eitaa logo
منادی
2.3هزار دنبال‌کننده
699 عکس
106 ویدیو
0 فایل
🔴 محفل نویسندگان منادی 🔴 اینجا محوریت با کتاب است و کلمه ارتباط با مدیر @M_heydari80
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نوشکا
✨ توی هر جلد از مجموعه شش جلدی ، با یکی از دانشمندان شهید آشنا می‌شید. به‌مناسبت تولد فرمانده شهید حاج احمد کاظمی، این مجموعه رو با تخفیف و یک هدیه خیلی ویژه دریافت کنید. 🎁 هدیه ویژه ♨️ تابلوی برنامه‌ریزی طلاش کن به ارزش ۲۵۰ هزار تومان 👈فقط برای سفارش دوره شش جلدی نه تک جلدی 🖍به‌همراه یک ماژیک وایت‌برد و پایۀ چوبی زیبا ☺️+ تخفیف ویژه 🎁 + ۲ هدیه کوچک و باارزش دیگر ⏰ زمان: فقط تا ۲ مرداد ثبت سفارش: https://manvaketab.com/book/392377/ 🎉کد تخفیف: ahmad 📚 نوشکا؛ نوشیدنی‌های کاغذی https://eitaa.com/joinchat/982844187C5b0c4369bd
🚩کتاب بی‌وتن رضا امیرخانی جان‌ می‌دهد برای پیدا کردن معنی وطن، وسط هیاهوی این روزها. شخصیت‌هایی که از وطن‌شان کنده و رفته بودند در قلب محله منهتن نیویورک زندگی می‌کردند. 🚩رضاامیرخانی فکرش را نمی‌کرد، روزی دو وطنه شویم. خانه پدری و مادری وسعتش کش آمده و عراق و ایران را یکجا بغل کرده. خانه پدری‌مان نجف است و خانه مادری مشهد. 🚩خیلی وقت است معادله‌های غرب که برای ایران و عراق چیده بودند، بهم خورده. زیر پا له شدنش را در تشییع آقای شهید ایران دیدیم. اولین زائر اربعینی امسال که در مسیر نجف به کربلا با آن همه عاشق قدم گذاشت. 🚩وطنمان بزرگ شده. بزرگتر از آن چیزی که تصورش را بکنیم. می‌خواستم به رضا امیرخانی بگویم بلند شود و این روزها را تماشا کند. وطنمان تغییر کرده. یک‌روزی برسد که آمریکا را هم سیاه پوش اربعین حسین علیه السلام کنیم. ✍ 🆔 @monaadi_ir
🚩 اساسا آدم دوراندیشی نیستم. محدوده‌ی دیدم می‌رسد نهایتا تا نوک بینی. اصلا من مانیفستی دارم با مضمون «حالا بریم ببینیم قسمت چطور می‌شه!» 🚩دقیقه‌نودی که سهل است بنده غالبا توی دقیقه ۱۱۷ توپ را می‌کارم کنج دروازه. یک‌جور خودآزاری ریزی در درونم نهفته. می‌نشینم تا دیرم شود بعد عجله کنم! از دفترچه‌های برنامه‌ریزی روزانه و«پِلَنِر‌»ها فقط لایکِ عکس‌هایش توی اینستاگرام سهمم شده. 🚩اما با تمام این تفاسیر نمی‌دانم خدا چه چیزی در وجودم دید که از دهه دوم زندگی، عمرم را گره‌ زد به کاغذی آ۴ که از صدتا دفتر برنامه‌ریزی چندش‌ناک‌تر است! شما به یک آدم بانظم و ترتیب بگویی فکر کن ببین بیست و پنج‌روز دیگر، شب چه برنامه‌ای داری، مغزش رگ به رگ نمی‌شود؟ بعد من، منی که فردایم هم همان فردا معلوم می‌شود چطور قرار است بگذرد، شده‌ام پرستار! 🚩ماه‌به‌ماه یه صفحه «اِکسل» باز می‌کنند جلوی چشمم و می‌گویند یا با روش خودت مربع‌های داخلش را پر می‌کنی یا برایت پرش می‌کنیم. سه‌چهار روز وقت داری بگویی از یکم تا سی‌و یکم هرماه قرار است چطوری بیایی سر کار. کی قرار است بمانی خانه؛ کی می‌خواهی مربع‌ها را خالی بگذاری سه‌چهار روزی بروی خارج بیمارستان برای خودت زندگی کنی؛ کی نیاز داری شب کنار خانواده باشی؛ و تو باید بنشینی فکر کنی که اگر هجدهم ماه آینده قرار است عصر بروی کافی‌شاپی، جایی بستنی بخوری، به مسئول بخش بسپاری توی مربع روز هجدهم ننویسد عصر. 🚩از یک‌جایی من هم، به هر ضرب و زوری بود یاد گرفتم آینده را برخلاف میلم مربع به مربع پیش‌بینی کنم. فقط یک مربع همیشه از دستم در می‌رود؛ اربعین. 🚩اربعین، انگار با هیچ برنامه‌ای سر سازگاری ندارد. هر سال یکی را می‌بینی که یک هفته مانده به اربعین، قسم می‌خورد رفتنی نیست؛ بعد عکسش را از عمود ۳۰۰ می‌فرستد. یکی دیگر، از دو ماه قبل کوله‌اش را بسته و آخرش شیفت‌هایش جفت و جور نمی‌شود. یکی گذرنامه دارد، مرخصی ندارد. یکی مرخصی دارد، هم‌سفر ندارد. یکی همه‌چیزش راست و ریس می‌شود، اما قسمتش نه. 🚩برای همین، تنها برنامه‌ای که هیچ‌وقت جرئت نکرده‌ام توی مربع‌های اکسل برایش جا رزرو کنم، اربعین است؛ از ترسِ این‌که مبادا مرخصی‌ها را ردیف کنم، کوله را ببندم، دینار بخرم و آخرکار مجبور شوم استوری جامانده‌ها را لایک کنم. 🚩با این همه، هر سال که اربعین از راه می‌رسد، یک اضطراب قدیمی کنج دلم می‌نشیند. شاید چون بعد از یازده ماه زندگی کردن با اکسل و جدول و برنامه،دوباره برمی‌گردم به همان مانیفست همیشگی‌ام؛ بعضی وقت‌ها فقط باید گفت: «حالا بریم ببینیم قسمت چطور می‌شه.» ✍ 🆔 @monaadi_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏴 ۲۵۱ ع ۸۱ 🚩 به خواب‌بین اعظم معروف بودم! آشناها می‌گفتند: "جون مادرت نخواب. همه‌ش باید تَن و بَدَنمون بِلَرزَه. هرچی کار کردیم یا نونِ ۴۱ دادیم یا صدقه! " هروقت می‌خواستیم بلا را ازخودمان دور کنیم پول می‌دادیم نانوا تا نانِ ۴۱ بِپَزَد و بِین مردم پخش کند. حالا چرا ۴۱ ؟ نمی‌دانم. انگار سِحری در ۴۱ بود که خدا دوستش داشت. 🚩 هر سال اربعین، وقتی مردم می‌رفتند کربلا، علی بی‌قرار می‌شد. بدهکار بود و به خاطر کارش نمی‌توانست برود. آدم حسودی نبود. فقط اسم کربلا که می‌آمد، چشمانش دودو می‌زد. جوریکه می‌خواست یقه پاره کند و مثل زن‌ها به سَر و صورتش بزند. حتی آن سال وقتی بعد از محرم جوان‌ها رفتند میدان بُزُرگ را آب و جارو کنند، علی نرفت. گفت:"تا کربلا قسمتم نشه، میدونِ‌بزرگ نمی‌رم." نه اینکه فکر کنید میدان وسط خیابان‌، نه؛ حسینیه‌ی قدیمی محله‌ی ما، به "میدانِ بُزُرگ" معروف است. 🚩 همان شب تو خواب و رویا، خودم را ورودی میدانِ‌بزرگ دیدم! خادم جوانی جلو آمد و پرسید: "چرا علی نیامد کمک! " "راستش قهر کرده و می‌گه تا کربلا نَرَم، میدون نمیام." از گوشه‌ی حسینیه، خانمی جلو آمد و روسری سبزِ خوش رنگی داد دستم. با صدایی آرام ولی رِسا گفت: " بده به علی." انگار‌ خدا، بارنامه‌ی " ۲۵۱ ع ۸۱ " را صادر کرد. ایسوز یخچالی، بار موکب آقاسید که یکی از پیرغلامان شهیدیه میبد بود، باید می‌بُرد کربلا. هم کارش روی زمین نمی‌ماند هم می‌رفت زیارت. آقاسید، به‌یادماندنی ترین تلفن باری علی بود. شلوغیِ نزدیک اربعین و نیامدن گذرنامه، دلهره‌ای عجیب در دلش انداخت. همه می‌گفتند:" تا گذرنامه نیومده، بار نزن!"  اما کوتاه نیامد و بار را زد. تمام محل را با صدای بوق‌های پُشت سَرهمش روی سر گذاشت. می‌گفت:" کربلا رفتن پُز دادن دارد." 🚩 بَنرهای سردارسلیمانی سه طرف ماشین خودنمایی می‌کرد. شاید از همان روز ارادت ما به سردار بیشتر شد. دل تو دلش نبود تا روز موعود. هنوز گذرنامه نرسیده بود. مادرش مُدام بال و پر می‌زد: " نرو مادر." می‌ترسید پسرش ورودی بهشت، ناامید شود و او را برگردانند. آقا سید دلش را قرص کرد و گفت:" برو، گذرنامه‌ رو با اتوبوس بعدی می‌فِرستَم دَمِ مرز." 🚩 دو روز گذشت و گذرنامه نرسید. استرس نرسیدن گذرنامه، میگرن و درد معده‌ام را دوبرابر کرد. علی از خرمشهر، تلفن پُشت تلفن فقط می‌پرسید :" رسید یا نه؟" آخرین روزی که وقت داشت، رفتم اداره پست. میگرن به مرز بیهوشی و مرگ انداخته بودم. تا گفتند نیامده، کارم به بیمارستان کشید. آقاسید آب پاکی را ریخت روی دستمان."چاره‌ای نیست، ماشین رو با یه راننده‌ی دیگه می‌فرستیم کربلا." مادرش زاری‌کُنان می‌گفت:" آقا جان این رسمش نبود بچم رو ببری لَبِ چشمه و تِشنه برگردونی..." وسط درد و بی‌حالی علی زنگ زد. گریه می‌کرد: "برگ خروج گرفتم. گذرنامه نمی‌خوام. آقام ابوالفضل می‌دونست ناامیدی با آدم چیکار می‌کنه. به همه بگین علی کربلایی شد." ✍ 🆔 @monaadi_ir