بعد از این شعر و غزلهایم نمیآید به کار
او قرارم بود و بعد از او ندارد دل قرار
همچو صیادی شدم در جستجوی صید خود
پیر گشتم، صید هم هر لحظه در فکر فرار
با زبان شاعران میگویمت: زیبای من
《بعد از این دست منو زلف چو زنجیر نگار》
من خزانی در خزانم، فارغ از شوق و امید
با تو اما فصل پاییزم شود در دم بهار
باز باران میزند بر خاطرات رفتنات
بوی عطرت پر شده در شهر، ای باران نبار!
صبر ایوبم اگر من داشتم، کم بود و کم!
همچو جسمی ماندهام من نیمه جان بالای دار
قاصدکها شعرهایم را برایت خواندهاند؟
بعد از این شعر و غزلهایم نمیآید به کار؟؟
#نازنین_حاصلی
#شاعر_دلشعری 🍀
👳 @mollanasreddin 👳
از مردم افتاده مدد جوی
که این قوم
با بیپروبالی
پر و بال دگرانند...
#صائب_تبریزی
👳 @mollanasreddin 👳
حجی در کودکی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش کاسه عسل به دکان برد، خواست که به کاری رود. حجی را گفت: درین کاسه زهر است، نخوردی که هلاک شوی. گفت: من با آن چه کار دارم؟ چون استاد برفت، حجی وصله جامه به صراف داد و تکه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد.
استاد بازآمد، وصله طلبید، حجی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی که غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم که بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر که در کاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زندهام، باقی تو دانی.
👳 @mollanasreddin 👳
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، ...وای به حال دگران
#شهریار
👳 @mollanasreddin 👳
گردی دگر بلند نمیگردد از نفس
تعمیر میرمد ز بنای خراب ما
#بیدل_دهلوی
👳 @mollanasreddin 👳
حکایت خنده دار آزادی غلام
یکی از بزرگان عصر با غلام خود گفت که از مال خود پاره ای گوشت بستان و زیره بایی معطّر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد زیره بایی بساخت و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد.
روز دیگر گفت بدان گوشت نخود آبی مزعفر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد و نخود آب ترتیب کرد و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مصمحل شده بود، گفت این گوشت بفروش
و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام گفت ای خواجه بگذار تا من همچنان غلام تو می باشم و اگر البته خیری در خاطر می گذرد نیت خدای را این گوشت پاره را آزاد کن.
👳 @mollanasreddin 👳
ســیدمحمد صمصــام بــدون عمامــه وبــا ســربرهنــه واردمجلس شــد.
یک راســت رفــت روی منبــر. تک ســرفه ای کــرد و گفــت: »مــردم،نمیخواهیــد ازمن بپرســید امــروزعمامه ام کجاســت؟« چند لحظه ای ســکوت کردوبعــد ادامه داد:»خودم علتش را به شــمامیگویم.وقتی رضاخان پهلوی مرد،اطرافیان هر کجامیخواســتند اوراخاک کنند،خــاک اوراقبــول نمیکــرد.
چــاره ای نداشــتند،اورا برگرداندنــد ایران.
اینجــا هــم همــان قصه بــودوقبــراورا بیــرون می انداخــت.بالاخره به این نتیجه رسیدند که تنها راه حل آن است که عمامۀ مبارک حضرت صمصام را بردارند و کفن رضاخان کنند تا زمین، جنازۀاوراقبول کند.
حال، حضرت صمصام مانده است بی عمامه.
مــردم پاییــن منبــر،ریزریــزمیخندیدنــد. ســید در ادامه گفت:»شــاید بپرســید کفن میت مســلمان که سفید اســت وعمامه حضرت صمصام سبز
پس شرعا درســت نیســت کــه عمامــۀ من کفــن شــخصی چون رضاخان باشــد.
ولی من در جواب به شــمامیگویم: کدام کار رضاخان به مسلمان ها رفته بود که کفنش مثل مسلمین باشد.
#صمصام
👳 @mollanasreddin 👳
#خر_ملا
دوستان ملا که خرش را به اندازه خودش می شناختند ، متوجه شدند که روز به روز ضعیف ترمی شود.
روزی به ملا گفتند : ملا ، مگر به خرت غذا نمیدهی که اینقدر ضعیف شده!؟
ملا گفت : چرا ، شبی دو من جو از من جیره می گیرد.
دوستانش گفتند : پس چرا اینقدر لاغر شده؟
ملا نصرالدین گفت : هی بسوزه پدر نداری . بیچاره خرم جیره یک ماهش را از من طلبکاراست.🙈😁
👳 @mollanasreddin 👳
💥#داستانک💥
💠 عنوان داستان: به عمل کار بر آید...
پسر کوچولوی خواهرم از من بیسکویت خواست.
گفتم: امروز مى خرم.
وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم.
دوید جلو و پرسید:دایی بیسکویت کو؟
گفتم: یادم رفت.
شروع کرد و گفت: دایی بَده، دایی بَده.
بغلش کردم و گفتم: دایی جان! دوستت دارم.
گفت: بیسکویت کو؟
فهمیدم دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد.
فهمیدم دوست داشتن را نه مینویسند نه میگویند ،
ثابت میکنند...
👳 @mollanasreddin 👳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
لازم نیست حتما عالی باشی تا شروع کنی ولی حتما باید شروع کنی تا بتونی عالی باشی
شروع کن رفیق همین امروز ☺️✌️
سلااااااااااااام😊
صبح زیباتون بخیروشادی ☕️
خدای قشنگم هزاران بار شکرت برای فرصت دوباره زندگی 🤲
👳 @mollanasreddin 👳
🍁
✅شُتر دیدی ندیدی
✍️من خودم شنیدم که مدیرش داشت دعواش میکرد، حتماً چیزایی که در موردش میگن درسته! من خودم نامه انتقالیاش از یه واحد به واحد دیگه رو دیدم؛ حتماً یه کاری کرده که جابهجاش کردن! من خودم اونا رو توی سالن دادگاه دیدم، احتمالاً بینشون اختلاف افتاده! چجوری خواهرت به این سرعت خونه خریده، حتماً بابات بهش کمک مالی کرده، اما به تو نگفته!
چجوری توی کارش اینهمه رشد کرده، حتماً از یه رانت، یا حمایتِ ویژهای استفاده میکنه، که هیچوقت دست تو بهش نرسیده! و..؛ اگر عادت دارید دیدنها و شنیدنهای شما حتماً برای شما یک توقف ذهنی ایجاد کرده، و شما رو به نتیجه خاصی برسونند،نشونه اینه که به سطحی از تجاوزگری مبتلایید و از قضاوت دیگران هیچ ترسی ندارید.
آنچه میبینید یا میشنوید در اکثر موارد صرفاً همانی نیست که ظاهراً در حال وقوع است! و شما، با دیدنها یا شنیدنها در معرض آزمودنِ خویشید! شُتر دیدی ندیدی؛ "هُنرِ قلبهای سالم است"
👳 @mollanasreddin 👳
کفشهای کهنهی تنهاییم را جفت کرد
نیمهی گم کردهی من را چه نایاب آفرید
#نجمه_زارع
👳 @mollanasreddin 👳