا نکردی ؟! خبری ازش نداری ؟! شاید تو آخرین خاطره جامونده ؛ وسط آخرین روز قشنگی که باتو تجربه کرده ؛
- همین دور بر ؛ قاطی روزمرگی هام .
سرش رو از روی سینم برداشت با دست حلقه اشک هایی که حالا الان کل صورتش رو خیس کرده بود پاک کرد :
- خیلی دلم برات تنگ شده بود !
خواستم بگم ولی من اصلا ؛ اصلا دلم برات تنگ نشده بود ؛ دلم واسهِ توعه بیمعرفتِ نارفیق تنگ نشده بود ؛ واسه توعه نمک خورده و نمکدون شکسته تنگ نشده بود ؛
- منم دلم برات تنگ شده بود !
دوباره بغلم کرد ؛ این بار محکم تر از همیشه ؛ یادمه اونی که همیشه محکم بغلش میکرد من بودم ؛ منی که حالا دستام رو شل نگه داشته بودمُ منتظر بیرون اومدن از بغلش بودم ؛
دستای یخ زدش رو گذاشت رو دستم ؛ یبار دیگه با بغضی که توی گلوش بود زمزمه کرد :
- ولی من واقعا دلم برات تنگ شده بود !
راستش بخوای خواستم بگم ؛ خواستم بگم منم دلم برایِ خودم تنگ شده !
واسه منی که خیلی وقته گم شده من هرجایی که به ذهنم میرسید رو دنبالش گشتم ؛ وسط آهنگی که دوتایی عاشقش بودیم ؛ قاطی عکس و فیلم های دونفرمون ؛ قاطی دست نوشته هایی که بهم میدادیو من انقدر بو میکردم تا عطر دستات توی کل وجودم جوونه بزنه ، نبود
نیست ؛ پیداش نمیکنم ؛
- منم ؛ منم دلم برات تنگ شده بود !
دستم رو از بین دست های یخ زدش جدا کردم ؛ از تو بغلش بیرون اومدمو فاصله گرفتم ؛
واسه آخرین بار نگاهش کردم ؛ نه از اون نگاه های عمیقِ معنادار ! نه .
از این نگاهایی که هروز به هزار نفر میندازم شاید هیچکدومشون معنی خاصی نداره
از این نگاهایی که به عابر های پیاده ؛ به راننده تاکسی ؛ حتی به پسر بچه دست فروش سر چهار راه هم میندازم ؛
راستش میخواسم بهش بگم ؛ میخاستم بگم که این من ؛ اون منی که قبلا میشناخت نیست ؛
این من یکم ؛ نه راستش خیلی عوض شده !
اون من مُرده و جاش این من زند .. نه راستش این منم مُرده متولد شده !
خواستم بهش بگم زندگی من مثل مادری میمونه که تو حسرت بچس ؛ بعد چند بار سقط کردن حالا بچهی مرده متولد شدش رو تو آغوش گرفته و براش لالایی میخونه و منتظره خوابش ببره ؛ غافل از اینکه خیلی وقته خوابه ..
نگفتم ؛ هیچی نگفتم !
نگاهش کردم و زیر لب زمزمه کردم :
- خیلی دیر اومدی غریبهی آشنا خیلی .
واگویههایمسیح .